Skip to content
 

فردوسی و آن یار مهربان

چنانکه می‌دانیم و مشهور است فردوسی گفتارها و دیدگاه‌های شخصی خود را نه در متن داستان‌های شاهنامه که در آغاز و پایان آنها آورده است. او با این روش، هم امانتداری خود در ترجمان منظورم «نامه باستان» را رعایت کرده و هم در برخی موارد به شرح زندگی خصوصی خود پرداخته است.

یکی از این نمونه‌ها، سرآغاز داستان بیژن و منیژه است. سرآغازی که بسیاری از پژوهشگران و شاهنامه‌شناسان آنرا از شیواترین سروده‌های فردوسی در سراسر شاهنامه و حتی نخستین بیت‌های شاهنامه می‌دانند.

شواهد متعددی در دست است که سرآغاز داستان بیژن و منیژه در واقع سرآغاز سرایش شاهنامه به تحریک و تشویق «یک یار مهربان» است. در آن شب دلگیر و دلتنگی که خواب به چشم استاد نمی‌آمده و از آن یار مهربان طلب «چراغ و نار و ترنج و به و جام» می‌کند.

شاهنامه‌پژوهان در باره اینکه منظور از آن یار مهربان چه کسی بوده است، بحث‌ها کرده و به نتیجه درخوری نرسیده‌اند. از جمله برخی بر این باور هستند که او یک مرد بوده است. اما بعید به نظر می‌رسد که صفات «سرو بُن» و «ماه‌روی» که فردوسی برای او بکار برده، در ادبیات فارسی برای مرد بکار رفته باشد. به گمان نگارنده، ممکن است که نیازی به این تفتیش‌ها و کنجکاوی‌ها نباشد. چرا که همان اندازه‌ای که فردوسی از زندگی شخصی خود صلاح دانسته و با رضایت بیان نموده است، می‌تواند کافی و بسنده باشد و نیازی به مو از ماست برکشیدن نباشد.

آنچه مهم است این است که ظاهراً شاهنامه دستاورد آن فرخنده شب و آن یار مهربان در سرای فردوسی است. آن یاری که از فردوسی می‌خواهد داستان‌های پهلوی‌ای را که می‌خواند به نیروی شاعرانه‌ای که دارد به نظم بر کشد.

بر اساس داده‌های اخترباستان‌شناسی، و چنانچه اشارات نجومی که در این بیت‌ها بکار رفته متکی بر واقعیت‌های محیطی و نه آرایه‌های ادبی باشند، زمان سرایش این بیت‌ها از نظر گاهشماری خورشیدی در ساعات پایانی یکی از شب‌های آغاز تابستان، و از نظر گاهشماری قمری در یکی از شب‌های حدود بیست و پنجم تا شب بیست و هفتم ماه بوده است. جزئیات بیشتر را ممکن است بتوان با بازسازی نرم‌افزاری وضعیت آسمان به دست آورد.

متن کامل این شاهکار شیوای فردوسی و این اعلامیه شروع شاهنامه را بخوانیم:

بخش آغازین داستان بیژن و منیژه

شب چون شَبَه روی شسته به قیر/ نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه/ بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ/ میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد/ سپرده هوا را به زنگار و گَرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ/ یکی فرش گسترده از پرّ زاغ
چو پولاد زنگار خورده سپهر/ تو گفتی به قیر اندر اندود چهر
نموده به هر سو به چهر اهرمن/ چو مار سیه باز کرده دهن
هر آنگه که بر زد یکی باد سرد/ چو زنگی برانگیخت ز انگِشت گَرد
چنان کرد باغ و لب جویبار/ کجا موج خیزد ز دریای قار
فرومانده گردون گَردان به جای/ شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اندر آن چادَرِ قیرگون/ تو گفتی شده‌ستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتن پُرهراس/ جرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هُرای دد/ زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز/ دلم تنگ شد زآن درنگ دراز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای/ یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ/ بیاورد شمع و بیامد به باغ
می آورد و نار و ترنج و بهی/ زدوده یکی جام شاهنشهی
مرا گفت: «شمعت چه باید همی؟/ شب تیره خوابت نیاید همی؟
بپیمای می تا یکی داستان/ ز دفتَرْت بر خوانم از باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ/ همه از در مرد فرهنگ و سنگ»
بدان سرو بُن گفتم: «ای ماه‌روی/ مرا امشب این داستان بازگوی»
مرا گفت: «گر چون ز من بشنوی/ به شعر آری از دفتر پهلوی
هَمَت گویم و هم پذیرم سپاس/ کنون بشنو ای یار نیکی‌شناس».

بیت‌ها از: شاهنامه فردوسی، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر سوم، تهران، 1386، صفحه 303 تا 306.



web analytics