Skip to content
 

یادداشت های پراکنده سال ۱۳۹۷

گذار: (۲۰ آذر ۱۳۹۷) گذار، لحظه عبور، فروریختن حصارها، راهی به روشنایی، گام‌های مصمم. انسان بزرگ‌تر از آنست که در مرحله‌ای بماند و بپوسد. (عکس از غیاث آبادی، آذر ۱۳۹۷)

مهندسی موافقت و دستکاری افکار مردم: (۱۰ شهریور ۱۳۹۷) مارگارت تاچر در آغاز عصر نولیبرالیسم و در باره جوامع کشورهای زیرنفوذ گفته بود که «چیزی به اسم جامعه وجود ندارد، بلکه فقط خواست‌های ماست که به آنان تلقین می‌شود». این گفته، تداوم روشی در دماگوژی(+) و پروپاگاندا(+) است که از اوایل قرن بیستم در میان قدرت‌های استعماری با نام‌های گوناگون رواج یافت: «مهندسی موافقت»، «مهندسی رضایت عمومی»، «دستکاری افکار مردم» و «مدیریت ذهن توده‌ها». طبق متد مهندسی موافقت «توده‌های مردم، احمق‌هایی هستند که تحت تأثیر احساسات و عواطف خود قرار دارند. در نتیجه لازم است تا ذهن آنها قالب زده شود، افکارشان جهت داده شود و بر نحوه تفکر آنها حکومت شود». تئوریسین‌های استعماری می‌گویند که «می‌بایست با تحریک امیال و نفرت‌ها و ترس‌های مردم، کاری کرد تا کنترل مردم و سررشته ذهن آنها و عقاید و عاداتشان در دست ما باشد. مردم باید چیزی را بخواهند که ما به آنها تلقین کرده‌ایم. در انتخابات می‌بایست از خود شور و اشتیاق نشان دهند و به کسی رأی دهند که مطلوب ماست و حافظ منافع خودشان نیست. مردم باید چیزی را فریاد بزنند که به سود ما و به زیان خودشان است. باید چیزی را مصرف کنند و بخرند که منافعش به جیب ما می‌رود. بخصوص به سرگرمی‌ها و لذت‌هایی تمایل داشته باشند که منافع ما را برآورده می‌سازند». مهندسی موافقت می‌گوید که «همه مردم باید متفق‌القول و یکصدا چیزی را بخواهند و کاری را انجام دهند که ما به آنان تلقین کرده‌ایم، درست مثل صفی از سربازان که از فرمانده خود اطاعت می‌کنند. مثل آدمک کوکی‌ای که مطابق برنامه از پیش طراحی شده، در راستای خاصی حرکت می‌کند، یا می‌ایستد، یا می‌چرخد، یا آواز می‌خواند، و یا شلیک می‌کند».

برای آگاهی بیشتر در این زمینه می‌توان به کتاب ادوارد برمن با عنوان «کنترل فرهنگ: نقش بنیادهای کارنگی، فورد و راکفلر در سیاست خارجی آمریکا»، (ترجمه حمید الیاسی، نشر نی، ۱۳۶۶) رجوع کرد. این کتاب بخوبی نقش بنیادهای بظاهر اجتماعی و فرهنگی آمریکایی را نشان می‌دهد که چگونه در جهت کنترل و شکل‌دهی به افکار عمومی، تعیین مدل‌های توسعه، تبلیغ مستقیم و غیرمستقیم الگوهای مصرف و رفتار اجتماعی، تربیت افراد و تشویق نهادها و شخصیت‌های موثر بر منافع استعماری (از جمله از طریق اعطای جایزه و بورس و پشتیبانی تبلیغاتی و رسانه‌ای) و دیگر موارد موردنظر سیاست خارجی ایالات متحده فعالیت می‌کنند. عبارت «مهندسی موافقت» (The Engineering of Consent) نام کتابی از ادوارد برنیز- یکی از تئوریسین‌های مشهور استعماری- نیز هست.

نجات‌بخش‌های آمریکایی: (۱۰ شهریور ۱۳۹۷) دل‌بستن به آمریکایی‌های نجات‌بخشی که قرار است سوار بر بمب‌افکن‌های خود، آزادی و رفاه و عدالت و دموکراسی به همراه بیاورند، از نوع دل‌بستن ایرانیان به ضحاک است که فردوسی به شیوایی آنرا نقل کرده است. آنچه در تاریخ سراغ داریم و از آن می‌آموزیم، دخالت آمریکا در براندازی حکومت‌های مردم‌سالار و ضداستعماری بوده است؛ مثل براندازی دولت دکتر محمد مصدق در ایران و چندین دولت مردمی دیگر در آمریکای لاتین و روی کار آوردن حکومت‌های به ظاهر مستقل و در باطن مزدور و دست‌نشانده. در کجای تاریخ سراغ داریم که آمریکایی‌ها در جایی از این دنیای بزرگ، آورنده و احیاء‌کننده آزادی و رفاه و عدالت و دموکراسی بوده باشند؟ در ویتنام یا در لیبی؟ اگر به عادت همیشگی خود، تاریخ را فراموش کرده‌ایم، لااقل وقایع سال‌های اخیر را که فراموش نکرده‌ایم. محصول دخالت آمریکا در عراق و افغانستان و بسیاری جاهای دیگر چه چیزی جز ویرانی و بیماری و بیچارگی و گرسنگی و ظلم و ناامنی و قتل‌ و غارت و تجاوز و کشتار بوده است؟

اتحاد راست افراطی برای کوبیدن کمونیسم به مفهوم مطلق آن: (۱۰ شهریور ۱۳۹۷) مبانی نظری آنچه با نام‌های کمونیسم، سوسیالیسم، مارکسیسم، سوسیال‌دموکراسی، چپ‌گرایی و امثال آنها شناخته می‌شود، تفاوت‌های ماهوی فراوانی با یکدیگر و نیز با نحله‌های گوناگون عملی آنها دارند. بین اصول نظری و تبیینی و بشردوستانه کارل مارکس و آنتونیو گرامشی تفاوت‌های فراوانی با عملکردهای لنین و فیدل کاستر و اعمال ضدبشری استالین و پل پوت و نیکلای چائوشسکو وجود دارد. همه اینها را نمی‌توان به حکمی واحد داوری کرد. اتحاد بی‌نظیر رسانه‌های مدافع سرمایه‌داری نولیبرال با فاشیست‌ها، ناسیونالیست‌ها، نئونازی‌ها، نژادپرست‌ها، آریاگراها و مذهب‌گراهای افراطی در کوبیدن کمونیسم و سوسیالیسم بطور مطلق و بدون در نظر داشتن ممیزات و وجوه متنوع نظری و عملی آنها، حاکی از آنست که می‌دانند مانع مشترکی در نیل به اهداف ضدبشری خود دارند و تمامی قوای خود را برای مقابله با آن بسیج کرده‌اند. کینه‌ای که در اصل از زمان شکست نازیسم هیتلری از سوسیالیسم بر دل اغلب آنان راه یافته است.

(لازم به یادآوری است آنچه که در ایران امروز متداول شده و جناح موسوم به اصلاح‌طلب را با صفت احزاب چپ یا چپ‌گرایان خطاب می‌کنند، اصطلاح بی‌اساسی است که کمترین ارتباطی با مفهوم سیاسی و تاریخی چپ ندارد و فقط شکل دیگری از راست‌گرایی حامی سرمایه‌داری کمپرادور- یا سرمایه‌داری دلالی و رانت‌خوار- است).

کمک مالی آمریکا به احزاب پان‌ایرانیستی برای همکاری در کودتای ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت دکتر مصدق: (۱۰ شهریور ۱۳۹۷) انتشار اسناد جدید از کودتای آمریکایی-بریتانیایی ۲۸ مرداد- در صورت اصالت- حاکی از آنست که آمریکا برای کسب همراهی در سرنگونی دولت مصدق، مبالغ کلانی را به عده‌ای از روحانیون و احزاب ‌ناسیونالیستی و پان‌ایرانیستی مثل حزب سومکا و حزب آریا پرداخت کرده است. این واقعیات بار دیگر نشان از آن دارد که دکتر محمد مصدق و دولت او، نه یک ناسیونالیست یا ملی‌گرا یا پان‌ایرانیست، که صرفاً مردی وطن‌دوست و مردم‌دوست بوده و اتفاقاً این ناسیونالیست‌ها، پان‌ایرانیست‌ها و امثال دیگر احزاب نازیستی و نژادپرستی بوده‌اند که برای سرنگونی دولت او از دول متخاصم پول می‌گرفته‌اند تا به آرمان او و به آرمان پیشرفت و ترقی کشور و «به ایران» خیانت کنند.

شباهت آرم احزاب پان‌ایرانیست و سومکا و آریا با حزب نازی هیتلری را در اینترنت جستجو کنید و «رفتار شائبه‌برانگیز و هیتلرگونه پان‌ایرانیست‌ها در خوزستان» را نیز ببینید(+).

ناممکنی دستیابی به واقعیات عصر مشروطه: (۱۰ شهریور ۱۳۹۷) عده زیادی از مورخان در باره تاریخ مشروطه و وقایع پیش و پس از آن نوشته‌اند. مهدی ملکزاده، احمد کسروی، فریدون آدمیت، هما ناطق، ماشاالله آجودانی، مصطفی رحیمی و بسیاری دیگر. هیچیک از این تاریخ‌ها و گزارش‌ها نه تنها شباهتی با یکدیگر ندارند، که گاه با یکدیگر متضاد و متناقض نیز هستند و بعضاً جای خادم و خائن در آنها عوض شده است. علت این اختلاف‌نظرها را می‌بایست در القائات و تحریفات و دخالت‌های استعماری و دستکاری اسناد تاریخی دانست. تا زمانی که مسئله اعتبارسنجی و اصالت اسناد به درستی حل نشود و دسترسی کامل به آرشیوهای محرمانه و مخفیانه سیاسی وجود نداشته باشد، دستیابی به واقعیات محض و بلاتردید در تاریخ مشروطه و حتی در تاریخ دهه‌های جدیدتر ممکن نیست.

فرهنگ ذلت ایران: (۹ شهریور ۱۳۹۷) عبارت گویای «فرهنگ ذلت ایران» را از کتاب ارزنده «جامعه‌شناسی نخبه‌کشی» نوشته آقای علی رضاقلی (نشر نی، ۱۳۷۷) نقل کرده‌ام. ایشان در این کتاب، علاوه بر شرح مصائب قائم‌مقام‌، امیرکبیر و مصدق و بیدادی که ایرانیان و فرهنگ نخبه‌کُش ایران در قبال آنان مرتکب شده‌اند؛ به بیان پاره‌ای از ناهنجاری‌های رفتاری و فرهنگی ایرانیان پرداخته‌اند. از مظالم و خونریزی‌های شاهان، از بی‌علاقگی ایرانیان به کار و درآمد ناشی از کار، از دلبستگی به دلالی و پول‌های بی‌زحمت و بادآورده و طمع‌ورزی‌هایی که جزو پاره تن فرهنگ ایران شده، از فراوانی فساد، از انبوه نکبت و حقارت، از تاراج منافع ملی، از روحیه غارتگری، از نداشتن غیرت مسئولیت و وطن‌پرستی و رعایت نکردن منافع عمومی، از نبود حق‌شناسی، از تنها گذاشتن اصلاحگران فسادناپذیر و عدالت‌پرور، از نخبگان بی‌پناه و مغضوب ملت، از همدستی با بیگانگان، از هرزگی و نمامی و شیطنت و خوی نزدیکی ایرانی به سفارتخانه‌های خارجی، و بخصوص از تمایل حمله به ممالک دیگر و تصرف اموال و زنان آنجا: «ایرانیان که از غارت و چپاول کردن روزگار سپری کرده بودند، در زمان قدرت گرفتن بی‌میل به رفتن به گرجستان نبودند… ایرانیان مکرر به گرجستان لشکر کشیدند و صدها هزار اسیر از زن و دختر و پسر آن مردم را به ایران آوردند و فروختند»(ص ۴۷). ایشان در ادامه مطالب دردمندانه خود نوشته‌اند: «جامعه ایرانی در کلیت روح جمعی خود، با آن همه سابقه و دبدبه و کبکبه، به علت بی‌لیاقتی، ناتوانی و درماندگی کم‌وبیش مزمن در تمام زمینه‌های زندگی جمعی و نداشتن روحیه سخت‌کوشی، نوآوری و خلاقیت، قادر به تأمین مبانی لازم جهت رشد صنعت و توسعه و پیشرفت در زمینه‌های مختلف نگردید»(ص ۴۹).

آرمانشهر ایرانی در کانادا، یادی از پرویز رجبی: (۶ شهریور ۱۳۹۷) در حسرت روزهای خوبی که با زنده‌یاد دکتر پرویز رجبی سپری می‌شد، نوشته‌های همیشه تازه وبلاگش را بازخوانی می‌کردم. در یکی از آنها، خاطره‌ای از سفر به کانادا(+) نقل شده است. همان سفری که به دعوت دوست پزشک مقیم آمریکا و به قصد اخذ ویزای پزشکی از سفارت آمریکا در کانادا انجام شد، که البته بی‌نتیجه و بی‌حاصل ماند. اگر آن مرد بزرگ و بیمار، کیسه‌ای از محل غارت کشور به همراه داشت تا بتواند سر آنرا شل کند، البته که هر نوع ویزا و حق اقامتی حی و حاضر می‌بود، تا چه رسد به ویزای پزشکی. استاد رجبی در این نوشته نیز با صراحت ناشی از صمیمت و نگرانی، خوی و خصلت اغلب ما ایرانیان را نشان می‌دهد که اگر قدرت و فرصت به دست آوریم، چگونه می‌توانیم هنجارهای مدنی را نابود کنیم و سازمان‌های اجتماعی را به فساد بکشیم: «از پنجره (هواپیمای در حال فرود) که به بیرون نگاه می‌کنم، می‌توانم فکر کنم که صد و سی هزار ایرانی در آپارتمان‌ها و ویلاهای شیک خود در بستر ناز غنوده‌اند و یا دارند خودشان را بی‌دغدغه برای رفتن به سر کار حاضر می‌کنند… همینطور که در پشت پنجره نشسته بودم، ناگهان فکری موذی و نامرغوب گریبانم را گرفت: اگر همین صد و سی هزار ایرانی آشنا با همه هنجارهای فرهنگی و مدنی کانادا را، در همین کانادا، در شهری مخصوص به خودشان و بدون آقابالاسر رها کنند، چه مدتی لازم است تا شهری تمام عیار ایرانی، با همه ویژگی‌ها و استانداردهای ملی فراهم آید. تحول از کجا و با کدام هنجار آغاز خواهد شد؟ آیا شهر پس از مدتی کوتاه شهرداری دیکتاتور خواهد داشت؟ مدیریت خان‌خانی راه خواهد افتاد؟ روزنامه‌ها محافظه‌کار و بعد محافظه‌کارتر خواهند شد؟ ستادی پس از ستادی دیگر مامور کارشناسی و ساماندهی خواهد شد؟ ساختار حزب‌ها چه؟ شمار زندانی‌ها چه؟ ریخت و هیأت عمومی بناها چه؟ زمین‌بازی و دلالی چه؟ کیفیت رانندگی چه؟ سرعت عمل چه؟ کیفیت نظام پزشکی چه؟ کیفیت بیمه‌ها چه؟ کیفیت اماکن عمومی و کافه‌ها و رستوران‌ها چه؟ قیمت‌ها چه؟ مشت‌های گره‌خورده چه؟ چیزی جلو پیشرفت‌های فرهنگی و مدنی را خواهد گرفت؟ یا مدینه‌ای فاضله فراهم خواهد آمد که دیگر مردم کانادا را دچار غبطه کند؟

خاطرات یک شهروند مطیع و سربه‌راه از وضعیت کمپ‌های اقامتی غرب: (۶ شهریور ۱۳۹۷) خانمی ایرانی در گفتگو با یکی از رسانه‌های فارسی‌زبان هلند که در وب‌سایت رادیو زمانه نیز منتشر شده(+)، شرح اخذ اقامت هلند را به تفصیل تعریف کرده است. گفته‌های ایشان و امثال ایشان علاوه بر اینکه برخی واقعیت‌های پنهان کمپ‌های اقامتی در غرب را نشان می‌دهد، حاکی از روحیه نژادپرستانه و برترانگارانه اغلب ایرانیان است که در قبال شرقیان هم‌رده خود احساس برتری دارند و در قبال غربیان، احساس خواری و خفت و زبونی می‌کنند. منشأ اولیه و اساسی اینگونه روحیات مخرب، کتاب‌های تاریخ مدرسه هستند که از دوران طفولیت آغاز می‌شوند و به مرور با انبوهی از دیگر القائات شوونیستی تکمیل می‌شوند. ایشان از جمله گفته‌اند که «من با اینکه با ویزای معتبر به هلند رفتم، اما منو به یک کمپ خیلی شلوغ و خیلی کثیف و نابهنجار فرستادن که ناچار بودم چند سال در اونجا اقامت کنم. بجز دو وعده غذای بدمزه، هیچ چیزی یا پولی هم به ما نمی‌دادن. هلندی‌ها اصلاً توجه نمی‌کردن که من ایرانی‌ام و با عرب و آفریقایی خیلی فرق دارم. با ما مثل هم رفتار می‌کردن. با اینکه بعضی کارکنان هلندی اردوگاه منو به خونه خودشون می‌بردن و مدت‌ها ازم پذیرایی می‌کردن! اما خب باز منو برمی‌گردوندن به کمپ. منو سال‌ها در اون اردوگاه نگه داشتن تا بتونم نشون بدم شهروند مطیع و سربه‌راهی هستم».

راستی آیا تاکنون از خود پرسیده‌ایم که چرا فیلم مستند جامعی از وضعیت غیرانسانی زندگی در اغلب کمپ‌های اقامتی غرب ساخته و منتشر نمی‌شود؟ مگر نمی‌گویند آنجاها مملکت آزادی بیان است؟

در برابر استبداد یا بی‌اعتنایی در برابر استعمار: (۲۸ مرداد ۱۳۹۷) تاکنون سه ترجمه از کتاب تیموتی اسنایدر (Timothy Snyder)، مورخ آمریکایی متخصص اروپای شرقی، به زبان فارسی منتشر شده است. یکی با عنوان «در برابر استبداد، بیست درس قرن بیستم»، ترجمه بابک واحدی (نشر گمان، ۱۳۹۶)؛ دیگری با عنوان «استبداد، بیست درس از قرن بیستم»، ترجمه پژمان طهرانیان (انتشارات فرهنگ نشرنو، ۱۳۹۶)؛ و دیگری با عنوان «خودکامگی، بیست درس از قرن بیستم»، ترجمه شهاب‌الدین عباسی (انتشارات سبحان، ۱۳۹۶). در این کتاب کوچک، مطالب ساده و بعضاً مفیدی در مقابله با استبداد نوشته شده است. از جمله مطالب مفید کتاب میتوان به دو نمونه اشاره کرد: تعریض‌های بجا در قبال دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور دست راستی و نامتعادل و خطرناک آمریکا که تهدیدی برای صلح و آینده بشریت است؛ و دیگری، تمایز نهادن صحیح میان ناسیونالیسم یا ملی‌گرایی با میهن‌دوستی که کمتر کسانی متوجه تفاوت فاحش میان آنها هستند(+).

کتاب «در برابر استبداد» به‌رغم برخی عبارات دلپذیر و گاه بی‌ربط، به مانند دسته‌گلی است که خنجری زهرآگین در میان آن پنهان شده است. کتابی است که علیرغم ظاهر ضداستبدادی آن، تطهیرکننده و مبری‌دارنده استعمار است. کتابی است در تداوم جنگ سرد، در کوبیدن نظام‌های سوسیالیستی بدون تمایز نهادن میان اشکال مختلف نظری و عملی آنها، در نفرت‌پراکنی علیه بلوک شرق و مکرراً از وحشت کمونیسم سخن راندن و آنرا در ذهن اشخاص بی‌اطلاع به نحوی فریبگرانه همطراز با فاشیسم و نازیسم دانستن، در مدح نظام‌های سرمایه‌داری نولیبرال، در ستایش چرچیل و بریتانیا و حتی در ستایش تجاوز آمریکا به ویتنام و تمجید نظامیان آمریکایی، در بی‌اعتنایی به فجایعی که آمریکا در قرن بیستم در سراسر جهان مرتکب شده، در سکوت محض در قبال حکومت‌ها و دولت‌های مردمی و غیراستبدادی که آمریکا آنها را سرنگون کرده، و بخصوص در شکل‌دهی و دستکاری افکار عمومی.

مؤلف مثل یک کهنه‌سرباز بازمانده از زمان جنگ، می‌کوشد تا به انواع و انحای مختلف، اتحاد شوروی و روسیه بعدی را زیر ضربه‌های متعدد خود بگیرد و به نحو تلویحی و بدون استدلال، آنرا موجد داعش بداند. جانبداری مؤلف تا اندازه‌ایست که آمریکا و بریتانیا را عاملان شکست نازی‌های فاشیست آلمان می‌داند و کمترین اشاره‌ای به نقش ارتش سرخ در شکست قطعی آلمان هیتلری نمی‌کند. انصاف و واقع‌گرایی یک محقق حکم می‌کند که همه داده‌ها بدون جانبداری تجمیع و تحلیل شوند. چه فجایع شوروی عصر استالین در لهستان بوده باشد و چه فجایع ایالات متحده در ویتنام.

در قرن‌های اخیر، استبداد در اغلب موارد محصول استعمار در جوامع استبدادپذیر بوده است. بی‌اعتنایی و سکوت محض در قبال استعمار (چنانکه در این کتاب دیده می‌شود) حاکی از آنست که این کتاب در درجه اول به قصد تطهیر استعمار و دل مشغول داشتن جوامع استبدادی به راه‌حل‌های مقطعی، بلااثر و گمراه‌کننده نوشته شده است.

به بیست درس تیموتی اسنایدر دستکم یک درس دیگر می‌توان اضافه کرد: «مراقب استعمار و عملیات دستکاری افکار آن باشید».

کتاب «در برابر استبداد» دارای عبارات جذابی است. درست مثل یک جام شربت گوارا. اما شربت گوارایی که سوسک‌هایی در آن تخم گذاشته‌اند.

در همین زمینه نقدی از خانم سوفی پینکام: «تیموتی اسنایدر، چطور مورخی تراز اول به قصه‌گویی عامه‌پسند تبدیل شد؟»(+). او تیموتی اسنایدر را مورخی می‌داند که هنری کیسینجر (استراتژیست ارشد آمریکایی) از او تعریف و تمجید می‌کند و متقابلاً اسنایدر نیز «شرارت‌های کیسینجر» را نادیده می‌گیرد.

شاهد زنده غارتگران تاریخی: (۲۷ مرداد ۱۳۹۷) گوشی‌های دوربین‌دار و شبکه‌های اجتماعی، منجر به انقلابی در ارتباطات و خبررسانی شده‌‌اند و اغلب مردم را با عبور از رسانه‌های سنتی ملاحظه‌کار تبدیل به «شهروند-خبرنگار» مستقل و جسور کرده‌اند. انتشار فیلم‌های متعدد از جمعیت انبوهی که در روز روشن و با لبان شاد و خندان در حال غارت محموله کامیون‌های چپ شده یا اتوبوس‌های سقوط کرده و یا سواری‌های تصادف کرده هستند، ماهیت واقعی و بدون نقاب برخی جوامع را برملا می‌کنند. تاکنون و به روشنی قابل تصور نبود که چهره و رفتار سپاهیان مسلح کورش هخامنشی و اسکندر مقدونی و شاپور ساسانی و چنگیزخان مغول به هنگام تجاوز به شهرها و غارت تمدن‌های بزرگ زمان خود چگونه بوده است. اما اکنون به واسطه سیمای درخشان و چهره فاتح و پیروزمندانه افرادی از جامعه ما که در این فیلم‌ها دیده می‌شوند و در حال غارت اموال همشهریان و هموطنان مصیبت‌زده خود هستند، می‌توان تصوری نسبی از روزگار باستان به دست آورد.

استبداد محصول محیط استبدادپرور: (۲۰ مرداد ۱۳۹۷) راه محو دائمی استبداد، مبارزه با رفتارهای استبدادپرور در جوامع است. استبداد در محیطی رشد می‌کند که شرایط رشد آن مهیاست. تلاش برای سرنگونی استبداد تا زمانی که رفتارهای استبدادپرور جامعه از بین نرفته است، فقط منجر به جایگزینی استبداد نوع جدید بجای استبداد نوع قدیم می‌شود.

بی‌علاقگی عمومی به شایعات افشاء شده: (۱۹ مرداد ۱۳۹۷) اگر بجای آنکه در تکثیر و اشتراک شایعات و هر خبر و ادعای بی‌اساس مصمم باشیم، در تکثیر و اشتراک شایعات افشاء شده و دروغ‌های برملا شده مصمم بودیم، وضعیتی به مراتب به از اکنون داشتیم.

حرف‌های زیبا برای پوشاندن اعمال زشت، توزیع‌کنندگان شیرخشک فاسد و دفاع از حق حاکمیت مردم: (۱۵ مرداد ۱۳۹۷) بسیارند کسانی که در مواقع حساس، اعمال نکوهیده و ضدبشری خود را پشت نقابی از حرف‌ها و ادعاهای زیبا و عامه‌پسند پنهان می‌کنند و تظاهر به همراهی با مردم و پیدا کردن مقصر می‌کنند. برای نمونه، کسانی که به واسطه رانت‌ها و روابط «آقازادگی» خود به شغل شریف واردات و توزیع شیرخشک فاسد از بعضی کمپانی‌های اروپایی مدافع حقوق بشر اشتغال داشته‌اند، اکنون برای کسب وجهه نزد مردم، از انسانیت و شرافت و نوع‌دوستی و حتی از «حق حاکمیت مردم» سخن می‌رانند. کسانی که در این مملکت غارت‌زده حتی به طفل نوزاد شیرخواره نیز که کمترین توان دفاع از خود را ندارد، رحم نکرده‌ و جان و سلامتی هزاران تن از  آنان را به مخاطره انداخته‌اند. براستی که انسانیت و شرافت تا چه اندازه می‌تواند سقوط کرده باشد و تا چه حد می‌تواند بی‌پناه و بینوا شده باشد.

دولت ناسالم حاصل جامعه ناسالم: (۹ مرداد ۱۳۹۷) ظلم و فساد در هیئت حاکمه دوام نمی‌آورد مگر آنکه از دل جامعه‌ ظالم، فاسد و فاقد آگاهی مدنی روئیده باشد. جامعه باکفایت نه تنها در عملکرد مدنی خود دولت بی‌کفایت را ساقط می‌کند، که اصولاً فرصت تصدی به آن نمی‌دهد. کفایت هر جامعه‌ای همان دولتی است که داراست و دولت‌ها برازنده ملت‌ها هستند. ملت‌هایی که بیش از آنکه غارتگری و فرصت‌طلبی را از دولت‌ها یاد بگیرند، به آنها یاد می‌دهند. دولت‌هایی که از دامان تربیت و پرورش ملت‌ها برآمده‌اند و در آغوش آنها شیر خورده‌اند. در این میان، افراد سالم و دارای شعور مدنی نصیبی ندارند جز بینوایی، تنهایی و رنج دائمی.

عواقب توجه افراطی به سلبریتی‌ها: (۲۹ تیر ۱۳۹۷) بار دیگر ماجرای اختلاس و فساد گسترده تعدادی از مجریان «محبوب و مردمی» تلویزیون از پرده برون افتاده است. اینها وظیفه داشته‌اند تا در قبال مبالغ کلانی که از مؤسسات «مالی-مذهبی» دریافت می‌کرده‌اند، برنامه‌هایی را تهیه و اجراء کنند که بتوانند منافع آن مؤسسات را برآورده کنند. مؤسساتی که با سوءاستفاده از مذهب و مطرب و ملیت و با حمایت گسترده مردمی در حال غارت کشور و مردم هستند. برنامه‌هایی سرشار از دروغ و عوام‌فریبی که هر چه بر میزان ابتذال آنها افزوده می‌شود، مخاطبان بیشتری پیدا می‌کنند. میلیونها نفر به پای آنها می‌نشینند و اراده و اختیار خود را یکسره به دست مجریان آن برنامه‌ها می‌سپارند. هر چه بگویند، باور می‌کنند و هر کار بگویند، انجام می‌دهند. مجریانی که یا از «اخلاق و شرافت» سخن می‌گویند و یا با تحربک احساسات، اشک و خنده ملت را در می‌آورند. به راستی چه چیز مسبب این وضعیت است جز توجه بیش از حد و افراطی به خوش‌ظاهرانی که تبدیل به معتمدان مردم و مدرسان اخلاق و محرکان اجتماعی شده‌اند؟ چه کسی و کسانی را بیشتر باید سرزنش کرد جز توده‌هایی را که به آسانی بازی می‌خورند و به راهی می‌روند که رسانه‌ها و مجریان آنها تبلیغ می‌کنند؟ به روزگاری که شخصیت‌های فهیم و کتاب‌ها و نشریات آگاهی‌بخش که چراغ راه جوامع هستند، به دور انداخته می‌شوند و جای آنها را سلبریتی‌های بی‌مایه و رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی اغواگر پر می‌کنند، نتیجه‌اش چیزی نخواهد بود جز شرایط تلخی که در آن هستیم و بوده‌ایم و خواهیم بود. شرایطی به نفع سلطه‌گران سیری‌ناپذیر و به زیان مردم رنج‌کشیده، اما ساده‌دل و بازی‌خورده.

فصاحت در خدمت ظلم و سلطه‌گری: (۲۵ تیر ۱۳۹۷) نظام‌ها یا ایدئولوژی‌های سلطه‌گر که به دنبال جذب حامیان جان‌نثار و کسب حمایت و همراهی افکار عمومی هستند، به سخنوران و ایدئولوگ‌های خوش‌ظاهر و خوش‌سخن نیاز دارند تا بتوانند مقاصد اصلی خود را در لفافه‌ای از سخنان جذاب و عامه‌پسند بیان کنند. به این منظور که بتوانند حقایق را وارونه جلوه دهند و یا چند دروغ کلیدی و مهم را در لابلای انبوهی از واقعیت‌های غیر مهم به خورد بدهند. وقتی دیده می‌شود که یک سخنران، به واسطه تبلیغ و تحریک رسانه‌ها، مخاطبان زیادی را بر گرد خود جمع می‌کند و آنان را به باتلاق ذوق‌زدگی و گریه و خنده و تحریک احساسات سوق می‌دهد- بخصوص در موضوع‌های تخصصی و علمی که علی‌القاعده مخاطبان زیادی ندارند- می‌بایست احتمال وجود مفاهیم و مقاصد پنهان، خطرناک، عوام‌فریبانه و پشت پرده آنرا در نظر داشت. این گفته سیسرون همیشه تازه است که «فصاحت بیان، کشورها، شهرها و قلعه‌ها را مقهور خود می‌کند». و بیاد داریم که هیتلر و موسولینی نیز سخنوران چنان برجسته‌ای بودند که عظیم‌ترین جمعیت‌های بشری برای شنیدن سخنان آنان گرد می‌آمدند. در همین زمینه جان فلوریو می‌گوید: «فصاحت دارای پیامدهای بی‌شماری است. فصاحت می‌تواند آدم جبون را متهور و جبار را به بخشنده و مهربان تبدیل کند». (دیویس، تونی، اومانیسم، ترجمه عباس مخبر، نشر مرکز، چاپ پنجم، ۱۳۹۳، صفحه ۱۲۴).

سَبُعیت‌های جدید نئونازی‌ها و زنگ خطر تازه‌ای برای انسانیت و صلح جهانی: (۲۳ تیر ۱۳۹۷) کشف فعالیت‌های بیرحمانه یک گروه نئونازی در آلمان که منجر به آدمکشی و آدمسوزی ده نفر با انگیزه‌های نژادی شده است، بار دیگر خطر و عواقب شیوع نئونازیسم را به جهانیان هشدار داد(+). نئونازیسم یا نئوفاشیسم به انواع مختلفی از تشکل‌ها، گروه‌ها و یا اشخاصی گفته می‌شود که به چند عمل از اعمال یا اعتقادات نازیسم یا فاشیسم(+) پایبند بوده و یا به آن شبیه باشند. مشخصه‌های بارز نئونازیسم عبارتند از: اتکای به آموزه‌ها و در واقع بدآموزی‌های فریدریش نیچه و کنت آرتور دو گوبینو و مارتین هایدگر، تبعیت از فاشیسم و ناسیونالیسم یا ملی‌گرایی، روحیه نژادپرستی و تصفیه نژادی، تمایلات راست افراطی، کمونیسم‌ستیزی، انکار هولوکاست، تعلق خاطر به خون و خاک (تبار و سرزمین)، عوام‌گرایی، قهرمان‌سازی‌های تاریخی و تحریک احساسات میهنی و تبلیغ شکوه و عظمت دوره خاصی از دوران باستان، استفاده از انواع بخصوصی از حرکات دست و بازو به تقلید از هیتلر و موسولینی، استفاده از پرچم‌ها و آرم‌ها و نشان‌های شبه‌نازی همچون صلیب شکسته و عقابی با بال‌های گشوده و بهره‌گیری از رنگ‌‌های قرمز و سیاه. نازیسم و فاشیسم به همراه نئونازیسم و نئوفاشیسم در اروپا و در اغلب کشورهای جهان ممنوع هستند و حتی شامل مجازات‌های سنگین می‌شوند. چه به صورت حزب و تشکل، چه به صورت تبلیغات عملی یا شفاهی، و چه حتی بصورت استفاده از نام یا علائم و مشخصه‌های بارزی که آدمی را به یاد آن سال‌های سیاه و خونبار غلبه نازیسم بیندازد. بشریت نمی‌خواهد تجربه تلخ جنگ جهانی دوم مجدداً تکرار شود. همین وقایع ضدبشری بود که مردم امروز آلمان برای جلوگیری از احتمال تکرار آنها می‌کوشند که «یا ضدملی باشند و یا فاقد هرگونه حس ملی‌گرایی. می‌کوشند بجای اتکای بر اسطوره‌های ملی‌گرایانه، ساختار آنها را در هم بشکنند و قهرمانان تاریخی و اسطوره‌ای را به دست فراموشی بسپارند» (فورتادو، پیتر، تاریخ ملل، ترجمه مهدی حقیقت‌طلب، تهران، انتشارات ققنوس، ۱۳۹۴، صفحه ۳۰۱ و ۳۰۲). علی‌رغم تلاش جهانی برای مقابله با شیوع نئونازیسم و مشابه‌های آن، در ایران هر روز یک نشریه و تریبون و تشکل ارتجاعی جدید پیدا می‌شود و اعمال نازیستی و فاشیستی را زیر نقابی از نام ایران و زبان فارسی و هویت پارسی و غرور ملی، آزادانه و با افتخار انجام می‌دهند.

جنایت به نام بشریت: (۲۳ تیر ۱۳۹۷) تونی دیویس در صفحه ۱۷۸ کتاب «اومانیسم» (ترجمه عباس مخبر، نشر مرکز، چاپ پنجم، ۱۳۹۳) می‌نویسد: «تقریباً امکان ندارد به جنایتی فکر کنیم که به نام بشریت انجام نگرفته باشد».

روگردانی و بیزاری از انتقاد، عامل شیوع نازیسم هیتلری: (۲۲ تیر ۱۳۹۷) پیتر خیل- نظریه‌پرداز و مورخ مشهور هلندی- در صفحات ۶۱ و ۶۲ کتاب «استفاده و سوءاستفاده از تاریخ» (ترجمه حسن کامشاد، تهران، ۱۳۷۲) می‌نویسد: «انتقاد بی‌هراس، انتقاد بدون ملاحظه افراد یا ملت‌ها، وظیفه نخست مورخان است. انتقاد، در حقیقت، حرمت نهادن والاترین ارزش‌های تمدن ماست. وجود گروهی منتقد آزموده که غبار خطیر عبارات نفیس و تقدیس‌شده مرسوم را بروبند، برای جامعه مغتنم است… تحقیر و تنفر از انتقاد، سفاکترین استبداد و آدمکشی جهان و خوفناکترین انهدام تهدیدگر تمدن اروپا (منظور نازیسم هیتلری) را امکان‌پذیر ساخت».

فروشنده جوان کاپیتال: (۲۲ تیر ۱۳۹۷) جوان لاغراندام روی نیمکت حاشیه پیاده‌رو نشسته بود و چند دوره از کتاب «سرمایه» نوشته کارل مارکس را برای فروش در کنارش گذاشته بود. چیز دیگری نداشت جز همین کتاب. کتاب برجسته و بی‌نظیری که قرار بود موجب آزادی و عدالت و رهایی انسان شود و زنجیرها را بگسلد، اما آدمیزاد سلطه‌جو و تمامیت‌خواه همانرا نیز دستمایه اختناق و ظلم و زنجیر کرد. جوان دستانش را به زانوانش گره زده بود و آنسوتر را می‌نگریست که برگ‌های زرد بر چمن‌های سبز افتاده بودند. گپی زدیم. چهره‌اش محجوب و نگاهش مهربان و دستش دردمند و روحش آزاد از زنجیرها بود. از آنهایی بود که یاد رفتگان و جای خالی آنها را زنده می‌کرد.

عملیات نجات تام‌لوآنگ، در تفاوت مهارت بی‌ادعا و ادعای بی‌مهارت: (۲۱ تیر ۱۳۹۷) عملیات غار تام‌لوآنگ تایلند برای نجات ۱۲ نفر نوجوان و یک نفر مربی گرفتار شده بر اثر سیلاب در اعماق غار با موفقیت و با نجات جان همگی آنها پس از ۱۰ روز به پایان رسید. عملیاتی که با اتکای به مدیریت عالی، برنامه‌ریزی آگاهانه، انبوهی از تجهیزات و دستگاه‌های حرفه‌ای، لشکری از افراد متخصص و مسئولیت‌شناس و دلسوز، و با همیاری و مشارکت گسترده عمومی و بسیاری عوامل مؤثر دیگر انجام شد. عملیات پرافتخاری که به واسطه حضور صدها خبرنگار و عکاس با دقت و جزئیات تمام در تاریخ به یادگار می‌ماند. درست مثل عملیات نجات حیرت‌انگیز معدن سن‌خوزه شیلی و درست برعکس واقعه معدن زغال‌سنگ یورت در ایران(+). اگر این واقعه در ایران رخ داده بود، نتیجه‌اش از قبل معلوم بود: تمامی افراد گرفتار شده بعلاوه افراد تیم نجات کشته می‌شدند.

ادعاهای غول‌شکن: (۱۷ تیر ۱۳۹۷) یکسال است که تقریباً هر روز و روزی دوبار سوار مترو شلوغ تهران می‌شوم. آنهم در یکی از مثلاً «فرهنگی‌ترین» مسیرهایش که شش دانشگاه بزرگ را در جوار خود دارد و از قلب کتابفروشی‌های ایران می‌گذرد. در این مدت حتی یکبار ندیده‌ام که کسی به وقت عطسه کردن، دستمال جلوی دهان و بینی خود بگیرد. همانطور چشمانشان را می‌بندند و دهانشان را باز می‌کنند و می‌پاشند به روی سر و صورت و گل و گردن دیگران. به هر کدامشان که اعتراض کنی، یا مشتی تهمت و دشنام نثارت می‌کنند (از همان دشنام‌هایی که در «گنجینه ادب پارسی»‎ به وفور یافت می‌شود) و یا اینکه با سخنرانی مفصلی تو را متوجه قدمت فرهنگی و سابقه تمدنی و میزان هوش و ادب و کمالات و افتخارات ایرانی می‌کنند. ادعاهایی که اگر یک تکه از آنها را بر پشت غول بگذاری، درجا کمرش خم و خرد می‌شود.

روزها در راه: (۱۳ تیر ۱۳۹۷) دیروز کتاب «روزها در راه» نوشته شاهرخ مسکوب (انتشارات خاوران، پاریس، ۱۳۷۹) را در روبروی دانشگاه تهران پیدا کردم. از بساطی‌های کنار پیاده‌رو. این کتاب، یادداشت‌های روزانه نویسنده‌ای فرهنگ‌دوست و نگران ایران است که عمری را به شوق روزگار بهتر مردم قلم زد و سال‌های پایان عمر را در تنهایی و عزلت و اندوه و گرفتاری سپری کرد. دست روزگار و ناسپاسی‌ها و قدرناشناسی‌ها در جامعه نخبه‌کش سفله‌پرور او را به پشت پیشخوان یک کارگاه عکاسی در شهر پاریس وانهاد و به دست فراموشی سپرد. کتاب روزها در راه شرح خاطرات دل‌انگیز و غم‌انگیز و مطالعات و یادداشت‌های روزانه و خواندنی و آموختنی مرد آزاده‌ای است که آرزوهای بزرگ خود را از دست رفته می‌بیند و امیدی هم به بهبود شرایط جامعه ندارد.

او می‌گوید: «ستم و دروغی که مثل گردباد دنیا را درهم پیچیده، روح مرا ویران می‌کند. تاخت و تازی که در ایران می‌شود، و اسرائیل در جنوب لبنان یا به ضد فلسطینی‌ها، روسیه در چچن و هر جا که بتواند، و آمریکا که در همه جا می‌کند… دیوانگی آدمیزاد. هرچه می‌کنم کمتر روزنامه بخوانم و رادیو بشنوم، موفق نمی‌شوم. خبرهای جنگ و جنایت و کشتار و دروغ مثل تیر در تنم می‌نشیند و زمینگیرم می‌کند… با یوسف (منظور یوسف اسحاق‌پور، مؤلف، منتقد و هنرشناس مقیم پاریس) درد و دل می‌کردم، گفتم گمان می‌کنم از پیری است که نمی‌توانم مثل گذشته دنیا را تحمل کنم، ضعیف شده‌ام. گفت نه، اشتباه می‌کنی دنیا هرگز به این بدی نبوده است، آرمان‌ها همه فروریخته، روزنه امیدی نیست، همه وحشیانه به جان هم افتاده‌اند» (ص ۶۹۵ و ۶۹۶). «اما مشکل من اینست که نه می‌توانم دنیا را عوض کنم و نه این را که هست بپذیرم» (ص ۷۳۲). می‌گوید: «دنیا دارد خودش را تکه پاره می‌کند. از زور و پول و سکس و خشونت، خودش را به توپ بسته و شاهد انفجار خود است… هر حس مهربان و ظریف نقشی است که دستکم باید بر زمینه‌ای از خشونت و خون و آتش افکنده شده باشد» (ص ۴۲۷). با اینحال مواقعی نیز هست که نویسنده به وجد می‌آید. مثل روزی که تظاهرات عظیم و چند صد هزار نفری مردم پاریس در دفاع از آموزش لائیک را می‌بیند (ص ۵۸۸) و یا صف طویل مردم فرانسه برای بازدید از موزه‌ها و نمایشگاه‌های هنری را (ص ۵۷۵). با اینکه از «محیط سیاسی فاسد فرانسه» و «پلیس دست راستی و ضدخارجی» آنجا گله‌مند است و به «غرب سنگدل و خودپسند و دروغگو که دروغ مثل آفتاب در وسط آسمانش شعله می‌کشد»، معترض است (ص ۵۵۶ و ۵۹۲ و ۶۳۱).

مسکوب به عنوان محقق شاهنامه‌پژوه، واقعیت‌های دردناک شاهنامه و جنایت‌های پادشاهان ایران باستان را برخلاف اغلب شاهنامه‌پژوهان نادیده نمی‌گیرد و بر آنها انگشت تأکید می‌گذارد: خسرو پرویز قصد دارد شهرری را با خاک یکسان کند و وقتی می‌گویند چنین کاری به سادگی ممکن نیست، فرمان می‌دهد تا حاکمی بی‌دانش و بداندیش و بددل و بدزبان و کریه بر مردم بگمارند تا کاری کند که شهر ویران شود و مردم خانه‌ها را به موش‌ها واگذار کنند و از شهر ویران بگریزند. و چنین هم می‌کنند (ص ۲۵۰). او در ادامه از شباهت مردم و حاکمان سخن ‌می‌راند و همان عبارت معروف که حاکمان از دل مردم برمی‌آیند و عصاره آنها هستند: «سراسر این سرزمین سرشار از پریشانی و قتل و غارت و کشت و کشتار است و هر جنایتی که به تصور در آید. امراء و حکام می‌کشند و می‌چاپند و مردم هم علی دین ملوکهم (به دین و روش آنها) هستند» (ص ۴۲۲).

او باستان‌گرایی و رو آوردن به تاریخ و گذشتگان را محصول ناتوانی و عقب‌افتادگی می‌داند و می‌نویسد: «برای پوشاندن و ندیدن فقر، بیمایگی و بیچارگی امروز، به تاریخ رو می‌آوریم و شکوه و بزرگی گذشته را می‌ستاییم. دیروزمان وسیله‌ای است برای فرار از امروز. بار تاریخ تا چه اندازه بر دوش ما سنگینی و پای رفتنمان را خسته می‌کند؟» (ص ۶۹۳).

مسکوب از خصوصیات ایرانیان می‌گوید که اهل پرسش و تفکر نیستند، اما برای همه چیز پاسخ دارند (ص ۲۵۷). بی‌مایه و پرمدعا هستند (ص ۵۹۴). نژادپرستند و به نژادپرستی خود افتخار هم می‌کنند (ص ۴۸۶). توده مردم اگر از طبقه حاکم ظالم‌تر و نادان‌تر نباشد، عادل‌تر و آگاه‌تر هم نیست (ص ۴۶۹). او اغلب هنرمندان و نویسندگان و روشنفکران وطنی را دچار بلیه گنده‌گویی و خودشیفتگی می‌داند که ناشی از عقب‌افتادگی جهان سومی و غفلت از جهان و نادانی پرمدعا و بی‌مسئولیتی و عوام‌فریبی می‌داند (ص ۴۵۶ و ۴۶۱) و ادامه می‌دهد: «پیداست که به مسائل اجتماعی فکر نکرده‌ایم و فیلسوفان و متفکران ما وقتی در این مورد دهان باز می‌کنند، آدم از حیرت سنگ می‌شود» (ص ۵۹۰). و نیز می‌گوید: «فلان استاد فلسفه دانشگاه چنان شق‌القمر و کشف فلسفی کرده که روی کله آدم اسفناج سبز می‌شود» (ص ۵۸۹). او زبان فارسی را عاملی می‌داند که «بدبختی ایرانی بودن» را جبران می‌کند (ص ۳۲۶). مسکوب از ماهیت واقعی مهمان‌نوازی ایرانی پرده برمی‌دارد که در زمان جنگ، مردم به همنوعان و هموطنان آواره و موشک‌زده خود اطاق و طویله کرایه می‌دهند به چه قیمت‌های سرسام‌آوری (ص ۳۷۵). و ادامه می‌دهد: «جنگ و مرگ مرا نگران می‌کند، اما بدتر از آن از چیزی که وحشت می‌کنم و مهره پشتم یخ می‌زند، این خلق و خوی ماست. چرا اینجوری هستیم؟ آیا این مردم می‌توانند به عنوان یک ملت زنده بمانند؟ دیوانگان گرسنه، مشتی دیوانه. لایه‌ای از اخلاق، آیین و آداب، تمدن و نهادهای اجتماعی، اما زیر آتشفشانی از غرایز درنده. امان از وقتی که آن لایه را پس بزنند و اژدهای خفته اعماق بیدار شود» (ص ۳۷۵). «در تهران، چیزی که بعد از یکی دو روز توجه را جلب می‌کرد، این خشم و ستیزه‌جویی مردم بود. انگار همه با هم قهرند. همه در حال تجاوز به حق دیگری هستند و در این راه تا آنجا پیش می‌روند که حق زندگی، این اولیه‌ترین حق را نه از دیگری، بلکه حتی از خودشان سلب می‌کنند… رفتار اجتماعی مردم خیلی عوض شده، همیشه از این بابت پایمان می‌لنگید، حالا انگار دیگر پاک فلج شده‌ایم… در این کشتی شکسته هر کسی فقط و فقط در تقلای نجات خود است؟ شهر شلخته و کثیف و زشت و درهم ریخته است. نه فقط شهر، همه جا. ادارات، مردم، اجتماع» (ص ۴۶۸ و ۴۶۹). (مطالب بالا را به این دلیل بیشتر آوردم، که اولاً به نظر اهمیت بیشتری دارند و ثانیاً اغلب کسان دیگری که از مسکوب یا این کتاب سخن می‌گویند، آنها را نادیده می‌گیرند و لاپوشانی می‌کنند).

عبدالله کوثری در باره این کتاب می‌گوید: «چندی پیش که خاطرات مسکوب را که در خارج منتشر شده می‌خواندم، بارها و بارها بغضی آمیخته با خشم چنان بی‌تابم کرد که براستی تاب خواندن نیاوردم. اینکه انسانی چنین فرزانه و چنین دلبسته میهن ناچار باشد در دیار غربت و آن هم در سنین سالخوردگی با چه دغدغه‌هایی برای گذران زندگی دست و پنجه نرم کند و ساعات گرانبهایی را که می‌توانست صرف خلاقیتی به راستی ستایش‌انگیز کند، در چه دویدن‌های جانفرسایی به آتش بکشد، آیا از همه چیز گذشته، ستمی بر ما و بر فرهنگ ما نبوده است؟»

فرزانه طاهری در باره مسکوب و کتاب روزها در راه می‌گوید: «با خواندن کتاب مسکوب حسرتی به دل ما می‌ماند که چرا انسانی مانند او باید چنین تلخی‌هایی را در زندگی متحمل شود. زبان و ذهن نویسنده در این کتاب بی‌نظیر است. مسکوب بر خلاف بسیاری از دوستانش خودش را جدی نمی‌گرفت و بی‌رحم‌ترین منتقد خودش بود».

ناصر غیاثی، مسکوب را روشنفکری در اوج افسردگی و دلمردگی معرفی می‌کند که مکرر آرزوی مرگ و آرزوی بیدار نشدن از خواب می‌کند: «پس از خواندن این دو جلد، وقتی کتاب را می‌بندیم، تصویری که از نویسنده آن در ذهن ما می‌ماند، تصویر آدمی‌ست به‌شدت افسرده که دلبسته ایران و فرهنگ ایران است. اما با این حال، بسیار کتاب می‌خواند، به سیاست، موسیقی و نقاشی و ادبیات دلبسته است. روزها در راه آکنده از اندوه و ملال و ناله است، تنهایی، بی‌هم‌زبانی و غم نان. روزها در راه کتابی‌ است صمیمی با نثری بی‌پیرایه، ساده و دلنشین و جملاتی کوتاه. مسکوب گویی دوست خواننده است. او را در کنار خودش نشانده و دارد از زندگی‌اش می‌گوید و درددل می‌کند. به‌ندرت طنزی در کتاب یافته می‌شود، مگر وقتی خود را به شلاق طنز می‌کوبد».

کتاب روزها در راه کتابی به‌رغم عبارات و توصیفات زیبا و شاعرانه، کتابی برای بیان مفرحات زندگی و دلخوشی‌ دادن‌های غیرواقعی به خود یا دیگران نیست. روزها در راه- با ذکر نمونه‌های بسیار- سرگذشت درد و رنج آدمی است. سرگذشت رنج جمعیتی از جامعه انسانی که دارد خود را بدست خود هلاک می‌کند و در این هلاکت- به خیال خود- سرود پیروزی می‌خواند و از عظمت ملی خیالی خود غرق احساس تفاخر و خودبزرگ‌بینی شده است.

او نویسنده‌ای است که باور دارد: «نوشتن دل و جرأت می‌خواهد. دریادلی می‌خواهد که دل به دریا بزند و صید به صحرا فکند. اینکار اگر آدم بداند که چه می‌کند، دل شیر می‌خواهد» (ص ۴۲۸).

به کتاب روزها در راه انتقاداتی نیز وارد است: مذمت پروین اعتصامی در قیاس مع‌الفارق او با فروغ فرخزاد (ص ۵۱۳)، تمجید جاودانگی و اهمیت نام در قیاس با جان در شاهنامه و دیگر متون حماسی (ص ۵۳۸ تا ۵۴۱) که در واقع آنهم چیزی نیست جز شکل دیگری از تشویق و ترغیب انسان‌ها و جوانان به از جان گذشتگی و نثار جان بخاطر کشورها و در واقع بخاطر سلطه حاکمان کشورها، و درشت‌گویی نادرخور و غیرمنصفانه به احمدشاه قاجار (ص ۶۱۴).

مسکوب در کتاب دیگر خود «در باره سیاست و فرهنگ» با ناامیدی توأم با واقع‌گرایی گفته است که از زمان مشروطه تاکنون همه ما با همه فعالیت‌هایمان شکست خورده‌ایم. شکست سیاسی و اجتماعی، شکست در هر چیزی که به آن دست زدیم. شکست عمومی اهل قلم… موافق و مخالف همه شکست خورده‌ایم. ما قهرمان‌های شکستیم.

ابتذالی به نام غیرت و غرور ملی از دید شوپنهاور: (۳ تیر ۱۳۹۷) آرتور شوپنهاور در کتاب «در باب حکمت زندگی» می‌گوید: «مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملی است. زیرا کسی که به ملیت خود افتخار می‌کند، در خود کیفیت باارزشی برای افتخار ندارد… هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه آخرین دستاویز به ملتی متوسل شود که خود جزئی از آن است. چنین کسی آماده و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملتش دارد با چنگ و دندان دفاع کند… کسانی که به طرز خنده‌آوری تظاهر به غرور ملی می‌کنند، عوام‌فریبانی هستند که به منظور اغوای مردم به آنان تملق می‌گویند». او همچنین می‌گوید: «برای اینکه بتوان انسان‌ها را به نحوی دست‌آموز کرد، زنده نگاه داشتن و تقویت غیرت در درجه اول اهمیت قرار دارد». (شوپنهاور، آرتور، در باب حکمت زندگی، ترجمه محمد مبشری، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ هشتم، ۱۳۹۶، صفحات ۷۷ و ۸۳ و ۸۴).

آرامگاه قبر تولستویآرامگاه تولستوی: (۲۱ خرداد ۱۳۹۷) این آرامگاه لئو تولستوی است+. و تو چند جای دیگر سراغ داری که به این زیبایی و به این باشکوهی باشد؟ او نیازی به عظمت‌تراشی‌های فرمایشی و فرمالیته نداشت. به این دلیل که او بزرگ بود و کسی به دنبال اثبات بزرگی‌اش نبود. به این دلیل که او انسان و صلح را دوست می‌داشت.

موطن مولوی: (۱۶ خرداد ۱۳۹۷) «اختلاف خلق از نام اوفتاد، چون به معنی رفت آرام اوفتاد». برای دانستن اینکه مولوی اهل کجا بوده و دعاوی امروزی چه پایه و اساسی دارند، می‌توان به سند دست اولی رجوع کرد که همانا گفته‌های خود مولوی در دیوان غزلیات است: «نه از هندم نه از چینم نه از بلغار و سَقسینم، نه از مُلک عراقینم نه از خاک خراسانم… مکانم لامکان باشد نشانم بی نشان باشد، نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم». با اینحال او در «فیهِ ما فیهْ» این مضمون را نیز آورده است که وجودش حاصل پرورش و تربیت در جامعه قونیه آن زمان (بازمانده ایونیه قدیم و غَنای فکری آن) بوده و اگر در کودکی بلخ را ترک نمی‌کرد، محال بود به چنین احوال و مرتبتی دست یابد.

سهم مردم در پیدایش و دوام جباریت: (۱۵ خرداد ۱۳۹۷) مانس اشپربر در کتاب «نقد و تحلیل جباریت» و در شرح رفتارهای هیتلر و استالین آورده است که برای بررسی جباریت یا خودکامگی نمی‌بایست فقط به شخص جبار و همدستان او پرداخت، بلکه می‌بایست خلق و خوی نهفته جباریت در میان آحاد جامعه را نیز مورد توجه قرار داد. او معتقد است که نظام جباریت نمی‌تواند بدون رضایت طیف گسترده‌ای از توده‌ها مستقر شود و همواره از حمایت عده کثیری از مردمی که روحیه جباریت دارند، برخوردار است. اشپربر با تحلیل‌های روانشناسانه نشان می‌دهد که مردم به مرور زمان از جبار فعلی دلزده می‌شوند و برای ارضای حس نفرتی که از آن شخص یا حکومت دارند، به تب اشتیاق ظهور یک منجی قدرتمند مبتلا می‌شوند. منجی‌ای که بتواند در یک چشم بهم زدن کل مشکلات موجود را رفع و رجوع و حل و فصل کند. مردم با همین تلقی ساده‌اندیشانه به جبار دیگری دل می‌بندند و به او یاری می‌رسانند و او را جایگزین جبار قبلی می‌کنند. آنها آزادی و اختیار خود را در کف فرمان کسی قرار می‌دهند که به گواه تجارب تاریخی هرگز نمی‌توانند آنرا پس بگیرند. مردم توجه نمی‌دارند که هاله درخشانی که جبار را در بر گرفته از پرتو مشعل‌هایی است که خودشان در دست گرفته‌اند. (اشپربر، مانس، نقد و تحلیل جباریت، ترجمه کریم قصیم، تهران، انتشارات دماوند، ۱۳۶۳، نقل به مضمون از صفحات ۳۴، ۷۹، ۸۴ و ۸۶. دیده شده که این ترجمه ارزنده را با دستکاری و دستبرد در متن مؤلف و مقدمه مترجم و با اسم جدید «بررسی روانشناختی خودکامگی» منتشر کرده‌اند!)

سهم ایران در ترقی تفکر و فلسفه سیاسی از دید فریدون آدمیت: (۷ خرداد ۱۳۹۷) فریدون آدمیت در کتاب «تاریخ فکر» می‌نویسد: «فکر دموکراسی بهیچوجه تأثیری در تحول نظام سیاسی دولت پارس (منظور حکومت هخامنشی) نکرد. به علاوه، ایران هیچ سهمی در ترقی فلسفه سیاسی نداشت. در دوره‌های بعد نیز پایه نظام سیاسی ایران را استبداد مشرق‌زمینی می‌ساخت؛ همچنانکه مدونات اجتماعی و سیاسی ما بازنمای تفکر مطلقیت بوده است. چیزهایی از نوع سیاستنامه و نصیحت‌الملوک و پندنامه و اندرزنامه و ظفرنامه و کلمات بزرگمهر حکیم و هر چه از این قبیل است در تعقل سیاسی به پشیزی نمی‌ارزند. درس‌خواندگان جدید هم که در مؤسسه‌های تعلیماتی ما معلم فلسفه سیاسی بوده‌اند، یک اثر علمی حتی در حد متوسط در مبانی سیاست به‌وجود نیاوردند. دانشگاه‌های ما در سایر رشته‌های دانش و فکر جدید از فلسفه تا تاریخ و علوم اجتماعی و سیاسی و حقوق سربسر سترون بوده‌اند و سهمی در ترقی آنها نداشته‌اند. در تفکر مدنی و اخلاق و رفتار مدنی هم به مقام شایسته‌ای دست نیافتیم». (آدمیت، فریدون، تاریخ فکر- از سومر تا یونان و روم، چاپ چهارم، تهران، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، ۱۳۹۰، صفحه ۱۳۲).

در شباهت مدرسه و شکنجه‌گاه: (۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷) در روزهای اخیر برای توزیع پوسترهای آموزشی‌ای که شخص خیری سفارش داده و آنها را به مدارس مناطق محروم اهداء کرده بود، به تعدادی از مدارس روستاها و شهرهای کوچک منطقه شهریار رفتیم. در بدو ورود به مدارس یاد سؤال ایام جوانی می‌افتادم که چرا خِمِرهای سرخ در عصر پُل پوت از مدارس به عنوان شکنجه‌گاه استفاده می‌کردند؟ چه ارتباطی می‌تواند بین مدرسه و شکنجه‌گاه وجود داشته باشد؟ اکنون می‌توانستم تاحدی به پاسخ پرسش دیرین خود پی ببرم. ورود به ساختمان‌های تنگ و تاریک و مخوف مدارس، حس تجدید ورود به شکنجه‌گاه را بیدار می‌ساخت. در زمانه‌ای که بهترین ساختمان‌ها به فرمانداری‌ها و بخشداری‌ها و شهرداری‌ها و دیگر ادارات پرهزینه و کم‌حاصل دولتی تعلق دارند، بدترین و کریه‌ترین ساختمان‌ها متعلق به مدرسه‌هاست. متعلق به مهمترین بخش آینده‌ساز کشور. چنانکه کمترین بودجه‌های کشور نیز به مدارس تعلق دارد، بسی کمتر از بودجه‌های آموزشی در دیگر کشورهای متوسط جهان. چرا در شرایطی که همه امکانات و ملزومات کشور و سبک زندگی دچار تغییرات اساسی شده، وضعیت مدارس و شرایط آموزشی در قیاس با چهل-پنجاه سال پیش که ما مدرسه می‌رفتیم، هیچ تغییری نکرده و بسا بدتر و منحط‌تر نیز شده است؟ از بهبود وضعیت آموزشی کشور چه کسانی زیان می‌بینند؟ چرا پلیس و انواع و اقسام نیروهای مشابه آن می‌توانند جنبش‌ها و اعتراض‌های اجتماعی معلمان و کارگران را به سرعت سرکوب کنند و آنها را «جمع» کنند، اما نمی‌توانند فروشندگان مواد مخدر را از اطراف مدارس «جمع» کنند؟ وقتی به محیط مدارس نگاه می‌کردی، دلت به حال بچه‌هایی می‌سوخت که ناچار بودند بهترین ایام عمر خود را در چنین فضاهای دلگیر و ماتم‌زده‌ای سپری کنند و آنچنان چیزی هم از تعلیم و تربیت دستگیرشان نشود. ساختمان‌های سیمانی کوچک و کهنه و کثیف، کلاس‌های کوچک با نیمکت‌های فرسوده و شکسته، پنجره‌هایی با نرده‌های ستبر و بدون پرده‌های محافظ نور آفتاب، بی‌خبر از کتابخانه و آزمایشگاه و تجهیزات آموزشی، محیط آکنده از زباله‌ها و جوی فاضلاب و افراد ناباب، مسئولان بی‌رمق و عبوس و اخمو و لبالب از نیروی دافعه، معلمان دردمند و دلسوز و رنج‌کشیده، دیوارهای آکنده از شعارهای سیاسی و مفاهیم مرگ و مشت و آتش و خشم، و بچه‌هایی که در حیاط مدرسه و پشت در خروجی به هم فشار می‌آوردند تا هرچه زودتر از آن فضای دلزده و غمبار نجات پیدا کنند. بچه‌های معصومی که حتی از سرایدار مدرسه هم با مشت و لگد و شلنگ کتک می‌خوردند و ناسزا می‌شنیدند. بچه‌هایی که اینچنین در تحقیر بزرگ شوند، هرگز به میهن و جامعه خود خدمت نمی‌کنند.

دل‌بستن به قدرت‌های استعماری: (۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷) عده‌ای هستند که برای تغییرات سیاسی در ایران به دخالت آمریکا و انگلیس دل بسته‌اند. این در حالی است که بنا به گزارش مورخه ۲۶ دی ۱۳۹۶ هیئت تحقیق و تفحص از مسئولان دوتابعیتی، دستکم یکصد نفر از مدیران ارشد کشور دارای تابعیت مضاعف آمریکا و انگلیس هستند.

شعار فرهنگ بر زبان فرهنگ‌ستیزان: (۳ اردیبهشت ۱۳۹۷) آنان که عمری صرف فعالیت‌های فرهنگی کردند، اکنون گوشه‌گیر و خاکسترنشین شده‌اند؛ و آنان که عمری مشغول اعمال ضدفرهنگی بودند، اکنون می‌گویند که «باید کار فرهنگی کرد».

تهاجم به تفکر: (۱۸ فروردین ۱۳۹۷) تاریخ و فرهنگ و سنت‌های ما آکنده از اعتقادات و رفتارهای ضد بشری، ضد آزادمنشی، ضد تفکر و ضد علم‌ بوده و هست. ما هنوز به آن میزان از شهامت فکری و شرافت علمی و رشادت اخلاقی نرسیده‌ایم که جرأت استقلال رأی و نقد فرهنگ غالب و بیان نظرات مخالف با تداول جامعه را داشته باشیم. ما آن دسته از نظرات خود را که با باورهای عمومی مغایرت دارد، مخفی می‌داریم؛ چرا که از عواقب آن می‌هراسیم. از جامعه خشونت‌طلب، مهاجم، متجاوز، سرکوبگر که اغلب مدعی آزادیخواهی و حقوق بشر هم هستند، می‌هراسیم. جامعه سرکوبگر فرصت آزادی انسان و تفکر علمی و اندیشیدن و عقلانیت و نقد فرهنگ را به کسی نمی‌دهد. جامعه سرکوبگر دولت‌های بدیل خود را به وجود می‌آورد. جامعه سرکوبگر در ذات ارتجاعی خود و با انواع روش‌های غیر بشری به تفکر مستقل و پیشرو و غیر وابسته که اولین شرط رشد و ترقی است، حمله می‌کند، اما آرزوی رسیدن به جامعه‌ای مترقی را هم دارد.



web analytics