تو دیر آمدی. وقتی آمدی که آن ساقه زرین را در گلدانی بر روی میز گذاشته بودم و نخ سرخی به آن بسته بودم. تو آمدی و آرام در گوشهای دور از چشمها نشستی. نه به من گوش میکردی و نه به کسی توجه داشتی. همه هوش و حواست پیش آن ساقه زرین بود. وقتی [...]
سرگذشت همیشه نیمهتمام
شامگاه شبی خنک و پاییزی بود. من و مادربزرگ از مکتبخانه آمیرزا به روستای خود باز میگشتیم. دشت فراهان و چراغهای تازه روشنشده روستاها، پیش روی ما بود. مادربزرگ ساکت بود و من چراغها را مینگریستم. مادربزرگ سوار الاغی بود که تشکچهای بر رویش انداخته بودند و خورجینی که در آن ترخنه، فطیر و سنجد [...]
در بارهٔ وبلاگ
اول مهرماه سال ۱۳۴۸ بود. نسیم خنک پاییزی میوزید. برگها هنوز زرد نشده بودند. آن سالها، برگها دیرتر زرد میشدند. شاطر نانوایی تافتونی داشت نانها را میچسباند توی تنور. چقدر دیدنی بود اطوار موزون و حرکات شاطرها با آن زیرشلواریهای گشادی که پیشبندی متغالی و کرمرنگ بر رویش بسته بودند. خودش یک نمایش تمام عیار [...]
دردهای خودزنی (۳): تخریب بزرگان
دو تن از خوانندگان در پاسخ به بخش نخست این گفتار نوشته بودند که «چرا دانشمندان و بزرگان ما در فعالیتهای ملیگرایانه و ایرانشناسانه پیشقدم نمیشوند و برای هدایت شور و شوق جوانان یاری و همکاری نمیکنند؟» در این زمینه (ضمن یادآوریِ متفاوتبودنِ فعالیتهای ملیگرایانه با ایرانشناسانه) میتوان به چند نکته اشاره کرد: ۱- معمولاً [...]