%archive_title% | پژوهش‌های ایرانی
Skip to content
بایگانی سال ۱۳۸۷

روشنان آسمانی: پایان ساخت فیلم مستند از بناهای تقویمی ایران

«روشنان آسمانی» یک فیلم مستند بلند و ۱۵۰ دقیقه‌ای است که از بناهای تقویمی و نجومی ایران ساخته شده است. روز گذشته آقای محسن رمضانزاده- کارگردان این فیلم- خبر از پایان کوشش‌های دوساله خود برای ساخت این فیلم داد و نسخه‌ای از فیلم نهایی را از روی لطف همیشگی‌اش برایم فرستاد. در «روشنان آسمانی» بیننده می‌تواند با نماهایی از بناهای تقویمی ایران و چگونگی طلوع خورشید در آنها آشنا شود و به یاری نقشه‌های متحرک و پویانمایی‌های بازسازی‌شده، تصور نسبتاً کاملی از چگونگی پیوند میان خورشید و بناهای تقویمی کسب کند. […]

برای کسی که خود را در برابر خانه ملت آتش زد

یکی گفت که تو جانباز بوده‌ای. دیگری گفت که معتاد بوده‌ای. آن یکی هم گفت که تو روانی بوده‌ای. چه فرقی می‌کند که تو کدامیک بوده باشی. فقط می‌دانم که تو هموطن ما بودی. تو هم آرزوی زندگی خوب و پیشرفت فرزندانت را داشتی. حتماً از خیلی درها بیرونت کرده بودند که به «خانه ملت» […]

دیرینگی زبان فارسی و تأثیر آن بر ادبیات عربی دوره جاهلیت

دستنویس مقالهٔ مهم و روشنگرانهٔ زیر را استاد تُردی‌بانو بردی‌یوا در سال ۱۳۷۴ به من سپرد تا پس از برگردان به فارسی در ایران منتشر نمایم. من نیز آنرا در نخستین شماره «مجموعه‌ مقاله‌های پژوهش‌های ایرانی» (سال ۱۳۸۰، ص ۵۳ تا ۵۹) منتشر کردم. از آنجا که این گفتار تاکنون در اینترنت منتشر نشده بود، آنرا با ویرایش دوباره و اندکی تلخیص در دسترس علاقه‌مندان می‌گذارم. این ویرایش فقط شامل نثر مقاله می‌شود و محتوای آن تغییری نکرده است.

این مقاله زمان پیدایش زبان فارسی را تا چند سده به عقب می‌برد و ناقض فرضیه پیدایش زبان فارسی در سده‌های نخستین پس از اسلام است. توجه به این مقاله و مقاله‌های گوناگون دیگر در این زمینه، نشان می‌دهد که اطلاق هویت عربی به هر واژه‌ و ترکیبی که ساختاری عربی‌مآب دارد، همواره درست نیست و بسیاری از واژه‌هایی که عربی دانسته می‌شوند، دارای ریشه‌ای در زبان‌های ایرانی و دیگر زبان‌های متداول در بین‌النهرین باستان دارد. این مقاله همچنین نشانگر نفوذ فراوان زبان فارسی در شبه‌جزیرهٔ عصر جاهلی است و نشان می‌دهد که آمیختن این زبان‌ها و به ویژه تأثیرپذیری زبان عربی از زبان فارسی، مدت‌ها پیش از آمدن اسلام آغاز شده است. […]

برف‌های تایگا: دروازه‌‌ای به بهشت

«دوگاوه» یخ بسته بود. باور نمی‌کردی که آنقدر هوا سرد بشود که آن رود بزرگ هم یخ بزند. جنگل‌های تایگا در زیر برف سنگین چنان غنوده بودند که انگاری پرده‌های نقاشی بودند. ذره‌ای باد نمی‌وزید و همه چیز منجمد شده بود. همه جا سفید بود. از یخ‌های دوگاوه تا کوره راهی که به میان جنگل می‌رفت، از درختان بلند و درهم تنیده تا آسمان همیشه ابری و همیشه گریان، همه سفید بودند. آخرین برف، دیشب باریده بود و حالا آسمان و ابرها داشتند کمی استراحت می‌کردند. کلبه کوچکی که در تابستان ساخته بودیم و از توی آن از خرگوش‌های برفی عکس می‌گرفتیم، یکسره به زیر برف رفته بود و فقط نُک میله پرچمی که تو بر بام آن نصب کرده بودی، دیده می‌شد. همه چیز سفید بود و تنها چیز سیاهی که دیده می‌شد، چشمان تو بود که آنها هم آنچنان سیاه نبودند. به رنگ ابرهای باران‌زا بودند. همان ابرهایی که در زیر بارشش، برهنه می‌شدی و شادمانه جست و خیز می‌کردی. چشمان ابری‌ات، بازیگوشانه می‌خندیدند و می‌درخشیدند.

گفتی تا کلبه مسابقه بدهیم. شروع کردی به دویدن. مثل همیشه از من زودتر رسیدی و بردی. تو همیشه می‌بردی و من همیشه می‌باختم. کنار کلبه‌ای که زیر برف خفته بود، خود را بر زمین انداختی. نفس‌نفس می‌زدی و رنگ رخساره‌ات سرخ شده بود. از لای شال خزی که به گردن و چهره‌ات پیچانده بودی، بخار گرمی بیرون می‌زد.

بعد بلند شدی و نشستی. چند لحظه به کلبه نگاه کردی. شادمانی‌ات به اندوه گرایید. چشمانت مرطوب شده بود. گفتی آیا میشود که بهار آینده بازهم بتوانم به داخل کلبه بروم؟ نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. آیا بیماری‌‌‌ات‌ تا بهار آینده به تو مهلت می‌داد؟ رفتم بیل را آوردم. چه نیازی به بهار. دو ساعتی طول کشید تا راه کلبه باز شد و توانستی برای آخرین بار به درونش روی. وقتی تو شادمانه جست و خیز می‌کردی، من با خود فکر می‌کردم که اگر تو نباشی، دیگر به اینجا نخواهم آمد. […]

به خاطره جاودان مینا کشورکمال

پانزدهم بهمن ماه امسال، ۲۲ سال از ترور و جانباختن تلاشگر آرزومند آزادی و عدالت و سربلندی افغانستان و مردمان آن می‌گذرد. مبارزی مستقل، شجاع و خستگی‌ناپذیر که بسا زودتر از دیگران پی به برنامه امپریالیسم برای گسترش بنیادگرایی مذهبی در منطقه برد و جانش را بر سر آرمان‌های بزرگ و انسانی‌اش نهاد. مینا کشورکمال […]

کیتارو، هیمالیا و تبت

اگر بر روی نقشه جغرافیایی، انگشتمان را بر روی فلات پامیر بگذاریم و از آنجا به سوی جنوب شرقی برویم، وارد رشته کوه‌های هیمالیا خواهیم شد. از منطقه خودمختار کشمیر خواهیم گذشت و به نپال و سیکیم و بوتان خواهیم رسید. در این کوهستان‌ها و نیز در فلات تبت که در دامنه شمالی این کوهستان‌های سر به فلک کشیده قرار دارد؛ گروهی از شریف‌ترین، نجیب‌ترین و بی‌آزارترین مردمان جهان زندگی می‌کنند. هر چند بسیاری از آنان پیرو دین بودایی هستند، اما پیروان متجاوز از سیصد دین و مذهب در صلح و دوستی و آرامش در آن زندگی می‌کنند. فقط در کشمیر به تنهایی، حدود ۲۵۰ دینِ رایج، شناسایی شده است.

تاریخ سراسر جنگ و آشوب جهان باستان و دنیای امروز، شواهد چندانی از چنین ناآرامی‌ها در این منطقه سراغ ندارد. آنان نه به فکر کشورگشایی و غارت همسایگان بودند و نه در اندیشه تجاوز به حقوق یکدیگر. هرگز شعارهای راستی و رستگاری و صلح و حقوق بشر را سر ندادند، اما در عمل همواره بدان پایبند بوده‌اند. فرمانروایانشان چشم طمع به همسایگان نبستند و به نام آزادی و انسانیت، مردم بی‌پناه را تسلیم مرگ و نیستی نکردند. روستاهای آنان کمتر از هر گوشه جهان رنگ خشونت بخود دیده و خانه‌ها و معابد آنان کمتر از هر جای دیگری به آتش کشیده شده است. […]

قتل‌عام مردم اکد و به آتش کشیدن شهر اوپیس: به فرمان کورش یا نبونید؟

برای ویرایش جدید این گفتار بنگرید به: «کورش و به آتش کشیدن خانه مردم و شهر اپیس».

چارتاقی خانه دیو

چارتاقی «خانه دیو» یکی دیگر از چارتاقی‌های منفرد ایران است که در کوهستان‌های دورافتاده شمال غربی سبزوار در استان خراسان و بر قلهٔ صخره‌ای سخت و صعب‌العبور جای دارد. دستیابی به چارتاقی، پس از ساعت‌ها پیاده‌روی و کوه‌پیمایی ممکن می‌شود و اکنون برای صعود از صخرهٔ حامل چارتاقی، از میلهٔ نقاله‌های بالابر که برای حمل مصالح ساختمانی برپا شده‌اند، کمک گرفته می‌شود.

نگارنده تاکنون به دیدار این چارتاقی نرفته است، اما این کوتاهی را آقای جمال‌الدین فرشته‌خصلت جبران کرده است. ایشان پس از مطالعه و آشنایی با نظریه کاربری تقویمی چارتاقی‌های ایران، مصمم شدند تا این ویژگی را در چارتاقی خانه دیو پیگیری کنند و مشخص نمایند که آیا این بنا نیز به مانند دیگر چارتاقی‌های ایران، دربردارندهٔ ملاحظات تقویمی هست یا نه. در این سفرها و پژوهش‌های میدانی، آقایان سینا شریعتمدار، مصطفی اعتماد، قاسم هروی و مبین منصور نیز دست یاری و همراهی دادند. این گروه پس از هر سفر، عکس ها و اندازه‌گیری‌ها و مشاهدات خود را برای نظرخواهی به نزدم می‌آوردند و من یافته های ایشان را برای نتیجه‌گیری قطعی کافی نمی‌دانستم.

آخرین سفر این گروه خستگی‌ناپذیر و پی‌جو، در انقلاب زمستانی امسال انجام شد و آنان پس از چند ساعت پیاده‌روی و کوه‌پیماییِ در شب سرد و سوزناک زمستانی، خود را برای دیدار طلوع خورشید به لبهٔ پرتگاه‌های خطرناک پیرامون چارتاقی رساندند. […]

ستاره‌ها و سیاره‌ها

گفته بودی که می‌خواهی «یا سیاره‌ای باشی که بر گرد ستاره‌‌ای بچرخی و یا اینکه در فضای میان‌ستاره‌ای ناپدید شوی». اما حتماً می‌دانی که هیچکدام از سیاره‌ها بر مداری ثابت بر گرد ستاره‌ای نمی‌گردند. یا کم‌کم از او دور می‌شوند و یا آهسته به نزدیکش می‌خرامند. این بستگی به نسبت جرم سیاره و جاذبه ستاره […]

پادشاه مومیایی‌شدهٔ کردستان: حیله تازهٔ جاعلان تاریخ و فرهنگ

مدتی است که مسافران شاهراه ساوه به سلفچگان در حاشیه راست جاده، پرچم‌های سبزرنگی را می‌بینند که در اطراف یک صندوق بزرگ پول برافراشته شده‌اند. می‌گویند که فلان کسی خواب دیده و بعد پیکر سالم امامزاده‌ای را در تابوتی سبز پیدا کرده‌اند. می‌گویند اگر کسی شکّ بکند، حتماً و یقیناً سنگ می‌شود. الحمدالله که ما شکّ نکردیم و سنگ نشدیم.

از دیروز نامه‌های فراوانی به دستم می‌رسد که کسانی با شوق و ذوق خبر کشف جسد سالم و مومیایی‌شدهٔ یک پادشاه باستانی در شهر سنندج کردستان را بازگو می‌کنند و یا در باره آن پرسش‌هایی را پیش می‌کشند.

می‌گویند که پادشاه با زیورافزار و اشیای زرین و جواهرات فراوان در تابوتی از جنس سرب و طلا، صحیح و سالم دراز کشیده و کتیبه‌هایی طلایی «به زبان میخی» بر سینه و شرمگاه او نهاده شده است. همچنین می‌گویند که «کارشناسان» قدمت آنرا سه هزار سال برآورد کرده‌اند اما می‌خواهند خبر این کشف بزرگ را درز بگیرند تا بتوانند یواشکی آنرا «آب» کنند. در این اخبار هیچ اشاره‌ای به نام آن «کارشناسان» و نیز منبعِ معتبرِ منتشرکنندهٔ خبر نشده است. احتمالاً در آینده هم خواهند گفت که اگر کسی شکّ بکند، حتماً و یقیناً دشمن ایران و همدست کسانی است که میخواهند پادشاه را «آب» بکنند. […]

امیر رشتی و گنجشک‌هایش

امیر بچه رشت بود. با شهامت و شجاع و پاک و بی‌غل‌وغش و ساده و مهربان بود. مثل خیلی‌‌های دیگر از رشتی‌ها، مثل گلسرخی و میرزا کوچک. قدش نسبتاً کوتاه، اما درشت‌هیکل بود. صورتش گرد بود و ریش‌های انبوهی سراسر صورتش را پوشانده بود. از زیر گردن تا زیر چشم‌های درخشان و مهربانش.

پاییز سال ۱۳۶۱ من و او در بهداری دزلی بودیم. در چند کیلومتری مرز عراق. بهداری دزلی یعنی او و من و یک راننده آمبولانس که بچه روستاهای اصفهان بود. کس دیگری نبود. هر کدام ما بخاطر یک دوره چند ماهه که گذرانده بودیم، شده بودیم پزشک و جراح و داروساز و همه جور تخصص دیگر.

امیر از ما بزرگتر بود و تجربه و سابقه بیشتری داشت. ما هیچ کاری را بین خودمان تقسیم نکرده بودیم اما عملاً امیر را رئیس می‌دانستیم. رئیس سعی می‌کرد همه کارهای روزمره را از دست ما بگیرد و خودش انجام دهد. می‌گفت حالا شما دو تا خیلی جوان هستید و وقتش نیست شست‌وشو کنید و جارو بکشید. آشپزی هم با رئیس بود. اگر مراقب نبودیم، حتی لباس‌هایمان را هم می‌شست و بکلی خجالتمان می‌داد. […]

چارتاقی نویس تفرش

چارتاقی نویس در دامنه ارتفاعات غربی روستای نویس در ۱۷ کیلومتری شمال شرق تفرش (به خط مستقیم)، ۱۸۰ کیلومتری جنوب غرب تهران، در بخش خلجستانِ استان قم جای دارد. با اینکه این روستا از نظر تقسیمات کشوری تابع استان قم می‌باشد، اما از نظر فاصله و ویژگی‌های اقلیمی و نیز در تداول مردم منسوب به تفرش و استان مرکزی است. این بنا که عموم مردم محلی آنرا به طور سنتی با نام «چارتاق/ چارتاقی» می‌شناسند، با همین نام و با شماره ۳۴۴ در فهرست آثار ملی ثبت شده است.

برای رسیدن به این چارتاقی می‌باید در کیلومتر ۲۵ جاده ساوه به سلفچگان و پیش از سه‌راهی تفرش، به سوی غرب و راهی که به قاهان می‌رود، پیچید. پس از طی ۲۲ کیلومتر در این راه کوهستانیِ بسیار بکر و زیبا، و پس از بخش قاهان، به روستای کوهستانی و پلکانی‌مانند نویس خواهیم رسید. نزدیک به یک کیلومتر پس از نویس و در ادامه همین جاده، راه مالرویی در سمت راست جدا می‌شود که با گذر از دره‌ای نسبتا عمیق و رودخانه‌ای فصلی که آکنده از درختان گردوی کهنسال است، به نزدیکی چارتاقی می‌رسد. این راه نیز حدود یک کیلومتر طول دارد و علاوه بر شیب تند، بسیار سنگلاخ است و خودروهای سواری به ویژه هنگام بارندگی یا یخبندان امکان عبور از آنرا ندارند. […]

آن شب پر برف

برف سنگینی می‌بارید. کولاک غوغا می‌کرد. جاده کوهستانی، سخت و پر پیچ و خم بود. درختان بزرگ گردو در دره عمیق کنار راه در زیر برف سنگین خفته بودند. هر چه بالاتر می‌رفتیم، مه‌ غلیظ‌تر می‌شد و جاده صعب‌العبورتر. چراغ‌ها و نورافکن‌ها را روشن کرده بودم، اما هنوز باید خیلی آهسته می‌رفتم.

قرار نبود تو هم برای دیدن طلوع خورشید در این چارتاقی دورافتاده بیایی. اما در آخرین لحظه‌ها گفته بودی که دوست داری بیایی. گفته بودم که سخت است و سرد. پیاده‌روی طولانی لازم است و شاید گرگ هم در کار باشد. اما تو باکی نداشتی.

تو به من غبطه می‌خوردی که هر لحظه که دلم بخواهد، می‌توانم از گوشه پرده اتاقم دماوند را ببینم. می‌توانم هر بامداد، نخستین تابش خورشید را بر اوج دماوند ببینم و از اولین کسانی باشم که روز برایش شروع شده است. اما من هم به بی‌باکی و خستگی‌ناپذیری تو غبطه می‌خوردم که همیشه آماده کوبیدن راه‌هایی است که هیچکس نکوبیده است. […]

کفتارهای مزرعه پدری

گفتی: «اگر گلی بودیم و می‌دانستیم که در کمال طراوت پژمرده خواهیم شد، حتماً همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، از غصه دق می‌کردیم». می‌گویم: از همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، دائم داریم به کفتارهایی نگاه می‌کنیم که دارند به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. کفتارهایی که مزرعه پدری را اشغال کرده‌اند. آنرا […]

دست‌های تو

گفتی پدر هم رفت. گفتی دور هم جمع خواهیم شد. گفتی نمی‌خواهی مراسم معمول برگزار کنی. آمدیم به خانه‌ات. آبی پوشیده بودی، آنطور که پدر دوست داشت. جعبه خالی و مخملیِ سازِ پدر را در دست گرفته بودی، آنطور که خودت دوست داشتی. گفتی ساز را در کنار پدر گذاشتی، گفتی ساز همراه پدر به ابدیت رفت. چشمانت سرخ بود. بوسیدمت. چشمان سرخت خیس شد.

گفتی بنشینیم. رفتی سر گنجه. جعبه کمانچه را برداشتی و آمدی. روی چارپایه نشستی. آستین‌هایت را بالا زدی. زانوانت می‌لرزیدند. کمانچه را بر ران چپ نهادی و کمان را به دست راست گرفتی. موهای حنایی دم اسب آمیرزا بر کمان کمانچه‌ات برق می‌زد. زانوانت هنوز می‌لرزیدند. نیاز به دستی داشتی که شانه‌هایت را می‌نواخت. حالا نفس‌های تندت آرام شد. سرت را پایین آوردی و کمان را به سوی کمانچه بردی. آوای ساز، آهسته آهسته سراسر خانه را پر کرد. […]

پیوندهای کعبه با خورشید و خانه خورشید

بناها و مکان‌های مقدس در جهان فراوان هستند، اما معمولاً هیچکدام آنها دارای تاریخچه و سرگذشت روشن و مشخصی نیستند. گزارش‌های تاریخی و روایت‌های داستانی پیرامون بناهای مقدس به اندازه‌ای گوناگون و متناقض هستند که امکان دستیابی قاطع به واقعیت‌های روزگاران گذشته ناممکن است. اما ممکن است که بتوان با توجه به واقعیت‌های ملموس و قابل اندازه‌گیری، تا اندازه‌ای به سواد آن نزدیک شد.

هر مکانی می‌تواند به دلایل گوناگون جغرافیایی، وضعیت اقلیمی، ساختار طبیعی ممتاز، واقعه‌ای تاریخی، پدیده‌ای کیهانی و یا هرگونه انگیزه و عامل دیگر، توجه مردمان را به خود جلب کند و اندک‌اندک به یک «مکان مقدس» تبدیل شود. در یک «مکان مقدس»، معمولاً بنایی نیز ساخته می‌شود که تقدس مکان را به خود می‌گیرد و تبدیل به یک «بنای مقدس» می‌شود. بناهای مقدس هنگامی که از حمایت دستگاه سیاسی قدرتمند و پشتیبانی یک دین رسمی یا فراگیر برخوردار شوند، به سرعت گسترش می‌یابند و گاه عوامل آغازین تقدس مکان، به باورها و احکام ثانویِ تازه‌ای تغییر چهره می‌دهد.

این باورهای تازه نیز به مرور زمان و با تغییر حکومت‌ها و ادیان، فرو می‌پاشند و باورهای تازهٔ دیگری جای آنها را می‌گیرد. چرا که شاید بتوان «بنای مقدس» را تخریب کرد، اما «مکان مقدس» هیچگاه از بین نمی‌رود؛ بلکه در هر زمان و در هر دوره‌ای به رنگ و روی تازه‌ای در می‌آید. هیچ نیرویی نمی‌تواند و نتوانسته است عامل مهم و سرنوشت‌ساز «تقدس» را به سادگی از باورمندان به تقدس یک مکان و بنا بگیرد و حداکثر می‌تواند «عامل تقدس» را با عوامل تازه دیگری جابجا کند. […]

تو دیر آمدی

تو دیر آمدی. وقتی آمدی که آن ساقه‌ زرین را در گلدانی بر روی میز گذاشته بودم و نخ سرخی به آن بسته بودم. تو آمدی و آرام در گوشه‌ای دور از چشم‌ها نشستی. نه به من گوش می‌کردی و نه به کسی توجه داشتی. همه هوش و حواست پیش آن ساقه‌ زرین بود. وقتی از نام گیاه پرسیدم، هیچکس ندانست. تو می‌خواستی بگویی. نُک زبانت بود. سرت را بالا آورده بودی و چشمانت می‌درخشیدند. لبهایت نیمه‌باز بود. اما جرأت نکردی بگویی. با خود می‌گفتی که بعید است به این زودی به آرزویت رسیده باشی.

وقتی نامش را بر زبان آوردم، تمام چهره‌ات گلگون شد. چشمانت از اشک‌هایی که به زور جلویشان را ‌گرفته بودی، برق می‌زد. طاقت نیاوردی. از همان گوشهٔ پنهان بلند شدی و آمدی جلو. آمدی از نزدیک ببینی. باز هم جرأت نکردی به آن دست بزنی.

فردایش تو مهمانی داده بودی. من برایت هدیه‌ای آوردم. تو گفته بودی که این بهترین هدیهٔ همه عمرت بوده است: یک شاخه زرین «هوم» در گلدانی سفالی و لاجوردین. تو مرا ندیدی. فقط دستان مرا دیدی. دستانی که گلدانی کوچک در میانه‌اش بود و ساقه زرینی که اندام نحیفش را به آسمان بر کشیده بود. […]

سرگذشت همیشه نیمه‌تمام

شامگاه شبی خنک و پاییزی بود. تو و مادربزرگ از مکتب‌خانه آمیرزا به روستای خود باز می‌گشتید. دشت فراهان و چراغ‌های تازه روشن‌شده روستاها، پیش روی شما بود. مادربزرگ ساکت بود و تو چراغ‌ها را می‌نگریستی. مادربزرگ سوار الاغی بود که تشکچه‌ای بر رویش انداخته بودند و خورجینی که در آن ترخنه، فطیر و سنجد ریخته بودند. تو در کنار الاغ پیاده می‌آمدی و گاه دستانت را به خورجین فرو می‌بردی و فطیری را به نیش می‌کشیدی. به مادربزرگ گفتی که چرا امشب حرف نمی‌زند؟ و او گفته بود که آمیرزا از تو راضی نیست. به درس بی‌توجه است و با بچه‌ها دعوا می‌کند. […]

درباره واژه ایرانیا

ایرانیا نوعی تغییر در نام‌های خاص بر اساس قواعد و دستور فارسی باستان است. چنانکه می‌دانیم نام «ایران» در زبان فارسی باستان هخامنشی بکار نرفته است؛ اما اگر بکار رفته بود، به شکل «ایرانیا/ ایرانیَه» نیز نوشته و خوانده می‌شد. پسوند «یا/ – ای‌یا» در یک واژه فارسی باستان، ساختی صفتی و انتسابی است که ممکن است جانشین نامی خاص شود. این پسوند معمولاً به دنبال نام یک قوم/ تیره/ تبار می‌آید و سپس جانشین نام سرزمین متبوعه همان قوم می‌شود.

برای نمونه‌ای از اینگونه ساخت‌ها می‌توان به نام/ نامجاهای زیر اشاره کرد: «اَرمین» به «اَرمینیا/ اَرمینیَه»، «اَثورا» به «اَثوریا/ اَثوریَه»، «گَندارَه» به «گَنداریا/ گنداریَه».

پسوند «یَه» که امروزه نیز در زبان فارسی برای تبدیل نام شخص یا قوم به نام مکان به کار می‌رود (مانند: امیدیه، محمودیه، الهیه) و حتی مشابه آن که در دیگر زبان‌های هندواروپایی و حتی سامی دیده می‌شود (مانند: ایندیا، مالزیا، نیجریا، پرشیا، عاملیه)، بازمانده‌هایی از همین ساخت اسمی کهن است.

ایرانیا (Irania) همچنین تلفظ نام ایران به زبان لاتینی است.

در بارهٔ دل‌نوشته‌ها

اول مهرماه سال ۱۳۴۸ بود. نسیم خنک پاییزی می‌وزید. برگ‌ها هنوز زرد نشده بودند. آن سال‌ها، برگ‌ها دیرتر زرد می‌شدند. شاطر نانوایی تافتونی داشت نان‌ها را می‌چسباند توی تنور. چقدر دیدنی بود اطوار موزون و حرکات شاطرها با آن زیرشلواری‌های گشادی که پیش‌بندی متغالی و کرم‌رنگ بر رویش بسته بودند. خودش یک نمایش تمام عیار بود. نمایشی که از دیدنش سیر نمی‌شدی. از غوری چای بالای تنورش بخار بلند می‌شد و از رادیوی آویخته بر میخ دیوار هم صدای «آغاسی» بلند بود که «سر پل کارون» را می‌خواند. اوس محمود، سیگار «زر» را زده بود گوشه لب و داشت با دستمال تمیز گلدوزی شده‌ای، شیشه‌های «فوردتانوس» نو نوارش را پاک می‌کرد. گاه‌به‌گاهی هم سیگار را از گوشه لب بر می‌داشت تا با نفسش بخار به شیشه‌ فورتانوس بدمد و جلای بیشتری بدهد. بخاری که معلوم نبود چقدرش دود «زر» بود. […]

دردهای خودزنی (۳): تخریب بزرگان

دو تن از خوانندگان در پاسخ به بخش نخست این گفتار نوشته بودند که «چرا دانشمندان و بزرگان ما در فعالیت‌های ایران‌شناسانه پیشقدم نمی‌شوند و برای هدایت شور و شوق جوانان یاری و همکاری نمی‌کنند؟» در این زمینه می‌توان به چند نکته اشاره کرد:

۱- معمولاً سطح علمیِ متوسطِ اعضا و شرکت‌کنندگان چنین فعالیت‌هایی اندک است و گاهی فاقد آگاهی‌های اولیه از فرهنگ و هویت تاریخی هستند. در چنین وضعیتی که سطح معلومات و آگاهی‌ها، اختلاف فراوانی دارد، تفاهم مناسبی شکل نخواهد گرفت و نخواهند توانست برای یکدیگر مفید باشند.

۲- گاهی اوقات، انتظارِ معمولِ شرکت‌کنندگان چنین گردهمایی‌ها و فعالیت‌هایی، شنیدن سخنانی کلی و شورانگیز در جانبداری از باورها و روش‌های خودشان است. آنان به ندرت حوصله شنیدن سخنان فنی و تخصصی را دارند و معمولاً به دنبال آموختن مطلب تازه‌ای نیستند؛ چرا که تصور می‌کنند هر آنچه که باید می‌دانسته‌اند را می‌دانند. بدیهی است که در چنین وضعیتی، دانشمندانی که از آنان یاد شده، خانه‌نشین می‌شوند و «سخنورانی» یکه‌تاز میدان می‌شوند که به دلیل برخی فعالیت‌های پرهیاهو، با دانشمندان اشتباه گرفته می‌شوند. […]

دردهای خودزنی (۲): دستکاری در اسناد تاریخی

پس از در گفتار پیشین که نوشتم، دوستی گفته بود: «درد را گفتی و درماتن را نه!». نکته‌هایی که در آن گفتار آنها اشاره کرده بودم، هیچکدام دردهای اصلی ما نبودند؛ بلکه دردهای ثانویِ ناشی از شیوه‌های درمانِ نادرست بودند. حکایتِ سوزن‌زنیِ جناب ملا است که برای درمانِ دردش، سوزن به خود فرو می‌کرد و نعره می‌کشید. دردش که درمان نمی‌شد، هیچ، درد دیگری هم به آن اضافه می‌کرد که رنج‌آورتر از درد اصلی بود. به نظر من، دردهای ما بیشتر ناشی از خود‌زنی هستند. درمان آن هم به همین سادگی است که «سوزن به خود فرو نبریم».

انتقادهایی که گذرا و خودمانی مطرح کرده بودم، هیچکدام در بیان درد یا درمانِ مشکلات بزرگ و گسترده کشور و جامعه ما نبود. بیان آنها نه در صلاحیت من است و نه در تخصص من. آنچه گفتم، انتقادی بود بر کسانی که درمانی را بکار گرفته‌اند که نه تنها دردی را دوا نمی‌کند، بلکه درد دیگری هم بر آن می‌افزاید. حالا می‌گویید چگونه.

مثال آن بابایی است که پایش پیچ خورده بود. بَر و بچه‌ها افتاده‌ بودند روی پَک و پهلویش و هر کدام یک جایی را چسبیده بودند و به این طرف و آن طرف می‌کشیدند و می‌پیچاندند. می‌خواستند خدمتی کرده و دردی را کاسته باشند. اما آن بابا، دردش را بکلی فراموش کرده و فقط آرزو می‌کرد که این فرزندان خیلی مهربان، دست از سرش بردارند و او را با دردش تنها بگذارند. آرزو می‌کرد کاش یکی از بچه‌هایش طبیبی حاذق می‌بود و یا لااقل طبیبی را آواز می‌داد. یکی دیگر از بچه‌ها هم نه جایی را چسبیده بود و نه سراغ طبیبی می‌رفت؛ نه به درد کاری داشت و نه به درمان. بر سر گذر ایستاده و هوار می‌کشید که بابای ما به وقت جوانی چنین قوت داشت و چنان بازو. فرزند دیگری هم بود که در این میان، سرگرم کاویدن صندوقچه بود (حالا او موضوع صحبت ما نیست). این حکایت امروزِ ماست. چه بدمان بیاید و چه بدمان نیاید. […]

دردهای خودزنی (۱): برای تخریب فرهنگ چه نیازی به دشمن داریم؟

مطلق‌گرایی درد بزرگ ماست. یکی از نمونه‌های خودزنی ماست و یکی از بزرگترین عوامل عقب‌ماندگی ما. عادت کرده‌ایم که همه چیز و همه کس را یا به سرای سیاهی‌ها و پلیدی‌ها برانیم و یا در سرای سپیدی‌ها و سپندینه‌ها جای دهیم. نخواسته‌ایم و نتوانسته‌ایم به رنگ خاکستری و ترکیبی از سیاهی و سپیدی هم قائل باشیم. سرایی مابین اهورامزدا و اهریمن یا بهشت و دوزخ به دیده ما نیامده است. این تفکری بوده که جزم‌اندیشان متعصب و خشک‌‌‌مذهب در نزدیک به دو هزار سال به جان و روان ما فرو کرده‌اند.

هنوز یاد نگرفته‌ایم که هر سخن و باور و نظری را می‌توان منصفانه نقد کرد و تکامل بخشید. یا سرسختانه حمله کرده‌ایم و یا جانانه دفاع کرده‌ایم. تاب تحمل هیچ نقد و اعتراضی را نیز نداشته‌ایم. نخواسته‌ایم بپذیریم همانگونه که هیچ دو نفری در جهان شبیه یکدیگر نیستند، هیچ فکر و اندیشه‌ای نیز شبیه هم نیست و نمی‌تواند باشد. تکامل فکر و پیشرفت جامعه و کشور که نتیجه برخورد آرا و اندیشه‌های گوناگون است را فدای مطلق‌اندیشی و جزم‌باوری کردیم. […]

یادی از سِرگِئی تالستوف در هفتادمین سالگرد آغاز کاوش‌های باستان‌شناسی خوارزم

روان‌شاد سرگئی پاولوویچ تالستوف (۱۲۸۶- ۱۳۵۵ خورشیدی) یکی از بزرگترین و نام‌آورترین باستان‌شناسان و قوم‌شناسان شوروی بود. او در سال ۱۳۱۷ یعنی در سن ۳۱ سالگی از سوی آکادمی علوم اتحاد شوروی به سرپرستی علمی هیئت کاوش‌های باستان‌شناسی خوارزم برگزیده شد و سراسر عمر خود را در کویرها و شن‌زار‌های خشک و سوزان جنوب دریاچه خوارزم (آرال) صرف کاوش و پژوهش در خوارزم باستان کرد و به هیچ موضوع دیگری نپرداخت.

کاوش‌ها و مطالعات تالستوف در خوارزم به اندازه‌ای گسترده و حیرت‌انگیز است که نام او با خوارزم عجین شده و مطالعات خوارزم‌شناسی بدون او معنا و مفهومی ندارد. دامنه جغرافیایی پژوهش‌های او تقریباً برابر است با حوزه نام‌های جغرافیایی اوستا در بند چهاردهم «مهر یشت» و نخستین فرگرد «وندیداد» یعنی: «خوارزم»، «سغد»، «نسا» و «مرو».

هیئت باستان‌شناسی زیر نظر تالستوف، یکی از بزرگترین هیئت‌های کاوش و اکتشاف در جهانِ زمان خود بوده است. هیئت تالستوف را حدود بیست دانشمند باستان‌شناس، قوم‌شناس، زبان‌شناس، زمین‌شناس و معمار، ده‌ها کویرنورد و راهنمایان محلی، لشکری از افزارمندان و کارگران ساده و نیمه متخصص، چندین هواپیمای اکتشافی و ده‌ها کامیون نفربر و ابزاربر، و بی‌شماری از پیشرفته‌ترین ابزارهای زمان خود همراهی می‌کرده است.

تالستوف در مدت حدود سی سال، سراسر سرزمین خوارزم را از زمین و هوا در می‌نوردد. بسیاری از محوطه‌های باستانی را برای نخستین بار شناسایی می‌کند و در آنها به حفاری می پردازد: حفاری در «توپراق قلعه»، مرکز شاهان محلی خوارزم در سده‌های آغاز میلادی و کشف کاخ‌‌ها و دیوارنگاره‌های قابل قیاس با داستان‌های سیاوش و افراسیاب در شاهنامه؛ تپه باستانی «جانباز قلعه» متعلق به هزاره ششم تا سوم پیش از میلاد؛ محوطه باستانی «یکه پارسان» از سده هشتم پیش از میلاد و کشف چندین نمونه از خط خوارزمی باستان در آنجا؛ همچنین حفاری در محوطه‌های باستانی «اورگنج»، «کهنه اورگنج»، «تاش قلعه»، و حوزه‌های تمدنی «کَلتَه منار» (منار کوتاه)، «تازه باغیاب»، «سویورغان»، «شریک رباط»، کرانه‌های دریاچه «سرقمیش» و بسیاری جاهای دیگر که یادکرد از همه آنها کار ساده‌ای نیست. (نام‌گذاری‌ها را تالستوف بر اساس نام‌های مشهور محلی برای نخستین بار انجام داده و به همین شکل در باستان‌شناسی متداول شده است). […]

Niasar Tetrapylon


Chartaqi of Niasar located near the city of Kashan (Fig. 1.1) and was constructed during the late Parthian or early Sassanid Dynasties′ eras. Its plan is square in shap. There are, however, some theories that state that in ancient times Zorvanists used this place for their religious practices. Near this Chartaqi, there is a shrine and holy tree (plantain) and also a fountain that makes it some what a holy place. Also near Chartaqi, there is a modern observatory. Today Niasar is place for people who like astronomy in Iran. Every year Chartaqi of Niasar hosts a large number of Iranians that gather to cherish their ancestral way of life and to mark the observance of sunrise in summer and winter solstice (Fig. 3.1, 3.2). […]

چارتاقی نیاسر: وضعیت طلوع و غروب خورشید در یک بنای آفتابی باستانی

نام مشهور: چارتاقی/ چهارطاقی نیاسر. محل: صخره‌های ارتفاعات غربی مشرف به شهر نیاسر، ۳۰ کیلومتری غرب کاشان، ۲۵۰ کیلومتری جنوب تهران، استان اصفهان. مختصات جغرافیایی چارتاقی: ۳۳ درجه و ۵۸.۲۸ دقیقه شمالی، ۵۱ درجه و ۰۸.۵۳ دقیقه شرقی. ارتفاع از سطح دریا ۱۷۶۰ متر، ارتفاع از سطح دشت مجاور ۳۸۰ متر. شکل بنا: متقارن چهار وجهی با قاعده مربع، چهار پایه با چهار تاق به سبک کلیل پارتی بر روی آنها و گنبدی به واسطه چهار فیلپوش بر روی بنا. چهار روزن به سوی چهار جبهه در بالای بنا و شانزده روزن کوچکتر با فاصله نامساوی در پاکار گنبد (اکنون پُر شده). چهار سوی بنا چشم‌انداز باز بدون هیچگونه دیوار، در یا پنجره.

هوم/ هَئومَه: گیاه سپند ایرانیان

هوم که در اوستایی «هَـئـومَـه» و در سانسکریت «سومَـه/ سوم» خوانده می‌شود، سپندترین و گرامی‌ترین گیاه نزد ایرانیان و هندوان باستان بوده است. از این گیاه در بسیاری از متون ایرانی و هندو به فرخندگی و با گرامیداشت فراوان یاد کرده شده و آنرا سرور، رد و شهریار همه گیاهان و رستنی‌ها می‌شناخته‌اند. با اینکه این گیاه کارکردهای آیینی و مقدس خود را تا اندازه زیادی از دست داده است، اما همچنان باورهای بسیاری در باره آن در میان مردمان نواحی گوناگون زنده مانده است.

بخش‌هایی از کتاب اوستا به هوم اختصاص دارد و هوم یشت نامیده می‌شود. هوم یشت در درون یسناها جای دارد و از یسنای نهم تا یازدهم را در بر می‌گیرد. البته یشت بیستم اوستا نیز هوم یشت نامیده می‌شود، اما تنها چند بند از هوم یشت اصلی را در بر دارد. هوم یشت، در بزرگداشت و ستایش این گیاه ارجمند سروده شده است.

هوم در اوستا کارکردهای فراوانی دارد: او «دورَئوشَه» به معنای دوردارنده مرگ است. او بخشنده فرزند نیک، آورندهٔ توانمندی، تندرستی، فزایندگی، بالندگی، توانایی تن ، انـدیـشه‌ورزی و آورندهٔ صلح و آشتی و آرامش است. (برای آگاهی از تمام ویژگی‌های هوم در اوستا و سرودهای ستایش آن به هوم یشت بنگرید).

«ودا»های هندوان نیز بخش‌های فراوانی در پیوند با هوم دارد و در بسیاری از سرودهای «ریگ ودا»، گیاه «سومَه» همراه با دل‌انگیزترین واژه‌ها گرامی داشته شده و ستوده شده است. سومه، نوشیدنی دوست‌داشتنی ایندرا (خدای بزرگ هندو) بوده و به او چابکی و توانایی می‌بخشیده است (ماندالای ۴، سرود ۲۶).

«هوم» بجز نام گیاه، نام ایزد نگاهبان این گیاه نیز به حساب می‌آید. همچنین در شاهنامه فردوسی از مردی به نام «هوم» سخن رفته است که در کوهستان زندگی می‌کند و در گرفتن افراسیاب به کیخسرو یاری می‌رساند؛ این نام نیز به احتمال اشاره به گیاه هوم است که در طول زمان دچار تغییرات مصداقی شده است. […]

آتشکده پردغان: بازماندی در پیوند با مزدکیان فراهان

ابن فقیه همدانی در «مختصرالبلدان» (اوایل سده چهارم هجری) و حسن قمی در «تاریخ قم» (از اواخر سده چهارم هجری) آورده‌اند که در روستای «فردجان» آتشکده‌ای بزرگ و کهن با باروهای بلند و قلعه مانند وجود داشته که در زمان حاکمیت حجاج بن یوسف و خلافت عبدالملک بن مروان (اواخر سده یکم هجری) به این روستا یورش آوردند و پس از تسخیر آبادی، درهای زرین آتشکده را کندند و برای کعبه به مکه فرستادند. در این منابع همچنین آمده است که آتشکده فردجان بار دیگر در سال ۲۸۸ هجری قمری به فرمان امیر قم به نام «بیرون ترکی» با منجنیق و عراده ویران و تباه شد و دیگر هیچگاه رونق نگرفت (نقل به مضمون از: ابن فقیه، ص ۷۵؛ قمی، فصل هفتم).

نام فردجان در تعدادی دیگر از متون جغرافیای تاریخی سده‌های میانه آمده است. یاقوت حَمَوی در «معجم البلدان» (اوایل سده هفتم هجری) اشاره‌ای کوتاه به قلعه فردجان کرده و ابن خلدون نیز قلعه فردجان را پناهگاه علاءالدوله کاکویه (حاکم غزنوی اصفهان که بعدها اعلان استقلال کرد) به هنگام حمله سپاه مسعود غزنوی می‌داند (ابن خلدون، ص ۵۴۳).

در تمامی منابع، جز توصیفی کلی از محل روستا، قلعه و آتشکده، هیچگونه نشانی دقیقی از محل آن داده نشده است. به ویژه که بسیاری از نام‌ها در گذر زمان دچار تطور و تعریب شده و شکل اصلی آنها از دست رفته است. […]



web analytics