Skip to content
 

استاد رجبی و بوی چادر مادر

چند روز پیش، از اتفاق روزگار چنین پیش آمد که در ساعت هفت بامداد و در هوایی سرد و پر برف، به فراخوان استاد دکتر پرویز رجبی به محضر گرم و دوست‌داشتنی و آموزنده‌اش وارد شوم. کتاب زرتشت از «لومل» را که سخت درگیر آن بود به کناری نهاده و سخن دلی به نام «خبر دست اول» را آغازیده بود. مانند همیشه با اشتیاقی وصف‌ناپذیر از آخرین نوشتارهایش و به ویژه از «سیمرغ»‌اش سخن می‌راند. من اعتراف می‌‌کردم که در دنیای سپید سیمرغ و در میان آنهمه برف و یخ و سرما آنچنان به دام افتاده‌ام که آرزوی مادربزرگی با چرخ ریسندگی‌اش را می‌کنم تا راهی پیش پای «کُـردک» خود بگذارد.

استاد را در «خبر دست اول» سخت فرورفته در خود دیدم. احساس کردم که دیگر روی سخنش با هیچ خواننده‌ای نیست. سفری در درون خود و برای خود. از تاریکی می‌گوید و اینکه «تاریکی، تنها موجودی است که در روشنایی دیده نمی‌شود». هیکل و هیبت تاریکی را می‌بیند که از پشت پنجره اتاق به نزدش آمده و هر شب با او دیدار و گفتگو می‌کند و با یاد او می‌خوابد. خوابی که در آن «بوی چادر مادر» می‌آید و یاد سال‌های دور و از دست‌رفته‌ای که چادر گرم مادر، پناهگاه جان سرما‌زده‌اش بود. هر چند که توان درک سپیدی آن «سیمرغ» بلندپرواز و پرشکوهش را نداشتم و نتوانستم بر بال‌های او، به چشم‌انداز دوست‌داشتنی‌اش سفر کنم؛ اما سردی و سیاهی پیام غم‌انگیز «تاریکی» و گرمی «بوی چادر مادر»‌ را لمس کردم. احساسی که بر زبان آوردن آن، شهامتی به بلندا و هیبت همان تاریکی می‌خواهد.

استاد در «خبر دست اول» از «ساهاک» می‌گوید. از مردی که «آکنده از عشق» بود. مردی تنها و جنگل‌نشین که وسعت حکایت‌ها و رویدادهایش از فضای بس محدودی در پیرامونش فراتر نمی‌رفت، چرا که «دوست‌داشتن به میدانی بزرگتر نیاز ندارد».

استاد رجبی پس از چهل و پنج سال، خاطره ساهاک و خبر دست اول او را بازگو می‌کند و در نامه‌ای برایم می‌نویسد: «سنگین بود بار امانت. ببین چه دردی کشیدم. پاره‌های جانم را کنده‌ام».

نویسنده در دل تاریکی و در آغوش آن، «نیمه گمشده» خود را می‌جوید. نیمه گمشده‌ای که نمی‌داند اگر هم پیدا شود باید آنرا به کجای جانش پیوند زند و با آن چه کند.

«خبر دست اول» سفر نویسنده در دنیای درون خود است. دنیای درونی که خود گنجینه‌ای از ده‌ها سال توشه‌برداری‌های مسافری حرفه‌ای، چشمی تیزنگر و ضمیری اندیشه‌ورز بوده است. هنگامی که استاد در پیام دیگری به این نگارنده گفتند که «دلم می‌خواست یکبار با هم می‌رفتیم و کلبه ساهاک را در آن جنگل پیدا می‌کردیم» با خود اندیشیدم که تا چند اندازه تفاوت و فاصله هست میان مردی که پس از نیم قرن در جستجوی نخستین کسی است که نوری بر قلبش افشاند، با امثال ما که چه به آسودگی بخاطر «مرزهایی که تنها محصول میدان دید ماست» کلبه‌ها را به باد فنا و ویرانی و فراموشی می‌دهیم.



web analytics