«راه شیراز» یک چکامه ادبی و شاعرانه نیست. نه نثر است و نه نظم. خود نیز نمیدانم چیست. سخن دل است، دلی که همواره و در سراسر تاریخ وادارش کردهاند تا یا همانند دیگران بیندیشد و یا احساساتش را چنان در پشت هزاران پرده مهآلود پنهان سازد تا دوستان و کسانی که باید، آنرا ببینند و کسانی که نباید، آنرا نبینند و نفهمند. راه شیراز، سخنی است به یاد روزگاران سپری شده و به آرمان روزهای خوبی که زنان ایران و مادران سوشیانتها (نجاتبخشان)، برای ایران به ارمغان خواهند آورد.
به آناهید ایران: فرشته آبها، پاکیها، روشناییها و ترانهها
پدربزرگ، شیراز را شهر فرخنده نیاکان میدانست و از کودکی عشق شیراز را در دل ما میکاشت؛ عشق شهری که هرگز آنرا ندیده بودیم.
سخنهای پدربزرگ گرم بود؛ گرم و پر احساس. نمیدانی وقتی پدربزرگ از بـاغها و کوچهپسکوچههای آکنده از بوی خوش کاهگِل و عطر بهارنـارنج شیراز سخن میگفت؛ چگونه چشمانش میدرخشید و چگونه بوی نارنجها را همچنان در فضا جستجو میکرد.
نمیدانی آنگاه که پدربزرگ از عـشـق میگفت؛ چگونه لبانش میلرزید و چگونه جوانی و عشق را همچنان در چهرهاش میدیدی و درخشش اشک را در پشت پلکهایش احساس میکردی.
آه ای پدربزرگ، دلتنگم برای تو!
شیراز برای پدربزرگ و برای ما همیشه شهر نیاکان بود.
و «راهِ شیراز»، راه نیاکان
و کوچههای شیراز، جای گامهای پر توان پدران
و دشتها و گلهای صحرایی شیراز، تماشاگه با شکوه مادران
و ارگ شیراز با وجود «برج خمیدهاش»، همچنان نماد سربلندی آنان.
برجها و باروهایی که همچنان سرافرازنه گامهای جستجوگر و مشتاق ما را در انتظارند؛ انتظاری که پس از دورگاهی به پایان میرسد و «مـا» گام در «راهِ شیراز» مینهیم.
گام در راه نیاکان
گام در راهی خاطرهانگیز
در حسرت روزهای از دست رفته.
۲
یاد باد همراهی تو، ای همسفرِ «راه شیرازِ» من!
تو آنروز یک نفر بودی
و امروز دهها نفرید
و فردا هزاران نفر.
تو بودی همسفر من در راه شیراز
آنگاه که سفری شبانه آرزو میکردی تا هیچ نبینی مگر بامداد را
بامدادِ تختجمشید را
آن بازمانده نیاکان دور هنگام ما را
و آن یادمان غرور ایرانی را.
آن شب آنقدر از پدربزرگ گفتیم تا او مسافر خواب و رؤیای ما شد
رؤیای هر دوی ما:
۳
پدربزرگ میآمد!
با گامهای استوار
با قامتی بلند
با بازوانی نیرومند
با چشمانی پر فروغ
با دستانی بزرگ
با سینهای فراخ
با قلبی مهربان.
پدربزرگ میآمد
با گامهایی خسته
با چشمانی اندوهگین
با شانههایی لرزان
با دلی شکسته
با سینهای پر از آه.
پدربزرگ میرود و رفته است.
ما ماندیم و تنهایی
ما ماندیم و زوزه درندگان
ما ماندیم با بادهای سرد
ما ماندیم با چراغی کمسو
با دلی دردمند
با اجاقی کمفروغ.
پدربزرگ رفت
آن لبخندهای با وقار
آن چشمان عمیق
آن دلِ دریایی
آن صخره ستبر
آن گامها و بازوهای پولادین
آن موهای سپید.
ای پدربزرگ
ای امید من
دلتنگم برای تو!
من به سراغ بیل پدربزرگ رفتم
آن بیل که سینه زمین را میشکافت
آن بیل که دل خاک را زیر و رو میکرد
آن دستان که راستی میافشاند
آن زبان که به راستی گشوده میشد
آن چشمان که به راستی میاندیشید
آن چهرهای که نگران فردای ما بود.
پدربزرگ میآید
تند و تند
میخندد
به سوی من میآید
دستانش را میگشاید
چشمانش میدرخشند.
من برمیخیزم
به احترامش پایافزارم را در میآورم و به سویش میدوم
اما به پدربزرگ نمیرسم.
پدربزرگ گامهای بلند بر میدارد
نیرومند است
آرزوهای بزرگ دارد
مثل من نیست
او پاک است
او راست است
من به او نمیرسم
من او را صدا میزنم
پدربزرگ میخندد
بیلش پر از خاک است
خاکهای میهنم
خاکهایی که بر روی آن، مادران میهنم، فرزندانشان را شیر دادهاند
خاک بیل پدربزرگ پر است از جوانه
پر است از تخمهای بارور
پر است از امید.
آه ای پدربزرگ!
تو آن جوانهها را در قلب که میکاری؟
ای پدربزرگ
آن جوانهها را در قلب من بکار!
من پدربزرگ را صدا میزنم
او دستانش را تکان میدهد
به نزدم میآید
مرا میبوسد
نام نیاکانم را میپرسد که مبادا فراموشم شده باشد.
گفتم ای پدربزرگ،چرا من بتو نرسیدم و تو با «یکگام» به من رسیدی؟
پدربزرگ پشت سرِ مرا نگاه میکند
من بر میگردم
پشت سرم «تو» ایستاده بودی، تو
دختری با روسری سـرخ!
با دستانی سپید
سپیدِ سپید.
پدربزرگ دستان او را میگیرد
دست مرا در دست او میگذارد
از جوانههای خاکهای بیلش مشتی بر میدارد و در دستان ما میریزد.
پدربزرگ میگوید:
“جوانهها از من، آبیاری با شما”
ما دست پدربزرگ را میبوسیم.
پدربزرگ به فرزندان ما اشاره میکند
ما پشت سرمان را نگاه میکنیم
تمام دشت پر از بچه بود
سراسرِ دشت پهناور.
ما با شگفتی به سوی پدربزرگ برگشتیم …
اما پدربزرگ داشت میرفت
بیلش را بر دوشش نهاده بود
سرش به سوی زمین بود
اندیشهاش میدانم نگران ما بود
گامهایش اما بلند بود
بلندِ بلند
مثل همیشه
مثل آرمانهایش.
پدربزرگ رفت به سوی جنگلها
در پشت سپیدارها ناپدید شد
رد گامهایش بر روی زمین مانده بود
از جای گامهای پدربزرگ جوانههایی سر بر کشیده بود، سبزِ سبز!
باور میکنی؟
از جای گامهای پدربزرگ جوانههایی سر بر کشیده بود، سبزِ سبز!
پدربزرگ رفت
رفت در دل جنگلها
در پشت کوهها
ما تنها ماندیم
تو گریه کردی
من پیشانیات را بوسیدم.
جوانهها اما همچنان در دستان ما مانده بود
و دستان ما در دستان یکدیگر
اشکهای تو بر جوانهها میریزد.
من ساکتم
مثل همیشه
در دنیای پُر هیاهوی سکوتم به تو میاندیشم
در دنیای پر صدای سکوتم،
تو سرت را بر سینهام میگذاری و اشک میریزی
اشکها بر جوانهها میچکد
جوانهها رشد میکنند
بالا میآیند
بالا و بالاتر
جوانهها به میان چهره من و تو میرسند
و در میان آنها دو غنچه سـرخ میشکفد
دو غنچه که یکی بزرگتر از دیگریست.
من گلها را میبویم
تو گلها را میبوسی.
از میان گلها اما
شاخهای دیگر شکوفا شد
گلی سپید
سپیدِ سپید
همچو دستان تو.
تو گفتی این ثمره بوسه پدربزرگ بود
من گفتم این ثمره عشق تو بود
عـشـق تـو.
تو گفتی چه تفاوتیست میان عشق من و عشق تو؟
من گفتم عشق من طولانیست و عشق تو عمیق.
ما با گل سپیدِ تازه روییده، به میان بچهها میرویم
گلها زیاد و زیادتر میشوند.
دستهای از گل
آغوشی از گل
خرمنی از گل
بچهها کمکم بخود میآیند
دستانشان را به هم میدهند
حلقه میزنند
با هم میشوند
سرود میخوانند
شادی میکنند
چرخ میزنند
تو به آنها شاخههایی از گل سپید میدهی
هر چه میدهی تمام نمیشود
اما به من گلی سـرخ میدهی
همراه با سیبی سـرخ.
من باز پدربزرگ را فریاد میزنم
میگویم ای پدربزرگ
من نمیدانم کدامست رود «دائیتیا»ی تو
من نمیدانم کدامست رود «اَرِدْوی» تو
من نمیدانم کجاست سرزمین مقدس«ایـرانوِیج» تو.
اما میدانم
همه این گندمزارها
همه این شالیزارها
همه این راهآبهها
اثر بیل توست
اثر نیرومندی و همت توست.
من میدانم همه این کاریزها اثر تیشه توست
من میدانم همه این رودها ارِدْویاند
همگی دائیتیااند
همه این سرزمینها، سرزمین گرامی ایرانوِیجاند.
من میدانم سیمرغ تو کجاست
و هم سیمرغ تو کجاست
و دیو سپید کدامست
من میدانم تو بر روی همین زمین نشسته بودی
روی همین خاک
روی همین صخره.
ای پدربزرگ
من میدانم چشمانداز تو همین دشت بود
از آب همین چشمه نوشیدی
شاخههای همین توت را تکان دادی
اینهمه خشت را تو بر هم نهادی
این درخت را تو آبیاری کردی.
ای پدربزرگ
من میدانم درخت سرسبز ترا که شکست
میدانم کدام سواران بودند
آنان که سواره از کوچههای گرامی روستای تو گذشتند
آنان که کشتزارهای مقدس ترا بیحرمت کردند
کشتزارهایی که در آن دانههای راستی را میافشاندی
کشتزارهای مقدس تو!
ای پدربزرگ
من میدانم که تو خواب نبودی
من میدانم.
ما بیدار خواهیم ماند
همچو تو
ما بذر بیداری خواهیم پاشید.
تو راهنمای ما خواهی بود
جوانههای تو در دست ماست
تو دستان ما را بر هم نهادی.
تو بودی در دل آن آتش
آن آتش نیاکان
آن آتش کهن
که دستان ما را بر هم نهاد.
ای پدربزرگ
ما به آرمان تو وفاداریم
به شاخههای سرسبزی که بر دستانمان رویاندی
ما جوانههای ترا خواهیم رویاند.
ما فرزندانمان را به سرزمین زیباییها
به سرزمین پاکیها خواهیم برد
ما تاریکیها را از سر راه آنان بر خواهیم داشت
ما بر راه آنان «نور» خواهیم افشاند
ای پدربزرگ
نـور!
۴
مهربان من!
ای ارمغان پدربزرگ
ای آناهید ایران
دیرگاهیست انتظار بردمیدن تو
مدتهاست چشمبراهی گامهای تو بر راهی سپید
تو بودی گمشده من
تو بودی بارها و بارها میهمان رؤیاهای دور و دراز من
مسافر خوابها و خاطرههای من
تو بودی همدم گفتگوهای راههای دورِ سفر
تو بودی همواره در کنار من و در کنار هم.
در راه سفر تو برایم نغمههای امید میخواندی
بر شانهام میخوابیدی
برایم از روزهای خوب آینده گفتگو میکردی
و از هزاران فرزند!
از هزاران فرزندِ سربلند، چو سروِناز شیراز سخن میراندی.
در سر بالایی غار شاپور من دستان ترا میگرفتم
و در خستگیهاو رنجیدگیهای شهرِ پرهیاهو، تو برایم سرود میخواندی
شادم میکردی
امیدم میدادی
و بر راهمان گلهای تازه شکفته اسفندماهی را میافشاندی.
ای یار نازنین!
ای همراه راههای سخت آینده
سالها بود که تو در رؤیاهای من
در زیر شبهای پر ستاره آسمان ایران
در سفرهای تنهاییام
در «شبهای شیراز»
در کنار مهتاب تختجمشید
در زیر دخمههای سر به آسمان کشیده نقشرستم و «دایهودختر»
بر فراز چارتاقی باشکوه شیراز
و آن دورنمای شگفتِ شهر نیاکان من
و در کنار بنای خاموش و خفته در تاریخِ پاسارگاد
و در کوچهپسکوچههای شیراز
کوچههایی که عشق را در آنها گم کرده بودم
و در سایبان« سیبویه»، آن معمار ایرانی زبان تازی
و در پناه سیاهچادرهای عشایر مهربانِ کرانههای «قرهآغاج»
و در همه پهنه پارس
آن گستره رؤیایی من؛
برایم از ستارهها حرف میزدی
و ستارههای زرین را یکییکی پیدا میکردی و نشانم میدادی
ستارههای زرین دوستداشته مرا
ستارههای زرتشت را.
من میگفتم که راهیست بسیار
راهیست پر از خستگی
تو میگفتی بر راهمان گل مینشانی
گل خواهی افشاند.
میگفتی در طول راه
سرود خواهی خواند
عشق خواهی ورزید.
میگفتی که باید به فرزندانمان بازگردیم
برای آنان سوغاتیهای نیاکان را ارمغان ببریم
برای دخترها، پارچههای گلدوزی با رنگهای سرخ و آبی
برای پسرها، تیشه پدربزرگ
و بیلی پر از خاک
پر از نیرو
پر از زندگی.
و برای همراهان آیندهامان سه شاخه گل
دو شاخه گل سرخ
و یک شاخه گل سپید
سپیدِ سپید.
فرشته من!
تویی یاری رسانِ مردمی مهربان
تویی دور دارنده غصه و غم
تویی امید ایران
تویی ماهِ من!
دردهایت را بر پشتم بگذار
تو را نباید خستگی
تو را نباید خمیدگی
تویی خستگی ناپذیر
تویی مقاوم و پر شور
تویی بلند بالا.
ای غمخوار ما!
دردهایت را بر پشتم بگذار
من پشتم را کولهبار خستگیهای تو خواهم کرد.
تو را از هیچ چیز نباید خستگی
تو خستگی ناپذیری
مصمم باش
پر توان باش
پر نیرو باش
پر نور باش
پر امید باش.
ای یار همراه و همسفر من
مونس تنهاییهای من
ای امید میهن!
ما کورهای داغ و تفتیده از امیدیم
از عشقیم
از آتشیم
همه را نثار تو میکنیم
نثار دستان خواهنده تو
نثار چشمهای عمیق تو
نثار آرزوها و آرمانهای بلند تو.
ما محتاج نور و مهربانی تو هستیم
در جهانی بس بیفروغ از مهربانی
در شهری بس اندک، سوسوی نورها
در قلبهایی بس نایاب، گوهرهای راستی.
ای ماهی نرم و نازک جویبارهای وطن من!
ای ستاره سپید ایران
منم آن خواهنده نورهایی که تو به ارمغان میآوری
بیدریغ نثارم کن
همه پرتوها را بر من ببخش
بر دستان خواهنده من
همه مهربانیها را بیدریغ بر دامانم بریز
بر قلب جستجوگرم روان کن.
منم خواهنده نور و مهربانی تو
تویی خواهنده عشق و امید من.
من با تو هستم
تو با من هستی
فرزندان ما چشم براه ما هستند
فرزندان تو به تو امید بستهاند
ما آورنده پیامی از گذشتهها هستیم
پیامی از پدربزرگ.
روان و فروهر نیاکان نگران ماست
من باور دارم
تو باور داری
ای امیدگاه چشمان منتظر من!
ای درخت پر بار!
ای فرزند جنگلها
ای فرزند باران
تویی بر خواسته از جنگلهای بلند
جنگلهای سر بر کشیده
بر خواسته از دل سرسبزیها
بر خواسته از آغوش آبها.
ای همراه راههای پرشکوه
تویی نزدیک به دریا
به امواج خروشان
به امواج نغمهخوان.
تو خود درختی
تو جنگلی
تو آبی
رودی
جویبارهای سرود خوانی
پرستوی مهاجری
دریای خروشانی
آبشارهای فرو ریزندهای.
همه در توست
همه در تو
ای امید وطن من
آناهید ایران!
بیفشان بارانهای حاصلخیزت را بر سرزمین تشنه من
نغمه بخوان بر سرزمین من
بر سرزمین چشمبراه من
امواج خروشانت را بر صخرههای سخت بکوب!
در هم بشکن
راه باز کن
بر دشتهای خشک فرو بار
بیا!
بیا به آغوش خواستارانت.
غمگین مشو
نا امید مشو
خسته مشو
شاد باش
پر امید باش
خستگی ناپذیر باش.
تویی امید ما
تویی شادی ما
از لبخندهای توست امید زندگی
از شررهای چشمان توست روشنایی راههای آینده.
بیا ای فرزند ایران
بیا ای ستاره آبها
ای همپیمان من
بیـا!
۵
ای تنهای من!
تمام لحظههای ما در آرامگاه کوچک و خلوت روزبِهان؛ به اندیشهها و سخنهایی سپری شد که از قلب مهربان و تنهای تو برخواسته بود. سخنهایی که الهامبخش آن، گفتاری کوتاه از روزبهان بود. رازِ دلی که بر سردر آن سرای خواستاران تنهایی نگاشته شده بود: “ای ترا با هر دلی رازی دگر”.
و گفتههای تو در آن سرای خلوت، صمیمی بود و ساده. به سادگی قلب مهربان تو. دردهای تنهایی، که برای دل خودت و برای خدای مهربان خودت سروده بودی و اینک اینچنین سخاوتمندانه، همانند سپندارمذ، آنها را نثار من کردی و مرا با خود به دنیای زیبای پاک و بیریای خود فرو بردی.
ای شادیبخش!
تو آنگونه که آرزو میکردی به خوشبختی راستین دست مییابی
تو انبوه مردمانی را به خوشبختی واقعی میرسانی
تو شادی و آرامی را به مردمان هدیه خواهی کرد.
تو پرواز میکنی
بالا خواهی رفت
بالا و بالاتر.
از گریه گفتی
گریهای بیامان و پایان ناپذیر
و من میدانم گریههای توست آورنده شادمانی و خوشبختی
اشکهای توست زلالتر از همه آبها
اشکهای توست پاکتر از همه چشمهها
آن اشکهاست آورنده روشنایی
شکوفا کننده گلهای زیبای قلبها.
آن اشکها آورنده بهترینهاست:
آورنده مهربانی
مهربانی بر جهانی بس نامهربان
برای جهانی بس دور رفته از آیینهای مردمی.
ای کاش!
زانوانم شایستگی گریههای ترا داشت
ای کاش، سینهام پذیرای اشکهای پاک تو میشد
ای کاش، بذرهای مهربانی را در قلب من هم شکوفا میکرد.
در کنار روزبهان از دلِ شکستهات گفتی.
ای نازنین!
دلِ شکستهات را باز خواهیم ساخت
با تمام توان
همچو فرمانی مقدس.
دلِ شکسته تو
دلِ شکسته همه است
دانههای مهربانیای که از تو فرا دست آوردهام را بر قلبت خواهم افشاند
نوازشش خواهم کرد
امیدش خواهم داد
بوسهاش خواهم زد
بذر زیباترین گلهای دشت پاسارگاد را نثارش خواهم کرد
زیباترین نگارههای سفالِ «تل باکون» را نشانش خواهم داد
به زیباترین سرزمینهای ایرانی خواهمش برد
به شنیدن آوای دلانگیز آبها در «تکیه مشرقی» میهمانش خواهم کرد
با سیاهچادر باصفای ایل قشقایی و بختیاری آشنایش خواهم ساخت
بنفشههای «قلعه دختر» را بر گیسوانش خواهم نشاند
زیباترین قصههای ایرانی را برایش بر خواهم خواند.
بر فراز کوههای سر بر کشیده «دربند پارس» فریاد خواهم زد:
رنجنامه دلاوران ایران زمین را
«آریوبرزن» را.
بر فراز ستیغ «مهر» با بلندترین آوازها بر خواهم خواند:
سرود مقدس آرش را
«آرش کمانگیر» را
و «آرش» ترا.
به درون دخمه داریوش خواهمش برد
به آن باشکوهترین جایگاه برای آرامش ابدی.
برایش خواهم آورد، رنگهای فیروزهای و لاجوردی «خدایخانه» را
رنگهای ملی ایرانیان را.
نشانش خواهم داد، ایزدخواست و تنگچوگان و تنگآب را
نشانش خواهم داد آن دخمه سر به آسمان کشیده «دایهودختر» را
نشانش خواهم داد، پارچههای رنگارنگ بازار وکیل را
و گبهها و گلیمها و جاجیمهای هزار رنگ فیروزآباد را
آن نشانههای رنگارنگی اندیشه زیبای دختران ایران را
و لبخندهای پر نشاطتت را بیشتر و بیشتر خواهم کرد.
مرهم قلب شکستهات خواهم شد
قلب شکستهای که روزی مرهم هزاران قلب شکسته خواهد شد.
ای جستجوگر گمگشتهها!
گمان میکنی ندانستم که در همه سفرها به دنبالگمشدهای بودی؟
گمان میکنی ندیدم چگونه چشمهایت شعله آتش و فروغ بود؛
آنگاه که گیاه مقدس «هـوم» را نشانت دادم؟
تو گمان میکنی آن لحظه من فروغ بیکران را در چشمان تو ندیدم؟
گمان میکنی ندیدم چگونه شیفته ماهیهای چشمه سعدی شده بودی؟
گمان میکنی التهاب ترا بر بالای کوه نقشرستم متوجه نشدم؟
گمان میکنی نشنیدم راز و نیاز آرام ترا در اعماق غار شاپور؟
در آن تاریکی مطلق و در آن تنها آوای دلنشین؟
آوای چکیدن قطرههای آب
قطرههای تو!
گمان میکنی متوجه نشدمکه با چه التهابی به پیمان همازوری شتافتی؟
آیا میدانی که دستان من به گرمی چشمهای درخشان تو شد؟
آیا میدانی که وجودم پر شد از شور و اشتیاق و امیدیکه دهش تو بود؟
امیدی که تو ای آناهید ایران
تو ای یاری رسان
ای فرشته ایران
بر دستان من افشاندی
و بر قلب من رویاندی.
نازنین!
وجودت پر باد از آتش شور و نشاط
خانهات پر باد از آرامی و روشنایی
زندگیات لبریز باد از سرسبزی
از گلهای زیبای صحرایی.
چشمانت آکنده باد از فروغ اهورا
دستانت پر باد از آبهای زلال و پاکی که من از کف تو نوشیدم.
تویی که برای ما نماد آبهای روانی
تویی آبشارهای خروشنده و فرو ریزنده
تویی زلالی جویبارها
تویی نغمه باران بر زمین سرسبز
تویی ابر بهاره
تویی چمنزارهای روینده
تویی پرنده نغمهخوان
تویی آناهید ایران.
تویی آورنده روشنایی سپید برای من
منم آورنده سیبی سرخ برای تو.
۶
پروانه رنگارنگ من!
به پایان آمد گاهِ پیله تنیدنها
گاهِ گوشه نشستنها
به پایان آمد رویش تازهبرگهای توت
و تنیدن ابریشمهای سپید.
اینک گاهِ تنیدن نیست
گاه تابیدن است
گاه ریسیدن و بافتن ابریشمهاست
گاه پوشاندن آنهاست به فرزندان.
از پیلهها باید سر برون کرد
بالهای رنگینِ تازه روییده را باید بر افراشت
بالهای رنگارنگ را باید بر پهنه آسمان ایران بر گشود
گلها را باید جستجو کرد و عشقورزی را.
پروانه سبکبال من!
در جستجوی آب از کویرهای خشک نگریز
از دریاهای شور بگریز.
چه بسیار پروانههایی که در کنار دریاهایی پر از آب تشنه ماندند
و چه بسیار که در اعماق کویرهای خشک قطرهای آب زلال یافتند.
فرشته من!
بیا قطرهای کوچک باشیم
اما زلال!
برخیز مهربان!
برخیز به دیدارِ گلهای صحرایی
به سوی دشت ارژن
به کرانههای کوار
به دامنههای کوهمره
به بلندیهای فراشبند
به آبهای مهارلو و فامور.
برخیز ای همراه پر احساس من
نوروز نزدیک است
قمریها باز به پشت پنجره ما آمدهاند
گلها شکوفا شدهاند
شقایقها گلهای سرخ خود را بر پهندشت وطن میپراکنند
میهنمان باز هم لالهزار خواهد شد
لالهها در زیر پرتوهایخورشید ایران چه درخشانو باشکوه خواهندشد.
نازنین من!
برخیز
پرندگانِ نغمهخوان بزودی کوچ میکنند
پرستوهای مهاجر بزودی به سوی شمال خواهند رفت
از بالای سر ما خواهند گذشت
دُرناها خواهند گذشت
مبادا آنها را نبینی.
برخیز!
میخواهیم به کوهها و دشتهای وطن برویم
میخواهم همه گلهای صحرایی «راه شیراز» را نشانت دهم.
آن گلهای صحرایی که «کورش» را در آغوش گرفتهاند
آن بنای همچنان پایدار
همچنان سربلند
آن نشانه دانش ایرانی
آن غرور ایرانی
آن سر به آسمان کشیدهای با گلهایی رنگارنگ بر گرداگرد آن.
گلهای صحرایی میهن ما آزادند
آزادِ آزاد!
گلهای صحرایی میهن ما تن به اسارت نمیدهند
شکوفا میشوند برای آنان که راه سفر و کوه را بر خود هموار کنند
شکوفا میشوند برای آنان که خواهند رفت به دیدار گلها
گلهایی کوچک و باز هم کوچکتر.
گلهایی که داروی دردهایند
و درمان «زخمها».
برخیز ای جستجوگر داروها
بهار نزدیک است
نوروز میآید
پرندهها میخوانند.
میخواهم ترا به دیدار گلهای صحرایی ببرم
میخواهم آن گلهای کوچک را با هم ببوییم و با هم ببینیم.
من و تو به بوی آنها نیاز خواهیم داشت
روان بیکران تو به بوی آن گلها نیاز دارد
به بوی گلهای وحشی میهنت نیاز دارد.
آنان که تن به پرورش باغبانها ندادهاند
آنان که آبیاری نشدهاند
رنگآمیزی نشدهاند
خود را برای خوشایند این و آن آرایش ندادهاند.
آنان که آزادِ آزادند.
برخیز میخواهیم برویم به دیدار گلها
در پایان فصل کُنار و سِدر و زالزالکهای وحشی
در کنار چشمهسارهای خروشان و نغمهخوان وطن
در زیر آسمان ایران!
خوشا آسمان ایران
آسمان پر ستاره ایران
آن در بر دارنده پیکر فروغافشان تو.
خوشا ابرهای پر شکوه پاسارگاد
آن آورنده بارانهای نغمهخوان بر زمین تشنه
زمینِ منتظر باران
و زمین منتظر دانههای حاصلخیز.
خوشا بارانی که بر چشمه رکنآبادِ محبوب تو میچکید
خوشا بارانی که بر دشت مرغاب و جنگلهای سپیدان میبارید
و میبارید بر حوضِ جشن آبریزانِ آن دو کودکِ باغ حافظ
آن دو کودک، با جامههای آبی و سرخ!
خوشا قصههای گرم بیبی فاطمه
در آن شبهای سرد و پر برف.
خوشا تنورِ گرم و نانِ داغ و بخارِ چای و عطرِ مهربانی
خوشا بوی اسپند و کوزههای آب و صندوقچه بیپایان خاطرات
خوشا چارقد سپیدِ نازنینش
خوشا دنیای دلنشین و دوستداشتنی قصههای او
پریان و پهلوانان و پسران دلداده و اسبان سپید و سواران سرافراز.
آه ای بیبی فاطمه!
تو کجایی؟
قصههای تو کجاست؟
ترانههای تو کجاست؟
ای خانهات امیدگاه ما
خانه گرم تو کجاست؟
۷
با تو هستم ای ترنم چشمههای زلال سرزمین من!
ای آبشار توفنده من
ماهی نرم و نازک جویبارهای وطن من
ستاره درخشان
ای آورنده آبها
ای یار مهربان.
هر کجا که تو بودی، چشمهای زلال در آنجا بود
در آرامگاه خواجو
در جوار پیر خِرد ورزی
در بیشاپور
در فیروزآباد
در «کورنگون»
در سراب بهرام
در غار شاپور
در «عکسرستم» داراب
در «شادکام» اقلید
در گردنههای فراشبند
در پای سنگنگارههای «برمدلک»
در قلب تو، در چشمهای عمیق تو!
رفتن به کورنگون همراه بود با بارش زیبای باران
بارانی که آنرا در وجود تو میدیدم
و نقش قطرههای آنرا در چشمان تو جستجو میکردم.
آنگاه که ماه شب چارده از دل ابرهای بارانآور رخ نمود
من در آن ابرهای باران آور
و هم در سیمای آن ماهِ شب چارده
چهره ترا میدیدم.
تویی که آورنده بارانها و ماهتابها خواهی شد
آورنده باران و مهتاب به این سرزمین تشنه
سرزمینِ تشنه آب و تشنه نور!
آه ای نازنین من!
فکر میکنی فراموش میکنم که چگونه جستجوگر چشمهای بودی؟
در جستجوی چشمهای پر از ماهی؟
با چه شوری بر لب آب نشسته بودی
و در اعماق تاریکیها
آری در «اعماق تاریکیها»
بدنبال ماهیهای کوچک و نرم و نازک آن کاریز کهنسال میگشتی؟
و اندام نرم و نازک آنانرا مینگریستی؟
ماهیهایی به نرمی و نازکی اندیشه تو.
فکر میکنی فراموش میکنم آن چشمان جستجوگر را؟
آن چشمان درخشان و پر شور را؟
آنگاه که تو به ماهیها مینگریستی
من به آن نیای بزرگوارمان
به پدربزرگ مصمم و پر توان میاندیشیدم
آن سازنده کاریزها در دل زمین
در دل سنگها
در دل تاریکیها
آری آن روان کننده آبها
«در دل تاریکیها».
رنج او بود که آب و ماهی و روشنایی ارمغان امروز ماست
تماشاگه امروز ما، محصول رنج اوست
محصول عشق اوست.
رنج و عشق پدربزرگ
عشق به فرزندان و عشق به میهنش.
ای درخشان!
من مقنی قنات تو خواهم شد
کاریزی را در قلب تو خواهم کَند
کاریزی به سوی آبهای زلال و پاک قلب تو
ماهیهای نرم و نازک قلبت را نشانت خواهم داد.
تو ماهیها را نگاه کن
کندن کاریزها را به من بسپار!
عشق تو برای دیدن ماهیها
تسکین دهنده خستگیهاست.
آه، حفاری قلب تو چه سخت است!
قلب کوچک تو.
زود میرنجی
دلت میگیرد
غصه میخوری
گریه میکنی
به تنهاییات پناه میبری.
اما میدانم
قلب تو بزرگ هم هست
همه آن غصهها را در دریای قلبت غرق میکنی
همه سنگلاخها را فرسایش میدهی
همه ناگواریها
همه رنجها را تحمل میکنی
رنج همه را تحمل میکنی و همچنان دوستشان داری
چون قلب تو بزرگ است
چون تو بزرگی.
همه آبهای شیراز را نشانت خواهم داد
آبشار «مارگون» و همه آبشارها را
چشمه «جوشک» و همه چشمهها را
برکه کاخ فیروزآباد و همه رودها و برکهها را
دریاچه پریشان و همه دریاچهها را
همه کاریزها را
و جویبارهای کوچک کوهساران و «تنگبوّان» را
تا ببینی تو نیز زندگیبخش سرزمینهای ایرانی خواهی شد
شادیبخش همه سرزمینها.
امید سرزمینها
لبخند کودکان
غرور جوانان
وقار دختران
مهربانی مادران
پایداری پدران
و آرزوهای پدربزرگان.
آری تو دختر ایران هستی
تو مادر ایران خواهی شد.
من در دل تاریکیها
به عشق رسیدن تو به ماهیها کلنگ خواهم زد.
من در دل تاریکیها تنها نیستم
چشمان درخشان تو همراه من هستند.
من باز هم، باز هم
برای تو «شمع» خواهم آورد
مانند آن شب فرخنده در غار شیراز
شمع را در دل آب خواهم کاشت
من آذر آبِ تو خواهم شد
ای نازنین!
ما دستان هم را خواهیم گرفت
تاریکیها را در خواهیم نوردید
بر تاریکیها نور خواهیم پاشید
راهها را گم نخواهیم کرد
به صدای موهومی راهمان را ترک نخواهیم کرد
از بانگ درندگان نخواهیم ترسید.
سنگهای جلوی پا را پله خواهیم کرد، پلهای برای بالا رفتن.
از تاریکی نخواهیم هراسید
شمعها را روشن خواهیم کرد
شمع خواهیم شد، آب خواهیم شد
بانگ قطرههای آب را خواهیم شنید
چشمههای گوارا را خواهیم نوشید
از دستان یکدیگر خواهیم نوشید.
بیش از تماشای یکدیگر
به هدف مشترک درخشانمان مینگریم.
از رودهای خروشان خواهیم گذشت
قلههای سرکش را در خواهیم نوردید
بالا خواهیم رفت، بالا و بالاتر.
تو دختری خواهی شد
که خانهات تکیه به صخرههای سخت و تناور دارد.
خانهای گرم و پر امید
خانهای با درخت سروِ ناز شیراز
سرو نازی که بلندترین و زیباترین آن در جهان، اینجاست
در شیراز!
مهربان!
فروهر پدربزرگ به تو نزدیک است
نزدیکتر از آنچه میاندیشی
آنقدر نزدیک که صدای قلب او را میشنوی
احساسش را میفهمی
گرمای وجودش را حس میکنی
دستان بزرگش را لمس میکنی
چشمان نگرانش را مینگری
با او سخن میگویی
سرت را بر سینهاش میگذاری
نوازش ملایم و صدای آرام نفسهایش را میشنوی
خستگیها و بیخوابیهایش را میفهمی
امید را در چشمانش میخوانی
و دیگر چه بگویم؟
ای آناهید ایران
امید ما
ای فرشته بلند پرواز ایران.
منم آن رخنهگر تنهایی تو
منم آن رخنه کننده به صندوقچه کوچک قلب تو.
آنجا که پر است از آبهای بخشنده سرسبزی به ایران
آنجا که پر است از عشق و مهربانی
آنجا که پر است از نور
از امید
از توانایی.
ای آرزومند روشناییها
به آرمانت عشق بورز.
تویی آورنده روزهای خوب
تویی نجاتگر فرزندان
تویی درمانگر دردهای کهنه آنان
تویی امید ایران
تویی ماه من!
تو باران پاکی
تو آب زلالی
تو عشقورزِ برف و بارانی
چون ستاره آبهای روانی
چون پاکی
چون شبنمی
چون فرشته منی!
۸
میستایم «آیین کهن» را
آن پیوندگرِ پیمان من و تو را
آن پیمان نیرومند و بیمانند من و تو را.
میستایم آیین نیاکان را
میستایم پیمان پیشینیان را
پیمان زال و رودابه را
پیمان بیژن و منیژه را
پیمان رستم و تهمینه را
پیمان همه نیاکانِ آموزنده من و تو را.
میستایم آن اندیشه پاک نیاکان را
آن اندیشه پاکی که در دل توست
آن فروغ پرشکوهی که پرتویست از سرای پر فروغ اهورا.
میستایم آن گفتار پاک پدران و مادران را
آن گفتار پاکی که بر زبان توست
آن گفتارها و سرودهایی که نغمهایست از سرای پر سرود اهورا
از سرای سرود
از سرای نور
از سرای سپند.
میستایم کوهها را
کوههایی که تکیهگاه من و تو بودند
کوههایی که آرامشگاه من و تو هستند
کوههایی که سرودهای ما در درههای پر غرور آن میپیچد
کوههایی که پژواکگرِ آواز و راز و نیاز ما هستند.
آواز من و تو
آواز عشق ما.
کوههایی که نظارهگر شرر چشمان توست
کوههایی که التهاب قلب من و آرامش چشم تو را به نظاره نشستهاند
کوههایی سر بر ابرها بر کشیده
کوههایی در بر دارنده بوتههای «هوم».
میستایم باد را
بادهایی که نوازشگر گیسوان نرم و مواج تو هستند
بادهایی که گیسوان ترا به اهتزاز در میآورد.
میستایم آن بادِ در بر دارنده بوی گیسوان ترا
آن باد نوازشگر چهره پر امید تو
آن باد در بر دارنده دانههای مهربانی تو.
میستایم خورشید را
خورشیدی که گرمابخش دستان پر امید توست
گرمابخش دستان پیمان بسته تو.
خورشیدی که روشناییبخشِ چشمان درخشان توست
خورشیدی که نظارهگر شیداییهای من و توست.
میستایم آبهای چشمهساران را
آبهای جویباران را
آبهای زلال کوهساران را.
میستایم آبهایی را که پاکند، چون تو
که خواستار زلالیاند، چون من.
آبهایی که تو نماد آنهایی
آبهایی که تو روان آنهایی
تو فرشته آنهایی
تو نغمهخوان آنهایی
تو!
تو ای دختر جنگلها
ای آناهید ایران
ای مروارید آسمان
ای ستاره من!
میستایم گلهای وحشی کوهستان را
آنها که به سرخی روسری تو هستند
آنها که به سرخی عشق تو هستند.
آن گلهای سرخی که تو را به تماشای آنها خواهم برد
آن گلهای سرخی که آنها را با هم خواهیم بویید
با هم
من و تو.
نازنین
نگاه کن سوسوی چراغهای شیراز را
از فراز کوههای سربلند «بمو».
بیندیش به گلهای سرخ سنگاب باغ نظرِ کریمخانی
آن گلهای سرخابی در بر دارنده سنگاب نیاکان.
بیندیش به پنجره شاهچراغ
تک پنجرهای باز در میان انبوهی از پنجرههای بسته.
آری پنجرهای باز است
پنجرهها باز خواهند شد
بازِ باز!
بیندیش به درکوبهها
به آنهمه درکوبههای نگارینِ شیراز.
دقالباب کن!
بکوب درکوبهها را
درها باز میشوند
باید باز شوند
درها باز میشوند و باز میمانند.
نگاه کن کودکان شیراز را
آنانند نغمه پرندگان خوشخوان زندگی
آنانند فروغ و گرمای فردا
آنانند امید ما
آنانند فرزندان تو
فرزندانی پر از شور و نشاط
پر از امید
پر از نیرو
پر از توانایی
پر از عشق
عشق!
عشق فرزندان تو.
تویی نشسته بر کوهساران آنان
بر کوهستانهایی سخت و ستبر
بر کوهستانهایی مقاوم با گلهایی پر شور
تکیه بر صخرهای سخت
تویی در زیر آسمان پهناور ایران.
ای مهربان!
ای شادیبخش
ای چشمان تابنده و پر فروغ
ای لبهای پر امید
پر لبخند
پر حرارت
ای دستهای گرم
ای قلب تپنده
ای دل پر احساس
ای گیسوان مواج در باد
ای گونههای سرخ و شاداب
فرزندانت در راهند
آغوشت را بگشا!
آنان را بر قلبت بپذیر
به آنان ارمغان ده:
اخگری از آتش
پرتوی از نور
از روشنایی.
آرامش را به آنان هدیه کن
امید و نور را به دامانشان بریز
سایهات را بر قلبشان افکن.
بگذار گیسوانت بر شانههایشان بپراکند
بگذار عطر تو بر وجودشان بر دمیده شود.
ای پر فروغ!
آنانند خواهنده نور و فروغی که تو میافشانی
آنانند خواستار اندیشههای روشنیبخش تو
آنانند همراه روزهای آینده تو
منم همراه تو
تویی همراه من.
کودکان تواَند پذیرای بذرهای مهربانی تو
منم مرمتگر دلِ شکسته تو
منم کاوشگر قلب تو
حفار گرانبهاترین دفینه عالم
دفینه قلب تو!
آری آن جوانانِ فردا مرهم دلِ شکسته تو خواهند شد
نوازشگر شانههای خسته تو
آغوشِ بازی برای گریههای تو
برای اشکهای زندگیبخش تو
اشکهایی که التیام هزاران چشم گریان خواهند شد
گریههایی که شادیبخش هزاران غمزده خواهند شد.
آری آنانند با سینهای که پذیرای اشکهای پاک تو هستند
با زانوانی در خورِ گونههای نمناک تو
تو
امید من
امید میهن
آناهید ایران
عشق من.
منم آن دارنده دانههای مهربانی که از دستان تو گرفتهام
از دستان همیشه بخشنده تو
از دستان این پشتیبان جوانان وطن
از دستان این غمخوار کودکان میهن.
نازنین من!
ای غمخوار همه
کیست غمخوار تو؟
کیست نگرنده اشکهای پاک تو؟
کیست بیننده این چشمان نگران؟
این چشمانِ خواهنده خوشبختی فرزندان ایران
کیست بیننده این اقیانوس مواج و بیکران قلب تو؟
ای پاک
به نزد ما بیا!
به نزد قلب ما.
ارمغانمان کن عشق را
عشقی که زاده آن «آرش» نیست
«آرشها»ست.
دستانمان را رها مکن
امیدمان بده
عشق نثارمان کن.
ببار بر قلبهای منتظرمان
ببار بر خاک وطن
ببار ای امید ما
ای ابر پر باران من!
۹
و اینک تختجمشید
ستونهایی چه بر افراشته
چه پر غرور!
چه سرافراز
چه سربلند.
مردانی چه با وقار
چه آزرمگین
چه نجیب
چه مهربان.
دستانی چه گرم
چه متحد
دستانی پر از گل
گلهای دشت مرودشت
دشت پاسارگاد
گلهای کرانههای سیوند و کُر
گلهای ایران
غنچههای میهن
غنچههایی همانند جوانههای پدربزرگ
آماده روییدن
آماده گردهافشانی
غنچههایی در قلبهای همه «ما».
و اکنون تختجمشید
چهرههایی مصمم!
چشمهایی بزرگ
درخشان.
بازوانی پر توان
پر نیرو.
گامهایی استوار
محکم
پا بر جا.
جامههایی محجوبانه.
لبخندهایی کوچک
متین
آرامشبخش
امید دهنده.
گیسوانی انبوه.
شیرانی پر غرور!
هراسانگیز
هراسی در دل بدخواهان
چه شیرانی
شیران ایران!
و اینجا تختجمشید
شاهین و خورشید در پرواز
نشان ایرانزمین، همیشه در پرواز
با بالهای گشوده
با حلقه پیمان
با گوی مهر
با دستان گشوده
با شاهین ایران
با «پدربزرگ»
پدربزرگ ما
ای پدربزرگ
ای امید من!
۱۰
در نقشرستم
در آن جایگاه مقدس نیاکان
من باز به اعداد و ارقام و زاویهها میاندیشیدم
و به تقویم آفتابی نقشرستم
به آن دقیقترین تقویم آفتابی تاریخ بشری
به آن دستساخته پدربزرگ
آن یادمان دانش ایرانی.
اما تو همچنان به عشق میاندیشیدی.
به مردانی که کوه را تراشیده بودند
به مردانی که در دل کوه خورشید را نشانده بودند
به مردانی که کتیبههایی در دل کوه نگاشته بودند
برای امروز من و تو
برای فردای فرزندان تو.
کتیبههایی سراسر از راستی
از صلح
از عدالت
از شادی
کتیبههایی بر گرفته از روح ایرانی
روح جستجوگرِ شادی و آرامی.
من در دنیای نجوم بودم و ریاضیات
و تو به گلهای کوچک زیر پایمان مینگریستی
تو به مردان سنگتراشی میاندیشیدی بر بالای دخمهها
مردانی که سختی کوه برایشان چون موم بود
مردانی که همتشان سختتر از کوه بود
سختتر از سنگ
سختتر از خارای الوند
بلندتر از بالای البرز
پهناورتر از کوهساران پامیر، بام ایران.
تو به آنان میاندیشیدی
صدای تیشههای آنان را میشنیدی
پارههای فرو ریخته سنگها را میدیدی
«پارههای فرو ریخته سنگها را».
آه چه آرزو داشتی تا با ما به درون دخمهها در آیی
در آن با شکوهترین جایگاه برای آرامش ابدی
در آن سکوت و تاریکی
در آن دل زمین
در آن آغوش گرم سپندارمذ
آه کجا بهتر از آن برای آرامش ابدی؟
۱۱
یاد باد روزهای خوشی که در شیراز سپری شد.
یاد باد گلدانهای پر از سرسبزی سعدی
و شمعدانیهایی پر از شبنم
و تندیس سنگی و پر شکوه و با وقار و تنهای او
بازمانده دستان هنرمندی بزرگ و قدر ناشناخته
یاد باد بوی بهارنارنج در باغ گلشن و نارنجستان و جهاننما و دلگشا
و بازیگوشیهای کودکان شیراز
جوانان پر امید فردا.
یاد باد بازار هزار رنگ وکیل و بازار مسگرها
گبهها و خورجینها و خاتمها و منبتها و نگینها و دَلوْها و کاکها.
یاد باد بوی خوش عرق کاسنی و بیدمشک وآویشن و بومادران
بوی خوش رازیانه و بابونه و نعنا و خارشتر و شاهتره.
یاد باد خواجو
آن شیدای خفته بر دروازه شیراز
خفته بر دامنه کوهی بلند و استوار.
یاد باد چشمانداز شبانه شهر رؤیایی ما
از فراز گهواره دید.
یاد باد ترانههای شیراز
کوچهها و مردمانش
و شراب سرخِ خُمخانه شیراز.
یاد باد آن گلستان بزرگ باغ ارم
آن زیباترین و بلندترین سروِناز جهان
سروناز ایران!
یاد باد آن نیایش بامدادی در تلباکون
نیایشی به آرمان نیاکان.
یاد باد آن بوتههای بزرگ اسپند
که به یاد چهره دوستداشتنی مادربزرگ
با آتشی مقدس نثار کلبههای کهن نیاکان کردیم
و بوی خوشش سراسر تلباکون را درنوردید.
و یاد باد همه روزهای خوشی که با تو در شیراز سپری شد
با تو و با عشق به پدربزرگ و مادربزرگ.
اکنون تو میپرسی چرا از حافظ هیچ نگفتی؟
و من میگویم:
ای نازنین!
مگر جز از حافظ، هیچ گفتم؟
مگر جز از عشق، هیچ گفتم؟
هر چه گفتم از حافظ بود
و از عشق!
. . . ؟
رضا مرادی غیاث آبادی
برگرفته از کتاب راه شیراز از همین نگارنده (چاپ ۱۳۸۳)
