عکس از خبرگزاری ایرن
عباس زود رفت، اما رفتنش باشکوه بود. برای مردی پرشور و خستگیناپذیر که تمامی عمر خود را در ستیغهای سرکشِ بلندترین قلههای جهان و دورافتادهترین و وهمانگیزترین کویرها گذرانده بود، چه باک که بر قایقی بنشیند تا او را به گردابهای سهمگین رودی خروشان براند.
عباس فرزند طبیعت بود و مرد کوهستانهای سخت و راههای دشوار. جان و روان او در بلندای قلهها و در بکرترین چشماندازهای طبیعت و در دامن مهر روستاییان آرام میگرفت.
عباس زود رفت، اما چه باشکوه رفت. برای عباس چگونه رفتنی میتوانست این چنین آرامبخش روان شیدا و شوریدهاش باشد. بر قایقی نشست تا او را به گردابهای رودی خروشان در دامنهٔ هیمالیا ببرد. رفت و دیگر بازنگشت. رفت، چنانکه خود دوست میداشت؛ و بازنگشت، چنانکه خواست طبیعت بود. رفت و به آغوش دلبستهاش پیوست. به آنجایی که تمام تن و جانش بدان پیوسته بود و در آن جاری بود.
عباس رفت و گنجینهٔ بیهمتای عکسهایی را از خود به یادگار گذاشت که فقط چشمان تیزبین او که از دریچهٔ قلبش گشوده میشد، میتوانست ببیند. چشمان تیزبین کسی که بر شور و اشتیاقش پایانی متصور نبود. چشمان تیزبین عباس جعفری.
رضا
گفتارهای دیگر:

