Skip to content
بایگانی تاریخ

خاطره‌ها

۳۶) مادر از تمیزترین، منظم‌ترین و باسلیقه‌ترین زنانی بود که دیده بودی. هر روز در سپیده صبح بیدار می‌شد و مشغول نظم و ترتیب امور خانه می‌شد. همیشه همه کارهایش را سر ساعت مقرر، نه کمی زودتر و نه کمی دیرتر، انجام می‌داد. او بعد از پدر، برایت دومین معلم نظم و وقت‌شناسی بود. هر صبح شما را بیدار می‌کرد و به مدرسه می‌فرستاد. با لباس‌های تمیز و زیبایی که خودش با سلیقه‌ای مثال‌زدنی که در خیاطی داشت، برایتان می‌دوخت و اتو می‌کرد. با اینکه از همه چیز عالم و آدم عکس می‌گرفتی، به عقلت نرسید بهترین چیزی که می‌توانی از آن به یادگار عکس بگیری، ستون رختخواب‌ها با رختخواب‌پیچ صاف و سفیدش بود که ذره‌ای چروک و ناهمواری نداشت. یا کرسی تمیز و مرتبی که مادر ترتیب می‌داد. با منقل زغالی‌ای که گولّه‌های زغالش را خودش در فصل پاییز با خاکه‌های زغال درست می‌کرد و در آفتاب می‌خشکاند. حتی خاکسترهای اطراف زغال‌های سیاه منقل زیر کرسی نیز به دست او صاف و صیقلی می‌شدند تا مبادا نشانه‌ای از بی‌نظمی و کج‌سلیقگی در آنها باشد. همان کرسی‌ای که شما مثل تارزان بر رویش می‌پریدید و به زیرش می‌خزیدید و در عرض چند ثانیه آراستگی‌اش را به هم می‌ریختید. مادر هیچوقت فکر نمی‌کرد آدم بدی هم در دنیا باشد. هیچوقت بدگویی کسی را نمی‌کرد و از رنج کسی خوشحال نمی‌شد. بندرت کسی او را شریک شادی خویش می‌کرد، اما او همیشه شریک غم دیگران بود. از حال همه اهل فامیل و همسایه‌ها و دور و نزدیک خبر داشت که نکند کمکی از دستش برآید و دریغ کرده باشد. او با همه آدم‌ها مهربان بود و محبتش را نثار همه می‌کرد. وقتی کسی به خانه می‌آمد با خوشرویی به استقبالش می‌رفت و هر چه در خانه داشت برای پذیرایی می‌آورد. هرگز گمان نمی‌کرد که بعضی‌ها نه بخاطر خودش، که بخاطر سخاوتمندی‌ها و بخشندگی‌هایش به نزدش می‌آیند و در وقت تنگی فراموشش می‌کنند. مادر حالا چند سال است که دچار بیماری مزمن شده و چند ماه است که در بستر دائمی خوابیده است. پدر با تمام ناتوانی‌اش، از او مثل کودکی مراقبت و نگهداری می‌کند. مادر هنوز هم پر می‌کشد برای کسی که بر بالینش می‌آید. […]



web analytics