Skip to content
 

آرش کمانگیر

سروده آرش کمانگیر از زنده‌یاد سیاوش کسرایی، از باشکوه‌ترین حماسه‌هایی است که به زبان فارسی سروده شده است. این حماسه دل‌انگیز که پاک‌ترین و شریف‌ترین احساسات بشری و تعلقات انسانی را خود جای داده، در اسفندماه سال ۱۳۳۷ پدید آمد و تاکنون کمتر سرودی توانسته است اینچنین در جان و دل جوانان راه جوید و در طی نسل‌های متمادی زنده و جاودان بماند.

آرش کمانگیر با اینکه حماسه‌ای باشکوه و سرشار از ناب‌ترین لحظه‌های از خودگذشتگی برای نوع بشر است، اما کمترین اشاره‌ای به خشونت‌ورزی و نژادپرستی و تحقیر دیگران در خود ندارد.

آرش کمانگیر برای بسیاری از جوانان ایران‌زمین تداعی‌کننده روزهایی پرخاطره و تکرارنشدنی است. هر کدام از آنان، آرش کمانگیر را با بخشی از روزگار جوانی و آرمان‌ها و خاطرات خود وابسته و پیوسته می‌دانند.

نگارنده در زمستان سال ۱۳۸۰ این سرود را به مناسبتی خوانده بود که اکنون فایل صوتی آنرا در اختیار علاقه‌مندان قرار می‌دهد: (زمان دانلود منقضی شده)

بیاد روزهای خوب و پرخاطره‌ای که در حدود سال‌های ۱۳۵۸ در کوهستان‌های دربند سپری شد. بیاد همه آن دوستانی که امروزه جز خاطره‌ای شیرین از آنان برجای نمانده است. دوستانی که در مه و ابهام کوهستان‌ها و زمستان‌های سرد و یخ‌زده، آرش را همسُرایی می‌کردند. و تقدیم به دوست نازنینی که شور و اشتیاق او موجب انتشار این فایل صوتی قدیمی شد.

آرش کمانگیر‌

برف می‌بارد؛
برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه‌ها خاموش،
دره‌ها دلتنگ؛
راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ…

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی‌مان نمی‌آورد،
رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،
ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتهٔ دم‌سرد؟
آنک، آنک کلبه‌ای روشن،
روی تپه، روبروی من…

در گشودندم.
مهربانی‌ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستانِ خشم برف و سوز،
در کنار شعلهٔ آتش،
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز:

«… گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست.
آسمانِ باز؛
آفتابِ زر؛
باغ‌های گل؛
دشت‌های بی‌در و پیکر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کُهسار؛
خواب گندمزارها در چشمهٔ مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن؛

کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه‌هایی از سبوی تازه، آب پاک نوشیدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
همنفس با بلبلان کوهیِ آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو، بچگان را شیر دادن؛
نیمروزخستگی را در پناه درّه ماندن؛

گاه‌گاهی،
زیر سقف این سفالین‌بام‌های مه گرفته،
قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران‌ها شنیدن؛
بی‌تکان، گهوارهٔ رنگین‌کمان را
در کنار بام دیدن؛

یا، شب برفی،
پیش آتش‌ها نشستن،
دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن…

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده‌ای در کورهٔ افسرده‌جان افکند.
چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جستجو می‌کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله‌ها را هیمه سوزنده.

جنگل هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده آزاده،
بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،
آشیان‌ها بر سرانگشتان تو جاوید،
چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش…
سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!»

«زندگانی شعله می‌خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز:
«شعله‌ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهرِ سیلی‌خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بدنامی،
روزگار ننگ.

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دلمردگی بیجان.

فصل‌ها فصل زمستان شد،
صحنهٔ گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان‌های خاموشی،
می‌تراوید از گُل اندیشه‌ها عطر فراموشی.

ترس بود و بال‌های مرگ؛
کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه‌گاه دشمنان پر جوش.

مرزهای مُلک،
همچو سرحدات دامن گستر اندیشه، بی‌سامان.
برج‌های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو…

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.
هیچ دل مهری نمی‌ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛
آسمان اشک‌ها پربار.
گرمرو آزادگان در بند؛
روسپی نامردمان در کار…

انجمن‌ها کرد دشمن،
رایزن‌ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
نازک‌اندیشانشان، بی‌شرم،-
که مباداشان دگر روز بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می‌جستند…

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه
هر طرف را جستجو می‌کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد:

“آخرین فرمان، آخرین تحقیر…
مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه‌هامان تنگ،
آرزومان کور…
ور بپرّد دور،
تا کجا؟… تا چند؟…
آه!… کو بازوی پولادین و کو سر پنجهٔ ایمان؟”

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛
چشم‌ها، بی‌گفتگویی، هرطرف را جستجو می‌کرد.»

پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می‌سایید.
از میان دره‌های دور، گرگی خسته می‌نالید.
برف روی برف می‌بارید.
باد بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

«صبح می‌آمد»– پیرمرد آرام کرد آغاز:-
«پیش روی لشکر دشمن، سپاه دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز…

آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست.
بی‌نفس می‌شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می‌ریخت روی دشتِ باز دامن البرز.

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ‌پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در.

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
بُرش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد:

“منم آرش”،-
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛-
“منم آرش، سپاهی‌مردی آزاده،
به تنها تیرِ ترکش، آزمون تلختان را
اینک آماده.

مجوییدم نسب،
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح، آمادهٔ دیدار.

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!

دلم را در میان دست می‌گیرم
و می‌افشارمش در چنگ،-
دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
دل، این بی‌تاب خشم‌آهنگ…

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جام کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما،
سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی‌ست در مشتم؛
امید مردمی خاموش هم‌پشتم.

کمان کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مأوایم؛

به چشم آفتاب تاره‌رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمانبر.

و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکانِ هستی‌سوز سامان‌ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.”

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

“درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان‌آفتاب مهربار پاک‌بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،
که تن، بی‌عیب و جان، پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.”

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

“ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می‌آید.
به هر گامِ هراس‌افکن،
مرا با دیدهٔ خونبار می‌پاید.
به بال کرکسان، گِرد سرم پرواز می‌گیرد،
به راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛
به رویم سرد می‌خندد؛
به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،
و بازش باز می‌گیرد.

دلم از مرگ بیزار است؛
که مرگ اهرمن‌خو، آدمی‌خوار است.
ولی، آن‌ دم که ز اندوهان روان زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایستهٔ آزادگی این است.

هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می‌داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

پیش می‌آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهرهٔ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.”

نیایَش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله‌ها دستان زهم بگشاد:
“برآ، ای آفتاب، ای توشهٔ امید!
برآ، ای خوشهٔ خورشید!
تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.
برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب.

چو پا در کام مرگی تندخو دارم،
چو در دل، جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم،
به موج روشنایی شستشو خواهم؛
ز گلبرگ تو، ای زرّینه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، ای قله‌های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم‌انداز رؤیایی،
که سیمین‌پایه‌های روز زرّین را به روی شانه می‌کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می‌گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.”

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجهٔ خورشید.
هزاران نیزهٔ زرین به چشم آسمان پاشید.

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جانکاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبحدم همراه.
کدامین نغمه می‌ریزد،
کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،
طنین گام‌های استواری را
که سوی نیستی، مردانه می‌رفتند؟
طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

دشمنانش، در سکوتی ریشخندآمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن‌بندها در مشت،
همره او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده‌های اشک پی‌درپی فرود آمد.»

بست یکدم چشم‌هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی‌جو،
در شگفت از پهلوانی‌ها.
شعله‌های کوره در پرواز،
باد در غوغا.

«شامگاهان،
راه‌جویانی که می‌جستند آرش را به روی قله‌ها، پیگیر،
باز گردیدند،
بی‌نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی‌تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغهٔ شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،
به دیگر نیمروزی از پی آن روز،
نشسته بر تناورْ ساقِ گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.

آفتاب،
در گریز بی‌شتاب خویش،
سال‌ها بر بام دنیا، پا کِشان سر زد.

ماهتاب،
بی‌نصیب از شب‌روی‌هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت
سال‌ها بگذشت.
سال‌ها و باز،
در تمام پهنهٔ البرز،
وین سراسر قلهٔ مغموم و خاموشی که می‌بینید،
وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،
رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند
نام آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،
و نیاز خویش می‌خواهند.

با دهان سنگ‌های کوه آرش می‌دهد پاسخ.
می‌کُندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه؛
می‌دهد امید،
می‌نماید راه.»

در برون کلبه می‌بارد.
برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه ها خاموش،
دره‌ها دلتنگ؛
راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ…

کودکان دیری‌ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می‌گذارم کنده‌ای هیزم در آتشدان.
شعله بالا می‌رود پر سوز…

سیاوش کسرایی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۳۷



web analytics