گلرخسار صفی یوا، شاعر و سراینده بزرگ فارسی/ تاجیکی زبانِ معاصر تاجیکستان، نیازی به معرفی ندارد و سروده ها و کوشش های فراوان او در پاسداشت فرهنگ ایرانی و همبستگی ایرانیان تباران و ایرانی زبانان، برای همه کوشندگان و آرزومندان سرافرازی میهن، شناخته شده و درخور ستایش است.
چند روز پیش که پس از چند سال، فرصت دیدار دوباره با گلرخسار دست داد؛ گفت که «تحفه ای نغز در آستین دارد» و آنک نوار موسیقی منتشر نشده ای را از روی مهر و لطف به دستم سپرد که می دانستم همچو دیگر آثار او، مرا به هزاره های دور و به سرای نام آوران و سرافرازانِ روزگاران پرشکوه خواهد برد، به روزگار همبستگی و یکرنگی همه ایرانیان. نوار گلرخسار، خاطره چند سال پیش را در من زنده کرد. آنگاه که به جشن استقلال تاجیکستان دعوت شده بودم و دو خواننده تاجیکستان و ایران امروز را می دیدم که یک ترانه را با همنوایی می خواندند. ترانه ای که در آن از بسیاری نامجاها و ویژگی های فرهنگ ایرانی یاد شده بود.
در غیاب گلرخسار، نوار را به «دیکتافون خلانیدم» و سفر رؤیایی ام با نوای شکوهمند و کوبنده «رباب پامیری» آغاز شد و با شعر «آریانا»ی گلرخسار (که خود آنرا می خواند) به اوج رسید: «آریانا! مرگ فرزندان خود را، ناتوان و خسته می بینی/ آریانا! آن قدر من پست افتاده ام ز عرش قله روحت، به فرش طاقت تحقیر، که بلندایی نمی خواهیم دگر از آسمان ها، جز بلندیِ زمینت/ آریانا! لالۀ خون سیاوش تا به کی نوروزی توست؟ تا به کی همچون نخ ابریشمین نور، بر سر انگشت گردونی؟ تا به کی در آتش و خونی؟/ آریانا! . . . من دگر سهراب قربانی ندارم!» (آشفتگی پاره های شعر، بخاطر برگزینش این نگارنده است.)
نوای سخت غمگین و سوزناک «نـی باختری»، این سرودها را به شعر «شاهنامه وطن است» می رساند: «شاهنامه سخن است، سخن بی مرگی/ شاهنامه روح است، با تن بی مرگی/ شاهنامه وطن است، وطن بی مرگی!/ آری آری، شاهنامه وطن است، وطنی کز من و تو/ نتوانند به شمشیر و به تزویر، ربودن/ شاهنامه نفس است، نفسی کز من و تو گر بربایند/ بمیریم، بمیریم!» و آنگاه آوای آوازخوان نام آور تاجیکستان «دولتمند خالف» می آید که با آن لحن حماسی و نافذش، همین ترانه را می خواند.
گلرخسار در ادامه –همچو همیشه- سرودهای آرمانی خود در آرزوی همبستگی و همدلی همه ایرانیان را به هم در می پیوندد:
«از باختر و از سغدم، از وُست ام و از زندم، رُخّـان بدخشانم، وُلکان دماوندم/ من هجرم و من وصلم، من نسخه نی ام، اصلم!/ فرهنگ شرر دارم، خون رگ و پیوندم/ یک ذره ز خورشیدم، یک غنچه ز امیدم/ یک نوده ز ده بیدم، یک حلقه ز دربندم/ از میهن گلنارم، از گلخن گلخارم»
«ایران عزیز من! ای جان عزیز من/ ای میهن سبز مهر، ای شاهرگ نبض شعر/ ای دور به جان نزدیک، ای نور دل و دیده/ ایران عزیز من! ای جان عزیز من/ قانون تو انشا کرد، قانون سعادت را/ جمشید تو بینا کرد، کاخ فرّ ملت را/ تیر نظر آرش، در سینه نهان دارم/ شهنامه عالم ساز، از فضل کیان دارم/ ما را به دل تنگت، ای یار به هم آور، صد بار تو را میرم، یکبار به هم آور/ بر گلشن گلخندت، بر فرق دماوندت/ گلخار نمی زیبد، گلنار به هم آور/ پیوند نیاکانی، پیوند دل و جانی.»
«درود ای هم نفس! ای داور احیاگر تاریخ، فرود آ ز نهانِ تیره مریخ/ و چشمی را تماشا کن، که اندر گوهرش گردون گردان را بچرخاند، ولی خود را ز راه دیده نشناسد/ درود ای آشنا، ای همصدا، ای راوی دل ها/ الا ایران، الا توران!/ شما مانند دو چشمید، هجران در میانه/ شما یک بحر و دو ساحل، شما دو دیده و یک دل/ شما یک جان و یک روحید/ الا ایران، الا توران!/ شما هم دیده و هم دید فریدونید، شما پیوند جاوید فریدونید/ شما از خون و از جان فریدونید، شما ایران و تورانِ فریدونید! . . . از ایران گل بیارید، گل بکارید، گلی همرنگ و بوی شعر حافظ».
در میانه سرودخوانی های گلرخسار، نواها و نغمه هایی از مردمان و زبان های گوناگون و کهن تاجیکستان، که از کهن ترین نمونه های زبان و موسیقی اقوام ایرانی است، شنیده می شود که نوای سخت حماسی و شکوهمند و باستانی «رَپّـای روشانی» و همچنین ساز «رباب پامیری»، نمونه ای از آنها است. «حلاوت» آوازه خوان پرتوان بدخشان و «خاروغ» (مرکز بدخشان) همراه با «قربان ممدوف» و «حق نظر علاوتوف»، نغمه هایی از «بَـدَخّـون/ بدخشان» را در گوشه های موسیقیایی بس کهنی می خواند. «مرادعلی نورعلی اف» که همانند «عبداله سلطان» از معدود آوازه خوانان سغدی زبان و یغنابی تبار است؛ نغمه هایی را به زبان سغدی که از دیرینه ترین زبان های همچنان زنده مانده آریایی است، سر داده است. بانو «سفربیگم خواجه یوا» یک لالای بسیار شورانگیزی را به آوای چنان دردناک و خاطره انگیزی می خواند که توانایی توصیف آن جز با شنودن، فرا دست نمی آید. آوای «شُـغنی زبان» سفربیگم که به راستی از اعماق هزاره ها، از اعماق تاریخ پر درد این میهن رنج کشیده بر می آید؛ آوای پر درد مادرانی است که در سخت ترین روزگاران ایران، فرهنگ نیاکان و اندیشه ورزی ایرانی را به جان فرزندانشان بردمیده اند. به تصور این نگارنده، دستگاه موسیقیایی که سفربیگم لالایی خود را در آن می خواند، از کهن ترین نمونه های بازمانده دستگاه های موسیقی ایرانی است.
ای کاش همه ما به جای پیروی از روش های آنانی که خواهان جدایی و تفرقه میان مردمان ایرانی هستند، بیشتر از این با شاخه های گوناگون فرهنگ ایرانی آشنا بودیم و بیشتر از این در آثار هنری و ادبی خود چنین اندیشه ای را باز می نمایاندیم که همگی اقوام و ادیان و زبان ها و آیین های ایرانی، یک جان یگانه اند در چند پیکر.
درود و هزاران آفرین بر گلرخسار، سراینده نغمه ها و سرودهای میهنی، کوشاگر همبستگی ایرانیان و فرزند ایران. ما لالای دیرینه «شغنی» را در یاد نگاه می داریم که: «کودکم، مادر کنار توست!».
رضا مرادی غیاث آبادی
گفتارهای دیگر:
