Skip to content
 

دخترک موی مادربزرگ می‌بافت

دخترک موی مادربزرگ می‌بافت
آن یکی در آمد که رها کن تا من ببافم
دخترک رها کرد
اما دوست داشت خود ببافد.

***

پسرک نقشی زده بود، نیمه تمام
دیگری بیامد آن نقش تمام کرد
پسرک دوست داشت خود تمام کند
دیگری گر نقاش می‌بود، قلم در نقش خود فرو می‌برد.

***

دخترک گلیم می‌بافت
آن یکی در آمد که رها کن تا من ببافم
دخترک رها کرد
اما می‌دانست که او گر بافنده بود، گلیم خود می‌بافت و دست در گلیم دیگران نمی‌کرد.

***

پسرک قصه مادربزرگ می‌گفت
دیگری میانش دوید و باقی قصه بازگفت
پسرک دوست داشت خود قصه مادربزرگ تمام کند.

***

دخترک و پسرک بگذاشتند و برفتند
مادربزرگ و گیسو و گلیم و نقش و قصه، همه ناتمام بماند و از یادها برفت.



web analytics