Skip to content
بایگانی تاریخ

یادداشت‌های پراکنده سال ۱۳۹۶

سرود کوهستان: (۲۵ آبان ۱۳۹۶) دلت می‌خواست جاهایی بروی که خیلی وقت است نرفته‌ای. دلت می‌خواست چیزهایی را می‌نوشتی که آرزوی نوشتنشان را داشتی. دلت می‌خواست کسانی را ببینی که خیلی وقت است ندیده‌ای. دلت می‌خواست بدانی که در قلب آنها صداقت بود یا ظاهرسازی. اینکه نمی‌توانی اینرا تشخیص بدهی، رنجت می‌دهد. دلت می‌خواهد هر چه را که حس می‌کنی، غلط باشد. قلبت می‌لرزد وقتی یاد خاطره‌ها می‌افتی. یاد بهترین خاطره‌های عمرت. اما چرا آن حرف‌ها را به تو زدند؟ تو که همه چیز خود را فدای راهی که صحیح می‌دانستی کرده بودی و دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتی. چطور می‌شود که تو آدم منعفت‌طلب و سودجویی بوده باشی که فقط به دنبال نیازهای شخصی خود بوده‌ای؟ چند سال از آن ماجرا می‌گذرد؟ چرا نمی‌توانی آنرا فراموش کنی؟ چرا نمی‌توانی به آن اهمیت ندهی؟ چرا نمی‌توانی فکرش را نکنی؟ چرا اینقدر دلت شکست؟ چرا اینقدر غصه می‌خوری؟ چقدر می‌خواهی خودت را عذاب بدهی؟ می‌دانی چقدر از همه‌جا و همه‌چیز بریده‌ای؟ می‌دانی چقدر اعتمادت به همه از بین رفته است؟ می‌دانی چقدر اعتماد به نفست را از دست داده‌ای؟ می‌دانی چقدر کم با دیگران حرف می‌زنی؟ می‌دانی دیگر هیچ‌کجا نمی‌روی؟ می‌دانی چقدر آرزوی مرگ می‌کنی؟ می‌دانی چقدر داری در خودت فرو می‌ریزی؟ می‌دانی چقدر دلت برای کوه‌های بلند برف گرفته و سرودهایی که در دل آن می‌پیچید، تنگ شده؟



web analytics