Skip to content
 

معرفی دو مقاله در زمینه بهره‌گیری از باستان‌شناسی برای ناسیونالیسم و سیاست

در کشورهای عقب‌افتاده و حتی تا حدودی در کشورهای پیشرفته، از باستان‌شناسی، زبان‌شناسی، مردم‌شناسی، تاریخ و عموم رشته‌های مرتبط با مطالعات باستانی برای اهداف سیاسی و هویت‌تراشی‌های کاذب و توجیه مشروعیت فرمانروایان بهره‌گیری می‌شود. انجام اینگونه اعمال حتی توسط برجسته‌ترین شخصیت‌های علمی و دانشگاهی نیز متداول است که به طرز زیرکانه و با ساختار و ظاهری علمی و حرفه‌ای انجام می‌شود.

از آنجا که عامه مردم متوجه تفاوت میان ملی‌گرایی و میهن‌دوستی نمی‌شوند و این دو را با یکدیگر خلط می‌کنند، ناسیونالیست‌ها از این ناآگاهی توده‌ها به نفع مقاصد خود بهره‌برداری می‌کنند و می‌کوشند تا با شعارهای میهن‌دوستانه آنان را جذب مقاصد و اهداف خود کنند.

نگارنده تاکنون مکرراً در باره روش‌ها و مقاصد ناسیونالیسم گفته و نوشته و خطرات آنرا بنا به تجربه‌های تاریخی بیان کرده است، اما اخیراً به لطف یکی از خوانندگان پژوهش‌های ایرانی با دو مقاله خواندنی آشنا شدم که دریغم آمد آنرا در اختیار دیگر علاقه‌مندان نگذارم.

مقاله نخست، گفتاری است با عنوان «درآمدی بر باستان‌شناسی و سیاست» نوشته آقای دکتر بهرام آجرلو (استادیار دانشگاه هنر اسلامی تبریز) که در شماره سوم دوفصلنامه مطالعات باستان‌شناسی (دانشگاه ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران) منتشر شده است.

آقای آجرلو در بخش‌هایی از مقاله خود آورده‌اند: «از همان آغاز، باستان‌شناسی برای سیاستمداران کاربرد سیاسی داشته است. سیاستمداران، باستان‌شناسی را برای تخریب و یا خلق تاریخ و هویت‌های کاذب ملی و قومی به کار گرفته‌اند. باستان‌شناسی را می‌توان در پشت پدیده‌های سیاسی، ناسیونالیسم، قوم‌گرایی، تجزیه‌طلبی، انترناسیونالیسم و یا فدرالیسم مشاهده کرد و هم اینکه باستان‌شناسی، مدارک تاریخی مورد نیاز سیاستمداران را برای اثبات حقانیت ایده‌های سیاسی ایشان فراهم کند. باستان‌شناسی و سیاست در تعامل با یکدیگرند. باستان‌شناس‌های ناسیونالیست و نژادپرست در خدمت حکومت‌های تمامیت‌خواه قرار گرفتند تا جامعه مشروعیت تاریخی آنها را بپذیرد… باستان‌شناسان و تاریخ‌دانان بسیاری، آگاهانه و یا ناآگاهانه، در راستای گرایش‌های سیاسی دولت مطبوع خود، یک وظیفه سیاسی را انجام می‌دهند… واپسین شاه ایران باستان‌شناسی ناسیونالیست را در ایران توسعه داد و در خیالات خویش تا آنجا پیش رفت که در کتاب مأموریتی برای وطنم، ادعا کرد که پدر وی اولین آریایی‌نژاد و پارسی نژاده‌ای است که در تاریخ ایران پس از سقوط سلسله ساسانی به دست اعراب به قدرت رسیده است».

نویسنده مقاله، نقل‌قول‌های متنوع و متعددی را از دیگر دانشمندانی که به این مقوله پرداخته‌اند، آورده و بررسی کرده است. هر چند که شاید بهتر می‌بود به شکل روشن‌تری به تفاوت میان روش‌های استالینیستی با نظریات بنیادین مارکسیسم و نیز لنینیسم پرداخته می‌شد تا تمایز مناسبی میان ایده بشدت غیرناسیونالیستی مارکسیسم (که تا حد زیادی صورت عملی نیز به خود پذیرفت) با انگاره‌ها و عملکردهای استالینی برقرار شود. اصولاً نفرت عمیق ناسیونالیست‌ها/ ملی‌گرایان از سوسیالیسم و مارکسیسم در همین نگاه برابری‌جویانه سوسیالیسم به نوع بشر نهفته است که با نژادپرستی و دکترین‌های نژادی و نظریه‌های مهاجرت و سرزمین نیاکانی مقابله می‌کردند و راه سیطره ناسیونالیسم و فاشیسم را در تنگنا قرار دادند.

مقاله دوم، گفتاری است با عنوان «تبارشناسی مبانی هویت ملی در تاریخ‌نگاری ملی‌گرایانه دوران قاجار و مشروطه» نوشته آقایان دکتر محمدعلی علیزاده (عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد شاهرود) و دکتر علی‌محمد طرفداری (عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران) که در شماره هفتم فصلنامه مطالعات سیاسی منتشر شده است.

نویسندگان در بخش‌هایی از مقاله خود آورده‌اند: «در این مقطع تاریخی… نوع جدیدی از تاریخ‌نویسی از سوی منورالفکران دوران قاجار (همچون میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا آقاخان کرمانی، میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی و جلال‌الدین میرزا قاجار) شکل گرفت که می‌توان آنرا مکتب تاریخ‌نگاری ملی‌گرایانه و باستان‌گرایانه نام نهاد… آنان ایران باستان را نماد ملت و ملیت و هویت و دین و تمدن حقیقی ایران می‌دانند… عمده شاهان ایران باستان و اساساً ایرانیان باستان نماد هویت اصیل ایرانی، وطن‌پرستی، نوع‌دوستی، آزادی، آبادانی، نژاد و اخلاق برتر و عالی و نماد خدمت به ایران و ایرانی به‌شمار می‌آیند و شاهان و حکام دوران بعد از اسلام عمدتاً افرادی برخاسته از تمدنی پایین‌تر با نژادی حقیرتر معرفی می‌شوند که به دلیل بیگانه و تحمیلی بودن، به جای خدمت به تمدن و فرهنگ ایران، موجبات تباهی و اضمحلال شکوه آنرا فراهم آوردند».

نویسندگان در ادامه گفتار خویش، نقل‌قولی از آقای علیرضا مناف‌زاده را نیز آورده‌اند که واقعیتی رنج‌آور و درخور تأمل است: «در میان روشنفکران ایرانی به ویژه تاریخ‌نگاران، بسیار کم‌اند کسانی که نگاهشان به گذشته این سرزمین و داوری‌اشان در باره شخصیت‌های تاریخی و سیاسی و فرهنگی آن آلوده به تعصب نباشد. بازنمودن این تعصب و به نقد کشیدن آن به سبب چیرگی گفتمان تاریخی میهن‌پرستانه و قوم‌ستایانه در ایران کاری است دشوار و دور از احتیاط. زیرا این گفتمان چنان در ذهنیت روشنفکران ایرانی و در نهانخانه ذهن و روان مردم درس‌خوانده جایگیر شده که هرگونه انتقاد جدی از آن اگر با سکوت و بی‌اعتنایی روبرو نشود، باری واکنش پرخاشگرانه و نابردبارانه بر می‌انگیزد. غالب پژوهش‌های تاریخی در این شصت- هفتاد سال، چه در زمینه تاریخ سیاسی و اجتماعی و چه در زمینه تاریخ ادب و فرهنگ ایرانی در چارچوب این گفتمان انجام گرفته و کمتر پژوهشگری را می‌توان سراغ کرد که پای از این چارچوب بیرون نهاده باشد. بیرون رفتن از این چارچوب کار دشواری است، زیرا مستلزم در هم شکستن تصویرهایی است که ما از خود، از گذشته خود و از ملت‌ها و قوم‌های دیگر در ذهن خویش داریم، به ویژه از قوم‌هایی که در گذشته بر ما تاخته‌اند و چیره شده‌اند و ما آنها را مسئول بسیاری از بدبختی‌ها و بیچارگی‌های امروزمان می‌دانیم».

نویسندگان همچنین آورده‌اند: «نگاهی گذرا به میراث و اثرات مکتب تاریخ‌نگاری ملی‌گرایانه سده اخیر در ایران، عملاً نشان می‌دهد که این نوع نگاه به تاریخ و استفاده از آن، نه تنها موجبات وحدت و غرور ملی را فراهم نیاورده، بلکه بر عکس، موجب قوم‌گرایی شدید و بعضاً جدایی‌طلبانه در میان روشنفکران و فعالان سیاسی اقوام ایرانی و بروز جدایی و نفرت در میان ملت‌های منطقه خاورمیانه شده است».

همچنین بنگرید به: «روشنگری‌های پژوهشگران در برابر آریاگرایی و باستان‌پردازی»، «مورخان و تحریف تاریخ»، «تازیانه حاکمان و توجیه مورخان»، «دانشمندان و حاکمان: تحریف در خدمت سلطه‌گری»، «قلم ستم‌پوش مورخان» و «تبدیل ظلم به عدل به نیروی شعر و تاریخ».



web analytics