میتوانی هیچ آرزویی برای خود نداشته باشی، آنگاه که گمشده سالیان را یافته باشی.
بوسهای برای فردا
روزی ترا در زیر سایههای درخت تنومندی خواهم بوسید که اکنون شاخههای نحیف آنرا آبیاری میکنی.
آنروزها که سوسنگرد فقط یک نفر جمعیت داشت
سوسنگرد زیر آتش توپخانهای که سه بار آنجا را اشغال کرد، تبدیل به ویرانهسرایی مغموم و متروک شده بود. خانهها و مغازههایی که تخلیه نشده بودند، نشان از حملهای غافلگیرکننده میداد. حملهای که موجب شده بود تا مردم رنجکشیده با بیم و هراس کودکان گریان و نالان و زخمی خود در آغوش بگیرند و با هر وسیله ممکن از زیر آتشها و از خانه و کاشانه خود دور شوند. خانهای در شهر نبود که خمپارهای بر بام آن فرود نیامده باشد و خیابانی نبود که داغ خمپارهای در دلش دیده نشود. رختخوابها همچنان گشوده بود و رختها بر بندها پهن بودند. دیگها بر روی اجاق مانده بودند و قوریها بر سماورها. آوار بام بر روی سفرهها فرو آمده بود. دفتر مشقهایی که هنوز مداد و پاککن بر روی آنها بود، در کنار اتاقها افتاده بودند. جامه رنگارنگ دخترکان از میان گنجه متلاشیشده به بیرون ریخته بود. بوی مرگ و نیستی در شهر پیچیده بود. نخلستانها سوخته بودند و پل کرخه از وسط به دو نیم شده بود. [...]
پهنه شانههایم
این گفتار را خانم نرگس فراهانی پس از اینکه موضوع فیلم کوتاه و تأسفباری را برایش تعریف کردم، نوشته است. در این فیلم کوتاه، گروهی از کارگران افغانستان دیده میشدند که آنان را بزور اسلحه وادار کرده بودند تا به شکلی تحقیرآمیز، محکم و مکرر بر سر خود بکوبند. اسلحهبدستان بلندبلند میخندیدند و نمیدانستند آنانی [...]
آن صبح خنک تابستان
هنوز سپیده صبح در آن روستای دوستداشتنی سر نزده بود که بیدارم کردی. دلو آب را به چاه انداختی تا دست و رویی بشوییم. خروسها میخواندند و «ملیچها» در میان شاخ و برگ درختان غوغا کرده بودند. یک سر قطار گوسفندها در طویله بود و سر دیگرش درمیان گلهای که داشت از کوچههای آبادی بسوی صحرا میرفت. آوای زنگولههای ریز و درشت در هم آمیخته بود و با آوای ملیچها و خروسها و شاخههایی که در نسیم خنک بامدادی به رقص درآمده بودند، دلانگیزترین صداهای دنیا را به آسمان میبرد. آسمانی که رو به سرخی میرفت. آب دلو را بر دست هم ریختیم و به سراغ فتیرهای مادرت رفتیم که روی آنها یک عالمه «خاماتو» مالیده بود. از چانه تا نُک دماغ هر دوی ما خاماتویی شده بود. چقدر به هم میخندیدیم. [...]
آذرخشهای زمین و آسمان
دیروز زمین میغرید و دیشب آسمان. آذرخشها در زمین و آسمان هنگامه میکردند و نخستین باران پاییزی باریدن گرفت. باران و آذرخشها و غرشهای زمینی و آسمانیِ دیروز، نویدبخش روزهای سرسبز آیندهاند. نویدبخش شکوفایی جوانههای سبز در سرزمینی خشکیده و مغموم. مژدهرسان روزهایی خوب و پر از دانههای آمادهٔ رویش. روزهایی سبز!
فرزند طبیعت به آغوش رودهای خروشان پیوست
عکس از خبرگزاری ایرن عباس زود رفت، اما رفتنش باشکوه بود. برای مردی پرشور و خستگیناپذیر که تمامی عمر خود را در ستیغهای سرکشِ بلندترین قلههای جهان و دورافتادهترین و وهمانگیزترین کویرها گذرانده بود، چه باک که بر قایقی بنشیند تا او را به گردابهای سهمگین رودی خروشان براند. عباس فرزند طبیعت بود و مرد [...]
برفهای تایگا: دروازهای به بهشت
«دوگاوه» یخ بسته بود. باور نمیکردی که آنقدر هوا سرد بشود که آن رود بزرگ هم یخ بزند. جنگلهای تایگا در زیر برف سنگین چنان غنوده بودند که انگاری پردههای نقاشی بودند. ذرهای باد نمیوزید و همه چیز منجمد شده بود. همه جا سفید بود. از یخهای دوگاوه تا کوره راهی که به میان جنگل [...]
کیتارو، هیمالیا و تبت
عکس از: Australian Photography اگر بر روی نقشه جغرافیایی، انگشتمان را بر روی فلات پامیر بگذاریم و از آنجا به سوی جنوب شرقی برویم، وارد رشته کوههای هیمالیا خواهیم شد. از منطقه خودمختار کشمیر خواهیم گذشت و به نپال و سیکیم و بوتان خواهیم رسید. در این کوهستانها و نیز در فلات تبت که در [...]
ستارهها و سیارهها
گفته بودی که میخواهی «یا سیارهای باشی که بر گرد ستارهای بچرخی و یا اینکه در فضای میانستارهای ناپدید شوی». اما حتماً میدانی که هیچکدام از سیارهها بر مداری ثابت بر گرد ستارهای نمیگردند. یا کمکم از او دور میشوند و یا آهسته به نزدیکش میخرامند. این بستگی به نسبت جرم سیاره و جاذبه ستاره [...]
امیر رشتی و گنجشکهایش
امیر بچه رشت بود. با شهامت و شجاع و پاک و بیغلوغش و ساده و مهربان بود. مثل خیلیهای دیگر از رشتیها، مثل گلسرخی و میرزا کوچک. قدش نسبتاً کوتاه، اما درشتهیکل بود. صورتش گرد بود و ریشهای انبوهی سراسر صورتش را پوشانده بود. از زیر گردن تا زیر چشمهای درخشان و مهربانش. پاییز سال [...]
آن شب پر برف
برف سنگینی میبارید. کولاک غوغا میکرد. جاده کوهستانی، سخت و پر پیچ و خم بود. درختان بزرگ گردو در دره عمیق کنار راه در زیر برف سنگین خفته بودند. هر چه بالاتر میرفتیم، مه غلیظتر میشد و جاده صعبالعبورتر. چراغها و نورافکنها را روشن کرده بودم، اما هنوز باید خیلی آهسته میرفتم. قرار نبود تو [...]
کفتارهای مزرعه پدری
گفتی: «اگر گلی بودیم و میدانستیم که در کمال طراوت پژمرده خواهیم شد، حتماً همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، از غصه دق میکردیم». میگویم: از همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، دائم داریم به کفتارهایی نگاه میکنیم که دارند به هم چنگ و دندان نشان میدهند. کفتارهایی که مزرعه پدری را اشغال کردهاند. آنرا [...]
دستهای تو
به خاطره جاودان «شامیرزا مرادی»، نوازنده بزرگ سُرنا گفتی پدر هم رفت. گفتی دور هم جمع خواهیم شد. گفتی نمیخواهی مراسم معمول برگزار کنی. آمدیم به خانهات. آبی پوشیده بودی، آنطور که پدر دوست داشت. جعبه خالی و مخملیِ سازِ پدر را در دست گرفته بودی، آنطور که خودت دوست داشتی. گفتی ساز را در [...]
تو دیر آمدی
تو دیر آمدی. وقتی آمدی که آن ساقه زرین را در گلدانی بر روی میز گذاشته بودم و نخ سرخی به آن بسته بودم. تو آمدی و آرام در گوشهای دور از چشمها نشستی. نه به من گوش میکردی و نه به کسی توجه داشتی. همه هوش و حواست پیش آن ساقه زرین بود. وقتی [...]
سرگذشت همیشه نیمهتمام
شامگاه شبی خنک و پاییزی بود. من و مادربزرگ از مکتبخانه آمیرزا به روستای خود باز میگشتیم. دشت فراهان و چراغهای تازه روشنشده روستاها، پیش روی ما بود. مادربزرگ ساکت بود و من چراغها را مینگریستم. مادربزرگ سوار الاغی بود که تشکچهای بر رویش انداخته بودند و خورجینی که در آن ترخنه، فطیر و سنجد [...]
دخترک موی مادربزرگ میبافت
دخترک موی مادربزرگ میبافت آن یکی در آمد که رها کن تا من ببافم دخترک رها کرد اما دوست داشت خود ببافد. *** پسرک نقشی زده بود، نیمه تمام دیگری بیامد آن نقش تمام کرد پسرک دوست داشت خود تمام کند دیگری گر نقاش میبود، قلم در نقش خود فرو میبرد. *** دخترک گلیم میبافت [...]
بوی چادر مادر
چند روز پیش، از اتفاق روزگار چنین پیش آمد که در ساعت هفت بامداد و در هوایی سرد و پر برف، به فراخوان استاد دکتر پرویز رجبی به محضر گرم و دوستداشتنی و آموزندهاش وارد شوم. کتاب زرتشت از «لومل» را که سخت درگیر آن بود به کناری نهاده و سخن دلی به نام «خبر [...]
قصه همیشگیِ سیب سرخ و چوبهٔ دار
هر چند که سفر چند ماه پیش استاد پرویز رجبی به دیار غربت و تنهایی، منجر به یافتن دارویی برای دست راست بیمارش نشد (دست راستی که دهها سال، برگهای سپید کاغذ را به سیاهی و برگهای تاریخ کشوری را از سیاهی به سپیدی در آورده بود)؛ اما منجر به چارهجویی و نگاهی ژرف به [...]
اسامه:نگاهی به رنجهای بی پایان و دیرین دختران سرزمینهای ایرانی
فیلم «اسـامـه» ساخته «صدیق برمک» فیلمساز و هنرمند ارزنده افغانستان، تنها قصه درد و رنج دختران افغانستان طالبانی نیست. اسامه، سرگذشت همیشگی و تکرارشونده دختران همه سرزمینهای ایرانی و همه تاریخ بشریت از پایان عصر نوسنگی تاکنون است. اسامه، نه تنها رنجنامه یک دختر، که دردنامه هر انسان و قصه تباهی هر میهن، هر آبادی [...]
بیاد استاد مصطفوی: مرد دلنگران هامون و چشمبراه نجاتبخشان ایران
برگرفته از سخنرانی پیشین این نگارنده در گردهمایی یادبود درگذشت روانشاد استاد علی اصغر مصطفوی امروز ما در فراق مردی گرد هم آمدهایم که همواره آرزو میکرد تا همه ما را در کنار هم ببیند، همه آنانی را که دلی به گروی مهر ایران سپردهاند. اما هرگز ندید، آنگونه که آرزو داشت. در آخرین دیدارها، [...]
راه شیراز
«راه شیراز» یک چکامه ادبی و شاعرانه نیست. نه نثر است و نه نظم. خود نیز نمیدانم چیست. سخن دل است، دلی که همواره و در سراسر تاریخ وادارش کردهاند تا یا همانند دیگران بیندیشد و یا احساساتش را چنان در پشت هزاران پرده مهآلود پنهان سازد تا دوستان و کسانی که باید، آنرا ببینند [...]
خانه مادربزرگ
برگرفته از کتاب خانه مادربزرگ (چاپ سال ۱۳۸۳) از همین نگارنده ۱ شبی زمستان بود، برف میبارید و باد کولاک میکرد. خروش برف و باد، یاد مرا به سالهای دور و به شبی پُر برف و به پنجرهای روشن میکشاند؛ یاد پنجره روشنِ خانه مادربزرگ. پنجرهای که از آن نورِ سرخ چراغ گردسوزی به بیرون [...]
مزدک: قربانی صاحبان قدرت و ثروت و نیرنگ
اَیا آنکه تــو آفتابی همی، چه بودت که بر من نتابی همی؟ کنجکاوی و توجهی که جوان کتابخوانده و روشنفکر امروزی، به مزدک و مزدکیان و باورهای کهن در خود احساس میکند؛ بیشتر از هر چیز، بازتاب سخنانی است که در طول تاریخ به مزدکیان روا داشته و به آنان نسبت دادهاند. جوان تاریخخوانده، بخوبی [...]