Skip to content
 

در بارهٔ وبلاگ

barf2

اول مهرماه سال ۱۳۴۸ بود. نسیم خنک پاییزی می‌وزید. برگ‌ها هنوز زرد نشده بودند. آن سال‌ها، برگ‌ها دیرتر زرد می‌شدند. شاطر نانوایی تافتونی داشت نان‌ها را می‌چسباند توی تنور. چقدر دیدنی بود اطوار موزون و حرکات شاطرها با آن زیرشلواری‌های گشادی که پیش‌بندی متغالی و کرم‌رنگ بر رویش بسته بودند. خودش یک نمایش تمام عیار بود. نمایشی که از دیدنش سیر نمی‌شدی. از غوری چای بالای تنورش بخار بلند می‌شد و از رادیوی آویخته بر میخ دیوار هم صدای «آغاسی» بلند بود که «سر پل کارون» را می‌خواند. اوس محمود، سیگار «زر» را زده بود گوشه لب و داشت با دستمال تمیز گلدوزی شده‌ای، شیشه‌های «فوردتانوس» نو نوارش را پاک می‌کرد. گاه‌به‌گاهی هم سیگار را از گوشه لب بر می‌داشت تا با نفسش بخار به شیشه‌ فورتانوس بدمد و جلای بیشتری بدهد. بخاری که معلوم نبود چقدرش دود «زر» بود.

ما روی تیغه دیوارها بودیم و از شاخه‌ درخت‌ها آویزان. ما را کشیدند و از توی کوچه‌های پاییزی، بردند و نشاندند توی مدرسه. حالا باید بجای هم‌نشینی با گربه‌های روی تیغه دیوارها، همراه چهار نفر دیگر، دست به سینه می‌نشستیم روی نیمکت مدرسه. باید بجای تماشای شاطر مسلم، می‌نشستیم به تماشای آقا ناظم غول‌پیکر و خیلی پرجلال و جبروت که دائم یک ترکه آلبالو توی مشتش مثل فنر می‌جهید و بر هر جایی فرود می‌آمد. می‌گفتند آقا ناظم درس خونده، اما شاطر مسلم درس نخونده.

چقدر کیف داشت تماشای دزدکی برگ‌های زرد و باران پاییزی، برف و بوران زمستانی و شکوفه‌های بهاری و نغمه پرستوهای مهاجر از گوشه پنجره و از وسط تعلیمات خانوم معلم. اصلاً برگ‌ها و ابرها موقعی قشنگ‌تر می‌شدند که آنها را دزدکی تماشایشان می‌کردی. آنقدر که از سکوت کلاس به خودت می‌آمدی و خط‌کش خانوم را در پس گردنت احساس می‌کردی.

دل‌نوشته‌های وبلاگ پنجره‌ایست دزدکی در کنار «پژوهش‌های ایرانی». برای مواقعی که فرمان در دست «دل» است و در بال «پرستوهای مهاجر».

***

ساختار فنی پیشینِ وبلاگ را بهزادخان فرهانیه بنیاد گذاشت و مینو بخشایش تکمیل کرد. قرار نبود روزنوشت‌های وبلاگ پیشینم در بلاگر و پژوهش‌های ایرانی به اینجا منتقل شوند، اما مینو به زور و اصرار این کار را انجام داد تا «همه دور هم» باشند. بهزاد پا را از این هم فراتر گذاشت و می‌خواست زار و زندگی پژوهش‌های ایرانی را نیز به دلیل ساختار فنی پیچیده‌اش به هم بریزد و اسبابش را به اینجا بکشاند. اما گمان نکنم هیچ خانه‌ای شایستگی آنرا داشته باشد و دشواری‌هایش را نیز با منت بر دوش خواهم کشید.

***

عکس بالا را با الهام از یکی از کتاب‌هایم به نام «خانه مادربزرگ» در فراهان زیبا و همیشه به یادماندنی انداخته‌ام و برخی آرایه‌های گرافیکی به آن افزوده شده است.

***

همه نوشته‌های ذوقی و احساسی وبلاگ را تقدیم می‌کنم به خاطره جاودان مادربزرگ. شاید اندکی جبران برف‌هایی بشود که پارو نکردیم.

رضا

گفتارهای دیگر:

  1. اندکی در باره آموزش ساخت سایت و راهنمای وبلاگ نویسی
  2. پیشنهادی برای وبلاگ مادربزرگ