Skip to content
 

پیشگفتار کتاب فراهان‌نامه

پیشگفتار کتاب «فراهان‌نامه، نگاهی به فرهنگ و آداب‌ورسوم مردم فراهان» از اسماعیل مرادی غیاث آبادی و این نگارنده

فراهان دشت پهناوری متشکل از روستاهای فراوان در استان مرکزی است که در میان شهرهای اراک، تفرش، کمیجان و خُنداب جای دارد. حدود و ثغور فراهان را نمی‌توان به دقت و قاطعیت تعیین کرد و حریم آن در زمان‌های گوناگون دچار تغییر و تحولاتی شده است. اما آنچه قابل اعتناست، این است که نام فراهان به‌رغم شهرت بسیار آن، هیچگاه نام شهر یا استانی نبوده و در تقیسمات کشوری جایی نداشته است. نام فراهان بیش از آنکه متکی بر نام شهری بزرگ یا تقسیمات کشوری باشد، متکی به مردم و نیز یادکردهای تاریخی و شخصیت‌های مشهور سیاسی و فرهنگی و ادبی آن بوده است.

در دشت فراهان تعدادی نگارکندهای صخره‌ای پیش‌تاریخی و انبوهی از تپه‌های پیش از تاریخی وجود دارد که در هیچکدام آنها کاوش‌های جامع باستان‌شناسی انجام نشده است. این تپه‌ها و محوطه‌های استقراری که در مجاورت بسیاری از آبادی‌ها دیده می‌شوند، در حاشیه یا در نزدیکی رودهای کوچک و بزرگی جای داشته‌اند که امروزه بستر آنها به شکل خُشک‌رود یا رودهای فصلی و اتفاقی در محل دیده می‌شوند. رودهای دشت فراهان پس از سیراب کردن منطقه به دریاچه «مِیغان» (اکنون کویر میغان) در جنوب‌شرقی فراهان می‌ریخته‌اند.

به نظر می‌رسد که فراهان را در سده‌های گذشته «کَرَه» یا «کَرَج» می‌نامیدند. این نامی است که مکرراً در سفرنامه «ابودُلَف» (سده چهارم هجری) بکار رفته است.

برای آگاهی بیشتر در این زمینه و مطالب دیگر در باره تاریخ فراهان بنگرید به: زمانی‌نیا، مصطفی، کهن‌دیار فراهان، تهران، انتشارات کتاب سیامک، ۱۳۸۲؛ و نیز: سفرنامه ابودُلَف، ترجمه سید ابوالفضل طباطبایی، با تعلیقات ولادیمیر فئودورویچ مینورسکی، تهران، انتشارات فرهنگ ایران زمین، ۱۳۴۲.

زبان معمول و متداول مردمان فراهان، زبان فارسی با گویشی اختصاصی و واژگانی غنی و منحصربفرد است که در زبان فارسی معیار دیده نمی‌شوند. با این حال، زبان‌ها و گویش‌های دیگری (همچون «تاتی»، «لَکی»، «تُرکی» و «خَلَجی») در برخی روستاها تداول دارد. برای مثال مردم روستاهای «پَردَغان/ فُردُجان» (در شمال فراهان) و روستای «کوزَر/ کوذَل» در فراهان میانی (روستای مادربزرگ مادری‌ام) و روستای «چیزان» از توابع «شهرا» در غرب فراهان (روستای مادربزرگ پدری پدرم) به زبان ترکی سخن می‌رانند. نگارنده حدود ۱۴۰۰ واژه از واژگان و اصطلاحات متداول در گویش فراهان را در طی سال‌های اخیر گردآوری کرده و به پایان این کتاب افزوده است.

قالی فراهان- قالی ساروق

نمونه‌ای از قالی فراهان معروف به قالی ساروق، عکس از آقای مجید محمدی

آنچه انگیزه ایجاد «فراهان‌نامه» بود، علاوه بر کاربرد آن در مطالعات مردم‌شناختی و گویش‌های ایرانی، ادای دینی به نیاکان و پیشینیان نیز بود که بر خاکی گامی می‌نهادم که عرصه کوشش و رنج و پایداری آنان بود و روزگار کودکی ما با شنیدن خاطرات وحکایت‌ها و روایت‌های آنان سپری می‌شد.

اندیشه این کتاب حدود بیست سال پیش شکل گرفت و در این مدت کوشش شد که تا جای ممکن، لغات و آیین‌ها و رسوم مردم فراهان گردآوری و طبقه‌بندی شود. هر چند که «آنچه انجام شده» در برابر «آنچه باید انجام می‌شد»، مُشتی نمونهٔ خروار است و تکمیل آن نیازمند کوشش گروهی و همه‌جانبهٔ نمایندگانی از روستاهای گوناگون است.

بزرگان ما چنین نقل کرده‌اند که جد هشتم من که «قَرِه‌خان» (متولد حدود سال‌های ۱۰۸۰ تا ۱۱۰۰ هجری شمسی) نام داشت، ساکن شیراز بود و از شیراز به «سَهل‌آباد» در فراهان آمد. با توجه به اینکه زمان قره‌خان همزمان با کریم‌خان زند است، دانسته نیست که آیا قره‌خان از اهالی همان خطه بوده و یا اینکه همراه با کریم‌خان (که از «لَک»‌های غرب فراهان بود) به شیراز کوچیده بوده است.

آقای جمشید صداقت‌کیش- پژوهشگر و بنیانگذار «پژوهشکده فارس»- با استناد به برخی اسناد و منابع تاریخی (و از جمله کتاب «گلشن مراد» نوشته ابوالحسن غفاری) به نگارنده چنین گفته است که کریم‌خان یک نفر دوستِ صمیمیِ شخصی و غیردرباری به نام قره‌خان داشته که خوشنویس بوده و خط سنگ‌قبر حافظ یادگار و بازمانده‌ای از اوست که آنرا برای تراشیده شدن به دست سنگ‌تراشان تبریزی، خوشنویسی کرده است.

در هر حال، قره‌خان پس از مرگ کریم‌خان زند (۱۱ اسفند ۱۱۵۷ هـ.ش.) و یا پس از سقوط زندیه (۱۱۷۳ هـ.ش.)، همراه با پسرش «حسن‌خان» (متولد حدود ۱۱۲۰ تا ۱۱۲۸ هـ.ش.) به فراهان و به روستای «سَهل‌آباد/ سَئل‌آباد» (در جنوب‌شرقی روستای ساروق و جنوب‌غربی روستای غیاث‌آباد) کوچ می‌کند. ممکن است این کوچ همزمان با دستور جعفرخان زند (برادر کریم‌خان زند) باشد که پس از مرگ کریم‌خان، عده زیادی از همراهان او را به زادگاه‌های خود باز می‌گرداند. و نیز ممکن است همزمان با یکی از چندین مرحله کوچ‌های اجباری‌ای باشد که آغامحمدخان قاجار پس از غلبه بر زندیان ترتیب داد و گروه‌های زیادی از طوایف کرد و لُر و لَک را از شیراز به نواحی دیگر کوچاند.

برخی از این گروه و یا بازماندگان آنان، در زمان فتحلعیشاه قاجار دست به قیامی بزرگ می‌زنند که حدود هفت سال به طول می‌انجامد و طی این مدت، کُل فراهان را از حکومت قاجار جدا می‌کنند و در اختیار خود می‌گیرند. مرکز این قیام، روستای «زُلف‌آباد» و قلعه و پناهگاه زیرزمینی آن بوده و رهبران آن «سعدی افشار» و همسرش «چینی‌چینی» و برادرش «زمان‌خان» بوده‌اند. سعدی از فرماندهان کریم‌خان و حاکم فراهان در زمان زندیه بوده است.

قیام فراهان در نهایت توسط قوای قاجار به فرماندهی «یوسف‌خان گُرجی» سرکوب می‌شود. یوسف‌خان پس از این سرکوب، ترتیب ساخت قلعه‌ای نظامی در جنوب فراهان را می‌دهد تا با قیام‌های احتمالی بعدی مقابله کند. این قلعه بعدها و به مرور تبدیل به شهری به نام «سلطان‌آباد» می‌شود که بعدها نام آن به «اراک» تغییر می‌کند. گسترش شهر اراک که خود بخشی از فراهان و در اصل قلعه‌ای برای سرکوب فراهانیان بوده است، موجب می‌شود تا به مرور زمان و به ناحق، فراهان را بخشی از اراک و فراهانیان را «اراکی» خطاب کنند.

در تهیه و آماده‌سازی این کتاب، بیش از همه مدیون پدرم آقای اسماعیل مرادی غیاث‌آبادی هستم که با پشتکار و علاقه فراوان و با اطلاعات وسیعی که داشت، بخش عمده و اساسی کار را به عهده گرفت و صدها برگ در این زمینه نوشت و به سؤال‌هایم پاسخ داد. آنچه که در این کتاب نوشته شده، عمدتاً محصول قلم ایشان است و عامداً بنا را بر این نهادم که تا جای ممکن آنها را تغییر ندهم و ویرایش نکنم. چرا که نوشته‌های ایشان نه تنها نقل آن آیین‌ها و رسوماتی است که اکنون تا حد زیادی از بین رفته، بلکه خودش به تنهایی نیز سندی مردم‌شناختی بشمار می‌رود.

علاوه بر این مدیون عموی زنده‌یادم محمدابراهیم مرادی غیاث‌آبادی نیز هستم که با روی گشاده و علاقه فراوان معنای بسیاری از لغات را یادآور می‌شد و یا هرگاه که لغتی را به یاد می‌آورد، آنرا برایم یادداشت می‌کرد. ایشان همچنین با لحن گرم و قدرت سخنوری ‌بی‌همتایی که داشت، منبعی از «شوغات» و قصه‌های کهن بود که خود از مادرش شنیده بود:

«فکر کن زمستانه، شب هم درازه، در آن شب‌ها کاری که نبود، تفریحی که نبود، هیچی که نبود، مردم زود می‌گرفتند و می‌خوابیدند. شب که می‌شد ما بچه‌ها خوابمان نمی‌آمد. بچه‌ها خوابشان نمی‌آمد. ما یک مادری داشتیم، خیلی خوش‌بیان بود، خیلی خوش‌ذوق بود. او هم مادربزرگی داشت به اسم شهربانو، به اسم ننه شهربانو. ما نصف شب بیدار می‌شدیم. خوابمان نمی‌آمد. گاه جایمان سرد بود، گاه هم باد می‌آمد. جنگ جهانی بود، دنیا بلوا بود، گرگ بود، دزد بود، زندگی خیلی سخت و بد بود اصلاً. اونوقت، این شوغات‌ها بود که بجای غذای ما، دوای ما، تفریح ما، و همه چیز ما بود. ما بیدار می‌شدیم و می‌گفتیم: ننه یک شوغات بگو. ننه‌امان خیلی قشنگ شوغات می‌گفت. حالا ما شروع می‌کنیم این شوغات‌ها را همون‌جوری که ننه شهربانو، ننه‌بزرگ ما می‌گفت برای ننهٔ ما، ننهٔ ما می‌گفت برای ما، ما هم اینجا می‌گوییمشان برای شما».

تعدادی از این قصه‌ها را آقای روشن رحمانی- استاد مردم‌شناسی دانشگاه دولتی تاجیکستان- در طی چند جلسه بر روی نوار ضبط کرد و به خط سیریلیک در قالب کتابی به نام «شوغات» (Шавгот) در سال ۱۹۹۷ میلادی (۱۳۷۵ هـ.ش.) در دوشنبه مرکز جمهوری تاجیکستان منتشر کرد. هر چند که اهمیت آن قصه‌ها بیشتر بخاطر شکل شفاهی و تؤام با لحن و فراز و فرودهای سخنورانه بود و شکل مکتوب آن نه تنها تمامی آن ویژگی‌ها را ندارد که گاه غیرقابل درک است.

نام پدران و ترتیب و توالی آنان را بیش از همه مدیون عموی پدرم زنده‌یاد الله‌یار مرادی غیاث‌آبادی- آن «شیر فتاده در مغاک»- (متولد ۱۲۶۹- فوت ۲ مهر ۱۳۵۴) هستم که نام و سرگذشت پدران را در روزگار کودکی به من آموخته بود و هر گاه که می‌دیدمش، آنها را بارها و بارها می‌پرسید و درس پس می‌گرفت که مبادا فراموش شده باشند.

سپاسگزاری‌ها بدون یاد کردن و زنده داشتن یاد و خاطره‌های مادربزرگم (ننه‌آقا) کبری مرادی غیاث‌آبادی ممکن نمی‌شود. او که به واسطه مادربزرگش «ننه‌شهربانو» گنجینهٔ بزرگ و بی‌همتای ادبیات شفاهی و آیین‌ها و باورداشت‌های کهن بود و شب‌ها با صدای گرم او که «شوغات» می‌گفت و شوغات‌هایش چیزی فراتر و جدی‌تر از یک قصه بود، به بستر می‌رفتیم و غرق در رؤیاهای دور و درازی که او برایمان ترسیم می‌کرد، شب تیره را به صبح روشن پیوند می‌زدیم.

رضا مرادی غیاث‌آبادی
آبان‌ماه ۱۳۹۰



web analytics