Skip to content
 

درخت پارسیک: نشانی از تولد یک هنرمند بی‌همتا در ایران

آنگاه كه آقای «حسن نقاشی» از من خواسته بود تا در جلسه نقد و بررسی دو فيلم جديدش در خانه هنرمندان ايران، سخن بگويم؛ به او گفته بودم که می‌دانی با فيلم و فيلمساز ميانه خوبی ندارم، و او گفته بود که اتفاقاً به همين دليل می‌خواهم سخن بگویی.

او نسخه‌ای از هر دو فيلم خود، به نام‌های «درخت پارسیک» و «مشی و مشیانه» و همچنين نخستين فيلم خود، به نام «سوشيوث» را به من داد و من با بدبينی و ترديد هميشگی به تماشای آنها نشستم. بيش از چند لحظه از آغاز فيلم «درخت پارسيك» نگذشته بود كه احساس كردم نگاه ژرف و تيزبين نقاشی دنيای تازه‌ای را به رويم گشوده است؛ و هر لحظه بيشتر در امواج سهمگين تصويرهای او فرو رفتم، غوطه خوردم و غرق شدم.

فيلم‌هايی ديدم بس باشكوه، سرشار از جلوه‌های فرهنگ ايران، غم ميهن، و باورهای كهن؛ با نگاهی كه در عين جسارت، آكنده از عشق و مهر به زادبوم او بود.

دستمايه اصلی فيلم مستند «درخت پارسيك»، سرو كهن ابركوه است و فيلم مستند ديگر- بنام «مشی و مشيانه»- در پاسداشت دستاوردهای نياکان و غارت دركوبه‌های يزد است. مضمون هيچكدام اين دو فيلم را هرگز نمي‌توان تعريف كرد؛ هيچ سخنی نمي‌تواند خواننده را از مضمون فيلم‌ها آگاه كند، مگر تماشای آنها.

نقاشی با نگاه زيركانه و تيزبين خود، از كفشدوزك كوچكی بر ساقه يك گياه، تا آسمان‌ها و ابر و خورشيد را كاويده است؛ از زيبايی‌های طبيعت بدون انسان تا دستاوردهای مخرب انسان امروز. نگاه او بدرستی بازگوكننده ارزش و احترامی است كه پيشينيان ما برای فرهنگ و باورهای خود قائل بوده‌اند و بي‌توجهی و سودپرستی و خودباختگی‌های امروز ما را.

نقاشی من و شما و همه را به محاكمه می‌كشد. بخاطر اينهمه بی‌توجهی به هويت تاریخی، بخاطر اينهمه فراموشی، اينهمه سهل‌انگاری.

آری، ما گذشته خود را فروختيم و می‌فروشيم؛ اما به چه بهايی؟ آنرا به چند می‌دهيم؟ فرهنگ كيلويی چند؟ ميهن متری چند؟ فرهنگ کهن مردی را که شیارهای پر زخم دستانش به مانند زخمه های سالیان همان سروی بود که بدان پناه برده بود، با کدام «کالای تازه» داد و ستد می‌کنيم؟

دركوبه‌های نقاشی فرياد و فغان برآورده‌اند كه «ما را ندزديد!». كار از قانون و شرع و عرف و خواهش و تقاضا گذشته است؛ به «التماس» رسيده است: «مرا ندزديد!». التماس برای پاسداشت يكی از كهن‌ترين تمدن‌های جهان؛ مدنيتي كه از همه سو در معرض تحقير و توهين و تخريب است؛ جامعه‌ای كه «رسانه ملي!» او، مخرب‌ترين و سرسخت‌ترين دشمن فرهنگ اوست؛ تلويزيونی که جولانگاه و عرصه تاخت و تاز کسانی شده است که به فرزندان پاک و نازنين اين سرزمين درس خشونت و آدمکشی، پول پرستی، مصرف کالاهای بنجل نظام های سرمايه داری، پديده شومی به نام فوتبال، و تحقير فرهنگ را می‌آموزند.

نقاشی عزيز! چه كسانی بر درهای فرهنگ تو «قفل» زده بودند؟ چه كسانی «زمين و آتش و آب و باد را بيازردند؟». به ما بگو كه «همهٔ ما». بگو چه كسانی دركوبه‌ها را، نخستين ورودگاه خانه ما و ميهن ما را می‌دزدند؟ و كيست كه نداند دزديدن يك كوبه، آغاز غارت فرهنگ يك ملت است. بگو كه آنانی كه از كوبه‌های خود بگذرند، از «هر چيز ديگری» هم می‌گذرند.

به ما بگو که «همهٔ ما» کوتاهی کرده‌ايم؛ ما كه خود را بی‌پروا در آغوش فرهنگ‌های ديگر انداخته‌ايم؛ مايی كه ديگر نه ستايشگر «اوشس»- ايزدبانوی سپيده‌دم- كه ستايشگر «بوشاسپ»- ديو خواب- هستيم؛ همه مايی كه گناه و كوتاهی خود را به گردن ديگران می‌اندازيم. همه ما كه واقعيت را دوست نداريم، بلكه می‌خواهيم دوست‌داشته‌های ما، واقعيت باشند.

نقاشی با تصويرپردازی و روايتی جذاب، موسيقی متن سنجيده و تأثير‌گذار، به جايگاه سخت گرامی «درخت سرو» در فرهنگ ايران می‌پردازد و اينكه سرو به درستی بخشنده تقدس به همه «مقدس‌ها» است. نگاره اين درخت ملی ايران و نشانه زندگی و پويايی‌ آنرا بر خانه و كاخ و معبد و آتشكده و كليسا و كنيسه و مسجد و امامزاده و دركوبه، و حتي بر تابوت حسين، می‌بينيم. و اين سرو است كه برافرازنده تقدس و گراميداشت همه آنها است.

آنگاه پايانی غم‌انگيز: دركوبه‌هايی كنده شده، سروهای سرنگون، آب‌های آلوده- دستاوردهایی از «تمدن درخشان امروز!»- كوزه‌های شكسته، پرنده بی‌جان، پيرزنان خميده و ناتوان، و مردان گريان.

اين هجوم چه بود و در برابر آن چه بايد كرد؟ هجوم شعار «دهكده جهانی» و «جهان وطنی» را چه چاره بايد كرد؟ آيا جهان وطنان در انديشه گراميداشت همه فرهنگ‌ها هستند يا تنها در انديشه نابودی فرهنگ‌های ديگر و غلبه تنها «يك فرهنگ»؟

نقاشی نشان داده است كه «می‌تواند»، اگر «بگذارند». اگر در برابر اين سيل مهيب فيلم‌های مبتذل به او فرصت دهند، او می‌تواند روايتگر راستين فرهنگ ايران و مبارزی جسور و بی‌پروا با همه ما باشد.

در پايان، سپاس فراوان خود را نثار کسانی می‌کنم که، بجای قدرشناسی و گراميداشت اين مرد بزرگ، از او شکايت کرده و پاسخ رنج او و پيام انسانی او را، با کشاندنش به پای ميز محاکمه داده‌اند. من ايمان دارم که چنين برخوردهایی باعث «آب ديده شدن پولاد گوهر وجود او» می‌گردد؛ و به همين سبب سپاس و شادباش بيکران خود را نثار انديشه و آرمان او می‌كنم و از همه كساني كه توانايی ياری‌رساندن به او را دارند، تقاضا مي‌كنم برای ساخت فيلم‌های ديگر، اين جوان تنها را، تنها نگذارند.



web analytics