Skip to content
 

دو روز با گمگشته‌ای سرگردان

خانم نازنین در نوشتاری بنام «دو روز با استاد» با مهر بی‌پایان و احساسات و اندریافت‌هایی که ویژگی دختران دوستدار و جستجوگر فرهنگ و هویت ملی است؛ به بازگویی یادمان‌هایی از دو روز خاطره‌برانگیز از همراهی این نگارنده در سفر به تخت‌جمشید و تنگه بلاغی پرداخته‌اند. از نوشتار پر مهر این دختر شیراز سپاسگزارم؛ اما آنگاه که منصفانه می‌نگرم، خود را شایسته توصیف‌های ایشان نمی‌یابم.

صفت «استاد» و حتی عبارت «کمترین شاگردان» برای من سخت زیاد و گزافه است. این نه از روی شکسته نفسی، که بر بنیاد واقعیت‌هایی انکارناپذیر است. اعتراف می‌کنم که پس از ۴۴ سال سن و ۲۸ سال مطالعات پراکنده و رسمی، هنوز قادر به خواندن بدون غلط تنها یک صفحه از یک کتاب نجومی کهن نیستم. اعتراف می‌کنم که حتی یک صفحه «التفهیم» را بدرستی در نیافته‌ام؛ در حالیکه ابوریحان همین کتاب را به خواهش دختری نوجوان از اهالی خوارزم به نام «ریحانه» و برای او نوشته بوده است. اعتراف می‌کنم که حتی یکبار سراسر شاهنامه را از آغاز تا پایان نخوانده‌ام و یک صفحه از آنرا نیز نمی‌توانم بدون غلط بخوانم و بفهمم؛ در حالیکه صدها سال است که همین شاهنامه در شب‌های بلند زمستان در سیاه‌چادرهای عشایر بختیاری خوانده می‌شود و حتی کسانی که خواندن و نوشتن نمی‌دانند، آنرا می‌فهمند و درک و دریافت می‌کنند. از اینرو این دختر مهربان و جویای واقعیت‌های تاریخی ایران، نه با یک استاد یا حتی شاگرد، که با گمگشته‌ای سرگردان در راه‌های تاریک و تحریف‌شده تاریخ و فرهنگ روبرو بوده است.

هنوز می‌انگارم آن زمان‌هایی که در کوچه‌باغ‌های مادربزرگ، خاک‌بازی و گل‌بازی می‌کردم و با هیکل سر تا پا گل‌آلود، دختران بی‌گناه را می‌ترساندم و با پاره‌های سنگ و خشت و کلوخ، کلبه‌های کوچک گلین می‌ساختم، بیشتر می‌‌آموختم و بیشتر می‌دانستم تا به امروز. کلبه‌های کوچکی که با لگد بچه ارباب‌ها ویران می‌شد و آرزوهایم را بباد می‌داد. اما دلم خوش بود که همان دختران، کلبه‌ای سست و فروریزنده را بیشتر دوست می‌داشتند تا یک کلبه ویران را.

در آوای حکایت‌ها و داستان‌ها و باورهای مادربزرگ و مادربزرگان، واقعیت‌های بیشتری نهفته بود تا در کتاب‌ها و نشریات ساده‌انگارانه، شعارزدگانه و عامه‌پسند امروزی که می‌کوشند تا با واژگانی زیبا و غرور‌انگیز، دروغ‌ها و تحریف‌های خود را به کام دوستداران فرهنگ ایران بریزند و به بهای تباهی فرهنگ یک ملت و تحریک احساسات دوستداران هویت ملی، برای خود کلاهی از آن نمد دست و پا کنند.

این سنگ‌نگاره‌ها نبودند که «زیر دستان پرتمنایم جان می‌گرفتند»، این دستان من بود که آرزو می‌داشت تا سنگ‌نگاره‌ها مثل پاره‌ ‌سنگ‌های کودکی، ذره‌ای گرما بدان ببخشایند. این تنها پای نازنین نبود که یخ بسته بود، جان و روانی یخ‌زده را به آتش سده سپرده بودم تا با یادی از «کُـردک»، باز هم مادربزرگ به فریادمان رسد. باز هم امیدمان به اوست. باز هم اوست که ناچار است به هنگام یخ‌زدگی فرزندانش، با چرخ ریسندگی خود که ریسنده فرهنگ بود، به داد ما برسد.

اگر آتشی استادانه و پرفروغ برافروخته شد، آن نیز محصول دسترنج آموخته‌های مادربزرگ بود که استاد «آتش‌افروزی» بود. استاد برافروختن آتش‌های ماندگار و تنورهای پرفروغ بود. آتش‌هایی که تنها کسانی آنرا می‌دیدند که باید می‌دیدند. افسوس که آتش پر زبانه ما ماندگار نبود و ماندگار نخواهد بود اگر بازهم بجای هیزم‌های پرتوان به ساقه‌های بوته‌های خشکیده بسنده کنیم.

آری من رفتم و روانم را در آن جایگاهی که زمانی خاطره دختران چیننده گل‌ها و داروهای صحرایی آنرا نوشته بودم، برجای گذاشتم تا آن خجسته هنگام سده‌سوزی پرشکوهی که «خواهد آمد»، فرا رسد. او بسوی «نرگس شیراز» و چراغ‌های فروخفته در اعماق تاریخ و «ناهید» رفت که آنشب از سوی نیمروزان نظاره‌گر آتش سده ما بود، و من پشت به ناهید و رو به سیاهی بی‌پایان شبی تاریک و راهی دراز.

 

رضا