Skip to content
 

کفتارهای مزرعه پدری

گفتی: «اگر گلی بودیم و می‌دانستیم که در کمال طراوت پژمرده خواهیم شد، حتماً همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، از غصه دق می‌کردیم». می‌گویم: از همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، دائم داریم به کفتارهایی نگاه می‌کنیم که دارند به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. کفتارهایی که مزرعه پدری را اشغال کرده‌اند. آنرا سوزانده‌اند. ما نتوانستیم گلی در آن بکاریم. نتوانستیم آبی بدهیم. نتوانستیم در گوشه کوچکی، شخمی بزنیم و تخمی بکاریم. فقط نشستیم و دلمان را خوش کردیم که کفتارها گاه به گاهی به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. از دعوای آنها ذوق می‌کردیم و می‌نشستیم و نگاهشان می‌کردیم.

اما حالا کفتارها دارند همدیگر را پاره می‌کنند. شاید تعدادشان کم شود. شاید بشود در گوشهٔ زمینی کوچک، تخمی کاشت و سرودی خواند.

من می‌دانم که روزی خواهد آمد که تو با سازت و من با بیلم به مزرعه پدری باز گردیم و بچه‌های رسته از چنگال کفتارها در آنجا بادبادک هوا کنند. ما پژمرده نخواهیم شد.



web analytics