Skip to content
 

بازوان متحد فرزندان عمو نوروز

رنج‌ها و دردهای مشترک، انسان‌ها را با یکدیگر پیوند می‌دهد. آنهم به هنگامی که پای آرمان و آرزویی مشترک نیز در میان باشد.

بامداد نخستین روز، همه در بُهت و غم و افسردگی بودند. نهال سیب سبزی که کاشته بودند، محصول دیگری داده بود. همه احساس تنهایی می‌کردند. خرد شده بودند. می‌گریستند. شهر خاموش بود. سکوت غریبی همه جا را فرا گرفته بود. ما چشمانمان را از یکدیگر پنهان می‌کردیم. از نگاه‌هایمان که بهم می‌افتاد، خجالت می‌کشیدیم. چشمان همه از بی‌خوابی شب گذشته و از غصه‌های فروخفته، سرخ بود. از صدای هم شرم می‌کردیم و سخنی نمی‌گفتیم. پاهایمان لرزان بود. پشتمان خمیده. 

چند ساعت بیش نگذشت تا فرزندان عمونوروز خود را بیابند و از کنار شعله‌های پرسوز برخیزند. فرزندانی که در آغوش عمونوروز خفته بودند، یکدیگر را صدا کردند و رفتند تا بگویند «ما بی‌شماریم». سلاح فرزندان عمونوروز، دست‌های خالیِ آنان بود. دست‌هایی که بیشتر و بیشتر می‌شدند و بازوان ستبری که به یکدیگر گره می‌خوردند. گام‌ها استوار می‌شد و چشم‌ها درخشان و پرامید.

ده، صد، هزار، صدها هزار بازوی درهم تنیده، با گام‌هایی پرتوان به گذرهای شهر آمد تا بگوید ما همچو همیشهٔ تاریخ پررنج و آشوب خود، یک جان واحدیم در چند پیکر. بازوانِ جوانان پرنشاط و پرنیروی امروز با بازوانِ خستهٔ آنانی که جوان سال 57 بودند، در هم گره خورده بود. چه گره باشکوهی!

همه آمده بودند تا بگویند: «ما بی‌شماریم».



web analytics