Skip to content
بایگانی موضوع دل‌نوشته‌ها .

پهنه شانه‌هایم

این گفتار را خانم نرگس فراهانی پس از اینکه موضوع فیلم کوتاه و تأسف‌باری را برایش تعریف کردم، نوشته است. در این فیلم کوتاه، گروهی از کارگران افغانستان دیده می‌شدند که آنان را بزور اسلحه وادار کرده بودند تا به شکلی تحقیرآمیز، محکم و مکرر بر سر خود بکوبند. اسلحه‌بدستان بلندبلند می‌خندیدند و نمی‌دانستند آنانی که تحقیر می‌شدند، خودشان بودند. ادامه »

آن صبح خنک تابستان

هنوز سپیده صبح در آن روستای دوست‌داشتنی سر نزده بود که بیدارم کردی. دلو آب را به چاه انداختی تا دست و رویی بشوییم. خروس‌ها می‌خواندند و «ملیچ‌‌ها» در میان شاخ و برگ درختان غوغا کرده بودند. یک سر قطار گوسفندها در طویله بود و سر دیگرش درمیان گله‌ای که داشت از کوچه‌های آبادی بسوی صحرا می‌رفت. آوای زنگوله‌های ریز و درشت در هم آمیخته بود و با آوای ملیچ‌ها و خروس‌ها و شاخه‌هایی که در نسیم خنک بامدادی به رقص درآمده بودند، دل‌انگیزترین صداهای دنیا را به آسمان می‌برد. آسمانی که رو به سرخی می‌رفت.

آب دلو را بر دست هم ریختیم و به سراغ فتیرهای مادرت رفتیم که روی آنها یک عالمه «خاماتو» مالیده بود. از چانه تا نُک دماغ هر دوی ما خاماتویی شده بود. چقدر به هم می‌خندیدیم. ادامه »

آذرخش‌های زمین و آسمان

دیروز زمین می‌غرید و دیشب آسمان. آذرخش‌ها در زمین و آسمان هنگامه می‌کردند و نخستین باران پاییزی باریدن گرفت. باران و آذرخش‌ها و غرش‌های زمینی و آسمانیِ دیروز، نویدبخش روزهای سرسبز آینده‌اند. نویدبخش شکوفایی جوانه‌های سبز در سرزمینی خشکیده و مغموم. مژده‌رسان روزهایی خوب و پر از دانه‌های آمادهٔ رویش. روزهایی سبز!

فرزند طبیعت به آغوش رودهای خروشان پیوست

عباس جعفری

عکس از خبرگزاری ایرن

عباس زود رفت، اما رفتنش باشکوه بود. برای مردی پرشور و خستگی‌ناپذیر که تمامی عمر خود را در ستیغ‌های سرکشِ بلندترین قله‌های جهان و دورافتاده‌ترین و وهم‌انگیزترین کویرها گذرانده بود، چه باک که بر قایقی بنشیند تا او را به گرداب‌های سهمگین رودی خروشان براند.

عباس فرزند طبیعت بود و مرد کوهستان‌های سخت و راه‌های دشوار. جان و روان او در بلندای قله‌ها و در بکرترین چشم‌انداز‌های طبیعت و در دامن مهر روستاییان آرام می‌گرفت.  ادامه »

برف‌های تایگا: دروازه‌‌ای به بهشت

«دوگاوه» یخ بسته بود. باور نمی‌کردی که آنقدر هوا سرد بشود که آن رود بزرگ هم یخ بزند. جنگل‌های تایگا در زیر برف سنگین چنان غنوده بودند که انگاری پرده‌های نقاشی بودند. ذره‌ای باد نمی‌وزید و همه چیز منجمد شده بود. همه جا سفید بود. از یخ‌های دوگاوه تا کوره راهی که به میان جنگل می‌رفت، از درختان بلند و درهم تنیده تا آسمان همیشه ابری و همیشه گریان، همه سفید بودند. آخرین برف، دیشب باریده بود و حالا آسمان و ابرها داشتند کمی استراحت می‌کردند. کلبه کوچکی که در تابستان ساخته بودیم و از توی آن از خرگوش‌های برفی عکس می‌گرفتیم، یکسره به زیر برف رفته بود و فقط نُک میله پرچمی که تو بر بام آن نصب کرده بودی، دیده می‌شد. همه چیز سفید بود و تنها چیز سیاهی که دیده می‌شد، چشمان تو بود که آنها هم آنچنان سیاه نبودند. به رنگ ابرهای باران‌زا بودند. همان ابرهایی که در زیر بارشش، برهنه می‌شدی و شادمانه جست و خیز می‌کردی. چشمان ابری‌ات، بازیگوشانه می‌خندیدند و می‌درخشیدند.

گفتی تا کلبه مسابقه بدهیم. شروع کردی به دویدن. مثل همیشه از من زودتر رسیدی و بردی. تو همیشه می‌بردی و من همیشه می‌باختم. کنار کلبه‌ای که زیر برف خفته بود، خود را بر زمین انداختی. نفس‌نفس می‌زدی و رنگ رخساره‌ات سرخ شده بود. از لای شال خزی که به گردن و چهره‌ات پیچانده بودی، بخار گرمی بیرون می‌زد.

بعد بلند شدی و نشستی. چند لحظه به کلبه نگاه کردی. شادمانی‌ات به اندوه گرایید. چشمانت مرطوب شده بود. گفتی آیا میشود که بهار آینده بازهم بتوانم به داخل کلبه بروم؟ نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. آیا بیماری‌‌‌ات‌ تا بهار آینده به تو مهلت می‌داد؟ رفتم بیل را آوردم. چه نیازی به بهار. دو ساعتی طول کشید تا راه کلبه باز شد و توانستی برای آخرین بار به درونش روی. وقتی تو بازماندهٔ بطری‌ نیمه‌تمامِ تابستانِ پیشین را می‌نوشیدی، من با خود فکر می‌کردم که اگر تو نباشی، دیگر به اینجا نخواهم آمد. ادامه »

کیتارو، هیمالیا و تبت

عکس از: Australian Photography

اگر بر روی نقشه جغرافیایی، انگشتمان را بر روی فلات پامیر بگذاریم و از آنجا به سوی جنوب شرقی برویم، وارد رشته کوه‌های هیمالیا خواهیم شد. از منطقه خودمختار کشمیر خواهیم گذشت و به نپال و سیکیم و بوتان خواهیم رسید. در این کوهستان‌ها و نیز در فلات تبت که در دامنه شمالی این کوهستان‌های سر به فلک کشیده قرار دارد؛ گروهی از شریف‌ترین، نجیب‌ترین و بی‌آزارترین مردمان جهان زندگی می‌کنند. هر چند بسیاری از آنان پیرو دین بودایی هستند، اما پیروان متجاوز از سیصد دین و مذهب در صلح و دوستی و آرامش در آن زندگی می‌کنند. فقط در کشمیر به تنهایی، حدود ۲۵۰ دینِ رایج، شناسایی شده است.

تاریخ سراسر جنگ و آشوب جهان باستان و دنیای امروز، شواهد چندانی از چنین ناآرامی‌ها در این منطقه سراغ ندارد. آنان نه به فکر کشورگشایی و غارت همسایگان بودند و نه در اندیشه تجاوز به حقوق یکدیگر. هرگز شعارهای نفرت‌انگیز راستی و رستگاری و صلح و حقوق بشر را سر ندادند، اما در عمل همواره بدان پایبند بوده‌اند. فرمانروایانشان چشم طمع به همسایگان نبستند و به نام آزادی و انسانیت، مردم بی‌پناه را تسلیم مرگ و نیستی نکردند. روستاهای آنان کمتر از هر گوشه جهان رنگ خشونت بخود دیده و خانه‌ها و معابد آنان کمتر از هر جای دیگری به آتش کشیده شده است. ادامه »

ستاره‌ها و سیاره‌ها

گفته بودی که می‌خواهی «یا سیاره‌ای باشی که بر گرد ستاره‌‌ای بچرخی و یا اینکه در فضای میان‌ستاره‌ای ناپدید شوی». اما حتماً می‌دانی که هیچکدام سیاره‌ها بر مداری ثابت بر گرد ستاره‌ای نمی‌گردند. یا کم‌کم از او دور می‌شوند و یا آهسته به نزدیکش می‌خرامند. این بستگی به نسبت جرم سیاره و جاذبه ستاره دارد. به میزان فاصله این دو هم ربط دارد. به اجرام دیگری هم بستگی دارد که بر سیاره تأثیر می‌گذارند.

در سیاره‌ها ممکن آب باشد و زندگی. خروش آبشارها و غوغای پرندگانِ نغمه‌خوان. ممکن است برگ کوچکی در سیاره کوچکی، از تنه درختی بزرگ جدا شود و بر آغوش رودی بزرگ و زلال بنشیند. ممکن است رقص‌‌کنان به سفرهای دور و درازی برود و شاید هم با گهواره موج‌ها به دریا بپیوندد. ادامه »

امیر رشتی و گنجشک‌هایش

امیر بچه رشت بود. با شهامت و شجاع و پاک و بی‌غل‌وغش و ساده و مهربان بود. مثل خیلی‌‌های دیگر از رشتی‌ها، مثل گلسرخی و میرزا کوچک. قدش نسبتاً کوتاه، اما درشت‌هیکل بود. صورتش گرد بود و ریش‌های انبوهی سراسر صورتش را پوشانده بود. از زیر گردن تا زیر چشم‌های درخشان و مهربانش.

پاییز سال ۱۳۶۱ من و او در بهداری دزلی بودیم. در چند کیلومتری مرز عراق. بهداری دزلی یعنی او و من و یک راننده آمبولانس که بچه روستاهای اصفهان بود. کس دیگری نبود. هر کدام ما بخاطر یک دوره چند ماهه که گذرانده بودیم، شده بودیم پزشک و جراح و داروساز و همه جور تخصص دیگر.

امیر از ما بزرگتر بود و تجربه و سابقه بیشتری داشت. ما هیچ کاری را بین خودمان تقسیم نکرده بودیم اما عملاً امیر را رئیس می‌دانستیم. رئیس سعی می‌کرد همه کارهای روزمره را از دست ما بگیرد و خودش انجام دهد. می‌گفت حالا شما دو تا خیلی جوان هستید و وقتش نیست شست‌وشو کنید و جارو بکشید. آشپزی هم با رئیس بود. اگر مراقب نبودیم، حتی لباس‌هایمان را هم می‌شست و بکلی خجالتمان می‌داد. ادامه »

آن شب پر برف

برف سنگینی می‌بارید. کولاک غوغا می‌کرد. جاده کوهستانی، سخت و پر پیچ و خم بود. درختان بزرگ گردو در دره عمیق کنار راه در زیر برف سنگین خفته بودند. هر چه بالاتر می‌رفتیم، مه‌ غلیظ‌تر می‌شد و جاده صعب‌العبورتر. چراغ‌ها و نورافکن‌ها را روشن کرده بودم، اما هنوز باید خیلی آهسته می‌رفتم.

قرار نبود تو هم برای دیدن طلوع خورشید در این چارتاقی دورافتاده بیایی. اما در آخرین لحظه‌ها گفته بودی که دوست داری بیایی. گفته بودم که سخت است و سرد. پیاده‌روی طولانی لازم است و شاید گرگ هم در کار باشد. اما تو باکی نداشتی.

تو به من غبطه می‌خوردی که هر لحظه که دلم بخواهد، می‌توانم از گوشه پرده اتاقم دماوند را ببینم. می‌توانم هر بامداد، نخستین تابش خورشید را بر اوج دماوند ببینم و از اولین کسانی باشم که روز برایش شروع شده است. اما منهم به بی‌باکی و خستگی‌ناپذیری تو غبطه می‌خوردم که همیشه آماده کوبیده راه‌هایی است که هیچکس نکوبیده است. ادامه »

کفتارهای مزرعه پدری

گفتی: «اگر گلی بودیم و می‌دانستیم که در کمال طراوت پژمرده خواهیم شد، حتماً همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، از غصه دق می‌کردیم». می‌گویم: از همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، دائم داریم به کفتارهایی نگاه می‌کنیم که دارند به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. کفتارهایی که مزرعه پدری را اشغال کرده‌اند. آنرا سوزانده‌اند. ما نتوانستیم گلی در آن بکاریم. نتوانستیم آبی بدهیم. نتوانستیم در گوشه کوچکی، شخمی بزنیم و تخمی بکاریم. فقط نشستیم و دلمان را خوش کردیم که کفتارها گاه به گاهی به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. از دعوای آنها ذوق می‌کردیم و می‌نشستیم و نگاهشان می‌کردیم.

اما حالا کفتارها دارند همدیگر را پاره می‌کنند. شاید تعدادشان کم شود. شاید بشود در گوشهٔ زمینی کوچک، تخمی کاشت و سرودی خواند.

من می‌دانم که روزی خواهد آمد که تو با سازت و من با بیلم به مزرعه پدری باز گردیم و بچه‌های رسته از چنگال کفتارها در آنجا بادبادک هوا کنند. ما پژمرده نخواهیم شد.

رضا