Skip to content
بایگانی موضوع دل‌نوشته‌ها .

خاطره‌ها

۴۰) نوروز که نزدیک می‌شد، مادر یک لحظه قرار نداشت. خانه همیشه تمیزش را خانه‌تکانی می‌کرد. کرسی زغالی و بخاری نفتی را جمع می‌کرد و به زیرزمین می‌برد. تمام خانه را خالی می‌کرد تا دیوارها از نو با رنگ و نیل نقاشی شوند. فرش‌ها را در حیاط خانه و در کنار آن حوض و باغچه کوچک و تک درخت گلابی می‌شست. با گندم و عدس در چند ظرف زیبای سفالی سبزه می‌انداخت. وقتی کمی قد می‌کشیدند، روبان قرمزی بر کمر آنها می‌بست. برای بچه‌ها لباس‌های زیبا می‌دوخت و بر تنشان می‌کرد. سمنو و شیرینی‌های خانگی می‌پخت و در ظرف‌هایی که یادگار مادربزرگ بود، می‌چید. آینه را برای چندمین بار دستمال می‌کشید و برق می‌انداخت تا مبادا کمترین لکه‌ای روی آن باشد. همه چیز می‌بایست تمیز و براق باشد. در شمعدان‌ها شمع می‌نشاند و گلاب‌پاش‌ها را پر از گلاب می‌کرد. خانه بوی مادر را می‌داد. مادر با لبخند مهربانش به استقبالمان می‌آمد و یک ظرف سبزه به دستمان می‌داد. امسال اولین نوروزی است که پدر تنهاست و سبزه‌ای در دست مادر نیست. […]

شروع تازه!

بناهای بلند، ستون‌های استوار، درگاه‌های فراخ/ گنبد کیهان، آسمان پهناور، خورشید درخشان، ابرهای شتابان، زمین زاینده، زمان بی‌کرانه/ چشم‌انداز‌هایی به فلک، روزنه‌هایی به خورشید، دریچه‌هایی به چهارسوی هستی، به پیوندگاه‌های زرین گنبد آبی با سبزه‌زارهای بی‌انتها […]

پهنه شانه‌هایم

این گفتار را خانم نرگس فراهانی پس از اینکه موضوع فیلم کوتاه و تأسف‌باری را برایش تعریف کردم، نوشته است. در این فیلم کوتاه، گروهی از کارگران افغانستان دیده می‌شدند که آنان را بزور اسلحه وادار کرده بودند تا به شکلی تحقیرآمیز، محکم و مکرر بر سر خود بکوبند. اسلحه‌بدستان بلندبلند می‌خندیدند و نمی‌دانستند آنانی […]

آن صبح خنک تابستان

هنوز سپیده صبح در آن روستای دوست‌داشتنی سر نزده بود که بیدارم کردی. دلو آب را به چاه انداختی تا دست و رویی بشوییم. خروس‌ها می‌خواندند و «ملیچ‌‌ها» در میان شاخ و برگ درختان غوغا کرده بودند. یک سر قطار گوسفندها در طویله بود و سر دیگرش درمیان گله‌ای که داشت از کوچه‌های آبادی بسوی صحرا می‌رفت. آوای زنگوله‌های ریز و درشت در هم آمیخته بود و با آوای ملیچ‌ها و خروس‌ها و شاخه‌هایی که در نسیم خنک بامدادی به رقص درآمده بودند، دل‌انگیزترین صداهای دنیا را به آسمان می‌برد. آسمانی که رو به سرخی می‌رفت. آب دلو را بر دست هم ریختیم و به سراغ فتیرهای مادرت رفتیم که روی آنها یک عالمه «خاماتو» مالیده بود. از چانه تا نُک دماغ هر دوی ما خاماتویی شده بود. چقدر به هم می‌خندیدیم. […]

فرزند طبیعت به آغوش رودهای خروشان پیوست

عباس جعفری زود رفت، اما رفتنش باشکوه بود. برای مردی پرشور و خستگی‌ناپذیر که تمامی عمر خود را در ستیغ‌های سرکشِ بلندترین قله‌های جهان و دورافتاده‌ترین و وهم‌انگیزترین کویرها گذرانده بود، چه باک که بر قایقی بنشیند تا او را به گرداب‌های سهمگین رودی خروشان براند.

عباس جعفری فرزند طبیعت بود و مرد کوهستان‌های سخت و راه‌های دشوار. جان و روان او در بلندای قله‌ها و در بکرترین چشم‌انداز‌های طبیعت و در دامن مهر روستاییان آرام می‌گرفت. […]

برف‌های تایگا: دروازه‌‌ای به بهشت

«دوگاوه» یخ بسته بود. باور نمی‌کردی که آنقدر هوا سرد بشود که آن رود بزرگ هم یخ بزند. جنگل‌های تایگا در زیر برف سنگین چنان غنوده بودند که انگاری پرده‌های نقاشی بودند. ذره‌ای باد نمی‌وزید و همه چیز منجمد شده بود. همه جا سفید بود. از یخ‌های دوگاوه تا کوره راهی که به میان جنگل می‌رفت، از درختان بلند و درهم تنیده تا آسمان همیشه ابری و همیشه گریان، همه سفید بودند. آخرین برف، دیشب باریده بود و حالا آسمان و ابرها داشتند کمی استراحت می‌کردند. کلبه کوچکی که در تابستان ساخته بودیم و از توی آن از خرگوش‌های برفی عکس می‌گرفتیم، یکسره به زیر برف رفته بود و فقط نُک میله پرچمی که تو بر بام آن نصب کرده بودی، دیده می‌شد. همه چیز سفید بود و تنها چیز سیاهی که دیده می‌شد، چشمان تو بود که آنها هم آنچنان سیاه نبودند. به رنگ ابرهای باران‌زا بودند. همان ابرهایی که در زیر بارشش، برهنه می‌شدی و شادمانه جست و خیز می‌کردی. چشمان ابری‌ات، بازیگوشانه می‌خندیدند و می‌درخشیدند.

گفتی تا کلبه مسابقه بدهیم. شروع کردی به دویدن. مثل همیشه از من زودتر رسیدی و بردی. تو همیشه می‌بردی و من همیشه می‌باختم. کنار کلبه‌ای که زیر برف خفته بود، خود را بر زمین انداختی. نفس‌نفس می‌زدی و رنگ رخساره‌ات سرخ شده بود. از لای شال خزی که به گردن و چهره‌ات پیچانده بودی، بخار گرمی بیرون می‌زد.

بعد بلند شدی و نشستی. چند لحظه به کلبه نگاه کردی. شادمانی‌ات به اندوه گرایید. چشمانت مرطوب شده بود. گفتی آیا میشود که بهار آینده بازهم بتوانم به داخل کلبه بروم؟ نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. آیا بیماری‌‌‌ات‌ تا بهار آینده به تو مهلت می‌داد؟ رفتم بیل را آوردم. چه نیازی به بهار. دو ساعتی طول کشید تا راه کلبه باز شد و توانستی برای آخرین بار به درونش روی. وقتی تو شادمانه جست و خیز می‌کردی، من با خود فکر می‌کردم که اگر تو نباشی، دیگر به اینجا نخواهم آمد. […]

کیتارو، هیمالیا و تبت

اگر بر روی نقشه جغرافیایی، انگشتمان را بر روی فلات پامیر بگذاریم و از آنجا به سوی جنوب شرقی برویم، وارد رشته کوه‌های هیمالیا خواهیم شد. از منطقه خودمختار کشمیر خواهیم گذشت و به نپال و سیکیم و بوتان خواهیم رسید. در این کوهستان‌ها و نیز در فلات تبت که در دامنه شمالی این کوهستان‌های سر به فلک کشیده قرار دارد؛ گروهی از شریف‌ترین، نجیب‌ترین و بی‌آزارترین مردمان جهان زندگی می‌کنند. هر چند بسیاری از آنان پیرو دین بودایی هستند، اما پیروان متجاوز از سیصد دین و مذهب در صلح و دوستی و آرامش در آن زندگی می‌کنند. فقط در کشمیر به تنهایی، حدود ۲۵۰ دینِ رایج، شناسایی شده است.

تاریخ سراسر جنگ و آشوب جهان باستان و دنیای امروز، شواهد چندانی از چنین ناآرامی‌ها در این منطقه سراغ ندارد. آنان نه به فکر کشورگشایی و غارت همسایگان بودند و نه در اندیشه تجاوز به حقوق یکدیگر. هرگز شعارهای راستی و رستگاری و صلح و حقوق بشر را سر ندادند، اما در عمل همواره بدان پایبند بوده‌اند. فرمانروایانشان چشم طمع به همسایگان نبستند و به نام آزادی و انسانیت، مردم بی‌پناه را تسلیم مرگ و نیستی نکردند. روستاهای آنان کمتر از هر گوشه جهان رنگ خشونت بخود دیده و خانه‌ها و معابد آنان کمتر از هر جای دیگری به آتش کشیده شده است. […]

ستاره‌ها و سیاره‌ها

گفته بودی که می‌خواهی «یا سیاره‌ای باشی که بر گرد ستاره‌‌ای بچرخی و یا اینکه در فضای میان‌ستاره‌ای ناپدید شوی». اما حتماً می‌دانی که هیچکدام از سیاره‌ها بر مداری ثابت بر گرد ستاره‌ای نمی‌گردند. یا کم‌کم از او دور می‌شوند و یا آهسته به نزدیکش می‌خرامند. این بستگی به نسبت جرم سیاره و جاذبه ستاره […]

امیر رشتی و گنجشک‌هایش

امیر بچه رشت بود. با شهامت و شجاع و پاک و بی‌غل‌وغش و ساده و مهربان بود. مثل خیلی‌‌های دیگر از رشتی‌ها، مثل گلسرخی و میرزا کوچک. قدش نسبتاً کوتاه، اما درشت‌هیکل بود. صورتش گرد بود و ریش‌های انبوهی سراسر صورتش را پوشانده بود. از زیر گردن تا زیر چشم‌های درخشان و مهربانش.

پاییز سال ۱۳۶۱ من و او در بهداری دزلی بودیم. در چند کیلومتری مرز عراق. بهداری دزلی یعنی او و من و یک راننده آمبولانس که بچه روستاهای اصفهان بود. کس دیگری نبود. هر کدام ما بخاطر یک دوره چند ماهه که گذرانده بودیم، شده بودیم پزشک و جراح و داروساز و همه جور تخصص دیگر.

امیر از ما بزرگتر بود و تجربه و سابقه بیشتری داشت. ما هیچ کاری را بین خودمان تقسیم نکرده بودیم اما عملاً امیر را رئیس می‌دانستیم. رئیس سعی می‌کرد همه کارهای روزمره را از دست ما بگیرد و خودش انجام دهد. می‌گفت حالا شما دو تا خیلی جوان هستید و وقتش نیست شست‌وشو کنید و جارو بکشید. آشپزی هم با رئیس بود. اگر مراقب نبودیم، حتی لباس‌هایمان را هم می‌شست و بکلی خجالتمان می‌داد. […]

آن شب پر برف

برف سنگینی می‌بارید. کولاک غوغا می‌کرد. جاده کوهستانی، سخت و پر پیچ و خم بود. درختان بزرگ گردو در دره عمیق کنار راه در زیر برف سنگین خفته بودند. هر چه بالاتر می‌رفتیم، مه‌ غلیظ‌تر می‌شد و جاده صعب‌العبورتر. چراغ‌ها و نورافکن‌ها را روشن کرده بودم، اما هنوز باید خیلی آهسته می‌رفتم.

قرار نبود تو هم برای دیدن طلوع خورشید در این چارتاقی دورافتاده بیایی. اما در آخرین لحظه‌ها گفته بودی که دوست داری بیایی. گفته بودم که سخت است و سرد. پیاده‌روی طولانی لازم است و شاید گرگ هم در کار باشد. اما تو باکی نداشتی.

تو به من غبطه می‌خوردی که هر لحظه که دلم بخواهد، می‌توانم از گوشه پرده اتاقم دماوند را ببینم. می‌توانم هر بامداد، نخستین تابش خورشید را بر اوج دماوند ببینم و از اولین کسانی باشم که روز برایش شروع شده است. اما من هم به بی‌باکی و خستگی‌ناپذیری تو غبطه می‌خوردم که همیشه آماده کوبیدن راه‌هایی است که هیچکس نکوبیده است. […]

کفتارهای مزرعه پدری

گفتی: «اگر گلی بودیم و می‌دانستیم که در کمال طراوت پژمرده خواهیم شد، حتماً همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، از غصه دق می‌کردیم». می‌گویم: از همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، دائم داریم به کفتارهایی نگاه می‌کنیم که دارند به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. کفتارهایی که مزرعه پدری را اشغال کرده‌اند. آنرا […]

دست‌های تو

گفتی پدر هم رفت. گفتی دور هم جمع خواهیم شد. گفتی نمی‌خواهی مراسم معمول برگزار کنی. آمدیم به خانه‌ات. آبی پوشیده بودی، آنطور که پدر دوست داشت. جعبه خالی و مخملیِ سازِ پدر را در دست گرفته بودی، آنطور که خودت دوست داشتی. گفتی ساز را در کنار پدر گذاشتی، گفتی ساز همراه پدر به ابدیت رفت. چشمانت سرخ بود. بوسیدمت. چشمان سرخت خیس شد.

گفتی بنشینیم. رفتی سر گنجه. جعبه کمانچه را برداشتی و آمدی. روی چارپایه نشستی. آستین‌هایت را بالا زدی. زانوانت می‌لرزیدند. کمانچه را بر ران چپ نهادی و کمان را به دست راست گرفتی. موهای حنایی دم اسب آمیرزا بر کمان کمانچه‌ات برق می‌زد. زانوانت هنوز می‌لرزیدند. نیاز به دستی داشتی که شانه‌هایت را می‌نواخت. حالا نفس‌های تندت آرام شد. سرت را پایین آوردی و کمان را به سوی کمانچه بردی. آوای ساز، آهسته آهسته سراسر خانه را پر کرد. […]

تو دیر آمدی

تو دیر آمدی. وقتی آمدی که آن ساقه‌ زرین را در گلدانی بر روی میز گذاشته بودم و نخ سرخی به آن بسته بودم. تو آمدی و آرام در گوشه‌ای دور از چشم‌ها نشستی. نه به من گوش می‌کردی و نه به کسی توجه داشتی. همه هوش و حواست پیش آن ساقه‌ زرین بود. وقتی از نام گیاه پرسیدم، هیچکس ندانست. تو می‌خواستی بگویی. نُک زبانت بود. سرت را بالا آورده بودی و چشمانت می‌درخشیدند. لبهایت نیمه‌باز بود. اما جرأت نکردی بگویی. با خود می‌گفتی که بعید است به این زودی به آرزویت رسیده باشی.

وقتی نامش را بر زبان آوردم، تمام چهره‌ات گلگون شد. چشمانت از اشک‌هایی که به زور جلویشان را ‌گرفته بودی، برق می‌زد. طاقت نیاوردی. از همان گوشهٔ پنهان بلند شدی و آمدی جلو. آمدی از نزدیک ببینی. باز هم جرأت نکردی به آن دست بزنی.

فردایش تو مهمانی داده بودی. من برایت هدیه‌ای آوردم. تو گفته بودی که این بهترین هدیهٔ همه عمرت بوده است: یک شاخه زرین «هوم» در گلدانی سفالی و لاجوردین. تو مرا ندیدی. فقط دستان مرا دیدی. دستانی که گلدانی کوچک در میانه‌اش بود و ساقه زرینی که اندام نحیفش را به آسمان بر کشیده بود. […]

سرگذشت همیشه نیمه‌تمام

شامگاه شبی خنک و پاییزی بود. تو و مادربزرگ از مکتب‌خانه آمیرزا به روستای خود باز می‌گشتید. دشت فراهان و چراغ‌های تازه روشن‌شده روستاها، پیش روی شما بود. مادربزرگ ساکت بود و تو چراغ‌ها را می‌نگریستی. مادربزرگ سوار الاغی بود که تشکچه‌ای بر رویش انداخته بودند و خورجینی که در آن ترخنه، فطیر و سنجد ریخته بودند. تو در کنار الاغ پیاده می‌آمدی و گاه دستانت را به خورجین فرو می‌بردی و فطیری را به نیش می‌کشیدی. به مادربزرگ گفتی که چرا امشب حرف نمی‌زند؟ و او گفته بود که آمیرزا از تو راضی نیست. به درس بی‌توجه است و با بچه‌ها دعوا می‌کند. […]

در بارهٔ دل‌نوشته‌ها

اول مهرماه سال ۱۳۴۸ بود. نسیم خنک پاییزی می‌وزید. برگ‌ها هنوز زرد نشده بودند. آن سال‌ها، برگ‌ها دیرتر زرد می‌شدند. شاطر نانوایی تافتونی داشت نان‌ها را می‌چسباند توی تنور. چقدر دیدنی بود اطوار موزون و حرکات شاطرها با آن زیرشلواری‌های گشادی که پیش‌بندی متغالی و کرم‌رنگ بر رویش بسته بودند. خودش یک نمایش تمام عیار بود. نمایشی که از دیدنش سیر نمی‌شدی. از غوری چای بالای تنورش بخار بلند می‌شد و از رادیوی آویخته بر میخ دیوار هم صدای «آغاسی» بلند بود که «سر پل کارون» را می‌خواند. اوس محمود، سیگار «زر» را زده بود گوشه لب و داشت با دستمال تمیز گلدوزی شده‌ای، شیشه‌های «فوردتانوس» نو نوارش را پاک می‌کرد. گاه‌به‌گاهی هم سیگار را از گوشه لب بر می‌داشت تا با نفسش بخار به شیشه‌ فورتانوس بدمد و جلای بیشتری بدهد. بخاری که معلوم نبود چقدرش دود «زر» بود. […]

استاد رجبی و بوی چادر مادر

چند روز پیش، از اتفاق روزگار چنین پیش آمد که در ساعت هفت بامداد و در هوایی سرد و پر برف، به فراخوان استاد دکتر پرویز رجبی به محضر گرم و دوست‌داشتنی و آموزنده‌اش وارد شوم. کتاب زرتشت از «لومل» را که سخت درگیر آن بود به کناری نهاده و سخن دلی به نام «خبر […]

استاد رجبی و قصه همیشگیِ سیب سرخ و چوبهٔ دار

هر چند که سفر چند ماه پیش استاد پرویز رجبی به دیار غربت و تنهایی، منجر به یافتن دارویی برای دست راست بیمارش نشد (دست راستی که ده‌ها سال، برگ‌های سپید کاغذ را به سیاهی و برگ‌های تاریخ کشوری را از سیاهی به سپیدی در آورده بود)؛ اما منجر به چاره‌جویی و نگاهی ژرف به […]

راه شیراز

پدربزرگ، شیراز را شهر فرخنده نیاکان می‌دانست و از کودکی عشق شیراز را در دل ما می‌کاشت؛ عشق شهری که هرگز آنرا ندیده بودیم.
سخن‌های پدربزرگ گرم بود؛ گرم و پر احساس. نمی‌دانی وقتی پدربزرگ از باغ‌ها و کوچه‌ پس‌کوچه‌های آکنده از بوی خوش کاهگِل و عطر بهارنارنج شیراز سخن می‌گفت؛ چگونه چشمانش می‌درخشید و چگونه بوی نارنج‌ها را همچنان در فضا جستجو می‌کرد.
نمی‌دانی آنگاه که پدربزرگ از عـشـق می‌گفت؛ چگونه لبانش می‌لرزید و چگونه جوانی و عشق را همچنان در چهره‌اش می‌دیدی و درخشش اشک را در پشت پلک‌هایش احساس می‌کردی.
آه ای پدربزرگ، دلتنگم برای تو! […]

خانه مادربزرگ

شبی زمستان بود، برف می‌بارید و باد کولاک می‌کرد. خروش برف و باد، یاد مرا به سال‌های دور و به شبی پُر برف و به پنجره‌ای روشن می‌کشاند؛ یاد پنجره روشنِ خانه مادربزرگ. پنجره‌ای که از آن نورِ سرخ چراغ گردسوزی به بیرون پرتو افشان می‌شد و امیدِ خانه گرم و پُر مهر او را به یاد می‌آورد. ما، در را باز می‌کردیم و گام به سرای او می‌نهادیم؛ مادربزرگ را می‌دیدیم که زیر کرسی نشسته و گیسوان چون برفش را شانه می‌زد. از آمدن بچه‌ها شادمان می‌شد. دستش را به زیر جاجیم می‌بُرد تا غوری دم‌کرده‌های آویشن و بابونه را از چاله کرسی بیرون بیاورد. کرسی مادربزرگ و تنور آن همچو همیشه گرم بود؛ مانند چشمان پُر از مهربانی و یکرنگی او. ما دستان یخ‌زده خود را بهم می‌مالیدیم و به آن می‌دمیدیم. مادر بزرگ دستان ما را در میان دستانش می‌گرفت و می‌مالید.

ای کاش باز هم دستان او، دستان یخ‌زده ما را پناه می‌بخشید. ای کاش باز هم چراغِ روشن خانه تو پناهگاه ما می‌بود؛ کاش باز هم چراغ تو روشن بود و دانه‌های برف و سوزِ سرما، از پرتوهای آن روشنایی و گرما می‌گرفت. […]



web analytics