Skip to content
 

یادداشت‌های پراکنده سال ۱۳۸۷

برای کسی که خود را در برابر خانه ملت آتش زد (۳۰ بهمن ۱۳۸۷) یکی گفت که تو جانباز بوده‌ای. دیگری گفت که معتاد بوده‌ای. آن یکی هم گفت که تو روانی بوده‌ای. چه فرقی می‌کند که تو کدامیک بوده باشی. فقط می‌دانم که تو هموطن ما بودی. تو هم آرزوی زندگی خوب و پیشرفت فرزندانت را داشتی. حتماً از خیلی درها بیرونت کرده بودند که به «خانه ملت» پناه بردی. مطمئنم که نه فقط نمایندگانِ تو در خانه ملت، که خودِ «ملت» هم ترا رانده بود و بیرون انداخته بود. فقط نمایندگان ملت نیستند که ترا ندیدند. ملت هم ترا ندید. ملتی که چنان در منجلاب سودجویی، فریبگری و خیانت غلتیده است که جز به منافع شخصی خود به هیچ چیز دیگر نمی‌تواند توجه کند و اگر هم گاهی توجه می‌کند، از روی ریا و سالوس است. تو دوست نداشتی که حداقل و حداکثر درآمدها هزار برابر اختلاف داشته باشند. دوست نداشتی که کودکی در مدرسه‌ای درس بخواند که شاگردان پنج کلاس در یک کلاس می‌نشینند و یک معلم دارند، و کودک دیگری در مدرسه‌ای درس بخواند که بیست میلیون تومان شهریه آن است. تو فکر نمی‌کردی روزی برسد که روزنامه‌ای که با پول شهروندانی مثل تو منتشر می‌شود، بجای اینکه با تو صحبت کند و درد ترا بنویسد، با عیاشی مصاحبه کند که هر ماه پانزده میلیون تومان پول تو جیبی می‌گیرد. فکر نمی‌کردی که «رسانه ملی‌ای» که متعلق به تو هم هست، جولانگاه سوداگران آزمندی شود که از بام تا شام، مردم را تشویق و تحریک به ثروت بادآورده می‌کند. به تو یاد داده بودند که: «لیس للانسان الی ما سعی»، نیست برای انسان جز آنچه برایش زحمت کشیده است.

تو می‌خواستی بتوانی برای فرزندت دوچرخه‌ای بخری و فکر نمی‌کردی که پدران دیگری هم باشند که برای فرزندانشان هواپیما می‌خرند. به تو یاد داده بودند که در فکر همنوع باشی و حالا تو دیدی که انگار فقط تو در فکر همنوع بودی و دیگر همنوعانت فقط در فکر کیسه تو بودند. تو دیدی که شعار شرافت و انسانیت چقدر بر زبان بی‌شرف‌های دشمن انسانیت جاریست. تو هر بار به کسی دل می‌بستی و امیدوار می‌شدی که شاید این یکی بهتر از قبلی باشد و شاید اوضاع بهتر شود. شاید آسمان کمی آبی‌تر شود. شاید لبخندها کمی بیشتر شود. اما فقط به حسرت قبل‌ترها نشستی و به روزهایی که هر روزش بدتر از دیروزش بود. بله لبخندها بیشتر هم می‌شد، اما لبخند گرگ‌هایی با دستان سپید که می‌خواستند در خانه‌ات را برویشان بگشایی.

چرا خودت را آتش زدی؟ فکر کردی می‌توانی با قربانی کردن خودت، مردمی خفته در گور را بیدار کنی؟ فکر کردی که جان خودت از چه چیز ارزش کمتری دارد؟ فکر می‌کردی خبر رنج تو خیلی دهان به دهان می‌گردد؟ فکر می‌کردی حالا روزنامه‌ها در باره تو و میلیون‌ها نفر مانند تو خواهند نوشت؟ فکر می‌کردی جان تو و سرنوشت فرزندانت برای کسی اهمیتی دارد؟

فردای آنروز روزنامه‌ها از تو ننوشتند. از انقلاب نوشتند و از حکایت بی‌پایان شاه و مصدق، از مسابقه فوتبال خیلی مهمی ‌نوشتند و از سگی که سنگ کلیه داشت. از سارتر نوشتند که آن شب با رفیقش یک چپق چاق کرده بود یا دو چپق. از کاشی‌ای که کسی میخ توش کرده بود، نوشتند تا آجر پاره‌ای که کسی سیخ توش کرده بود. از دعواهای تنازع بقا میان نامزدان انتخابات نوشتند تا مترویی که درختهای چهارباغ را میلرزونه. از کسانی که حقیرانه التماس می‌کردند تا سازمان ملل نوروز خیلی عزیزمان را در تقویمش بنویسد تا منی که داشتم مطالب بی‌ارزشی در باره جشن اسفندگان می‌نوشتم. می‌بینی که هر کس شگردی را برای خود انتخاب کرده که هرچند به ظاهر با هم متفاوت و متناقضند، اما همه آنها در یک چیز مشترکند و هدفی یکسان را دنبال می‌کنند: منافع شخصی به قیمت تباهی میهن.

جان تو عزیزتر از آرمان‌های مقدس مدعیان بود. جان یک انسان از هر چیزی که فکرش را بکنی، عزیزتر است. کسانی که آرمان خود را مهمتر از جان انسان‌ها بدانند به هیچ شرافتی پایبند نیستند. حتی به همان آرمان خود. کسانی که جان انسان‌ها را بی‌قدر می‌دانند، از هیچ خیانت دیگری رویگردان نیستند. نابودی یک انسان با نابودی یک کشور هیچ تفاوتی ندارد. کسانی که مرگ یک انسان برایشان اهمیت ندارد، مرگ دین و کشور و تاریخ و فرهنگ هم نمی‌تواند برایشان مهم باشد.

وقتی شعله‌های آتشی را دیدم که ترا در بر گرفته بود، احساس می‌کردم که این فقط تو نیستی که داری در شعله‌های آتش می‌سوزی. این تمام یک کشور است که دارد با همه تعلقات دینی و تاریخی و فرهنگی‌اش می‌سوزد.

به یاد مینا کشورکمال (۵ بهمن ۱۳۸۷) پانزدهم بهمن ماه امسال، ۲۲ سال از ترور و جانباختن تلاشگر آرزومند آزادی و عدالت و سربلندی افغانستان و مردمان آن می‌گذرد. مبارزی مستقل، شجاع و خستگی‌ناپذیر که بسا زودتر از دیگران پی به برنامه امپریالیسم برای گسترش بنیادگرایی مذهبی در منطقه برد و جانش را بر سر آرمان‌های بزرگ و انسانی‌اش نهاد. عمر کوتاه «مینا کشورکمال» در حالی در سن ۳۲ سالگی به پایان رسید که مبارزات توأمان خود با اشغالگران و بنیادگران را در بیست سالگی آغاز کرده بود و در ۲۳ سالگی جمعیت انقلابی زنان افغانستان را بنیاد نهاده بود. عمری کوتاه اما پربار و غرورآفرین. سخنرانی باشکوه مینا در کنگره سالانه حزب سوسیالیست فرانسه، نام او را برای همیشه جاودان خواهد ساخت و تصویر غرورآفرین(+) این زن شجاع به هنگام سخنرانی، در کنار تصویر همه دیگر قهرمانان و مبارزان انسان‌دوست در تاریخ بشریت خواهد درخشید. نوشته‌ها، تحلیل‌ها و اشعار مینا در مجله «پیام زن» که خود مؤسس و سردبیر آن بود، نشانگر اندیشه‌ها و احساسات اوست. اندیشه‌‌ها و احساساتی که مطابق خواست هیچیک از گروه‌های سیاسی وابسته نبود و برای خوشایند کسی بازگو نمی‌شد. مینا، فقط «خودش» بود و نمی‌توانست و نخواست تا از جای دیگری هدایت شود. و چنین بود که کشورهای استعماری برای چندمین بار فرصت ایجاد دموکراسی و امنیت در خاورمیانه را فدای نظریه‌های مرتجعانه اما سودآور ترویج افراط‌گرایی‌های مذهبی نمودند.

کیتارو، هیمالیا و تبت (۲۱ دی ۱۳۸۷) اگر بر روی نقشه جغرافیایی، انگشتمان را بر روی فلات پامیر بگذاریم و از آنجا به سوی جنوب شرقی برویم، وارد رشته کوه‌های هیمالیا خواهیم شد. از منطقه خودمختار کشمیر خواهیم گذشت و به نپال و سیکیم و بوتان خواهیم رسید. در این کوهستان‌ها و نیز در فلات تبت که در دامنه شمالی این کوهستان‌های سر به فلک کشیده قرار دارد؛ گروهی از شریف‌ترین، نجیب‌ترین و بی‌آزارترین مردمان جهان زندگی می‌کنند. هر چند بسیاری از آنان پیرو دین بودایی هستند، اما پیروان متجاوز از سیصد دین و مذهب در صلح و دوستی و آرامش در آن زندگی می‌کنند. فقط در کشمیر به تنهایی، حدود ۲۵۰ دینِ رایج، شناسایی شده است.

تاریخ سراسر جنگ و آشوب جهان باستان و دنیای امروز، شواهد چندانی از چنین ناآرامی‌ها در این منطقه سراغ ندارد. آنان نه به فکر کشورگشایی و غارت همسایگان بودند و نه در اندیشه تجاوز به حقوق یکدیگر. هرگز شعارهای راستی و رستگاری و صلح و حقوق بشر را سر ندادند، اما در عمل همواره بدان پایبند بوده‌اند. فرمانروایانشان چشم طمع به همسایگان نبستند و به نام آزادی و انسانیت، مردم بی‌پناه را تسلیم مرگ و نیستی نکردند. روستاهای آنان کمتر از هر گوشه جهان رنگ خشونت بخود دیده و خانه‌ها و معابد آنان کمتر از هر جای دیگری به آتش کشیده شده است.

حتی امروزه هم در دنیایی که از فرط شعارهای ظاهرسازانه صلح‌طلبی و دموکراسی و حقوق بشر، رنج‌آور شده است و آتش جنگ و آدمکشی و تباهی مردمان بی‌گناه به راحتی و به کمترین بهانه‌ای در هر گوشه‌ای از جهان و بخصوص در خاورمیانه مشتعل می‌شود، هیچکس چنین اخباری را در باره این منطقه نمی‌شنود. گویی اصلاً انسانی در آن زندگی نمی‌کند.

مسلم است که وجود صدها دین گوناگون در یک منطقه، از روحیه مدارا و احترام متقابل مردمان به دیگران و باورداشت‌های آنان حکایت می‌کند. این امتیاز بزرگی است که ساکنان خاورمیانه و غرب آسیا تا اندازه زیادی از درک آن عاجز بوده‌اند و فرصت‌هایی را فراهم آوردند تا جنگجویان و غارتگران و آدمکشان، به نام‌ها و بهانه‌های گوناگون، زندگی مردم را تباه کنند و روستاها و کشتزارها را به آتش کشند.

جنگ‌های گسترده و خشونت‌طلبی‌ها، به سرزمین‌هایی اختصاص دارد که از تعدادی ادیان معدود اما گسترده و تمامیت‌خواه تشکیل شده‌اند. سرزمین‌هایی همچون ایرانِ ساسانی در زمان اختراع دین زرتشتی، اروپای مسیحی در تمام دوران، و ایرانِ عصر صفوی.

آیا چنین روحیه‌ مسالمت‌آمیزی ناشی از اندرزها و درس‌های بودا است؟ به گمانم برعکس باشد. این تعالیم بوداست که ناشی از آموختن فرهنگ این مردمان و زندگی در میان آنان بوده است. این فرصت در ایران نیز بارها پدید آمد و پیامبرانی همچون مانی و به‌آفرید، و یا مصلحانی همچو مزدک با چنین اندیشه‌ها و آموزه‌هایی ظهور کردند. اما خیلی زود پوستشان را پر از کاه کردند و از دروازه‌های شهر آویختند. حتم دارم که بسیاری نیز (چنانکه امروز به تماشای صحنه‌های اعدام می‌ایستند و از تماشای آن لذت می‌برند) به تماشای آن ایستادند و حتی برای خوشایند سفاکان حاکم بر جان و مال و امنیت مردم، هلهله شادی کشیدند.

اخیراً عکس زیبایی از کیتارو و دست‌های او را دیدم(+). از دست‌های جادویی آهنگساز و نوازنده‌ای بی‌همتا و شگفت‌انگیز و تکرارنشدنی. گمانم نزدیک سی سال پیش بود که نخستین بار نغمه‌های او را در سریال مستند «راه ابریشم» می‌شنیدم. نمی‌شد فهمید که او با چه ساز‌هایی می‌نوازد و چنین آواهایی چگونه خلق می‌شوند، اما می‌شد دانست که آفرینش چنین نغمه‌های جادویی کار هر دست و بازو و احساسی نیست.

کیتارو در اصل ژاپنی است، اما سال‌های زیادی را در میان مردمان هیمالیا، تبت، تکله‌مکان و پامیر گذرانده و تحت تأثیر موسیقی آنان بوده است. موسیقی‌ای که خود بشدت الهام‌گرفته از آواهای طبیعت است. شاید فقط یک نفر در دنیا باشد که با «بانگ جرس» و «دَرای شتر» کنسرت اجرا می‌کند. او ده‌ها زنگ و زنگوله را در برابر خود می‌آویزد و چنان بر روی آنها می‌نوازد که هرگز نمی‌توانی باور کنی در میان قافله شتری در صحرای تکله‌مکان نیستی.

کیتارو هرگز تعلیم موسیقی و آهنگسازی ندیده است و نت‌خوانی و نت‌نویسی نمی‌داند. این عجیب نیست. چرا که معلم او، آواهای طبیعت بوده است و نوازندگانی مردمی که نغمه‌ها و آواهای روزگاران کهن را سینه‌ به سینه حفظ کرده بوده‌اند و اجرا می‌کرده‌اند. معلم او طبیعت و فرمان نیاکان بوده است. طبیعتی که تمامی اجزای آن برای مردمان هیمالیا و تبت مقدس است و ستوده می‌شود. توجه به طبیعت و دل‌سپردن به آن و آموختن از آن، نه تنها یک شعار توخالی، که بخشی جدانشدنی از جان و روان این مردمان است.

دست‌های کیتارو دوست‌داشتنیست. دست‌هایی که به هنگام نواختن، انگاری در اختیار خودش نیست. دستانی که به ناگاه یکی از آنها ساز را رها می‌کند و در فضا به حرکت در می‌آید و گمشده‌ای را می‌جوید. دست‌هایی که جادو می‌کنند.

کفتارهای مزرعه پدری (۱۴ آبان ۱۳۸۷) گفتی: «اگر گلی بودیم و می‌دانستیم که در کمال طراوت پژمرده خواهیم شد، حتماً همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، از غصه دق می‌کردیم». می‌گویم: از همان زمان که غنچه کوچکی بودیم، دائم داریم به کفتارهایی نگاه می‌کنیم که دارند به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. کفتارهایی که مزرعه پدری را اشغال کرده‌اند. آنرا سوزانده‌اند. ما نتوانستیم گلی در آن بکاریم. نتوانستیم آبی بدهیم. نتوانستیم در گوشه کوچکی، شخمی بزنیم و تخمی بکاریم. فقط نشستیم و دلمان را خوش کردیم که کفتارها گاه به گاهی به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. از دعوای آنها ذوق می‌کردیم و می‌نشستیم و نگاهشان می‌کردیم. اما حالا کفتارها دارند همدیگر را پاره می‌کنند. شاید تعدادشان کم شود. شاید بشود در گوشهٔ زمینی کوچک، تخمی کاشت و سرودی خواند. من می‌دانم که روزی خواهد آمد که تو با سازت و من با بیلم به مزرعه پدری باز گردیم و بچه‌های رسته از چنگال کفتارها در آنجا بادبادک هوا کنند. ما پژمرده نخواهیم شد.

درباره واژه ایرانیا (۲۵ مهر ۱۳۸۷) ایرانیا نوعی تغییر در نام‌های خاص بر اساس قواعد و دستور فارسی باستان است. چنانکه می‌دانیم نام «ایران» در زبان فارسی باستان هخامنشی بکار نرفته است؛ اما اگر بکار رفته بود، به شکل «ایرانیا/ ایرانیَه» نیز نوشته و خوانده می‌شد. پسوند «یا/ – ای‌یا» در یک واژه فارسی باستان، ساختی صفتی و انتسابی است که ممکن است جانشین نامی خاص شود. این پسوند معمولاً به دنبال نام یک قوم/ تیره/ تبار می‌آید و سپس جانشین نام سرزمین متبوعه همان قوم می‌شود. برای نمونه‌ای از اینگونه ساخت‌ها می‌توان به نام/ نامجاهای زیر اشاره کرد: «اَرمین» به «اَرمینیا/ اَرمینیَه»، «اَثورا» به «اَثوریا/ اَثوریَه»، «گَندارَه» به «گَنداریا/ گنداریَه». پسوند «یَه» که امروزه نیز در زبان فارسی برای تبدیل نام شخص یا قوم به نام مکان به کار می‌رود (مانند: امیدیه، محمودیه، الهیه) و حتی مشابه آن که در دیگر زبان‌های هندواروپایی و حتی سامی دیده می‌شود (مانند: ایندیا، مالزیا، نیجریا، پرشیا، عاملیه)، بازمانده‌هایی از همین ساخت اسمی کهن است. ایرانیا (Irania) همچنین تلفظ نام ایران به زبان لاتینی است.

درباره دل‌نوشته‌ها (۲۳ مهر ۱۳۸۷) اول مهرماه سال ۱۳۴۸ بود. نسیم خنک پاییزی می‌وزید. برگ‌ها هنوز زرد نشده بودند. آن سال‌ها، برگ‌ها دیرتر زرد می‌شدند. شاطر نانوایی تافتونی داشت نان‌ها را می‌چسباند توی تنور. چقدر دیدنی بود اطوار موزون و حرکات شاطرها با آن زیرشلواری‌های گشادی که پیش‌بندی متغالی و کرم‌رنگ بر رویش بسته بودند. خودش یک نمایش تمام عیار بود. نمایشی که از دیدنش سیر نمی‌شدی. از غوری چای بالای تنورش بخار بلند می‌شد و از رادیوی آویخته بر میخ دیوار هم صدای «آغاسی» بلند بود که «سر پل کارون» را می‌خواند. اوس محمود، سیگار «زر» را زده بود گوشه لب و داشت با دستمال تمیز گلدوزی شده‌ای، شیشه‌های «فوردتانوس» نو نوارش را پاک می‌کرد. گاه‌به‌گاهی هم سیگار را از گوشه لب بر می‌داشت تا با نفسش بخار به شیشه‌ فورتانوس بدمد و جلای بیشتری بدهد. بخاری که معلوم نبود چقدرش دود «زر» بود.

ما روی تیغه دیوارها بودیم و از شاخه‌ درخت‌ها آویزان. ما را کشیدند و از توی کوچه‌های پاییزی، بردند و نشاندند توی مدرسه. حالا باید بجای هم‌نشینی با گربه‌های روی تیغه دیوارها، همراه چهار نفر دیگر، دست به سینه می‌نشستیم روی نیمکت مدرسه. باید بجای تماشای شاطر مسلم، می‌نشستیم به تماشای آقا ناظم غول‌پیکر و خیلی پرجلال و جبروت که دائم یک ترکه آلبالو توی مشتش مثل فنر می‌جهید و بر هر جایی فرود می‌آمد. می‌گفتند آقا ناظم درس خونده، اما شاطر مسلم درس نخونده.

چقدر کیف داشت تماشای دزدکی برگ‌های زرد و باران پاییزی، برف و بوران زمستانی و شکوفه‌های بهاری و نغمه پرستوهای مهاجر از گوشه پنجره و از وسط تعلیمات خانوم معلم. اصلاً برگ‌ها و ابرها موقعی قشنگ‌تر می‌شدند که آنها را دزدکی تماشایشان می‌کردی. آنقدر که از سکوت کلاس به خودت می‌آمدی و خط‌کش خانوم را در پس گردنت احساس می‌کردی.

بخش «دل‌نوشته‌ها» پنجره‌ایست دزدکی در کنار «پژوهش‌های ایرانی». برای مواقعی که فرمان در دست «دل» است و در بال «پرستوهای مهاجر». همه نوشته‌های ذوقی و احساسی وبلاگ را تقدیم می‌کنم به خاطره جاودان مادربزرگ. شاید اندکی جبران برف‌هایی بشود که پارو نکردیم.

اشپیگل و بهانه‌ای تازه برای اعتراض‌های بی‌پایان ایرانیان (۱۰ مرداد ۱۳۸۷) پس از انتشار گفتاری از ماتیاس شولتز در نشریه اشپیگل(+) و اعتراض‌ها و پاسخ‌هایی که متعاقب آن در گرفت، آقای جلیل دوستخواه نظر آقای پرویز رجبی و این نگارنده را جویا شدند که این متن بنا به خواست ایشان نوشته شده است: به گمانم ما تحت تأثیر شیوه‌ای که عده‌ای در ایران رواج داده‌اند، بیش از اندازه بهانه‌جو و حساس شده‌ایم و دائم به دنبال کشف توهین یا سخنانی که مطابق پیش‌فرض‌های ما نباشند، می‌گردیم. ما واکنش‌های معمولاً نابجایی از خود بروز می‌دهیم که نه تنها تاکنون سودی در بر نداشته، بلکه موجب تحریک بیشتر محرکان هم شده است.

این حقِ همه مردمان و پژوهشگران است که بتوانند نظر و عقیده خود را آزادانه و بدون واهمه بازگو کنند. حتی اگر آن نظر، غرض‌ورزانه بوده باشد و هیچ سند تاریخی نیز آنرا تأیید نکند، باز هم ذره‌ای از این حق کاسته نمی‌شود. کورش شخصیتی تاریخی است که مانند همه پدیده‌های دیگر تاریخی، تمامی واقعیت‌های پیرامون او دانسته نشده و راه هرگونه حدس و نظری همچنان گشوده است. به فرض هم که همه واقعیت‌ها شناخته شده باشند، باز هم نمی‌توان مانع بازگویی ادعایی جدید و متفاوت شد. ایجاد حریمی غیر‌قابل نقد و نفوذ در پیرامون کورش یا هر شخصیت دیگری، ذره‌ای قدر و قیمت او را افزایش نمی‌دهد و بلکه می‌کاهد.

امروزه در سراسر دنیای آزاد، تمامی رویدادها و شخصیت‌های تاریخی، با صراحت و بی‌رحمانه به زیر تیغ نقد کشیده می‌شوند و حتی شخصیت‌ها و پدیده‌های مقدس نیز مصونیتی از آن ندارند. دنیای امروز برخلاف گذشته که تنها یک نظر و یک دیدگاه غالب حکومتی یا دینی در آن امکان عرضه می‌یافت، از چنین شیوه‌ای استقبال می کند و آنرا در عمل به کار گرفته است. ما نیز اگر نمی‌خواهیم همانند آنان شویم، نه حق بازداشتن آنانرا داریم و نه توان این بازداشتن را. ایجاد محدودیت برای دیگران به جرم اینکه تنها حرفی زده‌اند و نظری داده‌اند، زیبنده مدافعان و مدعیان حقوق بشر و آزادی بیان نیست. این گونه رفتار، تصویری ناپسند از کم‌تحملی و جزم‌اندیشی ما ایجاد می‌کند. تصویری که می‌تواند محرکی برای تکرار باشد.

هرگونه نقد و نظر بجا یا حتی نابجایی می‌تواند کمک بزرگی برای دستیابی به واقعیت‌های تاریخی باشد. مسلم است که نظر ما معیار بجا بودن یا نابجا بودن نیست. اگر در فرهنگ ما چنین باوری وجود دارد که «دوست کسی است که عیب مرا بگوید» نمی‌باید تا این اندازه از شنیدن سخنانی بر خلاف میل خود، آشفته شویم و آنرا توطئه‌ای علیه خود بدانیم. هر نقد و نظری- حتی غیر منصفانه- می‌تواند فرصتی ارزنده بشمار آید تا شاید در میان آن نکته‌ای برای توجه و نزدیک شدن بیشتر به واقعیت‌ها و شناخت خود وجود داشته باشد.

همانگونه که جنابعالی آگاهید، از این دست نوشتارها به فراوانی در بسیاری از کتاب‌ها و رسانه‌های گروهی جهان منتشر می‌شوند و دامن هر رویداد تاریخی را می‌گیرند. تا آنجا که من خبر دارم، هیچ ملتی اینچنین مانند ما برآشفته نمی‌شود و درصدد پاسخگویی‌های احساساتی و مقابله با توهین و توطئه بر نمی‌آید. مثلاً ندیده و نشنیده‌ام که کسانی به اسکندرستیزی ایرانیان اعتراض کنند و همانند ما که در باره کورش به تورات و متون یونانی استناد می‌کنیم، آنان نیز برای درستی سخن خود به شخصیت دوست‌داشتنی و آرمانی اسکندر در شاهنامه فردوسی و اسکندرنامه نظامی استناد کنند.

درست است که پاسخ‌هایی در این مدت با رویکرد به منابع تاریخی و یا تورات به نوشتار اشپیگل داده شد، اما سخن تازه‌ای در آن پاسخ‌ها نبود و همگی تکرار مکررات بودند. نویسنده مقاله اشپیگل هم از آن منابع آگاه بوده و به برخی از آنها اشاره کرده است. شایسته‌تر این است که بجای تکرار هزاران باره سخنان احساسی و نیمه تاریخی- نیمه داستانی، بکوشیم تا با رویکرد به منابع و پژوهش‌های تازه (که هر روز بر میزان آن افزوده می‌شود و ما از آنها غافلیم) با واقعیت‌ها آشنا شویم و دیگران را نیز با آن آشنا کنیم. در میان ما، بجای این شیوه جهان‌شمول، از روش خیال‌پردازی و داستان‌سرایی‌های بی‌حاصل که فقط موجب خوش‌آمدن خودمان می‌شود، بهره گرفته می‌شود.

بدیهی است که وقتی ما مناسبتی مجعول به نام روز جهانی کورش را راه می‌اندازیم و پس از چند سال فریب افکار عمومی به یونسکو نامه می‌دهیم که ترا بخدا این روز جهانی خودساخته ما را به رسمیت بشناسید، وقتی ما در خیال خود منشور کورش را بر سردر سازمان ملل می‌چسبانیم، وقتی ما در آثار هنری خود، شاخه‌های گل را بجای نیزه به دست سربازان کورش می‌دهیم، وقتی متنی ساختگی را بجای متن اصلی منشور کورش در سخنرانی‌های رسمی جهانی بازگو می‌کنیم، نویسنده اشپیگل هم حق دارد همان را موضوع ایراد و انتقاد و ریشخند قرار دهد.

ما هنوز درک درستی از فرهنگ و هویت تاریخی نداریم. نمی‌دانیم این هویت چیست و چگونه آسیب می‌بیند. از همین رو، بسیاری از کسانی که به این مفاهیم می‌پردازند، به دلیل ضعف آگاهی‌ها و غرور بیجای ناشی از خودبزرگ‌بینی و «خود‌همه‌چیزدانی» بیش از آنچه یاری‌رسان باشند، آسیب‌رسانند. حتی درک درستی از یادمان‌های کهن و شیوه‌های اعتراض (در مواقعی که واقعاً لازم است) وجود ندارد. به همین خاطر است که یکروز به «تاجیک شدن فردوسی و ابن سینا» اعتراض می‌شود و یکروز به «افغان شدن مولانا».

به گمان من آسیبی که از جانب بسیاری از مدعیان پاسداری از فرهنگ ایران به جان و روان این فرهنگ و کشور وارد می‌شود، بسیار بیشتر از ضربه‌های دیگران است. آسیب‌هایی ناشی از گسترش‌دادن اختلافات قومی، اعمال نژادپرستانه، حساسیت‌های نابجا و مخرب برای حفاظت از یادمان‌های باستانی و بسیاری فعالیت‌های دیگر. کسانی که هر منتقد و هشدار‌دهنده‌ای را دشمن ایران خطاب می‌کنند و خود را عین ایران و یگانه وارث تمدن آن می‌دانند. همچنان که برخی اسلام‌گرایان نیز هر صدای منتقد و هشداردهنده‌ای را دشمن اسلام می‌دانند و خود را عین اسلام و یگانه وارث آن می‌دانند.

جبهه‌گیری‌های وسیع و همگانی در چنین مواقعی، علاوه بر اینکه نشانه ضعف ماست و نتیجه‌ای کاملاً ناسودمند به بار می‌آورد، موجب تبلیغ معکوس و توجه بیشتر افکار عمومی نیز می‌شود. همانگونه که اعتراض‌های ما موجب شد تا فیلمی ناشناخته و بدون ارزش‌های هنری، به فیلمی پرفروش و مشهور تبدیل شود.

نکته جالب دیگری که دیده می‌شود، اینست که رویدادهای مورد اعتراض قرار گرفته، یا در روزنامه منتشر شده و یا از تلویزیون و سینما پخش شده‌اند. دلیل این اتفاق در این است که ما مردمی کتاب‌نخوان هستیم و تا مطلبی از رسانه‌های گروهی پخش نشود، از آن بی‌خبریم. همانگونه که جنابعالی اطلاع دارید، مشابه چنین نوشته‌ها و ادعاها، بسیار بیش از آنچه تصور شود در کتاب‌ها و نشریه‌های تخصصی نوشته شده و منتشر شده‌اند، اما تا زمانی که در روزنامه یا تلویزیون یا نشریه‌های عامیانه پخش نشوند، از آنها بی‌خبر هستیم و خیال می‌کنیم وجود ندارند.

تصور می‌کنم که چنین حساسیت‌های نامعقول و نسنجیده در میان ما از چند عامل ناشی می‌شود. یکی اینکه گویا ما به هنگام اعتراض، احساس می‌کنیم که زنده هستیم و حضور داریم، چرا که از راه‌های سازنده کمتر می‌توانیم عرض اندام کنیم. دوم اینکه، ما می‌کوشیم تا عقب‌ماندگی و وضعیت اسفبار خود را نه با کوشش بیشتر برای گسترش دانش و دانایی، که با نازیدن صرف به گذشته‌ای پر افتخار جبران کنیم. سوم اینکه، امروزه بسیاری از فعالان سیاسی، به رغم هدف والایی که دارند، فرهنگ را سنگرگاه خود کرده‌اند. برای فرهنگ و یادمان‌های باستانی هیچ چیز خطرناک‌تر و مخرب‌تر از این نیست که ابزاری برای تسویه حساب‌ها و مبارزات سیاسی شود. به ویژه در وضعیتی که در این میان، شمار فراوانی از اشخاص کم اطلاع اما پر مدعا که هر نظر مخالفی را به شدت و با توهین و پرونده‌سازی سرکوب می‌کنند، حضور داشته باشند.

لشکرکشی ناکام داریوش به دانوب و مقاومت سکاییان (۹ مرداد ۱۳۸۷) داریوش مدت‌ها دشت‌های سکاییان غربی (ماساژت‌ها/ ماساگت‌ها) در فاصله میان رودهای دانوب و دُن را در تعقیب سکاییان درنوردیده بود. سکاییان با شگردی جالب، نه می‌گریختند، نه حمله می‌کردند، نه تن به جنگ می‌دادند و نه تسلیم می‌شدند. آنان به داریوش که پیغام داده بود «یا اطاعت کنید و یا بجنگید» پاسخ داده بودند که «ما نه عادت به اطاعت داریم و نه دلیلی برای بیهوده جنگیدن. اما چنانچه داریوش به ما یورش آورد، خواهد دید که چگونه از خود دفاع می‌کنیم». پس از این پاسخ دندان‌شکنانه، داریوش که از تعقیبی بی‌ثمر خسته شده بود، مأیوس و ناامید از نبرد و پیروزی بر آنان به کشور بازگشته بود.

در باره لشکرکشی داریوش به پیرامون دانوب بنگرید به: رجبی، پرویز، هزاره‌های گمشده، جلد دوم، ۱۳۸۰، ص ۲۶۴ تا ۲۷۴.

انتشار مأخذی مهم در زمینه ثنویت زرتشتی (۲۲ تیر ۱۳۸۷) کتاب «دینکرد» که به درستی «دانشنامه مزدیسنا» نامیده می‌شود، بزرگترین کتاب بازمانده به زبان پهلوی است. دینکرد تا این اواخر به زبان فارسی ترجمه و منتشر نشده بود، در حالیکه سالیان متمادی از انتشار ترجمه‌های انگلیسی و فرانسه آن می‌گذرد. این کتاب یکی از بنیادی‌ترین و مهم‌ترین منابع برای پژوهش در دین زرتشتی است. در سال ۱۳۸۱ آقای فریدون فضیلت بخش نخست از کتاب سوم دینکرد را ترجمه و منتشر کرد (کتاب‌های یکم و دوم دینکرد از بین رفته‌‌ و کتاب سوم، نخستین کتاب موجود دینکرد است). اکنون ایشان بخش دوم از کتاب سوم دینکرد را نیز ترجمه و منتشر کرده است. این کتاب ۸۲ فصل از دینکرد را بر می‌گیرد که مترجم در ۹۰۰ صفحه آن، علاوه بر ترجمه فارسی، آوانوشت متن اصلی پهلوی را همراه با توضیحات و تعلیقات و نیز با پیشگفتاری مفصل آورده است. تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد، این نخستین آوانویسی از کتاب سوم دینکرد است.

این بخش از دینکرد، منبعی مهم برای بررسی الگوهای اخلاقی، احکام فقهی و قضایی، تأکید بر پیوند دین با سیاست، جهان‌بینی زرتشتی، و به ویژه باور عمیق و خدشه‌ناپذیر به ثنویت (Dualism) یا آفرینش دوگانه و کاملاً مجزای نیکی و بدی در دین زرتشتی است. البته ریشه و خاستگاه چنین باوری را می‌توان در بسیاری از آیین‌های کهن ایران و جهان جستجو کرد. هر چند که برخی از مفاد فقهی و تشریعی اسلامی در سده‌های نخست پس از اسلام به واسطه و با همکاری و مساعدت روحانیت زرتشتی (که محبوب و مورد حمایت دستگاه خلافت عباسی بوده‌اند) به وجود آمده است، اما باور به ثنویت به دلیل مغایرت قطعی آن با اعتقادات اسلامی، هیچگاه پذیرفته نشده و مطرود شده است. نویسندگان و تدوین‌کنندگان دینکرد (که چند تن از رهبران و بلندپایه‌ترین موبدان زرتشتی بوده‌اند)، در فصل‌هایی از کتاب، به شرح و توصیف و اقامه دلایلی می‌پردازند تا اعتقادات و احکام ثنوی در دین زرتشتی را اثبات کنند. آنان همچنین دلایلی در رد نظر مخالفان ثنویت عرضه می‌دارند. دلایلی که موبدان ارائه می‌کنند، می‌توانسته است به مانند هر نظریه دیگری به بحث و گفتگو گذاشته شود و موافقان و مخالفان خود را داشته باشد؛ اما آنان در ضمن شرح و استدلال‌های خود، به بیان سخنانی می‌پردازند که جنبه تخریب شخصیت و باورهای دینی مخالفان و دگراندیشان و حتی قتل آنان را به خود می‌گیرد. آنان منکران و باورنیاوردگان به ثنویت را پیروان «بددینی» (در برابر «به‌دینی») می‌نامند و این بددینان را پیروان اندیشه بد، دیوسیرت، دروغ‌پرست، تباه‌گر، پتیاره، کامه‌پرست، روسپی‌پسند و دارنده همه‌گونه عیب‌های اخلاقی و بزه‌کاری‌های دیگر بر می‌شمارند. همچنین در بخش‌های دیگر (فصل ۱۲۵، ص ۵۱)، فتواهایی برای بهره‌گیری از «زور»، «رزم‌افزار» و «سپاه» برای نابودی این «بددینان» آورده شده است.

از آنجا که مسئله «ثنویت در دین زرتشتی»، یکی از موضوع‌های پردامنه‌ای است که بسیاری از پژوهشگران بدان پرداخته‌اند، کتاب یادشده بالا می‌تواند به عنوان یکی از مهم‌ترین منابع این بررسی بکار گرفته شود. لازم به یادآوری است که دین زرتشتی ارتباطی با شخص زرتشت ندارد و در زمان ساسانیان به وجود آمده است.

کتاب سوم دین‌کرد، آذرفَرْنْبَغ پسر فرخزاد و آذرباد پسر امید، دفتر دوم، آوانویسی و ترجمه فریدون فضیلت، انتشارات مهرآیین، تهران، ۱۳۸۴، پخش ۱۳۸۷.

انتشار کتاب واژه‌های فارسیِ عربی شده (۲۴ خرداد ۱۳۸۷) در حالیکه ذخیره واژگان عربی در زبان فارسی فراوان است، واژه‌های بسیاری نیز از زبان فارسی به زبان عربی راه یافته است. در سده اخیر دانسته‌شده که شماری از واژگان قرآن و انبوهی از لغات زبان عربی از زبان‌های متداول در بین‌النهرین باستان و زبان‌های ایرانی و از جمله فارسی برگرفته شده و سپس مطابق با قواعد و تصریف زبان عربی دچار تغییرات آوایی و گاه معنایی شده و مشتقاتی نیز برای آنها ساخته شده است.

سهم دانشمندان ایرانی (به عنوان بزرگترین و پرشمارترین نویسندگان متون عربی) در ورود واژگان ایرانی به این زبان و حتی ساخت دستور زبان و اصول صرف و نحو برای آن بسیار بارز بوده است. تشخیص واژگان دخیل در قرآن و زبان عربی، همواره کار ساده‌ای نیست و نیاز به آشنایی با زبان‌های دیگر متداول در منطقه، و نیز اصول و قواعد زبان‌شناسی و ریشه‌شناسی لغات دارد. از همین روی است که برخی نویسندگان متمایل به سره‌نویسی بدون دقت و آگاهی کافی، بسیاری از لغات به ظاهر عربی را با اتکای صرف به ظاهر و حروف آن، عربی می‌پندارند و این یادمان‌های گرانقدر و فراموش‌شده زبان فارسی و دیگر زبان‌های ایرانی را به سادگی به کنار می‌نهند. چنین واژگانی به ویژه در قلمرو دانش اخترشناسی بسیار فراوان هستند.

برای تشخیص واژگان دخیل در زبان عربی و قرآن، تاکنون کتاب‌ها و فرهنگ‌نامه‌های گوناگونی منتشر شده است. مانند کتاب مشهور آرتور جفری Arthur Jeffery ا(۱۸۹۲-۱۹۵۹ میلادی) استاد استرالیایی زبان‌های سامی در مدرسه مطالعات شرقی قاهره که به نام «واژه‌های دخیل در قرآن مجید» با ترجمه فریدون بدره‌ای به فارسی ترجمه و منتشر شده است (انتشارات توس، ۱۳۷۲). در این کتاب ۲۷۵ لغت غیرعربی معرفی شده است. متن اصلی و کامل آنرا در این نشانی ببینید(+).

یکی دیگر از بهترین کوشش‌ها در این زمینه، کتاب «فرهنگ واژه‌های فارسی در زبان عربی» نوشته زنده‌یاد سید محمد علی امام شوشتری (۱۲۸۱-۱۳۵۱) است که انجمن آثار ملی آنرا در سال ۱۳۴۷ منتشر کرد و در بردارنده حدود سه هزار وام‌واژه و ریشه‌های آن است.

اثر مهم دیگر در این باره عبارت است از کتاب «الالفاظ الفارسیه المعرب» (بیروت، ۱۹۰۸ م) نوشته «السید ادی شیر اثوری» (۱۸۶۷- ۱۹۱۵ میلادی) زبان‌شناس و متخصص زبان و ادبیات سریانی. ادی شیر، اسقف کلیسای کاتولیک کلدانی و متولد شهر کرکوک (تابع دولت عثمانی وقت) بود. او در این کتاب ضمن معرفی واژه‌های دخیل فارسی در زبان عربی، آورده است که زبان عربی آکنده از لغات فارسی و زبان‌های دیگر است و این لغات بگونه‌ای ابدال و تصحیف شده‌اند که تشخیص ریشه آنها از دشوارترین پژوهش‌های ریشه‌شناسی است. این کتاب ارزنده اکنون پس از گذشت ۹۹ سال از انتشار متن اصلی آن، به کوشش آقای سید حمید طبیبیان به فارسی ترجمه و منتشر شده است و می‌تواند راه‌گشایی اساسی در درک و شناخت وام‌واژه‌های فارسی در زبان عربی باشد: ادی شیر، السید؛ واژه‌های فارسی عربی شده، ترجمه سید حمید طبیبیان، تهران، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۶ (پخش ۱۳۸۷)، ۲۹۲ صفحه.

کتاب «معجم المعربات الفارسیه» (بیروت، ۱۹۹۸) نوشته محمد التونجی، دانشمند اردنی و دانش‌آموخته دکترای زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران نیز اثر مهم دیگری در بررسی واژگان فارسی متداول در عربی بشمار می‌رود که تاکنون به فارسی ترجمه نشده است.

همچنین بنگرید به: آذرنوش، دکتر آذرتاش؛ راههای نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی (پیش از اسلام)، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۵۴، دوستخواه، جلیل؛ زبان فارسی از آشوب تا سامان، ماهنامه جهان کتاب، شماره ۲۰۵، اردیبهشت ۱۳۸۵، صفحه ۴۲ تا ۴۷.



web analytics