Skip to content
 

هلهله‌های سرخوشی در حمام فین

بار دیگر گذرم به فین افتاد و حمام فین. و باز هم همان جماعت گردشگران و تفرج کنندگان سرخوشی که در دالان‌های حمام جیغ‌ها و هلهله‌های شادی سر می‌کشیدند و بازیگوشانه به این سو و آن سو می‌دویدند و قایم‌باشک و مزه‌ریزی‌های متداولی را بروز می‌دادند که قرن‌هاست جدیت و فعالیت و آینده‌نگری را فدای سرگرمی و خوش‌گذرانی کرده است. این ماییم! مایی که به وقت فریاد کشیدن، سکوت کرده‌ایم و به وقت سکوت، مشت‌های گره‌ کرده نشان داده‌ایم. مایی که به وقت گریه، خندیده‌ایم و به وقت حرکت، خوابیده‌ایم.

کدامیک از آنان نمی‌دانستند که اینجا کجاست؟ کدامیک نمی‌دانستند که اینجا سرنوشت ایران تباه شد. اینجا ایران از نفس افتاد. کدامیک نمی‌دانستند که ایران امروز چنین نبود اگر آن اتفاق شوم نمی‌افتاد؟

امیر قربانی حکومت نشد، قربانی بی‌کفایتی جامعه شد. همان جامعه‌ای که دیگر نتوانست حاکم بر سرنوشت خود شود و نتواست روزگار بهتر و درخوری برای خود و فرزندان خود پدید آورد. همین جامعه‌ای که امیر را می‌شناسد، اما باز هم در قتلگاهش به خنده و رقص می‌نشیند و هلهله سر می‌دهد.

پولاک در سفرنامه‌اش نوشته: «تمامی رشوه‌هایی که به امیرکبیر داده شد و او نگرفت، خرج کشتنش شد».



web analytics