اعتراض و انتقاد، لازمه و نشانهای از هر شخص یا گروه یا ملت زنده و پایدار و دوستدار پایندگی است. بیان اعتراض و انتقاد به دیگران (حتی اگر مضمون آن برحق نباشد) حق بدیهی همگان است.
پس از واقعه کتاب «آیات شیطانی» نوشته سلمان رشدی، علاقه روزافزونی در میان ایرانیان (اعم از ملیگرایان و اسلامگرایان) بوجود آمده است که گوش بخوابانند تا ببینند در کجای جهان به آنان توهین شده است. این حساسیتها در جای خود بسیار بجا و نشانهای از پایندگی هویت یک ملت و کوشش آنان برای پاسداشت منافع ملی خود است. اما این به تنهایی کافی نیست.
نگاهی اجمالی به سابقه و نتیجه این اعتراضها نشان میدهد که در کار خود موفق نبودهایم. آیات شیطانی به یکی از پرفروشترین کتابهای جهان، و نویسنده آن نیز به یکی از ثروتمندترین نویسندگان جهان تبدیل شد. یک نشریه نه چندان معروف دانمارکی، شهرتی جهانی بهم زد و بسیاری از نشریههای کشورهای گوناگون به حمایت از او برخواستند و کار او را تکرار کردند. بتازگی نیز فیلمی بدون ارزش تاریخی و ساخته کارگردانی گمنام، به لطف بیدریغ ما به یکی از مشهورترین کارگردانهای هالیوود تبدیل شد و فیلم او اکنون پرفروشترین فیلم خارجی در داخل ایران است. ما لوگوی فیلم او را با کمال میل در بسیاری از وبسایتها و وبلاگهای خود تبلیغ کردیم و او را مدیون اینهمه مهماننوازی دیرینه و لطف عمیق خود ساختیم. او باید از ما بسیار سپاسگزار باشد که نام فیلم او در موتور جستجوی گوگل حدود نیم میلیارد بازبرد را نشان میدهد. چه کسی بهتر از ما میتوانست تبلیغی چنین شایسته را برای یک فیلم انجام دهد و آیا این انگیزهای نیرومند برای ساختن فیلمهای دیگری از همین قبیل نیست؟
اکنون شاید لازم باشد پیش از اینکه بزودی نوبت اعتراض بعدی فرا رسد، منصفانه خودمان را نقد کنیم و پاسخی برای پرسشهای موجود بیابیم. پرسشهایی از این قبیل که چرا اینگونه اعتراضهای ما نه تنها تأثیری ندارد، بلکه حتی نتیجهای عکس به بار میآورد. آیا چنین توهینهایی به همه ملتها وارد میشود یا تنها به ما؟ اگر به دیگران نیز وارد میشود، آنان چگونه واکنشی نشان میدهند و در حالت دوم، چگونه است که تنها ما قربانی چنین «توطئه»هایی هستیم؟ مرز میان وفاداری به واقعیتهای تاریخی، با خلاقیتها و استنباطهای هنری در کجاست؟ از آنجا که ما خودمان در تحریف واقعیتهای تاریخی به بهانه خلق اثری هنری، دستی گشوده و خلاق داریم، و حتی مقدسترین و ارزشمندترین آثار مکتوب ما (همچو «گاتها»ی زرتشت و منشور کورش) به دست و سلیقه خودمان تحریف میشوند؛ باید پرسید که آیا هرگونه تحریف تاریخی ناپسند است یا تنها آنگونه تحریفهایی ناپسند هستند که مطابق با میل ما نباشند؟
آیا تنها دیگران هستند که باید به ما توهین نکنند، یا ما نیز باید از روش بسیار متداول خود که به راحتی و حتی بخاطر یک نقد علمی، به هر شخص یا مکتب و مرامی توهین میکنیم، دست برداریم؟
بر این باورم که بیتأثیر بودن اعتراضهای ما میتواند چندین دلیل داشته باشد. از همه مهمتر اینکه، ما ملتی عقب مانده (و نه عقب نگه داشته شده) هستیم. ما در حوزه دانش و فنآوری و سیاست و اقتصاد که چهار ویژگی مهم کشورهای توسعهیافته و حتی در حال توسعه است، متاعی برای عرضه و نقشی در جهان نداریم و دنیای امروز به ما «نیاز» ندارد. در دنیایی که در آن سیاستها و خواستهای نظامهای سرمایهداری و سرمایهسالاری اجرا میشود، مهم نیست که «حق» با چه کسی است و شواهد تاریخی چه میگویند؛ مهم این است که «سود» در کجاست و چگونه بدست میآید. هیچکس با نادیده گرفتن سود و منافع شخصی و ملی خود، به آن واقعیتهای تاریخی که ما به آنها استناد میکنیم، توجه نمیکند. همانگونه که خودمان هم توجه نمیکنیم. در جهان غالب امروز، حساب متقابل سود و زیان است که اهمیت دارد و نه آن «حقی» که ما بدان پای میفشاریم و خود نیز اگر لازم باشد آنرا پایمال میکنیم. دنیای سرمایهداری به دنبال کشف حق و ناحق در روابط متقابل تجاری خود نیست و هیچ گوشی برای شنیدن سخنان ما ندارد؛ او تنها بدنبال منافع خود است.
این شیوه و عملکرد در ایران نیز به عنوان کشوری که در حال گذار از فئودالیسم به سرمایهداری (یا بقول ایگور دیاکونوف در مرحله «پسافئودالیسم») بسر میبرد، با تمام توان در حال اجرا است. با این تفاوت که دیگران، هم به منافع ملی و هم به منافع شخصی میاندیشند و این دو را جدای از هم نمیدانند؛ اما ما تنها به منافع شخصی میاندیشیم و از درک ارتباط با آن با منافع ملی عاجزیم.
اینچنین است که تا زمانی که برای توانمند کردن خود نکوشیده باشیم و دیگران را نیازمند داشتههای خود نکرده باشیم، اعتراضهای برحق ما، نه تنها کاربردی نخواهد نداشت؛ بلکه تنها وسیلهای برای سودجویی بیشتر آنان و بازماندن افزونتر ما از پیشرفت خواهد شد. نمونه اینرا در قضیه نام خلیج فارس دیدهایم.
کوششها و همزبانی ایرانیان در اعتراضی بر حق به نامی ساختگی برای خلیج فارس، مثالزدنی و ارزشمند بود. اما دستاورد آن تقریباً هیچ بود. ما تصور کردیم که با چند نامهنگاری با کسانی که به سود خود بیشتر از واقعیتها اهمیت میدهند، با نامیدن چند خیابان در قنبرآباد به نام خلیج فارس، با چسباندن چند کاغذنوشته در بازار مکاره براستی بینالمللی کتاب خودمان، و کارهایی دیگر از این قبیل خواهیم توانست تا به خواست خود برسیم و کمر جهانیان را در برابر این واقعیت خم کنیم. اما این کمر ما بود که زیر بار اینهمه صرف وقت و توان و مخارج خم شد و بزودی هم مثل همیشه و مثل همه اعتراضهای ما به فراموشی سپرده شد. چرا که برای سرمایهداری بینالمللی، رضایت ما شرط نبود. ما به اسناد تاریخی استناد میکردیم و آنان کاری با اسناد تاریخی نداشتند و حتی منکر آنهم نبودند. آنان تنها به «سبزک» میاندیشیدند.
هنگامی که «آن ور آبیها» بیابانهای خود را با «آب» ما و دریاهای خود را با «خاک» ما به شهر تبدیل میکنند، و «این ور آبیها» شهرهای خود را به دست ریگ بیابان میسپارند؛ کاری از اسناد تاریخی بر نمیآید. اینرا هر کسی که در بیابانهای مخوف و خشک حاشیه دریای جنوب رانده است و کلبههای محقر و ناچیز مردمانی که بر روی چاههای نفت و گاز، و در کنار یکی از پرگذرترین راههای تجاری جهان قرار گرفته را دیده است، بخوبی میداند. به نقشه جغرافیایی میهن بسیار عزیزمان بنگریم. هنوز حتی کورهراهی که جاسک را به چابهار پیوند زند، وجود ندارد و مسافری ناآشنا که قصد این مسیر لمیزرع و هولناک را کند، ناچار است تا از جان خود نیز گذشته باشد.
امیدوارم همه کسانی که دردمندانه و شورانگیزانه درد میهن را داریم، سری به مردمان «کیانی»، «نوروز کار»، «پیر سهراب» و «ده رستم» بزنیم تا ببینیم سهم مردمانی که نام و یاد کیانیان و نوروز و رستم و سهراب را هزاران سال بر دوش کشیدهاند، از ایرانی بودن و ساکن دریای پارس بودن چیست. سهم آنان فقط و فقط یک «زنده بودن» ساده در شرایط عصر نوسنگی و بدون هیچگونه امکاناتی است. مردمانی که تنها خوراک آنان عبارت است از خرمای نامرغوب و ماهیای خشکیده. کودکانی که در سراسر عمر خود نام کتاب و مدرسه را نشنیدهاند و بیمارانی که جز «خاله مرهم» پزشک و دارویی ندیدهاند و بسیاری که هنوز نمیدانند «شاه ایران» کیست. شاید این سخنان بیشتر شبیه افسانه باشد، اما اگر یکبار نوروز را بجای مشهد و اصفهان و شیراز و پلاژهای فرحآباد در آنجا سپری کنیم، خواهیم دید که این افسانه، بیشتر از شعارها و تاریخسازیهای ملیگرایانه و اسلامگرایانه ما واقعیت دارد. ببینیم چقدر میتوانیم از آنان انتظار داشته باشیم تا «خلیج همیشه فارس» خود را دوست بدارند؟ ببینیم اگر آنان بخواهند به اینهمه بیتوجهی و پایمالکردن حقوق خود بدست ما اعتراض کنند، از چه شیوهای میتوانند استفاده کنند و چگونه میتوانند بانگ اعتراض خود را بگوش ما برسانند. آنان حتی خبر ندارند که چگونه سرانه درآمد ناخالص ملی کشور، بدون در نظر گرفتن آنان فال فال میشود و در ردیفهای اعتباری بودجههای جاری و عمرانی هیچ جایی ندارند و سهم سرانه ملی آنان خرج یارانه بنزینی میشود تا ما بتوانیم تعطیلات را یا بخاطر زیارت و اجر اخروی در نزد قاتلان فرزندان خود بگذرانیم و یا در جاهایی که ابزاری مفید برای شعارهای روزمره ما باشد.
عامل دیگر ناکارآمدی اعتراضهای ما شاید در این باشد که خود کوششی علمی یا هنری برای شناختن و شناساندن فرهنگ و هویت خود انجام نمیدهیم. اسلامگرایان ما، علیرغم در اختیار داشتن تمامی امکانات، هنوز از خلق یک اثر بدیع علمی یا هنری عاجز بودهاند. آنان هنوز پس از ۲۶ سال نتوانستهاند در زادروز پیامبر خود، فیلمی بهتر از همان هنر «هالیوودی» پخش کنند. گنبد و گلدستههای حلبی و ستونهایی از میلگرد و نبشی، بجای آجرکاریهای شکوهمند سدههای پیشین نشسته است. سدههایی که نه از چنین بودجههای سرسامآور سالیانه خبری بود و نه از اینهمه ادعا. باستانگرایان ما نیز هنوز نتوانستهاند هنر خلاقهای بیش از سپردن تنگ ماهی قرمز و آینه و شمعدان به دست سرباز هخامنشی بیافرینند. به معدود دانشمندان یا هنرمندان نامی ما که عمر خود را بر سر پژوهش یا خلاقیتی نهادهاند، نه تنها توجهی نمیشود که حتی به راحتی تهمتها و دشنامهای ما را بجان خریدهاند. گمان نمیکنم کسی آنچنان با این قضیه نا آشنا باشد که نیاز به آوردن مثال باشد. هنگام نوروز، تمامی نشریههای ما آکنده میشود از تحلیل و تفسیرهایی نادرست و تکراری از نوروز و سفره هفتسین و داستان جمشید. نوشتههایی که از فرط تکرار و ناتوانی از سخنی تازه، کسالتآور و مأیوسکننده شدهاند. چرا که توان انجام پژوهشی ناب و تازه را نداریم و تکرار سخنان شعارگونه و کشیدن نقاشیهای کودکانه، تمامی وقت و نیروی ما را ربوده است.
منصفانه از خود بپرسیم که چند فیلم از تاریخ هخامنشیان یا دیگر دورانهای دوستداشته خود ساختهایم. آری ساختن کار دشواری است و گویا دشمنان بدجنس ما اجازه این ساخت و سازها را به ما نمیدهند. پس باید پرسید چند نفر از ما فیلمهای چهارگانه و باشکوه «رستم و سهراب» ساخته شورویهای (به زعم بعضیها) کمونیست و دشمن ایران را لااقل یکبار دیدهایم؟ چند نفر ما سمفونی عظیم «رستم و سهراب» از لوریس چکناواریان و ارکستر فیلارمونیک ارمنستان که در ایران هم منتشر شده است را شنیدهایم؟ چند نفر از ما ندیده و ندانسته، تابع موج خروشان پروندهسازانی شدیم تا هنرمند و فیلمساز برجسته و میهنپرست خود را بدست خودمان بیحرمت کنیم و بسادگی و بدون هیچ دلیل و مدرکی و تنها بخاطر سخنان کسانی که میخواهند به ما بقبولانند فقط باید نگران آن چیزی باشیم که آنان تشخیص میدهند، هر تهمتی که دوست میداشتیم را نثارش کنیم؟ آیا براستی ما از توهین و تهمت بدمان میآید یا تنها آنرا خطاب به خود نمیپسندیم؟
اینگونه اعتراضها، آهسته آهسته رویکردی داخلی هم یافته است. همگان دیدیم که چگونه انتشار تنها یک واژه در ایران جمعه به سردبیری آقای مهرداد قاسمفر (که یکی از شریفترین شاعران و اندیشمندان و روزنامهنگارانی است که سالها برای همبستگی ایرانیان کوشیده است) توانست آسیبهایی جدی به کارنامه او و به همبستگی ملی ایرانیان وارد کند. یک نظرسنجی اینترنتی در بیبیسی توانست چندین روز خوزستان را به زدوخورد و ناآرامی بکشاند و نمونههایی دیگر که همگان از آنها باخبریم.
بدیهی است که اعتراض کردن حق همگان است. اما اعتراض، برای ما و در شرایط ما، سادهترین و ناکارآمدترین راه ممکن است و به تنهایی کافی نیست. در رویکردی خارجی، چنین اعتراضهایی آنهم بیشتر توسط کسانی که از نام مخفی استفاده میکنند، میتواند نشانهای از ضعف و ناتوانی کسانی باشد که گذشتهای پرافتخار داشتهاند و اکنون از فرط عقبماندگی، چهره خود را در نقاب باستان فرو بردهاند و بدون اینکه کوششی برای دستیابی به افتخارات گذشته از خود نشان دهند، تنها شعار آنرا سر دادهاند و فقط بدان مینازند تا کمبودهای خود را در پشت آن پنهان کنند. شعارها و اعتراضهایی که گوینده آن، هویت و نام خود را در پشت نامهای مخفی پنهان کرده و حتی شهامت این را ندارد تا مانند نیاکان پرغرورش از دوستداشتههای خود با نام خود دفاع کند و به پایمالکنندگان حق خود نیز با نام راستین خود اعتراض کند.
و در رویکردی داخلی، اعتراضهای خشمآلود و نسنجیده ما میتواند به بهای گرانی برای همبستگی ملی ایرانیان تمام شود و خوشنودی کسانی را فراهم آورد که آرزوی گسست و جدایی و ناهمزبانی در پیوندهای دیرین و افتخارآمیز ایرانیان را در سر دارند. پیوندهایی عمیقی که کمتر ملتی از آن برخوردار بوده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتارهای دیگر:
