Skip to content
 

هواداران امروز و هواداران دیروز

خانم فاطمه علی‌اصغر از من خواست تا برای ستونی که در روزنامه تهران امروز منتشر می‌کند، مطالب دنباله‌داری بنویسم و در آن نوشته‌ها، مقایسه‌ای میان جوانان امروز با جوانان سی سال پیش با توجه به مشاهدات خودم انجام دهم. از آنجا که از خط و خطوط و معذورات روزنامه‌نگاری اطلاع درست و کاملی ندارم، ایشان می‌توانند به صلاحدید خود این گفتار را «بهینه‌سازی» نمایند.

مدتی مردد بودم که آیا چنین گفتاری را بنویسم و یا اینکه بخاطر نرنجاندن بعضی از جوانان امروز، از نوشتن آن چشم‌پوشی کنم. چرا که نسل جوان امروز طاقت شنیدن از گل نازکتر را ندارد و هر نقد و مخالفتی را به حساب توهین و تحقیر و دشمنی می‌گذارد. در حالیکه جوان سی سال پیش نه فقط طاقت بیشتری در برابر نقد و مخالفت‌ها داشت، که حتی کتک‌خور خوبی هم بود.

این روزها که خبرهایی از تجمع‌های گسترده و شور و هیجان انتخاباتی را شنیدم، خاطره‌های گذشته در ذهنم بیدار شد. با خود گفتم بلند شوم و بروم در میان آن تجمع‌ها که هم به یاد آن روزها، با هواداران نامزدها بحثی بکنم و هم تفاوت‌هایی که می‌بینم را برای آن مقاله بنویسم. هر چند که هنوز نمی‌دانستم چرا برخلاف آن روز‌ها، محل تجمع‌ها از جلوی دانشگاه‌ها و دبیرستان‌ها به خیابان ولیعصر (مصدق) منتقل شده و چرا زمان تجمع‌ها بجای روز به شب افتاده است. حالا اینها را اینجا داشته باشیم. 

در سال انقلاب و یکی- دو سال پس از آن، من دانش‌آموز دبیرستان بودم و شانزده- هفده ساله. اگر دوستان بدشان نیاید باید عرض کنم که در آن زمان، جوانی در این حدود سنی، از نظر ذهنی و آگاهی‌ها و فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی، چیزی برابر با جوان 20 تا 25 ساله امروز بود (البته به استثنای بنده). به عبارت دیگر، این مقوله هم درست مثل ارزش پول سقوط کرده است.

دبیرستانی که من در آن درس می‌خواندم، نامش محمدرضاشاه بود که در همان سال 57 تبدیل به محمود عسکری‌زاده و اندکی بعدتر، تبدیل به شهید کلاهدوز شد. این دبیرستان با حدود دو هزار دانش‌آموز، یکی از بزرگترین دبیرستان‌های تهران بود. از این گذشته، در خیابان معلم (در نزدیکی چهارراه قصر) واقع بود؛ یعنی جایی که حدود هفت یا هشت دبیرستان و هنرستان دیگر در کنارش بود. وقتی زنگ تعطیل زده می‌شد، در یک لحظه حدود ده هزار دانش‌آموز به خیابان می‌ریخت.

بسیاری از این محصلان، گرایش‌های تند و تیز سیاسی داشتند. به محض اینکه به خیابان می‌آمدیم، انواع و اقسام روزنامه و شب‌نامه، اعلامیه و پوستر و پلاکارد را از توی کیف‌ها بیرون می‌کشیدیم و روز تازه‌ای را آغاز می‌کردیم که ساعت‌ها بطول می‌انجامید. سراسر خیابان آکنده از دسته‌های کوچک چند نفری می‌شد که در هر دسته، کسانی با دیدگاه‌ها و اعتقادات مختلف و متضاد با یکدیگر بحث می‌کردند و جار و جنجال‌های فراوان به راه می‌انداخته‌اند. بسیاری از آنان واقعاً اهل مطالعه بودند و آگاهی‌هایی فراوان داشتند. همیشه چند کتاب زیر بغلشان بود. جلوی در دانشگاه‌ها و به ویژه جلوی دانشگاه تهران هم (که زیاد می‌رفتیم) همینگونه بود. با این تفاوت که آنجا عرضهٔ کتاب هم رواج و رونق گسترده‌ای داشت و سراسر پیاده‌روی جلوی دانشگاه، آکنده از بساط کتاب‌هایی بود که توسط علاقه‌مندان و هوادارانِ دیدگاه‌های گوناگون پهن شده بود.

بحث‌ها همیشه داغ و پرحرارت ادامه می‌یافت و گاه به پس‌گردنی و کتک‌کاری می‌رسید. اما ندیدم که از حالت جوانمردانه دور شود. پاپوش‌ درست کردن، کتاب درسی را پاره کردن، اعلامیه دیگری را در جیب و کیف انداختن، و از این قبیل کارها دیده نمی‌شد. یادم می‌آید که بسیار کتک خوردم و کمی هم زدم؛ اما هرگز بدگوییِ پنهانی، توهین‌های زشت و تهمت‌های ناجوانمردانه (که امروز نقل و نبات است) بار یکدیگر نمی‌کردیم؛ بد یکدیگر را جز در روی هم نمی‌گفتیم؛ و حتی تا فردای همان روز، همه اینها را فراموش می‌کردیم و دوستان خوب یکدیگر بودیم. خلاصه اینکه الآن شاید نامرد باشیم اما آن روزها نامرد نبودیم.

حالا برگردیم به امروز. عرض کردم که با خود گفتم بلند شوم بروم به خیابان ولیعصر تا هم با هواداران نامزدهای انتخابات بحثی بکنم و یاد آنروزهای خوب و پرخاطره را زنده کنم و هم بتوانم آن مقاله را بنویسم.

به تجربه آن روزها و برای اینکه با دست خالی به مباحثه نرفته باشم؛ مقداری روزنامه خریدم و خواندم (شبنامه که البته پیدا نمی‌شود و یا به دست من نمی‌رسد) مقداری هم در وب‌سایت‌ها گشت‌و‌گذار کردم و سعی کردم خودم را مسلح به آخرین اخبار انتخاباتی و اظهارنظرهای نامزدان بکنم. برنامه‌های تلویزیونی را هم که علی‌القاعده دنبال می‌کردم و سوژه های خوبی را یادداشت کردم و در ذهنم طبقه‌بندی کردم.

بالاخره راه افتادیم. نشستم بغل دست دوستی که می‌خواست مرا به «صحنه» ببرد. در طول راه، سعی کردم تا جواب‌های خوبی برای حرف‌هایی که احتمالش را می‌دادم آماده کنم. تصمیم گرفته بودم که مثل همان روزها، اول با کسی بحث و مخالفت کنم که دیدگاهی مانند خودم دارد. ببینم چند مرده حلاج است و چقدر می‌تواند از عهده برآید و نقاط ضعفمان در کجاهاست.

پس از راه‌بندان‌های طولانی و پیاده‌روی‌ها، بالاخره به صحنه رسیدیم. گفت همینجاست. دیدم عده‌ای لنگ به کمر بسته‌اند و دارند عربی می‌رقصند. کمی جلوتر عده‌ای را دیدم که صورت‌های خودشان را مثل دلقک‌های سیرک، رنگ وارنگ کرده بودند و یک اطوارهای عجیبی از خود در می‌آوردند. آن‌سوتر چند نفر تا کمر از پنجره ماشین بیرون آمده بودند و داشتند «تمپو» می‌زدند. اگر غلط نکنم، بابا کرم بود. یک نفر سگی را می‌گرداند و دیگری تصویر حیوانی را در دست داشت که بهتر است نام نبرم. عده‌ای صدای موسیقی ماشین را بالا برده بودند و داشتند با همراهی آن کف می‌زدند و قر می‌دادند. عده‌ای پرچم یا ابوالفضل العباس را می‌گرداندند و عده دیگری پرچم Change را! پرچم مقدس کشور هم اسباب تبلیغات شخصی عده دیگری شده بود. به دوستم گفتم اشتباه نیامده‌ایم؟ یکجای دیگر برویم، بهتر نیست؟ گفت نه. هر چه بالاتر برویم، بدتر می‌شود. چشم چرخاندم، دیدم دو نفر در گوشه‌ای دارند حرف می‌زنند. گفتم شاید بشود با اینها یک «گفتمانی» بکنم. کم‌کم نزدیک شدم. انگار یکی از آنها داشت به آن یکی می‌گفت که «بیا بریم یه جای خلوت تا قشنگ بهت توضیح بدم که داری اشتباه می‌کنی». من هم که از همه جا رانده بودم و کچل در دهاتمان قوچعلی بود، از روی ناچاری و بخاطر اینکه کلاً دست خالی برنگشته باشم به آنها گفتم «اگر اجازه بدین شاید منهم بتونم یک توضیحی بدم و بحثی بکنیم». گفت «فضول ملتی؟ به تو چه مربوط که خودتو داخل مسائل خصوصی ملت می‌کنی! اگه راس می‌گی بیا یه کم از این عکسا رو ببر بین ملت پخش کن. اگر هم نمی‌کنی، پس بزن به چاک». دیدم الحق و الانصاف راست می‌گوید و معلوم بود که این جماعت بهانه‌ خوبی برای دور هم بودن و شادی کردن پیدا کرده‌اند و دلیل خیابان ولیعصر بودن و شب بودن را هم متوجه شدم. در نتیجه ما هم- چنانکه فرموده بودند- زدیم به چاک.

به دوستم گفتم موافقی یک سری با همدیگر برویم خیابان معلم؟ قدمی بزنیم و به یاد آن روزها که با هم کتک‌کاری می‌کردیم، بحث داغی بکنیم؟ من و تو درست برعکس یکدیگر بودیم. هنوز هم هستیم. یادت می‌آید چقدر شب‌ها کتاب و نشریه می‌خواندیم تا فردا از عهده بحث با هم بر آییم؟ یادت می‌آید که برای آرمان خودت نه تنها هدیه و امتیازی نمی‌خواستی، که حاضر بودی همه جان و زندگی‌ات را بدهی؟ فکر می‌کنی من یادم می‌رود که تو چه چیزها و چه فرصت‌ها و امکاناتی را برای زندگی و پیشرفتی که حقت بود، از دست دادی؟ فکر می‌کنی یادم می‌رود که همه آینده‌ات را فدای آرمانت کردی. دلم برای آرمان‌هایت- که هنوز هم با آنها مخالفم- تنگ شده، دلم برای خیابان معلم، برای مینو، برای عباس، برای زهره، برای احسان و برای همه آنهایی که نیستند، تنگ شده. دلم برای کتک‌هایت تنگ شده. برای تو و همهٔ آن بچه‌های نازنینی که دوست‌داشتنی بودید و دیگر هرگز تکرار نشدید.

دوستم پیشانی‌اش را روی فرمان گذاشته و گریه می‌کند. کارناوال‌ها از کنارش می‌گذرند

ـــــ

پیوست در 31 خرداد 1388: بخاطر بخش‌هایی از نوشتهٔ بالا صمیمانه از جوانان امروز پوزش می‌خواهم و امیدوارم این استنباط‌های عجولانهٔ مرا که ناشی از شناخت ناکافی بود، به بزرگی خودشان ببخشند.



web analytics