Skip to content
 

یادداشت‌های پراکنده سال ۱۳۹۴

تاریخ و باستان‌شناسی انسان‌گرا در آخرین روزهای سال: (۲۹ اسفند ۱۳۹۴) ساعت صفر یا نیمه‌شب امشب سال جدید آغاز می‌شود و نوروز از راه می‌رسد(+). عید نوروزی که سفره هفت‌سین و دیگر آداب و رسوم آن از نوآوری‌های حرمسرای قاجار(+) و بخصوص «انیس‌الدوله» است. جشنی که عموم سنت‌های نیکوی آن از بین رفته و فقط یک اسم خشک و خالی به علاوه سه چیز دیگر از آن برجای مانده است: خرید، مهمانی، و انحطاط عمومی کشور. اقلیت نوکیسه و مصرف‌زده به دنبال خریدهای حریصانه و سیری‌ناپذیر و تدارک تعطیلی و تفریح هستند. مردم شریف و دردمند و غارت‌زده نیز در تکاپوی گرفتاری‌ها و رفع و رجوع مشکلات و معضلات بلای بزرگی به نام عید نوروز هستند. بلایی که عملاً دو ماه از سال را به گرداب خود فرو می‌کشد و می‌بلعد. اختلاف و شکاف طبقاتی در جامعه به اندازه‌ای شدت گرفته که حتی از اختلاف طبقاتی عصر ساسانی نیز پیشی گرفته است. تجارب تاریخی نشان می‌دهند که این اندازه تبعیض و بی‌عدالتی در یک جامعه مدت زیادی دوام نمی‌آورد و به مرز عصیان و فروپاشی خواهد رسید. رویکرد مصرانه و مذبوحانه رسانه‌های گروهی و بخصوص تلویزیون برای تحمیق توده‌ها و ترویج لودگی و کاستن از سطح ادراک عمومی به نتیجه دلخواه نخواهد رسید، چنانکه تلاش مشابه تلویزیون شاهنشاهی نیز به چنین نتیجه‌ای نرسید. من در این روزهای آخر سال و در گوشه تنگی و تنهایی و نگرانی خویش مشغول بررسی و تألیف بخش دیگری از گفتارهای انسان‌گرایی به نام «بیانیه تاریخ‌نگاری انسان‌گرا»(+) بودم. باشد تا نسل‌های آینده از روزگار خود رضایت بیشتری داشته باشند. اگر نسل حاضر بگذارد که چیزی برای آیندگان باقی بماند.

نوروز و انتساب‌های متقلبانه: (۲۷ اسفند ۱۳۹۴) گاهی چنین عبارتی دیده می‌شود که: «بر اساس برخی از روایت‌های تاریخی، رواج نوروز در ایران به سال ۵۳۸ قبل از میلاد و زمان حمله کوروش بزرگ به بابل باز می‌گردد. همچنین در برخی از روایت‌ها، از زرتشت به‌عنوان بنیان‌گذار نوروز نام برده شده‌است». لازم به توجه است که چنان روایت‌هایی وجود خارجی ندارند و ‌مهملات خودساخته و بی‌اساس هستند.

نغمه‌های زمستانی: (۹ اسفند ۱۳۹۴) و او پرنده پیر و زخمی و خسته‌ای بود که رنجور و دردمند بر شاخه خشکیده تنهایی خویش نشسته بود. گاه به قله‌هایی فکر می‌کرد که به روزگار جوانی بر فرازشان اوج گرفته بود و گاه به خود می‌آمد و انواعی از نغمه‌ها را ساز می‌کرد به امید خواهان و خریداری. فصل‌ها گذشتند و برگ‌ها ریختند و برف‌ها باریدند. نغمه‌ها در دل دره‌های برف گرفته و در میان زوزه گرگ‌ها و بوران توفان‌ها گم شدند. و حال پرنده خاموش و خشکیده آماده فرو افتادن از شاخه می‌شود. آه که آنروز چه اشک‌ها بر برف‌ها ریخته خواهد شد.

روزهای سخت و گوهرهای گرانبها: (۵ اسفند ۱۳۹۴) از روزگار دشوار نهراس. روزهای سخت می‌گذرند و از آنها سه گوهر گرانبها برجای می‌ماند: خاطره و تجربه و شناخت. خاطره راه‌های صعب‌العبوری که با تلاش و پشتکار خستگی‌ناپذیر خود هموارشان می‌کنی. تجربه شکست‌های متمادی که درس‌هایی برای آموختن و پله‌هایی برای بالا رفتن خواهند شد. و شناخت دوستان و همراهان واقعی و دلسوز از کسانی که در دشواری‌ها رهایت کردند. سه گوهر گرانبهایی که جز با گذر از روزگار سختی‌ها بدست نمی‌آیند.

مردمی که کتاب نمی‌خوانند، حق اعتراض ندارند: (۴ اسفند ۱۳۹۴) می‌گویند مردمی که کتاب نمی‌خوانند، حق اعتراض و حق داشتن جامعه‌ای بهتر را ندارند. به تازگی در باره کتاب نخوانی ایرانیان مطلبی به قلم استاد نصرالله کسرائیان در فصلنامه جهان کتاب (شماره ۳۲۰، دی ۱۳۹۴) و با عنوان «موقعی که از ایرانی بودنم خجالت کشیدم» منتشر شده است(+). در بخشی از این گفتار دردمندانه آمده است: «نه شوونیست هستم، نه پشیزی برای خزعبلاتی مثل نژاد پرافتخار آریایی قائلم، نه تبلیغات شهرداری را برای اشاعه کتابخوانی جدی می‌گیرم، اما همیشه از ایرانی بودنم خوشحال بوده‌ام یا دست‌کم هیچ‌وقت نبوده که احساس شرمساری کنم، اما این بار واقعاً از ایرانی بودنم خجالت کشیدم. آنها که گذارشان به سعادت‌آباد افتاده، می‌دانند که بساز بفروش‌ها از برکت یک اقتصاد بیمار و مجوزهای بی‌حساب و کتاب شهرداری چه شلتاقی می‌کنند. حتی یک نفر از بساز بفروش‌‌ها، آرشیتکت‌‌ها، تکنیسین‌‌ها، دلال‌‌ها و کارگرها (حتی نه برای خرید) سری به این کتابفروشی نزده‌اند. از ساکنین محل هم که خیلی‌شان ماشین چندصدمیلیونی سوار می‌شوند و قاعدتاً باید متعلق به دیگر گروه‌ها و قشرهای اجتماعی باشند، آمار نگرفته‌ام اما با اطمینان می‌گویم بین نود و پنج تا نود و هشت درصدشان وارد کتابفروشی نشده‌اند. می‌خواستم این را ننویسم، گفتم هم‌محله‌ای‌ها آزرده می‌شوند. بعد به خودم گفتم نگران نباش، آن‌ها چیزی نمی‌خوانند!»

بهره‌کشی از کودکان با بهانه‌های جذاب و فریبنده: (۲۱ بهمن ۱۳۹۴) در یکی از تجمع‌های زیست‌محیطی، تعدادی از اطفال معصوم را به خط کرده و با شعارها و نقاب‌های به ظاهر جذاب و فریبنده و مردم‌پسند، اطلاعیه‌ها و اعلامیه‌های خود را به دست آنان داده بودند. اطفال کم سن و سالی که تبدیل به سیاهی‌لشکر و سکوی تبلیغاتی کسانی شده بودند که در زمان بی‌قدرتی با نقاب‌های باوجهه و بی‌خطری همچون دلسوزی برای میراث فرهنگی و محیط زیست و خشکیدن فلان دریاچه فعالیت می‌کنند. چنین اعمال ضدبشری و بهره‌کشی از کودکان و بسیج آنها برای مقاصد حزبی و ایدئولوژیکی، به فراوانی در جوامعی که اطلاع چندانی از حقوق کودکان و محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های اخلاقی و قانونی مرتبط با آنرا ندارند، اتفاق می‌افتد. تجربه‌های تاریخی نشان داده است کسانی که کودکان را تشویق می‌کنند به هواداری و سرود حمایت خواندن و شعار دادن، و یا کودکان را «به صف» می‌کنند و اعلامیه و تابلو و پرچم و شاخه گل به دست آنان می‌دهند، هنگامی که قدرتش را داشته باشند، مسلسل در دستانشان می‌گذارند.

موسیقی در خدمت بهره‌کشی از توده‌ها و جان‌نثاری آنان: (۲۰ بهمن ۱۳۹۴) موسیقی به دلیل توانایی عالی که در تأثیر بر احساسات دارد، یکی از مهمترین ابزارهای سلطه‌گران برای بهره‌کشی از توده‌ها و تحریک و تشویق و تهییج آنان به هواداری و جنگجویی و جان‌نثاری بوده است. اشارات متعدد در تاریخ و ادبیات حماسی ایران و جهان (و از جمله در شاهنامه فردوسی) به سرودها و مارش‌ها و سازهای بادی و کوبه‌ای مخصوص میدان رزم، نشان از قدمت بکارگیری موسیقی برای تحریک رعایا به رزم‌آوری و جان‌باختن به نفع حاکم غالب را دارد. پادشاهان و حاکمانی که دفاع از دستگاه سلطه‌گری و استبدادی خود را معادل با دفاع از کشور و هویت و عزت و شرف و ناموس جا می‌زده‌اند. اینچنین است بهره‌گیری از تأثیر احساسی و غیرعقلانی موسیقی در گردهمایی‌ها و برنامه‌های تبلیغاتی و شوهای انتخاباتی. توانایی و تأثیر شگرفی که موسیقی در جایگزینی تعقل و برانگیختن افکار عمومی و کسب حمایت و همراهی آنان را دارد، در کمتر هنر و ابزاری نهفته است. به همین خاطر است که عموم نظام‌های تمامیت‌خواه به دلیل ناتوانی از اقناع منطقی و استدلالی افکار عمومی، به متقاعد کردن و برانگیختن آنان از طریق تهییج با موسیقی رزمی و سرودهای حماسی و باشکوه و مفاهیم به ظاهر وطن‌پرستانه روی می‌آورده‌اند تا جوانان و حتی نوجوانان و کودکان را با کمال میل و رغبت به میدان جنگ و نثار جان و هستی خود بکشانند. سپس همین حاکمان بعد از پایان جنگ و در زمان صلح که تهدیدهای موجود علیه خود از میان رفته و فرصت مناسب برای غارت جامعه فراهم شده، شروع به اشاعه «موسیقی منقلی» می‌کنند تا در همراهی با فیلم و فوتبال و فحشا، بکار رخوت و غفلت و هلاکت «مغز جوان» بیاید. دیرزمانیست که این چرخه ویرانگر با موفقیت تمام تکرار می‌شود و تجارب تاریخی موجب عبرت نسل‌های بعدی نشده است.

جامعه کهنه‌سربازهای جنگ‌طلب: (۱۸ بهمن ۱۳۹۴) ریشارد کاپوشینسکی- نویسنده، روزنامه‌نگار و عکاس لهستانی- که شاهد و گزارشگر بیست و هفت انقلاب جهان و از جمله انقلاب ایران بوده، می‌نویسد: «جوامعی هستند که همیشه ذهنشان معطوف به گذشته است. همه توان و احساسات جوامع گذشته‌گرا متوجه گذشته پرعظمتی است که مدت‌هاست از زمان آن می‌گذرد. آنها در دنیای تخیلات و افسانه‌های ابتدایی سیر می‌کنند. جوامع باستان‌گرا از پرداختن به زمان حال ناتوانند و آینده نیز شوری در آنها ایجاد نمی‌کند. آنها همچون کهنه سربازهای نبردی قدیمی‌اند که دائم می‌خواهند از جنگ‌هایشان صحبت بدارند و اگر بتوانند آن جنگ‌ها را دوباره زنده کنند».

کوچه بن‌بست: (۱۵ بهمن ۱۳۹۴) روزهایی که از پی ماه‌ها و سال‌ها به بیهودگی می‌گذرند. انگار در کوچه بن‌بستی گیر افتاده‌ای که راهی به هیچ روزنی ندارد. قدم‌زدن‌های هر روزه دیگر جذابیتی برایت ندارند. تماشای بچه‌هایی که در پارک‌ها سرسره بازی می‌کنند و جیغ‌کشان به همه طرف می‌دوند. تماشای مردم خسته‌ای که از کار روزانه با تنی فرسوده به خانه بر می‌گردند. با امیدی و امیدهایی. دستفروش‌هایی که با انواع رنگارنگی‌ها می‌خواهند تا هوا تاریک نشده، سفره خود را کمی رنگین‌تر کنند. سیه‌پوش‌های اخمو و دل‌آزاری که مزاحمان آرامش و زندگی مردمند. پرچم‌های کثیف و پاره‌پوره‌ای که انواع دودها و عفونت‌ها بر سر و رویشان نشسته است. بچه‌های مدرسه‌ای که با شادی و نشاط در کوچه‌ها آواز می‌خوانند. دلت نمی‌خواهد دوربین را بیرون بیاوری، دیگر حتی حس و حال عکس گرفتن را هم نداری. حتی از دم‌جنبانک‌های چست و چابکی که مهاجران زمستانی هستند. لحظه غروب خورشید دیگر برایت آن جذابیت‌ها را ندارد که از بالای آن پل و آن سیل جمعیت به تماشایش بایستی. ابرها با سرعتی تمام از بالای سرت می‌گذرند تا گوهرهایشان را در جایی غیر از این سرزمین نفرین شده فرو ریزند. دست در جیبت می‌کنی که ببینی آیا می‌شود یک شاخه گل نرگس خرید؟ بعد به این فکر می‌کنی که آن گل‌های سفید خواستنی‌تر بود یا آن دست‌های سیاه و رنج‌کشیده‌ای که اینجا ساعت‌ها زیر شلاق باد و سرما ایستاده بود؟ فکرها رهایت نمی‌کنند. فریادهایت را کسی نمی‌شنود و به جمع فریادهای نهفته در قلبت می‌پیوندند. دلت می‌خواست می‌توانستی کاری انجام دهی. دلت می‌خواست می‌توانستی حرکتی بکنی. دلت نمی‌خواست گریه طفلی را ببینی. دلت می‌خواست روزنه‌ای از امید، از روشنایی در یک گوشه‌ای از این کوچه تاریک و بن‌بست می‌دیدی. دلت می‌خواست برای یکروز هم که شده برمی‌گشتی به روزهای خوب. دلت می‌خواست برای یکروز هم که شده می‌مردی. چه زود همه چیز می‌گذرد، چه زود همه چیز تمام می‌شود.

ایرانیان از دید ویلم فلور: (۱۳ بهمن ۱۳۹۴) ویلم فلور (Willem Floor) ایران‌شناس هلندی و صاحب تألیفات فراوان بخصوص در زمینه تاریخ اقتصادی و اجتماعی ایران از عصر صفوی تا عصر قاجار است. بعضی از آثار او عبارتند از: تاریخ پول در ایران، تاریخ تئاتر در ایران، تاریخ پخت نان در ایران، تاریخ روابط جنسی در ایران، تاریخچه مالی و مالیاتی ایران از صفویه تا پایان قاجاریه، کار و صنعت در ایران، سکه‌های ایرانی، گربه‌های ایرانی، بازی‌های ایرانی، نقاشی‌های دیواری قاجاری، اقتصاد ایران صفوی، کشاورزی ایران قاجاری، بهداشت عمومی در عصر قاجار، صنایع کهن در عصر قاجار، عناوین و پاداش‌ها در ایران صفوی، نظام قضایی در عصر صفوی، تاریخ بوشهر از صفویه تا زندیه، اوزان و مقیاس‌ها در عصر قاجار، اشرف افغان بر تختگاه اصفهان، حکومت نادرشاه، بنوکعب یا عشایر مرزنشین جنوب خوزستان، اولین سفرای ایران و هلند، هلندی‌ها در خلیج فارس و بوشهر، و هلندیان در جزیره خارک.

برخی نظریات فلور با پیش‌فرض‌های متداول بین ایرانیان، با توهماتی که آنها را بجای واقعیات تاریخی گرفته‌اند، و نیز با علاقه مفرط ایرانیان به شنیدن تملق و تعریف و تمجید، متفاوت و متناقض است. او نیز محققی نیست که تمایلی به مجیزگویی و چاپلوسی برای کسب محبوبیت داشته باشد. نظرات فلور- فارغ از درستی یا نادرستی آنها- قابل تأمل و تأنی است و نیاز به مداقه و بحث و بررسی دارد.

فلور معتقد است که هلندیان در خلیج فارس اشغالگر نبودند، بلکه تاجران و کارکنان کمپانی تجاری هند شرقی هلند بودند که با رضایت کریمخان زند فعالیت می‌کردند و حتی با اجازه او بر جزیره خارک مسلط شده بودند. او می‌گوید که ایران کشور بسیار فقیری بوده و اینکه ایرانیان می‌گویند خارجیان همواره ثروت ما را می‌دزدیده‌اند، ادعای تعجب‌آوری است، چرا که ایران ثروتی نداشته که خارجیان دنبال آن باشند. تجارت با ایران برای اروپا امری بی‌اهمیت بود و می‌شد کل کاروان‌های ایران را در یکی از انبارهای گمرک لندن جا داد.

فلور اضافه می‌کند که در اواسط قرن هجدهم برای کمپانی‌های هلندی و انگلیسی هند شرقی معلوم شده بود که تجارت با ایران نه تنها حاصلی ندارد که حتی زیانبخش نیز هست و در نتیجه تصمیم گرفتند از ایران خارج شوند. او اعتقاد دارد که اعطای امتیاز ماهیگیری در دریای خزر به نفع ایران بود و در صورت نبود این امتیاز و درآمد حاصل از آن، هیچ ایرانی‌ای قادر به انجام چنین پروژه بزرگی نبود و حداکثر می‌توانستند همان روش سنتی ماهیگیری خرده‌پا برای قوت لایموت را ادامه دهند. او در باره قرارداد نفتی دارسی نیز معتقد است این قرارداد بیش از اندازه به نفع ایران بوده و منجر به دستیابی ایرانیان به نفت شده و اگر این لقمه آماده و ناشی از زحمت دیگران وجود نداشت، ایرانیان خود قادر به انجام چنین کاری نبودند. فلور معتقد است که ایران در دنیا کشوری نامطمئن و بدحساب دانسته می‌شده که هیچکس حاضر نبود در آن سرمایه‌گذاری کند یا به آن قرضی بدهد.

فلور می‌گوید که ایرانیان نمی‌توانسته‌اند منابع طبیعی خود را توسعه دهند، حاضر به تحمل و تقبل زحمت اینکار نیز نبوده‌اند، مهارت صنعتی و دانش لازم را نیز نداشته‌اند، و حتی حاضر نبوده‌اند تا دانش و تکنولوژی اینکار را خریداری کنند یا دستکم اجرت اجاره آنرا بپردازند. ایرانیان همیشه میل داشته‌اند تا یکنفر خارجی بیاید و با دانش و مهارت و تجربه و ریسک و سرمایه و همت خود همه کارهای لازم را انجام دهد و به نتیجه برساند و سپس ادعا کنند که خارجیان ما را غارت کردند.

فلور در نهایت معتقد است که نخبگان ایرانی را باید سرزنش کرد، چرا که در حرف معترض به قراردادهای با خارجیان هستند اما در عمل نه تنها مانع چنین معاملاتی نشدند، که همواره تلاش کردند از کنار آن سودی ببرند.

هولوکاست هخامنشی: (۵ بهمن ۱۳۹۴) برای علاقه‌مندانی که موضوع رفتارهای ضدبشری در دوره‌هایی از ایران باستان را مطالعه و تحقیق می‌کنند، دو برچسب تازه با عنوان‌های «شکنجه»(+) و «قتل‌عام و به آتش کشیدن»(+) ایجاد شده است. از طریق لینک‌های بالا می‌توان به این گزارش‌های تاریخی پندآموز و تأسف‌بار از هولوکاست و شکنجه‌گری هخامنشی و ساسانی راه پیدا کرد. به امید آنکه تجربه‌های تاریخی چراغی برای ساختن آینده بهتر و انسانی‌تر شوند و نسل‌های آینده در جامعه‌ای مسالمت‌آمیز و بدون افراط‌گری‌های مذهب‌گرایانه و ملی‌گرایانه زندگی کنند.

«نهال» آمد: (۱۶ دی ۱۳۹۴) نهال آمد. نهال فعالیت‌های افزون‌تر انسان‌گرایانه(+) و تاریخ‌نگاری انسان‌گرا(+) نیز بردمید. به امید آینده‌ای که برای انسان‌ها و برای نسل‌های آینده بهتر از امروز باشد. آینده‌ای توأم با همزیستی و بدون هیچ نوع برتری‌طلبی و نژادپرستی.

هنر و معماری خورشیدی: (۱۵ دی ۱۳۹۴) سخنرانی رضا مرادی غیاث آبادی پیرامون «مستندنگاری علمی و ملاحظات هنری در بناهای خورشیدی باستانی» همراه با نمایش فیلم مستندی از بناهای تقویمی و نجومی ایران، ساخته محسن رمضان‌زاده، دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۴، از ساعت ۴ تا ۶ بعدازظهر، تهران، خانه هنرمندان ایران.

وادار کردن دختربچه‌ها به آتش زدن عروسک‌های خود، نهایتی بر بی‌رحمی و قساوت: (۱۰ دی ۱۳۹۴) بنا به گزارش مصوری که اخبار شبکه دوم تلویزیون نشان داد، اولیای یک دبستان دخترانه در حیاط مدرسه آتشی برافروخته و کودکان معصوم را وادار و تشویق کرده‌‌اند که عروسک‌های به‌زعم خود غیر اسلامی و مروج فرهنگ غرب را به داخل آتش بیندازند و بسوزانند و آتش گرفتن و سوخته شدن آنها را نیز تماشا کنند. عروسک‌هایی که دخترکان ما آنها را عضوی از خانواده خود و همچون بچه خود و چونان همبازی و همصحبتی عزیز و صمیمی به حساب می‌آورده‌اند و هر کدام آن عروسک‌ها بخش مهمی از خاطرات و بازی‌ها و آرزوها و احساسات بی‌شائبه آن دخترکان پاک و بی‌گناه بوده‌اند. پرسش اینجاست که یک متولی تعلیم و تربیت چگونه می‌تواند از تأثیر عاطفی هولناک و مخربی که با چنین اعمال خشونت‌ورزانه بر جان و روان کودکان می‌نهد، بی‌خبر باشد؟ چگونه و تحت چه تربیت و تعالیم و آموزه‌های اخلاقی کسی می‌تواند تا این اندازه به بی‌رحمی و قساوت و انحطاط انسانی برسد؟ چرا میل مفرط و لذت جنون‌آمیز ایرانیان و دیگر اهالی خاورمیانه برای «آتش زدن» و «آتش افروختن» و «به آتش کشیدن» فروکش نمی‌کند و سیری نمی‌پذیرد؟ جنون مرگباری که از زمان کیکاووس(+) و کیخسرو(+) و کورش(+) و داریوش(+) و شاپور(+) و انوشیروان(+) و ذوالاکتاف(+) آغاز شده و تا آغامحمدخان(+) و داعشیان(+) ادامه دارد.

دلخوشی‌های کوچک: (۳۰ آذر ۱۳۹۴) با دلخوشی‌های کوچک است که روز ما از تیرگی‌ها عبور می‌کند: «یلدا بر تو مبارک باد. بر تو که یلداهای بسیاری را انتظار کشیدی و برای نظاره خورشید سرما را به جان خریدی».

بخش‌هایی از مطالب کتاب در دست تکمیل «باستان‌شناسی تقلب و سلطه‌گری»: (+)

دماگوژی چیست؟: (+).

نظرات مؤخر تقی‌زاده در نقد خویشتن و رد نژادپرستی آریاگرایانه: (۱۵ مهر ۱۳۹۴) سیدحسن تقی‌زاده (۱۲۵۷- ۱۳۴۸ هجری شمسی)، از رجال سیاسی قرن اخیر ایران، از فعالان انقلاب مشروطه، شخصیت علمی و فرهنگی، نماینده مجلس شورای ملی، رئیس مجلس سنا، تقویم‌شناس و مؤسس تقویم فعلی هجری شمسی، روزنامه‌نگار و مدیر مجله کاوه، و از شخصیت‌های مؤثر و در عین حال پیچیده‌ای بود که تأثیر زیادی در تحولات چندین دهه پس از انقلاب مشروطه داشته است. نظرات تقی‌زاده بخصوص از جهت تبلیغ غرب‌گرایی و در عین حال ترویج نژادگرایی و فارسی‌گرایی و یکدست‌سازی‌های زبانی و فرهنگی، علاوه بر اینکه مشهور بودند، به سبب نفوذ سیاسی و موقعیت‌های اجرایی او «مؤثر» نیز بوده‌اند. به عبارت دیگر، تقی‌زاده ناسیونالیسم باستان‌گرا و تجدد غربی را در یک کاسه نهاده و چنین وانمود می‌کرد که گویی «ایرانیان آریایی» شعبه‌ای از اروپاییان هستند که لابد بر حسب اتفاق و تقدیر زمانه از قوم و خویش‌های اروپایی خود دور افتاده و همسایه اقوامی بی‌تمدن شده‌اند. او در اواخر عمر خود و پس از فجایعی که به دست آلمان نازی و به نام «نژاد پاک آریایی» انجام شد، همچون بسیاری از دیگر افراطیون، از عقاید پیشین خود دست کشید و راه همزیستی و مودت بین ایرانیان و دیگر اقوام شرق را دنبال کرد.

تقی‌زاده در آذرماه سال ۱۳۳۹ در باشگاه معلمان مهرگان و به دعوت محمد درخشش (رئیس باشگاه) دو سخنرانی ایراد کرد که متن آنها در همان زمان در مجله مهرگان منتشر شد. او در این سخنرانی‌ها به صراحت و روشنی و با ادله اجتماعی و شواهد تاریخی مبسوط به نقد و تبیین و تصحیح و رد اعتقادات پیشین خود پرداخت و همگی مردمان ستم‌کشیده خاورمیانه را به دوستی و همزیستی فرا خواند. متن این سخنرانی‌ها به دلیل انتشار در نشریه‌ای نه‌چندان مشهور و در تیراژ اندک، تأثیری را که از آن انتظار می‌رفت، برجا ننهاد و مدت‌ها بود که لزوم انتشار مجدد و توجه بیشتر بدان احساس می‌شد. این خطابه‌ها اکنون و در زمانه‌ای مناسب و لازم که تحریکات نژادپرستانه و نفرت‌پراکنی‌های قومی از همه‌سو به دیده می‌آید، در قالب کتاب «دو خطابه» منتشر شده‌اند.

تقی‌زاده که در زمان ریاست بر ایالت خراسان، در نامه‌‌هایی به تیمورتاش و دیگران، از برتری نژاد آریایی و نابرتری اقوام دیگر یاد کرده و خواستار دفع ترک‌زبانان از خراسان شده بود، اکنون و به درستی نژاد آریایی و آلتایی و سامی را «داستان‌هایی خطرناک و مضر» برای ایجاد دعواهای حیدری و نعمتی می‌داند که قرن‌ها دامنگیر ایرانیان بود. او در سخنان خود تأکید کرده که تمدن مطلوب ما، تنها با سوادآموزی و تحصیل اکثریت مردم و آموختن مبادی علوم و تقلید لباس و عادات و آداب غربی بدست نمی‌آید، بلکه می‌باید روح تمدن و رشد اجتماعی و آزادمنشی و آزادفکری و مخصوصاً خلاصی از تعصبات افراطی و یادگیری تساهل و متانت فکری را آموخت. چیزهایی که به گفته او «هنوز بدان‌ها نزدیک هم نشده‌ایم».

تقی‌زاده رسیدن به آمال تمدن را در چند شرط می‌بیند: بسط آزادی برای همه طبقات مردم و حق اظهارنظر در امور و شرکت در آنها، منسوخ شدن مالکیت زمین زراعی برای غیر زارعین، آزادی کامل و حقیقی مردم در اعمال حقوق سیاسی خود، تربیت دینی خالی از خرافات و موهومات، خودداری از مغشوش کردن تاریخ و تفسیر آن به نفع خود، و احتراز از شوونیزم (میهن‌پرستی افراطی و ستیزه‌جو) و بعضی ظواهر ملت‌پرستی کاذب که در بین ملل شرقی شدت یافته و غالباً مبنی بر خودپرستی و خودستایی است. او سه گروه را مانع پیشرفت کشور می‌داند: گروه اول، طبقه عوام و متعصب که به دیانت تظاهر می‌کنند، از روح دیانت حقیقی عاری هستند و غالباً دنیاپرست و طالب منافع خویش هستند. گروه دوم، ملت‌پرستان جاهل افراطی با مزاج غیرسالم که تمامی مفاخر بشر را به خود نسبت می‌دهند و صفات و کمالات ایرانی را منبع همه تمدن‌ها و علوم عالم می‌شمرند. اینان عذر جهل خود را در خط فارسی می‌دانند و لغات فارسی عربی‌الاصل را لغات خارجی می‌نامند و از دشمنی با عرب و ترک دم می زنند و خود را قوم و خویش آریایی فرنگی‌ها می‌شمارند. گروه سوم، فرنگی‌مآب‌های خودپرست و منفعت‌پرست و بی‌عقیده که جز تحصیل پول به هر وسیله ممکن و اخذ ظواهر زندگی فرنگی‌ها به هیچ چیز دلبستگی ندارند و از شهامت و استقلال نفس و عزت و فداکاری در راه خیر به وطن خود عاری هستند.

سید حسن تقی زاده در بخش‌های دیگری از سخنان خود به خرده‌گیری بر پیشینه ایرانیان نیز می‌پردازد تا دست صلح و دوستی بین مردمان شرق را با اعتراف بر زشتکاری‌های خودی شروع کرده باشد: «عدالت انوشیروانی» چنین بود که نجبا و اشراف و اعیان و موبدان و نظامیان را از مالیات معاف کرد و مالیات عامه را افزایش داد. عدالتی که مرهون ستایش موبدان زرتشتی بود. عدالتی که مزدکیان را برانداخت، سردار ایرانی را در لارستان زنده‌زنده پوست کند و یا چوب تیز در ماتحت مغضوبین فرو می‌کرد. او ادامه می‌دهد که ما نیز در کشمکش با اقوام مجاور تجاوزاتی به آنها کرده‌ایم. اگر یونانیان تحت لوای اسکندر به ایران صدمه زدند، ما هم قبل از آن به خاک یونان تاخته و از هیچگونه صدمه خودداری نکرده بودیم. اگر یونانیان و عرب‌ها سلطنت ایرانی را برانداختند، بزودی دولت‌های ایرانی پدیدار شدند، آنان قوم ایرانی را از میان نبردند و سعی در ریشه‌کن کردن ایرانیان نکردند. در صورتی که ایرانیان وقتی که سلطنت بومی مصر را برانداختند، تا دو هزار و پانصد سال بعد (یعنی تا عصر حاضر) دولت مستقل مصری در آن کشور ظاهر نشد. ولی امروزه هیچکس در مصر به بهانه این کینه با ایران ستیزه نمی‌کند.

کتاب «دو خطابه» کتابی خواندنی و آموزنده است. تدوین، تهیه، تنظیم، ویرایش و آماده‌سازی آن بخوبی انجام شده و غلط‌های مفهومی یا تایپی در کتاب بسیار اندک هستند (برای مثال در یکجا «دریای الجزایر» مطابق و معادل با «دریای اژه» ذکر شده که صحیح آن «دریای مدیترانه» است). این کتاب برای همه کسانی که رویدادهای قرن اخیر ایران را دنبال می‌کنند و نیز برای همه محققان علوم سیاسی و جامعه‌شناسانی که جویای اسناد تغییر مشرب رجال سیاسی و یا عواقب تحریکات نژادگرایانه و تاریخچه نفرت‌پراکنی و تجربه‌های تاریخی حاصل از آن هستند، کتابی لازم و صرفنظر نشدنی است. (تقی‌زاده، سیدحسن، دو خطابه، به کوشش رضا مختاری اصفهانی، از مجموعه رساله‌های ماندگار، دبیر مجموعه محمد جمالی، انتشارات پردیس دانش، تهران، ۱۳۹۴).

مسئولیت سکوت: (۸ مهر ۱۳۹۴) ما فقط مسئول حرف‌هایی که می‌زنیم نیستیم، ما مسئول سکوت و عافیت‌اندیشی و حرف‌هایی که نمی‌زنیم نیز هستیم.

آگاهی و سرگرمی: (۷ شهریور ۱۳۹۴) انسان سرگرم شده را راحت‌تر می‌توان غارت کرد تا انسان آگاه شده را. سرگرم کردن انسان‌ها نه فقط مطلوب سلطه‌گران و رسانه‌های وابسته به ایشان است، که مطلوب توده‌های غارت شده نیز هست.

وطن‌دوستی و انسان‌دوستی: (۱۸ مرداد ۱۳۹۴) وطن‌دوستی تا جایی پسندیده است که از انسان‌دوستی پیشی نگیرد. هنگامی که وطن‌دوستی مقدم بر انسان‌دوستی شود، انسان‌ها به خودی و غیرخودی یا بیگانه تقسیم می‌گردند. حمله خودی به بیگانه تمجید می‌گردد و حمله بیگانه به خودی تقبیح. اعمال ناپسند خودی پسندیده جلوه می‌کند و اعمال پسندیده بیگانه ناپسند. درد و رنج خودی مهم جلوه می‌کند و درد و رنج بیگانه بی‌اهمیت. صفات زیبا از آن خودی می‌گردد و صفات زشت از آن بیگانه. برترانگاری و نژادپرستی و خشونت علیه بشریت اوج می‌گیرد و همزیستی و همبستگی و صلح بشری سقوط می‌کند. تجربه‌های تاریخی می‌آموزند که جنگ‌ها و جنایت‌های بزرگ تاریخ بشری را عمدتاً کسانی مرتکب شده‌اند که وطن را بر بشریت ترجیح داده‌اند.

وطن‌دوستی آگاهانه: (۶ مرداد ۱۳۹۴) وطن‌دوستی، دوست داشتن شاهان و حاکمان نیست، که دوست داشتن انسان‌های دردمند و محروم است. وطن‌دوستی بیان افتخارات دروغین حاکمان جبار و خوش‌خدمتی آنان نیست، که بیان تلاش‌ها و رنج‌های راستین مردم زحمتکش و ستم‌کشیده و خدمت به آنان است.



web analytics