Skip to content
 

هیچکس را توان مشابه‌سازی تخت‌جمشید و پاسارگاد نیست

افتادن از این سوی بام و یا آن سوی بام، عادت دیرینه ما ایرانیان است و اصولاً این عادت نه تنها نشانه عقب‌ماندگی ما، که از عوامل ایجاد آن نیز هست.

تاریخ و باستان‌شناسی در سرشت خود قابلیت بهره‌گیری برای مقاصد سیاسی و ایدئولوژیکی و نزاع قدرت را دارا هستند و در نتیجه واقعیت‌های تاریخی و داده‌های باستان‌شناختی قربانی منافع و مصالح روزمره اشخاص، احزاب و گرایش‌های گوناگون می‌شوند.

نمونه‌ای از چنین سوءاستفاده‌ها، عبارت بود از گرایش احساساتی و عوام‌گرایانه بخشی از دولت نهم که نمونه‌های مشابه آن در سده اخیر به فراوانی دیده شده بود. دامنه این تحریکات و بهره‌برداری سیاسی از کورش و هخامنشیان به اندازه‌ای رو به گسترش نهاد که نگارنده نیز بارها نقدها و اعتراض‌هایی در مورد آن نوشت و نگرانی خود را در مطالب متعددی بیان داشت: «نگران آینده‌ای هستم که چوبه‌های دار جدیدی به نام نژادگرایی و باستان‌‌ستایی و کوروش‌پرستی بر پای شود. نشانه‌های این سوء‌استفاده و نگرانی نه فقط در داخل، که به شکل زیرکانه‌ای در برخی کشورهای با سابقه استعماری دیده می‌شود». (همچنین بنگرید به مصاحبه‌ با وب‌سایت تاریخ ما: «کورش واقعی و کورش افسانه‌ای»).

اکنون پس از موج سهمگین کورش‌ستایی تخیلی و اغراق‌آمیز و سودجویانه، نوبتِ افتادن از آن سوی بام رسیده است. در چند روز اخیر مطالب پرشمار و متعددی در رسانه‌های گوناگون منتشر شده که در واقع بازنویسی تازه‌ای از تخیلات و توهماتی است که پیش از این آقای ناصر پورپیرار منتشر کرده بود. برای نمونه، مطالبی که آقای فضل‌الله موحد با عناوین «تاریخ‌‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی به نام تخت‌جمشید» و «پاسارگاد، ساخته یهودیان یا ایرانیان؟» در رسانه‌های متعددی منتشر کرده‌اند و طی آنها تخت‌جمشید و پاسارگاد را ساخته یهودیان در سده اخیر دانسته‌اند.

نظرات ایشان در برخی موارد درست هستند: بی‌ارتباط بودن کورش با ذی‌القرنین، رویکرد اغراق‌آمیز و عوام‌فریبانه به کورش و هخامنشیان، برگزارنشدن جشن نوروز در تخت‌جمشید، بی‌ارتباطی سنگ‌نگاره مرد بالدار با کورش، و نیز نیمه‌تمام بودن تخت‌جمشید. بهتر می‌بود اگر این نظرات درست و سنجیده با ضمائم نادرست و متکی بر توهماتِ پیش‌گفته اعتبار خود را کاهش نمی‌داد.

از آنجا که آن گفتار فاقد ساختار علمی و پژوهشی است و توسط کسی نوشته شده که ظاهراً اطلاعات مناسبی در زمینه مطالعات باستانی و بویژه هخامنشی نداشته؛ و نیز از آنجا که متن آن آکنده از عبارت‌ها و مفاهیم وهن‌آلود است؛ این نگارنده آنرا قابل نقد علمی نمی‌داند و تنها به چند نکته گذرا اشاره می‌کند:

۱- نویسنده در جایی از «بابلی» بودن تخت‌جمشید و در جای دیگر از «عیلامی» بودن آن سخن می‌راند. در عین حال در جایی دیگر، ادعا می‌کند که تخت‌جمشید «بر روی» یک «محوطه بابلی» ساخته شده و در جای دیگر مدعی می‌شود که تخت‌جمشید «بر روی» یک «محوطه عیلامی» ساخته شده است. این چهار ادعا، چهار معنا و مفهوم کاملاً مجزا و متمایز دارند و به هیچ عنوان قابل جمع با یکدیگر نیستند. گویا نویسنده محترم متوجه هیچ تفاوتی میان دو نام و مفهوم مستقل «بابل» و «عیلام» نبوده است. همچنین مشخص نکرده‌اند که آیا منظورشان «تمدن بابل» بوده است و یا «کشور بابل»، و نیز «تمدن عیلام» یا «کشور عیلام».

۲- نویسنده در ادعایی عجیب و شگفت‌انگیز بیان می‌کند که تمامی مورخان فعال در زمینه تاریخ ایران «یهودی» بوده‌اند. ایشان توجه ننموده‌اند که اولاً موضوع گفتار ارتباطی با تاریخ ندارد و در حوزه باستان‌شناسی است. و دوماً، توجه ننموده‌اند که چه در زمینه تاریخ و چه در زمینه باستان‌شناسی و دیگر علوم باستانی در ایران، مورخان و باستان‌شناسان بسیاری از کشورهای گوناگون جهان فعالیت داشته‌اند که اتفاقاً بیشتر آنها یهودی نبوده‌اند و اصولاً اهمیتی ندارد که پیرو چه دینی باشند. آنچه مهم است، انصاف و دقت علمی است که از نوشته‌ها و دستاوردهای پژوهشی هر شخص دانسته می‌شود.

۳- نویسنده در طی عکس‌هایی فراوان و اصطلاح غریبی به نام «قوز سنگی» کوشیده‌ نشان دهد و ثابت کند که تخت‌جمشید یک بنای نیمه‌کاره بوده و ساخت آن به پایان نرسیده بوده است. این سخنی کاملاً درست است- و تا آنجا که می‌دانم- هیچ پژوهشگر و باستان‌شناسی نیز تاکنون خلاف آنرا نگفته است. آقای موحد- همچون آقای پورپیرار- چنان باهیجان و اصرار و با اشاره به عکس‌هایی از نیمه‌تمام بودن تخت‌جمشید سخن می‌راند که انگاری نکته جدید و محیرالعقولی را کشف کرده که تاکنون مغفول مانده بود.

بنده نیز یازده سال پیش از این و در کتاب «تخت‌جمشید» نوشته بودم: «عملیات ساخت تخت‌جمشید در حدود سال‌های ۵۲۰ پیش از میلاد و به فرمان داریوش بزرگ هخامنشی آغاز شد و بخش اعظم آن پس از هفتاد سال در حدود ۴۵۰ پیش از میلاد در زمان پادشاهی اردشیر یکم ساخته شد و به پایان رسید. اما عملیات ساختمانی بخش‌های دیگری از تخت‌جمشید تا پایان پادشاهی هخامنشیان کماکان ادامه داشت. چنانکه ساختمان «دروازۀ نیمه‌تمام» گواهی می‌دهد، پس از ۱۹۰ سال همچنان کار ساخت‌وساز و گسترش بناهای تخت‌جمشید ادامه داشته است» (همان کتاب، چاپ ۱۳۷۹، ص ۹).

نویسنده همچنین کوشیده است که نیمه‌تمام بودن تخت‌جمشید را یک نقطه‌ضعف و اسباب تحقیر معرفی کند. در حالیکه نیمه‌تمام ماندن تخت‌جمشید نتیجه انحطاط هخامنشیان و حمله اسکندر، سقوط شاهنشاهی هخامنشی و سوزاندن تخت‌جمشید بوده است. بنایی که ۱۹۰ سال بود با همکاری و همفکری تمام مردمان شرق باستان ساخته می‌شد، به آتش کشیده شد و ویران گردید. آیا یورش یک لشکر مسلح و ویرانگر و نابودی تخت‌جمشید و ناممکن بودن ادامه عملیات ساخت آن، نقطه ضعفی برای سازندگان آن است و یا برای ویرانگران آن؟ آیا مایی که امروز نمی‌دانیم فردایمان چگونه است، توانایی یک برنامه‌ریزیِ اجرایی ۱۹۰ ساله و مدیریت آنرا داریم؟ کمی منصف باشیم.

۴- آقای موحد با تکرار سخنان آقای پورپیرار و ضمن ارائه تعدادی عکس مدعی می‌شود که در مجاورت تخت‌جمشید بناهای بزرگ خشتی و یک زیگورات «عیلامی» وجود داشته است که همگی تخریب شده‌اند. ایشان در جای دیگری از گفتار خود آن بناها و زیگورات را «بابلی» نامیده‌اند و مجدداً این دو نام را با یکدیگر خلط کرده‌اند و تکلیف خواننده را مشخص نفرموده‌اند که بالاخره اینها سازه‌ای عیلامی هستند و یا بابلی. و اصولاً دلیل و سند ایشان برای انتساب این بناها به عیلام و بابل چیست. آیا صرف اینکه «بنای خشتی» بوده‌اند؟ از سوی دیگر، به فرض که این بناها عیلامی بوده باشند، چه اشکال و ایرادی دارد و چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در بسیاری از نواحی ایران و بنا به سنتی همیشگی (که گاه درست و گاه غلط بوده است) بر جای بناهای کهن، بناهای جدید ساخته شده است. چنانکه در چند سال گذشته نیز بنای باستانی و بی‌نظیر «زبیده خاتون» در نزدیکی نراق را که بر قله کوهی قرار داشت، با خاک یکسان کردند و بجای آن زیارتگاهی جدیدالتأسیس ساختند.

در مورد این ادعا و عکس‌ها یادآور شوم که این بناهای آجری- خشتیِ هخامنشی همچنان به شکل مرمت‌شده در محل باقی هستند و اتاق‌ها و محوطه ضلع شمال‌شرقی تخت‌جمشید و کاخ‌های خزانه و صدستون را تشکیل می‌دهند. جایی که بخش بزرگی از الواح گلی تخت‌جمشید در آنجا یافت شده است. اما عکسی که از یک زیگورات در متن آمده است، بکلی ساختگی و ارتباطی با تخت‌جمشید ندارد. اصولاً در تخت‌جمشید جایی وجود ندارد که بتوان در آن چنین سازه‌ای برپای کرد.

۵- نویسنده در ادعای شگفت‌انگیز دیگری مدعی شده است که کاخ‌های پاسارگاد (منظور مشهد مادرسلیمان که اخیراً نام آنرا پاسارگاد گذاشته‌اند) را دیوید استروناخ در فاصله سال‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۳ ساخته است. چنین ادعایی مغلوط‌تر از آنست که بتوان بدان پاسخ داد و نیازی هم نیست به عکس‌ها و سفرنامه‌ها و پرده‌های نقاشی فراوانی که از مشهد مادرسلیمان و از سده‌های گذشته برجای مانده است، اشاره کرد.

لااقل بد نمی‌بود در این زمینه به کارگرانی که در سال‌های دهه ۱۳۱۰ و ۱۳۲۰ در تخت‌جمشید و مشهد مادرسلیمان کار می‌کرده‌اند و هر کدامشان گنجینه‌ای از خاطرات و تاریخ شفاهی کاوش‌های منطقه هستند، مراجعه می‌شد. بسیاری از این کارگران (که نام خانوادگی بیشتر آنان «زارع» است) هنوز در روستاهای مجاور تخت‌جمشید و مشهد مادرسلیمان (مثل کردشول و بریانک) زندگی می‌کنند و سخنانی شنیدنی دارند.

۶- آقای موحد به عنوان دلیلی بر نوساز بودن پاسارگاد، به بخش‌های راه راه با خطوط موازی در لابلای سنگ‌ها اشاره کرده‌اند و آنها را اثر «ماشین تراش» دانسته‌اند. اینکه در ابتدای این نقد از بی‌اطلاعی ایشان از اصول مقدماتی این رشته اشاره کردم، از جمله به دلیل همین اظهارات بود. آنچه که در لابلای سنگ نگاره‌ها بصورت خطوط موازی و مورب دیده می‌شود، نتیجه عملیات مرمتی است. این یک اصل بدیهی و پذیرفته‌شده در جهان است که در مرمت سنگ و به هنگام پرکردن شکاف‌ها و گسست‌ها با پاره سنگ یا با ملات‌، روی آنرا خطوط مورب و موازی رسم می‌کنند که بیننده غیرمتخصص متوجه غیراصیل بودن آن بخش‌ها شود و به راحتی بین آن بخش‌ها با قسمت‌های اصیل تمایز قائل شود.

نادرستی و آشفتگی سخنان و ادعاهای آقای موحد بیش از آنست که بتوان به همه آنها اشاره کرد. آنچه در بالا به اختصار گفته شد، مشتی نمونه خروار بود.

در پایان و ضمن سپاس از نویسنده محترم که در اصل، قصد نقد کسانی را داشته‌اند که سوءاستفاده و استیلای فاشیستیِ باستان‌گرایانه را در سر داشتند، پیشنهاد می‌کنم که برای مقابله با دروغ، نیازی به بیان اظهارات نادرست‌تر و اغراق‌آمیزتر نیست. تاریخ و پیشینه فرهنگی کهن ما به اندازه‌ای بر اثر چنین روش‌های غیرعلمی و افراطی آسیب دیده که بیش از هر زمان دیگری به رویکردی خردمندانه، بیطرفانه و منصفانه به تاریخ و مطالعات باستانی نیازمند هستیم. مهم نیست که نتیجه مطالعات مطابق با میل و پسند ما باشد یا نباشد؛ مهم این است که تا جای ممکن به واقعیت‌ها نزدیک شده باشیم. تنها در اینصورت است که می‌توانیم از «تجربه‌های تاریخی» درس بیاموزیم.

این گفتار در سی‌میل نیز منتشر شده است: پاسارگاد را در دهه ۴۰ شمسی یک یهودی ساخت!



web analytics