Skip to content
بایگانی موضوع دل‌نوشته‌ها .

خاطره‌ها

۴۰) نوروز که نزدیک می‌شد، مادر یک لحظه قرار نداشت. خانه همیشه تمیزش را خانه‌تکانی می‌کرد. کرسی زغالی و بخاری نفتی را جمع می‌کرد و به زیرزمین می‌برد. تمام خانه را خالی می‌کرد تا دیوارها از نو با رنگ و نیل نقاشی شوند. فرش‌ها را در حیاط خانه و در کنار آن حوض و باغچه کوچک و تک درخت گلابی می‌شست. با گندم و عدس در چند ظرف زیبای سفالی سبزه می‌انداخت. وقتی کمی قد می‌کشیدند، روبان قرمزی بر کمر آنها می‌بست. برای بچه‌ها لباس‌های زیبا می‌دوخت و بر تنشان می‌کرد. سمنو و شیرینی‌های خانگی می‌پخت و در ظرف‌هایی که یادگار مادربزرگ بود، می‌چید. آینه را برای چندمین بار دستمال می‌کشید و برق می‌انداخت تا مبادا کمترین لکه‌ای روی آن باشد. همه چیز می‌بایست تمیز و براق باشد. در شمعدان‌ها شمع می‌نشاند و گلاب‌پاش‌ها را پر از گلاب می‌کرد. خانه بوی مادر را می‌داد. مادر با لبخند مهربانش به استقبالمان می‌آمد و یک ظرف سبزه به دستمان می‌داد. امسال اولین نوروزی است که پدر تنهاست و سبزه‌ای در دست مادر نیست. […]

شروع تازه!

بناهای بلند، ستون‌های استوار، درگاه‌های فراخ/ گنبد کیهان، آسمان پهناور، خورشید درخشان، ابرهای شتابان، زمین زاینده، زمان بی‌کرانه/ چشم‌انداز‌هایی به فلک، روزنه‌هایی به خورشید، دریچه‌هایی به چهارسوی هستی، به پیوندگاه‌های زرین گنبد آبی با سبزه‌زارهای بی‌انتها […]

خاله کتابفروش کجاست؟

در پاییز سال 1357 و در کوران انقلاب که حکم لغو سانسور و توقیف کتاب‌ها توسط مهندس شریف امامی صادر شد، راسته کتابفروشان جلوی دانشگاه تهران حیات و جنب و جوش تازه‌ای را بخود دید که هیچگاه سابقه نداشت. سراسر پیاده‌روهای هر دو سوی خیابان آکنده از کتابفروشان دست‌فروشی شد که کتاب‌های توقیف شده قبلی که اکنون با سرعت چاپ و منتشر می‌شدند (و یا قبلاً چاپ شده و مخفیانه توزیع می‌شدند) را به خوانندگان حریص و مشتاق عرضه می‌کردند. در لابلای این کتابفروش‌ها و در همین راسته، همیشه ده‌ها حلقه بحث و مناظره خیابانی بین پیروان اندیشه‌ها و احزاب مختلف در جریان بود. به مرور و طی یکی- دو سال آینده، تمامی این کتاب‌های مشهور به «جلد سفید» و کتابفروش‌ها و آن حلقه‌های مناظره از هم پاشیدند و هر یک به سوی سرنوشتی رفتند. تنها کتابفروشی که همچنان تا 34 سال بعد در کار خود مداومت کرد و خاطره دستفروشان عصر انقلاب را زنده نگاه داشت، پیرزنی به نام کبری قدسی نظام‌آبادی بود که با نام «خاله» مشهور بود. […]

نبودن تو

هنوز آب‌ها می‌جوشیدند و آبشارها می‌خروشیدند. هنوز صدای مرغابی‌های مهاجر می‌آمد که از بالای بلوط‌ها می‌گذشتند و به گرمسیری می‌رفتند. صدای آب‌ها و بادها و مرغابی‌ها در هم پیچیده بود. فقط تو نبودی و صدای تو.

گل‌های فراموش شده

به یاد گل‌های زیبا و خوشبویی که بذرهای توانمندشان بر زمین‌هایی کم‌توان افشانده شد. سر بر نکشیدند و بالنده نشدند. تنها ماندند و در تنهایی فراموش شدند.

از پشت پنجره اتاق

پشت پنجره اتاقم کبوتری را می‌توان دید که آواز می‌خواند. دورتر، پارکی را می‌توان دید که بچه‌هایی در آن بازی می‌کنند. خیلی دورتر، دماوند را می‌توان دید که هر بامداد خورشید از پشت آن بالا می‌آید. پرنده می‌تواند پرواز کند، بچه‌ها می‌توانند بدوند، اما دماوند محکم سر جای خود نشسته است.

گمشده سالیان

می‌توانی هیچ آرزویی برای خود نداشته باشی، آنگاه که گمشده سالیان را یافته باشی.

بوسه‌ای برای فردا

روزی ترا در زیر سایه‌های درخت تنومندی خواهم بوسید که اکنون شاخه‌های نحیف آنرا آبیاری می‌کنی.

آنروزها که سوسنگرد فقط یک نفر جمعیت داشت

سوسنگرد (با نام اصلی: «خفاجیه») زیر آتش توپخانه‌ای که سه بار آنجا را اشغال کرد، تبدیل به ویرانه‌سرایی مغموم و متروک شده بود. خانه‌ها و مغازه‌هایی که تخلیه نشده بودند، نشان از حمله‌ای غافلگیرکننده می‌داد. حمله‌ای که موجب شده بود تا مردم رنج‌کشیده با بیم و هراس کودکان گریان و نالان و زخمی خود در آغوش بگیرند و با هر وسیله ممکن از زیر آتش‌ها و از خانه و کاشانه خود دور شوند. خانه‌ای در شهر نبود که خمپاره‌ای بر بام آن فرود نیامده باشد و خیابانی نبود که داغ خمپاره‌ای در دلش دیده نشود. رختخواب‌ها همچنان گشوده بود و رخت‌ها بر بندها پهن بودند. دیگ‌ها بر روی اجاق مانده بودند و قوری‌ها بر سماورها. آوار بام بر روی سفره‌ها فرو آمده بود. دفتر مشق‌هایی که هنوز مداد و پاک‌کن بر روی آنها بود، در کنار اتاق‌ها افتاده بودند. جامه رنگارنگ دخترکان از میان گنجه متلاشی‌شده به بیرون ریخته بود. بوی مرگ و نیستی در شهر پیچیده بود. نخلستان‌ها سوخته بودند و پل کرخه از وسط به دو نیم شده بود. […]

پهنه شانه‌هایم

این گفتار را خانم نرگس فراهانی پس از اینکه موضوع فیلم کوتاه و تأسف‌باری را برایش تعریف کردم، نوشته است. در این فیلم کوتاه، گروهی از کارگران افغانستان دیده می‌شدند که آنان را بزور اسلحه وادار کرده بودند تا به شکلی تحقیرآمیز، محکم و مکرر بر سر خود بکوبند. اسلحه‌بدستان بلندبلند می‌خندیدند و نمی‌دانستند آنانی […]

آن صبح خنک تابستان

هنوز سپیده صبح در آن روستای دوست‌داشتنی سر نزده بود که بیدارم کردی. دلو آب را به چاه انداختی تا دست و رویی بشوییم. خروس‌ها می‌خواندند و «ملیچ‌‌ها» در میان شاخ و برگ درختان غوغا کرده بودند. یک سر قطار گوسفندها در طویله بود و سر دیگرش درمیان گله‌ای که داشت از کوچه‌های آبادی بسوی صحرا می‌رفت. آوای زنگوله‌های ریز و درشت در هم آمیخته بود و با آوای ملیچ‌ها و خروس‌ها و شاخه‌هایی که در نسیم خنک بامدادی به رقص درآمده بودند، دل‌انگیزترین صداهای دنیا را به آسمان می‌برد. آسمانی که رو به سرخی می‌رفت. آب دلو را بر دست هم ریختیم و به سراغ فتیرهای مادرت رفتیم که روی آنها یک عالمه «خاماتو» مالیده بود. از چانه تا نُک دماغ هر دوی ما خاماتویی شده بود. چقدر به هم می‌خندیدیم. […]

آذرخش‌های زمین و آسمان

دیروز زمین می‌غرید و دیشب آسمان. آذرخش‌ها در زمین و آسمان هنگامه می‌کردند و نخستین باران پاییزی باریدن گرفت. باران و آذرخش‌ها و غرش‌های زمینی و آسمانیِ دیروز، نویدبخش روزهای سرسبز آینده‌اند. نویدبخش شکوفایی جوانه‌های سبز در سرزمینی خشکیده و مغموم. مژده‌رسان روزهایی خوب و پر از دانه‌های آمادهٔ رویش. روزهایی سبز!

فرزند طبیعت به آغوش رودهای خروشان پیوست

عکس از خبرگزاری ایرن عباس زود رفت، اما رفتنش باشکوه بود. برای مردی پرشور و خستگی‌ناپذیر که تمامی عمر خود را در ستیغ‌های سرکشِ بلندترین قله‌های جهان و دورافتاده‌ترین و وهم‌انگیزترین کویرها گذرانده بود، چه باک که بر قایقی بنشیند تا او را به گرداب‌های سهمگین رودی خروشان براند. عباس فرزند طبیعت بود و مرد […]

برف‌های تایگا: دروازه‌‌ای به بهشت

«دوگاوه» یخ بسته بود. باور نمی‌کردی که آنقدر هوا سرد بشود که آن رود بزرگ هم یخ بزند. جنگل‌های تایگا در زیر برف سنگین چنان غنوده بودند که انگاری پرده‌های نقاشی بودند. ذره‌ای باد نمی‌وزید و همه چیز منجمد شده بود. همه جا سفید بود. از یخ‌های دوگاوه تا کوره راهی که به میان جنگل […]

کیتارو، هیمالیا و تبت

اگر بر روی نقشه جغرافیایی، انگشتمان را بر روی فلات پامیر بگذاریم و از آنجا به سوی جنوب شرقی برویم، وارد رشته کوه‌های هیمالیا خواهیم شد. از منطقه خودمختار کشمیر خواهیم گذشت و به نپال و سیکیم و بوتان خواهیم رسید. در این کوهستان‌ها و نیز در فلات تبت که در دامنه شمالی این کوهستان‌های […]

ستاره‌ها و سیاره‌ها

گفته بودی که می‌خواهی «یا سیاره‌ای باشی که بر گرد ستاره‌‌ای بچرخی و یا اینکه در فضای میان‌ستاره‌ای ناپدید شوی». اما حتماً می‌دانی که هیچکدام از سیاره‌ها بر مداری ثابت بر گرد ستاره‌ای نمی‌گردند. یا کم‌کم از او دور می‌شوند و یا آهسته به نزدیکش می‌خرامند. این بستگی به نسبت جرم سیاره و جاذبه ستاره […]

امیر رشتی و گنجشک‌هایش

امیر بچه رشت بود. با شهامت و شجاع و پاک و بی‌غل‌وغش و ساده و مهربان بود. مثل خیلی‌‌های دیگر از رشتی‌ها، مثل گلسرخی و میرزا کوچک. قدش نسبتاً کوتاه، اما درشت‌هیکل بود. صورتش گرد بود و ریش‌های انبوهی سراسر صورتش را پوشانده بود. از زیر گردن تا زیر چشم‌های درخشان و مهربانش. پاییز سال […]

آن شب پر برف

برف سنگینی می‌بارید. کولاک غوغا می‌کرد. جاده کوهستانی، سخت و پر پیچ و خم بود. درختان بزرگ گردو در دره عمیق کنار راه در زیر برف سنگین خفته بودند. هر چه بالاتر می‌رفتیم، مه‌ غلیظ‌تر می‌شد و جاده صعب‌العبورتر. چراغ‌ها و نورافکن‌ها را روشن کرده بودم، اما هنوز باید خیلی آهسته می‌رفتم. قرار نبود تو […]

کفتارهای مزرعه پدری

گفتی: «اگر گلی بودیم و می‌دانستیم که در کمال طراوت پژمرده خواهیم شد، حتماً همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، از غصه دق می‌کردیم». می‌گویم: از همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، دائم داریم به کفتارهایی نگاه می‌کنیم که دارند به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. کفتارهایی که مزرعه پدری را اشغال کرده‌اند. آنرا […]

دست‌های تو

به خاطره جاودان «شامیرزا مرادی»، نوازنده بزرگ سُرنا گفتی پدر هم رفت. گفتی دور هم جمع خواهیم شد. گفتی نمی‌خواهی مراسم معمول برگزار کنی. آمدیم به خانه‌ات. آبی پوشیده بودی، آنطور که پدر دوست داشت. جعبه خالی و مخملیِ سازِ پدر را در دست گرفته بودی، آنطور که خودت دوست داشتی. گفتی ساز را در […]

تو دیر آمدی

تو دیر آمدی. وقتی آمدی که آن ساقه‌ زرین را در گلدانی بر روی میز گذاشته بودم و نخ سرخی به آن بسته بودم. تو آمدی و آرام در گوشه‌ای دور از چشم‌ها نشستی. نه به من گوش می‌کردی و نه به کسی توجه داشتی. همه هوش و حواست پیش آن ساقه‌ زرین بود. وقتی […]

سرگذشت همیشه نیمه‌تمام

طرح داستانی شامگاه شبی خنک و پاییزی بود. من و مادربزرگ از مکتب‌خانه آمیرزا به روستای خود باز می‌گشتیم. دشت فراهان و چراغ‌های تازه روشن‌شده روستاها، پیش روی ما بود. مادربزرگ ساکت بود و من چراغ‌ها را می‌نگریستم. مادربزرگ سوار الاغی بود که تشکچه‌ای بر رویش انداخته بودند و خورجینی که در آن ترخنه، فطیر […]

در بارهٔ دل‌نوشته‌ها

برف‌های خانه مادربزرگ‌ها، فراهان، عکس از غیاث‌آبادی اول مهرماه سال 1348 بود. نسیم خنک پاییزی می‌وزید. برگ‌ها هنوز زرد نشده بودند. آن سال‌ها، برگ‌ها دیرتر زرد می‌شدند. شاطر نانوایی تافتونی داشت نان‌ها را می‌چسباند توی تنور. چقدر دیدنی بود اطوار موزون و حرکات شاطرها با آن زیرشلواری‌های گشادی که پیش‌بندی متغالی و کرم‌رنگ بر رویش […]

دخترک موی مادربزرگ می‌بافت

دخترک موی مادربزرگ می‌بافت آن یکی در آمد که رها کن تا من ببافم دخترک رها کرد اما دوست داشت خود ببافد. *** پسرک نقشی زده بود، نیمه تمام دیگری بیامد آن نقش تمام کرد پسرک دوست داشت خود تمام کند دیگری گر نقاش می‌بود، قلم در نقش خود فرو می‌برد. *** دخترک گلیم می‌بافت […]

استاد رجبی و بوی چادر مادر

چند روز پیش، از اتفاق روزگار چنین پیش آمد که در ساعت هفت بامداد و در هوایی سرد و پر برف، به فراخوان استاد دکتر پرویز رجبی به محضر گرم و دوست‌داشتنی و آموزنده‌اش وارد شوم. کتاب زرتشت از «لومل» را که سخت درگیر آن بود به کناری نهاده و سخن دلی به نام «خبر […]

استاد رجبی و قصه همیشگیِ سیب سرخ و چوبهٔ دار

هر چند که سفر چند ماه پیش استاد پرویز رجبی به دیار غربت و تنهایی، منجر به یافتن دارویی برای دست راست بیمارش نشد (دست راستی که ده‌ها سال، برگ‌های سپید کاغذ را به سیاهی و برگ‌های تاریخ کشوری را از سیاهی به سپیدی در آورده بود)؛ اما منجر به چاره‌جویی و نگاهی ژرف به […]

اسامه:نگاهی به رنج‌های بی پایان و دیرین دختران در سرزمین‌های افراط‌گرا

فیلم «اسامه» ساخته «صدیق برمک» فیلمساز و هنرمند ارزنده افغانستان، تنها قصه درد و رنج دختران افغانستان طالبانی نیست. اسامه، سرگذشت همیشگی و تکرارشونده دختران همه سرزمین‌های افراط‌گرا و همه تاریخ بشریت از پایان عصر نوسنگی تاکنون است. اسامه، نه تنها رنج‌نامه یک دختر، که دردنامه هر انسان و قصه تباهی هر میهن، هر آبادی […]

راه شیراز

برگرفته از کتاب راه شیراز از همین نگارنده (چاپ 1383) «راه شیراز» یک چکامه ادبی و شاعرانه نیست. نه نثر است و نه نظم. خود نیز نمی‌دانم چیست. سخن دل است، دلی که همواره و در سراسر تاریخ وادارش کرده‌اند تا یا همانند دیگران بیندیشد و یا احساساتش را چنان در پشت هزاران پرده مه‌آلود […]

خانه مادربزرگ

برگرفته از کتاب خانه مادربزرگ (چاپ سال ۱۳۸۳) از همین نگارنده در راه‌های تاریک برو! آنجا که پُر است از گمشده‌های نیاکان تو راه تو، راه تاریکی‌هاست تو رهنورد شبی راهیان شب و تاریکی را هیچکس همراهی نمی‌کند ۱ شبی زمستان بود، برف می‌بارید و باد کولاک می‌کرد. خروش برف و باد، یاد مرا به […]



web analytics