Skip to content
 

راه شیراز

برگرفته از کتاب راه شیراز از همین نگارنده (چاپ 1383)

«راه شیراز» یک چکامه ادبی و شاعرانه نیست. نه نثر است و نه نظم. خود نیز نمی‌دانم چیست. سخن دل است، دلی که همواره و در سراسر تاریخ وادارش کرده‌اند تا یا همانند دیگران بیندیشد و یا احساساتش را چنان در پشت هزاران پرده مه‌آلود پنهان سازد تا دوستان و کسانی که باید، آنرا ببینند و کسانی که نباید، آنرا نبینند و نفهمند. راه شیراز، سخنی است به یاد روزگاران سپری شده و به آرمان روزهای خوب آینده.

به آناهید ایران: فرشته آب‌ها، پاكی‌ها، روشنایی‌ها و ترانه‌ها

پدربزرگ، شیراز را شهر فرخنده نیاكان می‌دانست و از كودكی عشق شیراز را در دل ما می‌كاشت؛ عشق شهری كه هرگز آنرا ندیده بودیم.
سخن‌های پدربزرگ گرم بود؛ گرم و پر احساس. نمی‌دانی وقتی پدربزرگ از باغ‌ها و كوچه‌ پس‌كوچه‌های آكنده از بوی خوش كاهگِل و عطر بهارنارنج شیراز سخن می‌گفت؛ چگونه چشمانش می‌درخشید و چگونه بوی نارنج‌ها را همچنان در فضا جستجو می‌كرد.
نمی‌دانی آنگاه كه پدربزرگ از عـشـق می‌گفت؛ چگونه لبانش می‌لرزید و چگونه جوانی و عشق را همچنان در چهره‌اش می‌دیدی و درخشش اشك را در پشت پلك‌هایش احساس می‌كردی.
آه ای پدربزرگ، دلتنگم برای تو!

شیراز برای پدربزرگ و برای ما همیشه شهر نیاكان بود.
و «راهِ شیراز»، راه نیاكان
و كوچه‌های شیراز، جای گام‌های پر توان پدران
و دشت‌ها و گل‌های صحرایی شیراز، تماشاگه با شكوه مادران
و ارگ شیراز با وجود «برج خمیده‌اش»، همچنان نماد سربلندی آنان.
برج‌ها و باروهایی كه همچنان سرافرازنه گام‌های جستجوگر و مشتاق ما را در انتظارند؛ انتظاری كه پس از دورگاهی به پایان می‌رسد و «ما» گام در «راهِ شیراز» می‌نهیم.
گام در راه نیاكان
گام در راهی خاطره‌انگیز
در حسرت روزهای از دست رفته.

2
یاد باد همراهی تو، ای همسفرِ «راه شیرازِ» من!
تو آنروز یك نفر بودی
و امروز ده‌ها نفرید
و فردا هزاران نفر.

تو بودی همسفر من در راه شیراز
آنگاه كه سفری شبانه آرزو می‌كردی تا هیچ نبینی مگر بامداد را
بامدادِ شیراز را
آن بازمانده نیاكان دور هنگام ما را.

آن شب آنقدر از پدربزرگ گفتیم تا او مسافر خواب و رؤیای ما شد
رؤیای هر دوی ما:

3
پدربزرگ می‌آمد!
با گام‌های استوار
با قامتی بلند
با بازوانی نیرومند
با چشمانی پر فروغ
با دستانی بزرگ
با سینه‌ای فراخ
با قلبی مهربان.

پدربزرگ می‌آمد
با گام‌هایی خسته
با چشمانی اندوهگین
با شانه‌هایی لرزان
با دلی شكسته
با سینه‌ای پر از آه.

پدربزرگ می‌رود و رفته است.
ما ماندیم و تنهایی
ما ماندیم و زوزه درندگان
ما ماندیم با بادهای سرد
ما ماندیم با چراغی كم‌سو
با دلی دردمند
با اجاقی كم‌فروغ.

پدربزرگ رفت
آن لبخندهای با وقار
آن چشمان عمیق
آن دلِ دریایی
آن صخره ستبر
آن گام‌ها و بازوهای پولادین
آن موهای سپید.

ای پدربزرگ
ای امید من
دلتنگم برای تو!

من به سراغ بیل پدربزرگ رفتم
آن بیل كه سینه زمین را می‌شكافت
آن بیل كه دل خاك را زیر و رو می‌كرد
آن دستان كه راستی می‌افشاند
آن زبان كه به راستی گشوده می‌شد
آن چشمان كه به راستی می‌اندیشید
آن چهره‌ای كه نگران فردای ما بود.

پدربزرگ می‌آید
تند و تند
می‌خندد
به سوی من می‌آید
دستانش را می‌گشاید
چشمانش می‌درخشند.
من برمی‌خیزم
به احترامش پای‌افزارم را در می‌آورم و به سویش می‌دوم
اما به پدربزرگ نمی‌رسم.

پدربزرگ گام‌های بلند بر می‌دارد
نیرومند است
آرزوهای بزرگ دارد
مثل من نیست
او پاك است
او راست است
من به او نمی‌رسم
من او را صدا می‌زنم
پدربزرگ می‌خندد
بیلش پر از خاك است
خاك‌های روستایم
خاك‌هایی كه بر روی آن، مادران میهنم، فرزندانشان را شیر داده‌اند
خاك بیل پدربزرگ پر است از جوانه
پر است از تخم‌های بارور
پر است از امید.

آه ای پدربزرگ!
تو آن جوانه‌ها را در قلب كه می‌كاری؟
ای پدربزرگ
آن جوانه‌ها را در قلب من بكار!

من پدربزرگ را صدا می‌زنم
او دستانش را تكان می‌دهد
به نزدم می‌آید
مرا می‌بوسد
نام نیاكانم را می‌پرسد كه مبادا فراموشم شده باشد.
گفتم ای پدربزرگ،چرا من بتو نرسیدم و تو با «یك‌گام» به من رسیدی؟

پدربزرگ پشت سرِ مرا نگاه می‌كند
من بر می‌گردم
پشت سرم «تو» ایستاده بودی، تو
دختری با روسری سـرخ!
با دستانی سپید
سپیدِ سپید.
پدربزرگ دستان او را می‌گیرد
دست مرا در دست او می‌گذارد
از جوانه‌های خاك‌های بیلش مشتی بر می‌دارد و در دستان ما می‌ریزد.
پدربزرگ می‌گوید:
“جوانه‌ها از من، آبیاری با شما”
ما دست پدربزرگ را می‌بوسیم.

پدربزرگ به فرزندان ما اشاره می‌كند
ما پشت سرمان را نگاه می‌كنیم
تمام دشت پر از بچه بود
سراسرِ دشت پهناور.
ما با شگفتی به سوی پدربزرگ برگشتیم …

اما پدربزرگ داشت می‌رفت
بیلش را بر دوشش نهاده بود
سرش به سوی زمین بود
اندیشه‌اش می‌دانم نگران ما بود
گام‌هایش اما بلند بود
بلندِ بلند
مثل همیشه
مثل آرمان‌هایش.

پدربزرگ رفت به سوی جنگل‌ها
در پشت سپیدارها ناپدید شد
رد گام‌هایش بر روی زمین مانده بود
از جای گام‌های پدربزرگ جوانه‌هایی سر بر كشیده بود، سبزِ سبز!
باور می‌كنی؟
از جای گام‌های پدربزرگ جوانه‌هایی سر بر كشیده بود، سبزِ سبز!

پدربزرگ رفت
رفت در دل جنگل‌ها
در پشت كوه‌ها
ما تنها ماندیم
تو گریه كردی
من پیشانی‌ات را بوسیدم.

جوانه‌ها اما همچنان در دستان ما مانده بود
و دستان ما در دستان یكدیگر
اشك‌های تو بر جوانه‌ها می‌ریزد.
من ساكتم
مثل همیشه
در دنیای پُر هیاهوی سكوتم به تو می‌اندیشم
در دنیای پر صدای سكوتم،
تو سرت را بر سینه‌ام می‌گذاری و اشك می‌ریزی
اشك‌ها بر جوانه‌ها می‌چكد
جوانه‌ها رشد می‌كنند
بالا می‌آیند
بالا و بالاتر
جوانه‌ها به میان چهره من و تو می‌رسند
و در میان آنها دو غنچه سـرخ می‌شكفد
دو غنچه كه یكی بزرگتر از دیگریست.
من گل‌ها را می‌بویم
تو گل‌ها را می‌بوسی.
از میان گل‌ها اما
شاخه‌ای دیگر شكوفا شد
گلی سپید
سپیدِ سپید
همچو دستان تو.
تو گفتی این ثمره بوسه‌ پدربزرگ بود
من گفتم این ثمره عشق تو بود
عـشـق تـو.
تو گفتی چه تفاوتی‌ست میان عشق من و عشق تو؟
من گفتم عشق من طولانی‌ست و عشق تو عمیق.
ما با گل سپیدِ تازه روییده، به میان بچه‌ها می‌رویم
گل‌ها زیاد و زیادتر می‌شوند.
دسته‌ای از گل
آغوشی از گل
خرمنی از گل
بچه‌ها كم‌كم بخود می‌آیند
دستانشان را به هم می‌دهند
حلقه می‌زنند
با هم می‌شوند
سرود می‌خوانند
شادی می‌كنند
‌چرخ می‌زنند
تو به آنها شاخه‌هایی از گل سپید می‌دهی
هر چه می‌دهی تمام نمی‌شود
اما به من گلی سـرخ می‌دهی
همراه با سیبی سـرخ.

من باز پدربزرگ را فریاد می‌زنم
می‌گویم ای پدربزرگ
من نمی‌دانم كدامست رود «دائیتیا»ی تو
من نمی‌دانم كدامست رود «اَرِدْوی» تو
اما می‌دانم
همه این گندمزارها
همه این شالیزارها
همه این راه‌آبه‌ها
اثر بیل توست
اثر نیرومندی و همت توست.
من می‌دانم همه این كاریزها اثر تیشه توست
من می‌دانم همه این رودها ارِدْوی‌اند
همگی دائیتیا‌اند
من می‌دانم سیمرغ تو كجاست
و هم سی‌مرغ تو كجاست
و دیو سپید كدامست
من می‌دانم تو بر روی همین زمین نشسته بودی
روی همین خاك
روی همین صخره.

ای پدربزرگ
من می‌دانم چشم‌انداز تو همین دشت بود
از آب همین چشمه نوشیدی
شاخه‌های همین توت را تكان دادی
اینهمه خشت را تو بر هم نهادی
این درخت را تو آبیاری كردی.

ای پدربزرگ
من می‌دانم درخت سرسبز ترا كه شكست
می‌دانم كدام سواران بودند
آنان كه سواره از كوچه‌های گرامی روستای تو گذشتند
آنان كه كشتزارهای مقدس ترا بی‌حرمت كردند
كشتزارهایی كه در آن دانه‌های راستی را می‌افشاندی
كشتزارهای مقدس تو!

ای پدربزرگ
من می‌دانم كه تو خواب نبودی
من می‌دانم.

ما بیدار خواهیم ماند
همچو تو
ما بذر بیداری خواهیم پاشید.
تو راهنمای ما خواهی بود
جوانه‌های تو در دست ماست
تو دستان ما را بر هم نهادی.

تو بودی در دل آن آتش
آن آتش نیاكان
آن آتش كهن
كه دستان ما را بر هم نهاد.

ای پدربزرگ
ما به آرمان تو وفاداریم
به شاخه‌های سرسبزی كه بر دستانمان رویاندی
ما جوانه‌های ترا خواهیم رویاند.
ما فرزندانمان را به سرزمین زیبایی‌ها
به سرزمین پاكی‌ها خواهیم برد
ما تاریكی‌ها را از سر راه آنان بر خواهیم داشت
ما بر راه آنان «نور» خواهیم افشاند
ای پدربزرگ
نـور!

4
مهربان من!
ای ارمغان پدربزرگ
ای آناهید ایران

دیرگاهی‌ست انتظار بردمیدن تو
مدت‌هاست چشم‌براهی گام‌های تو بر راهی سپید
تو بودی گمشده من
تو بودی بارها و بارها میهمان رؤیاهای دور و دراز من
مسافر خواب‌ها و خاطره‌های من
تو بودی همدم گفتگوهای راه‌های دورِ سفر
تو بودی همواره در كنار من و در كنار هم.
در راه سفر تو برایم نغمه‌های امید می‌خواندی
بر شانه‌ام می‌خوابیدی
برایم از روزهای خوب آینده گفتگو می‌كردی
و از هزاران فرزند!
از هزاران فرزندِ سربلند، چو سروِناز شیراز سخن می‌راندی.

در سر بالایی غار شاپور من دستان ترا می‌گرفتم
و در خستگی‌هاو رنجیدگی‌های شهرِ پرهیاهو، تو برایم‌ سرود می‌خواندی
شادم می‌كردی
امیدم می‌دادی
و بر راهمان گل‌های تازه شكفته اسفندماهی را می‌افشاندی.

ای یار نازنین!
ای همراه راه‌های سخت آینده
سال‌ها بود كه تو در رؤیاهای من
در زیر شب‌های پر ستاره آسمان ایران
در سفرهای تنهایی‌ام
در «شب‌های شیراز»
در كنار مهتاب تخت‌جمشید
در زیر دخمه سر به آسمان كشیده «دایه‌ودختر»
بر فراز چارتاقی باشكوه شیراز
و آن دورنمای شگفتِ شهر نیاكان من
و در كنار بناهای خاموش و خفته در تاریخ
و در كوچه‌پس‌كوچه‌های شیراز
كوچه‌هایی كه عشق را در آنها گم كرده بودم
و در سایبان« سیبویه»، آن معمار ایرانی زبان تازی
و در پناه سیاه‌چادرهای عشایر مهربانِ كرانه‌های «قره‌آغاج»
و در همه پهنه شیراز
آن گستره رؤیایی من؛
برایم از ستاره‌ها حرف می‌زدی
و ستاره‌های زرین را یكی‌یكی پیدا می‌كردی و نشانم می‌دادی
ستاره‌های زرین دوست‌داشته مرا.
من می‌گفتم كه راهیست بسیار
راهیست پر از خستگی
تو می‌گفتی بر راهمان گل می‌نشانی
گل خواهی ‌افشاند.
می‌گفتی در طول راه
سرود خواهی خواند
عشق خواهی ورزید.
می‌گفتی كه باید به فرزندانمان بازگردیم
برای آنان سوغاتی‌های نیاكان را ارمغان ببریم
برای دخترها، پارچه‌های گلدوزی با رنگ‌های سرخ و آبی
برای پسرها، تیشه پدربزرگ
و بیلی پر از خاك
پر از نیرو
پر از زندگی.
و برای همراهان آینده‌امان سه شاخه گل
دو شاخه گل سرخ
و یك شاخه گل سپید
سپیدِ سپید.

فرشته من!
تویی یاری رسانِ مردمی مهربان
تویی دور دارنده غصه و غم
تویی امید ایران
تویی ماهِ من!
دردهایت را بر پشتم بگذار
تو را نباید خستگی
تو را نباید خمیدگی
تویی خستگی ناپذیر
تویی مقاوم و پر شور
تویی بلند بالا.

ای غمخوار ما!
دردهایت را بر پشتم بگذار
من پشتم را كوله‌بار خستگی‌های تو خواهم كرد.
تو را از هیچ چیز نباید خستگی
تو خستگی ناپذیری
مصمم باش
پر توان باش
پر نیرو باش
پر نور باش
پر امید باش.

ای یار همراه و همسفر من
مونس تنهایی‌های من
ای امید میهن!

ما كوره‌ای داغ و تفتیده از امیدیم
از عشقیم
از آتشیم
همه را نثار تو می‌كنیم
نثار دستان خواهنده تو
نثار چشم‌های عمیق تو
نثار آرزوها و آرمان‌های بلند تو.

ما محتاج نور و مهربانی تو هستیم
در جهانی بس بی‌فروغ از مهربانی
در شهری بس اندك، سوسوی نورها
در قلب‌هایی بس نایاب، گوهرهای راستی.

ای ماهی نرم و نازك جویبارهای وطن من!
ای ستاره سپید ایران
منم آن خواهنده نورهایی كه تو به ارمغان می‌آوری
بی‌دریغ نثارم كن
همه پرتوها را بر من ببخش
بر دستان خواهنده من
همه مهربانی‌ها را بی‌دریغ بر دامانم بریز
بر قلب جستجوگرم روان كن.
منم خواهنده نور و مهربانی تو
تویی خواهنده عشق و امید من.
من با تو هستم
تو با من هستی
فرزندان ما چشم براه ما هستند
فرزندان تو به تو امید بسته‌اند
ما آورنده پیامی از گذشته‌ها هستیم
پیامی از پدربزرگ.

روان و فروهر نیاكان نگران ماست
من باور دارم
تو باور داری
ای امیدگاه چشمان منتظر من!

ای درخت پر بار!
ای فرزند جنگل‌ها
ای فرزند باران
تویی بر خواسته از جنگل‌های بلند
جنگل‌های سر بر كشیده
بر خواسته از دل سرسبزی‌ها
بر خواسته از آغوش آب‌ها.

ای همراه راه‌های پرشكوه
تویی نزدیك به دریا
به امواج خروشان
به امواج نغمه‌خوان.
تو خود درختی
تو جنگلی
تو آبی
رودی
جویبارهای سرود ‌خوانی
پرستوی مهاجری
دریای خروشانی
آبشارهای فرو ریزنده‌ای.
همه در توست
همه در تو
ای امید وطن من
آناهید ایران!

بیفشان باران‌های حاصلخیزت را بر سرزمین تشنه من
نغمه بخوان بر سرزمین من
بر سرزمین چشم‌براه من
امواج خروشانت را بر صخره‌های سخت بكوب!
در هم بشكن
راه باز كن
بر دشت‌های خشك فرو بار
بیا!
بیا به آغوش خواستارانت.
غمگین مشو
نا امید مشو
خسته مشو
شاد باش
پر امید باش
خستگی ناپذیر باش.
تویی امید ما
تویی شادی ما
از لبخندهای توست امید زندگی
از شررهای چشمان توست روشنایی راه‌های آینده.

بیا ای فرزند ایران
بیا ای ستاره آب‌ها
ای هم‌پیمان من
بیـا!

5
ای تنهای من!
تمام لحظه‌های ما در آرامگاه كوچك و خلوت روزبِهان؛ به اندیشه‌ها و سخن‌هایی سپری شد كه از قلب مهربان و تنهای تو برخواسته بود. سخن‌هایی كه الهام‌بخش آن، گفتاری كوتاه از روزبهان بود.  رازِ دلی كه بر سردر آن سرای خواستاران تنهایی نگاشته شده بود: “ای ترا با هر دلی رازی دگر”.
و گفته‌های تو در آن سرای خلوت، صمیمی بود و ساده. به سادگی قلب مهربان تو. دردهای تنهایی، كه برای دل خودت و برای خدای مهربان خودت سروده بودی و اینك اینچنین سخاوتمندانه، همانند سپندارمذ، آنها را نثار من كردی و مرا با خود به دنیای زیبای پاك و بی‌ریای خود فرو بردی.

ای شادی‌بخش!
تو آنگونه كه آرزو می‌كردی به خوشبختی راستین دست می‌یابی
تو انبوه مردمانی را به خوشبختی واقعی می‌رسانی
تو شادی و آرامی را به مردمان هدیه خواهی كرد.
تو پرواز می‌كنی
بالا خواهی رفت
بالا و بالاتر.

از گریه گفتی
گریه‌ای بی‌امان و پایان ناپذیر
و من می‌دانم گریه‌های توست آورنده شادمانی و خوشبختی
اشك‌های توست زلال‌تر از همه آب‌ها
اشك‌های توست پاك‌تر از همه چشمه‌ها
آن اشك‌هاست آورنده روشنایی
شكوفا كننده گل‌های زیبای قلب‌ها.
آن اشك‌ها آورنده بهترین‌هاست:
آورنده مهربانی
مهربانی بر جهانی بس نامهربان
برای جهانی بس دور رفته از آیین‌های مردمی.

ای كاش!
زانوانم شایستگی گریه‌های ترا داشت
ای كاش، سینه‌ام پذیرای اشك‌های پاك تو می‌شد
ای كاش، بذرهای مهربانی را در قلب من هم شكوفا می‌كرد.

در كنار روزبهان از دلِ شكسته‌ات گفتی.
ای نازنین!
دلِ شكسته‌ات را باز خواهیم ساخت
با تمام توان
همچو فرمانی مقدس.
دلِ شكسته تو
دلِ شكسته همه است
دانه‌های مهربانی‌ای كه از تو فرا دست آورده‌ام را بر قلبت خواهم افشاند
نوازشش خواهم كرد
امیدش خواهم داد
بوسه‌اش خواهم زد
بذر زیباترین گل‌های دشت‌ها را نثارش خواهم كرد
زیباترین نگاره‌های سفالِ «تل باكون» را نشانش خواهم داد
به زیباترین سرزمین‌های ایرانی خواهمش برد
به شنیدن آوای دل‌انگیز آب‌ها در «تكیه مشرقی» میهمانش خواهم كرد
با سیاه‌چادر باصفای ایل ‌قشقایی و بختیاری آشنایش‌ خواهم‌ ساخت
بنفشه‌های «قلعه دختر» را بر گیسوانش خواهم نشاند
زیباترین قصه‌های ایرانی را برایش بر خواهم خواند.
بر فراز كوه‌های سر بر كشیده فریاد خواهم زد:
رنجنامه دلاوران ایران زمین را
«آریوبرزن» را.
بر فراز ستیغ «مهر» با بلندترین آوازها بر خواهم خواند:
سرود مقدس آرش را
«آرش كمانگیر» را
و «آرش» ترا.
به درون دخمه‌ها خواهمش برد
به آن باشكوه‌ترین جایگاه‌ها برای آرامش ابدی.
برایش خواهم آورد، رنگ‌های فیروزه‌ای و لاجوردی «خدای‌خانه»  را
رنگ‌های دوست داشته ایرانیان را.
نشانش خواهم داد، ایزد‌خواست و تنگ‌چوگان و تنگ‌آب را
نشانش خواهم داد آن دخمه سر به آسمان كشیده «دایه‌ودختر» را
نشانش خواهم داد، پارچه‌های رنگارنگ بازار وكیل را
و گبه‌ها و گلیم‌ها و جاجیم‌های هزار رنگ فیروز‌آباد را
آن نشانه‌های رنگارنگی اندیشه زیبای دختران ایران را
و لبخندهای پر نشاطتت را بیشتر و بیشتر خواهم كرد.
مرهم قلب شكسته‌ات خواهم شد
قلب شكسته‌ای كه روزی مرهم هزاران قلب شكسته خواهد شد.

ای جستجوگر گمگشته‌ها!
گمان می‌كنی ندانستم ‌كه در همه سفرها به دنبال‌گمشده‌ای بودی؟
گمان می‌كنی ندیدم چگونه چشم‌هایت شعله آتش و فروغ بود؛
آنگاه كه گیاه مقدس «هـوم» را نشانت دادم؟
تو گمان می‌كنی آن لحظه من فروغ بیكران را در چشمان تو ندیدم؟
گمان می‌كنی ندیدم چگونه شیفته ماهی‌های چشمه سعدی شده بودی؟
گمان می‌كنی التهاب ترا بر بالای كوه نقش‌رستم متوجه نشدم؟
گمان می‌كنی نشنیدم راز و نیاز آرام ترا در اعماق غار شاپور؟
در آن تاریكی مطلق و در آن تنها آوای دلنشین؟
آوای چكیدن قطره‌های آب
قطره‌های تو!
گمان می‌كنی متوجه نشدم‌كه با چه التهابی به پیمان شتافتی؟
آیا می‌دانی كه دستان من به گرمی چشم‌های درخشان تو شد؟
آیا می‌دانی كه وجودم پر شد از شور و اشتیاق و امیدی‌كه دهش تو بود؟
امیدی كه تو ای آناهید ایران
تو ای یاری رسان
ای فرشته ایران
بر دستان من افشاندی
و بر قلب من رویاندی.

نازنین!
وجودت پر باد از آتش شور و نشاط
خانه‌ات پر باد از آرامی و روشنایی
زندگی‌ات لبریز باد از سرسبزی
از گل‌های زیبای صحرایی.
چشمانت آكنده باد از فروغ اهورا
دستانت پر باد از آب‌های زلال و پاكی كه من از كف تو نوشیدم.

تویی كه برای ما نماد آب‌های روانی
تویی آبشارهای خروشنده و فرو ریزنده
تویی زلالی جویبارها
تویی نغمه باران بر زمین سرسبز
تویی ابر بهاره
تویی چمنزارهای روینده
تویی پرنده نغمه‌خوان
تویی آناهید ایران.

تویی آورنده روشنایی سپید برای من
منم آورنده سیبی سرخ برای تو.

6
پروانه رنگارنگ من!
به پایان آمد گاهِ پیله تنیدن‌ها
گاهِ گوشه نشستن‌ها
به پایان آمد رویش تازه‌برگ‌های توت
و تنیدن ابریشم‌های سپید.
اینك گاهِ تنیدن نیست
گاه تابیدن است
گاه ریسیدن و بافتن ابریشم‌هاست
گاه پوشاندن آنهاست به فرزندان.

از پیله‌ها باید سر برون كرد
بال‌های رنگینِ تازه روییده را باید بر افراشت
بال‌های رنگارنگ را باید بر پهنه آسمان ایران بر گشود
گل‌ها را باید جستجو كرد و عشق‌ورزی را.

پروانه سبكبال من!
در جستجوی آب از كویرهای خشك نگریز
از دریاهای شور بگریز.
چه بسیار پروانه‌هایی كه در كنار دریاهایی پر از آب تشنه ماندند
و چه بسیار كه در اعماق كویرهای خشك قطره‌ای آب زلال یافتند.

فرشته من!
بیا قطره‌ای كوچك باشیم
اما زلال!

برخیز مهربان!
برخیز به دیدارِ گل‌های صحرایی
به سوی دشت ارژن
به كرانه‌های كوار
به دامنه‌های كوهمره
به بلندی‌های فراشبند
به آب‌های مهارلو و فامور.

برخیز ای همراه پر احساس من
نوروز نزدیك است
قمری‌ها باز به پشت پنجره ما‌ آمده‌اند
گل‌ها شكوفا شده‌اند
شقایق‌ها گل‌های سرخ خود را بر پهن‌دشت وطن می‌پراكنند
میهنمان باز هم لاله‌زار خواهد شد
لاله‌ها در زیر پرتوهای‌خورشید ایران‌ چه درخشان‌و باشكوه خواهند‌شد.

نازنین من!
برخیز
پرندگانِ نغمه‌خوان بزودی كوچ می‌كنند
پرستوهای مهاجر بزودی به سوی شمال خواهند رفت
از بالای سر ما خواهند گذشت
دُرناها خواهند گذشت
مبادا آنها را نبینی.

برخیز!
می‌خواهیم به كوه‌ها و دشت‌های وطن برویم
می‌خواهم همه گل‌های صحرایی «راه شیراز» را نشانت دهم.

گل‌های صحرایی میهن ما آزادند
آزادِ آزاد!
گل‌های صحرایی میهن ما تن به اسارت نمی‌دهند
شكوفا می‌شوند برای آنان كه راه سفر و كوه را بر خود هموار كنند
شكوفا می‌شوند برای آنان كه خواهند رفت به دیدار گل‌ها
گل‌هایی كوچك و باز هم كوچك‌تر.
گل‌هایی كه داروی دردهایند
و درمان «زخم‌ها».

برخیز ای جستجوگر داروها
بهار نزدیك است
نوروز می‌آید
پرنده‌ها می‌خوانند.
می‌خواهم ترا به دیدار گل‌های صحرایی ببرم
می‌خواهم آن گل‌های كوچك را با هم ببوییم و با هم ببینیم.
من و تو به بوی آنها نیاز خواهیم داشت
روان بیكران تو به بوی آن گل‌ها نیاز دارد
به بوی گل‌های وحشی میهنت نیاز دارد.
آنان كه تن به پرورش باغبان‌ها نداده‌اند
آنان كه آبیاری نشده‌اند
رنگ‌آمیزی نشده‌اند
خود را برای خوشایند این و آن آرایش نداده‌اند.
آنان كه آزادِ آزادند.

برخیز می‌خواهیم برویم به دیدار گل‌ها
در پایان فصل كُنار و سِدر و زالزالك‌های وحشی
در كنار چشمه‌سارهای خروشان و نغمه‌خوان وطن
در زیر آسمان ایران!

خوشا آسمان ایران
آسمان پر ستاره ایران
آن در بر دارنده پیكر فروغ‌افشان تو.

خوشا ابرهای پر شكوه
آن آورنده باران‌های نغمه‌خوان بر زمین تشنه
زمینِ منتظر باران
و زمین منتظر دانه‌های حاصلخیز.

خوشا بارانی كه بر چشمه ركن‌آبادِ محبوب تو می‌چكید
خوشا بارانی كه بر دشت مرغاب و جنگل‌های سپیدان می‌بارید
و می‌بارید بر حوضِ جشن آبریزانِ آن دو كودكِ باغ حافظ
آن دو كودك، با جامه‌های آبی و سرخ!

خوشا قصه‌های گرم بی‌بی فاطمه
در آن شب‌های سرد و پر برف.
خوشا تنورِ گرم و نانِ داغ و بخارِ چای و عطرِ مهربانی
خوشا بوی اسپند و كوزه‌های آب و صندوقچه بی‌پایان خاطرات
خوشا چارقد سپیدِ نازنینش
خوشا دنیای دلنشین و دوست‌داشتنی قصه‌های او
پریان و پهلوانان و پسران دلداده و اسبان سپید و سواران سرافراز.

آه ای بی‌بی فاطمه!
تو كجایی؟
قصه‌‌های تو كجاست؟
ترانه‌های تو كجاست؟
ای خانه‌ات امیدگاه ما
خانه گرم تو كجاست؟

7
با تو هستم ای ترنم چشمه‌های زلال سرزمین من!
ای آبشار توفنده من
ماهی نرم و نازك جویبارهای وطن من
ستاره درخشان
ای آورنده آب‌ها
ای یار مهربان.

هر كجا كه تو بودی، چشمه‌ای زلال در آنجا بود
در آرامگاه خواجو
در جوار پیر خِرد ورزی
در بیشاپور
در فیروزآباد
در «كورنگون»
در سراب بهرام
در غار شاپور
در «عكس‌رستم» داراب
در «شادكام» اقلید
در گردنه‌های فراشبند
در پای سنگ‌نگاره‌های «برم‌دلك»
در قلب تو، در چشم‌های عمیق تو!

رفتن به كورنگون همراه بود با بارش زیبای باران
بارانی كه آنرا در وجود تو می‌دیدم
و نقش قطره‌های آنرا در چشمان تو جستجو می‌كردم.
آنگاه كه ماه شب چارده از دل ابرهای باران‌آور رخ نمود
من در آن ابرهای باران آور
و هم در سیمای آن ماهِ شب چارده
چهره ترا می‌دیدم.
تویی كه آورنده باران‌ها و ماهتاب‌ها خواهی شد
آورنده باران‌ و مهتاب به این سرزمین تشنه
سرزمینِ تشنه آب و تشنه نور!

آه ای نازنین من!
فكر می‌كنی فراموش می‌كنم كه چگونه جستجوگر چشمه‌ای بودی؟
در جستجوی چشمه‌ای پر از ماهی؟
با چه شوری بر لب آب نشسته بودی
و در اعماق تاریكی‌ها
آری در «اعماق تاریكی‌ها»
بدنبال ماهی‌های كوچك و نرم و نازك آن كاریز كهنسال می‌گشتی؟
و اندام نرم و نازك آنانرا می‌نگریستی؟
ماهی‌هایی به نرمی و نازكی اندیشه تو.
فكر می‌كنی فراموش می‌كنم آن چشمان جستجوگر را؟
آن چشمان درخشان و پر شور را؟

آنگاه كه تو به ماهی‌ها می‌نگریستی
من به آن نیای بزرگوارمان
به پدربزرگ مصمم و پر توان می‌اندیشیدم
آن سازنده كاریزها در دل زمین
در دل سنگ‌ها
در دل تاریكی‌ها
آری آن روان كننده آب‌ها
«در دل تاریكی‌ها».
رنج او بود كه آب و ماهی و روشنایی ارمغان امروز ماست
تماشاگه امروز ما، محصول رنج اوست
محصول عشق اوست.
رنج و عشق پدربزرگ
عشق به فرزندان و عشق به میهنش.

ای درخشان!
من مقنی قنات تو خواهم شد
كاریزی را در قلب تو خواهم كَند
كاریزی به سوی آب‌های زلال و پاك قلب تو
ماهی‌های نرم و نازك قلبت را نشانت خواهم داد.

تو ماهی‌ها را نگاه كن
كندن كاریزها را به من بسپار!
عشق تو برای دیدن ماهی‌ها
تسكین دهنده خستگی‌هاست.
آه، حفاری قلب تو چه سخت است!
قلب كوچك تو.
زود می‌رنجی
دلت می‌گیرد
غصه می‌خوری
گریه می‌كنی
به تنهایی‌ات پناه می‌بری.
اما می‌دانم
قلب تو بزرگ هم هست
همه آن غصه‌ها را در دریای قلبت غرق می‌كنی
همه سنگلاخ‌ها را فرسایش می‌دهی
همه ناگواری‌ها
همه رنج‌ها را تحمل می‌كنی
رنج همه را تحمل می‌كنی و همچنان دوستشان داری
چون قلب تو بزرگ است
چون تو بزرگی.

همه آب‌های شیراز را نشانت خواهم داد
آبشار «مارگون» و همه آبشارها را
چشمه «جوشك» و همه چشمه‌ها را
بركه كاخ فیروز‌آباد و همه رودها و بركه‌ها را
دریاچه پریشان و همه دریاچه‌ها را
همه كاریزها را
و جویبارهای كوچك كوهساران و «تنگ‌بوّان» را
تا ببینی تو نیز زندگی‌بخش سرزمین‌های ایرانی خواهی شد
شادی‌بخش همه سرزمین‌ها.
امید سرزمین‌ها
لبخند كودكان
غرور جوانان
وقار دختران
مهربانی مادران
پایداری پدران
و آرزوهای پدربزرگان.

آری تو دختر ایران هستی
تو مادر ایران خواهی شد.
من در دل تاریكی‌ها
به عشق رسیدن تو به ماهی‌ها كلنگ خواهم زد.
من در دل تاریكی‌ها تنها نیستم
چشمان درخشان تو همراه من هستند.

من باز هم، باز هم
برای تو «شمع» خواهم آورد
مانند آن شب فرخنده در غار شیراز
شمع را در دل آب خواهم كاشت
من آذر آبِ تو خواهم شد
ای نازنین!

ما دستان هم را خواهیم گرفت
تاریكی‌ها را در خواهیم نوردید
بر تاریكی‌ها نور خواهیم پاشید
راه‌ها را گم نخواهیم كرد
به صدای موهومی راهمان را ترك نخواهیم كرد
از بانگ درندگان نخواهیم ترسید.
سنگ‌های جلوی پا را پله خواهیم كرد، پله‌ای برای بالا رفتن.
از تاریكی نخواهیم هراسید
شمع‌ها را روشن خواهیم كرد
شمع خواهیم شد، آب خواهیم شد
بانگ قطره‌های آب را خواهیم شنید
چشمه‌های گوارا را خواهیم نوشید
از دستان یكدیگر خواهیم نوشید.

بیش از تماشای یكدیگر
به هدف مشترك درخشانمان می‌نگریم.
از رودهای خروشان خواهیم گذشت
قله‌های سركش را در خواهیم نوردید
بالا خواهیم رفت، بالا و بالاتر.

تو دختری خواهی شد
كه خانه‌ات تكیه به صخره‌های سخت و تناور دارد.
خانه‌ای گرم و پر امید
خانه‌ای با درخت سروِ ناز شیراز
سرو نازی كه بلندترین و زیباترین آن در جهان، اینجاست
در شیراز!

مهربان!
روان پدربزرگ به تو نزدیك است
نزدیك‌تر از آنچه می‌اندیشی
آنقدر نزدیك كه صدای قلب او را می‌شنوی
احساسش را می‌فهمی
گرمای وجودش را حس می‌كنی
دستان بزرگش را لمس می‌كنی
چشمان نگرانش را می‌نگری
با او سخن می‌گویی
سرت را بر سینه‌اش می‌گذاری
نوازش ملایم و صدای آرام نفس‌هایش را می‌شنوی
خستگی‌ها و بی‌خوابی‌هایش را می‌فهمی
امید را در چشمانش می‌خوانی
و دیگر چه بگویم؟
ای آناهید ایران
امید ما
ای فرشته بلند پرواز ایران.

منم آن رخنه‌گر تنهایی تو
منم آن رخنه كننده به صندوقچه كوچك قلب تو.
آنجا كه پر است از آب‌های بخشنده سرسبزی به ایران
آنجا كه پر است از عشق و مهربانی
آنجا كه پر است از نور
از امید
از توانایی.

ای آرزومند روشنایی‌ها
به آرمانت عشق بورز.
تویی آورنده روزهای خوب
تویی نجاتگر فرزندان
تویی درمانگر دردهای كهنه آنان
تویی امید ایران
تویی ماه من!

تو باران پاكی
تو آب زلالی
تو عشق‌ورزِ برف و بارانی
چون ستاره آب‌های روانی
چون پاكی
چون شبنمی
چون فرشته منی!

8
می‌ستایم «آیین كهن» را
آن پیوندگرِ پیمان من و تو را
آن پیمان نیرومند و بی‌مانند من و تو را.
می‌ستایم آیین نیاكان را
می‌ستایم پیمان پیشینیان را
پیمان زال و رودابه را
پیمان بیژن و منیژه را
پیمان رستم و تهمینه را
پیمان همه نیاكانِ آموزنده من و تو را.

می‌ستایم آن اندیشه پاك نیاكان را
آن اندیشه پاكی كه در دل توست
آن فروغ پرشكوهی كه پرتوی‌ست از سرای پر فروغ.

می‌ستایم آن گفتار پاك پدران و مادران را
آن گفتار پاكی كه بر زبان توست
آن گفتارها و سرودهایی كه نغمه‌ایست از سرای پر سرود
از سرای سرود
از سرای نور
از سرای سپند.
می‌ستایم كوه‌ها را
كوه‌هایی كه تكیه‌گاه من و تو بودند
كوه‌هایی كه آرامشگاه من و تو هستند
كوه‌هایی كه سرودهای ما در دره‌های پر غرور آن می‌پیچد
كوه‌هایی كه پژواك‌گرِ آواز و راز و نیاز ما هستند.
آواز من و تو
آواز عشق ما.
كوه‌هایی كه نظاره‌گر شرر چشمان توست
كوه‌هایی كه التهاب قلب من و آرامش چشم تو را به نظاره نشسته‌اند
كوه‌هایی سر بر ابرها بر كشیده
كوه‌هایی در بر دارنده بوته‌های «هوم».

می‌ستایم باد را
بادهایی كه نوازشگر گیسوان نرم و مواج تو هستند
بادهایی كه گیسوان ترا به اهتزاز در می‌آورد.
می‌ستایم آن بادِ در بر دارنده بوی گیسوان ترا
آن باد نوازشگر چهره پر امید تو
آن باد در بر دارنده دانه‌های مهربانی تو.

می‌ستایم خورشید را
خورشیدی كه گرما‌بخش دستان پر امید توست
گرما‌بخش دستان پیمان بسته تو.
خورشیدی كه روشنایی‌بخشِ چشمان درخشان توست
خورشیدی كه نظاره‌گر شیدایی‌های من و توست.

می‌ستایم آب‌های چشمه‌ساران را
آب‌های جویباران را
آب‌های زلال كوهساران را.
می‌ستایم آب‌هایی را كه پاكند، چون تو
كه خواستار زلالی‌اند، چون من.
آب‌هایی كه تو نماد آنهایی
آب‌هایی كه تو روان آنهایی
تو فرشته آنهایی
تو نغمه‌خوان آنهایی
تو!
تو ای دختر جنگل‌ها
ای آناهید ایران
ای مروارید آسمان
ای ستاره من!

می‌ستایم گل‌های وحشی كوهستان را
آنها كه به سرخی روسری تو هستند
آنها كه به سرخی عشق تو هستند.
آن گل‌های سرخی كه تو را به تماشای آنها خواهم برد
آن گل‌های سرخی كه آنها را با هم خواهیم بویید
با هم
من و تو.

نازنین
نگاه كن سوسوی چراغ‌های شیراز را
از فراز كوه‌های سربلند «بمو».

بیندیش به گل‌های سرخ سنگاب باغ نظرِ كریم‌خانی
آن گل‌های سرخابی در بر دارنده سنگاب نیاكان.

بیندیش به پنجره شاه‌چراغ
تك پنجره‌ای باز در میان انبوهی از پنجره‌های بسته.
آری پنجره‌ای باز است
پنجره‌ها باز خواهند شد
بازِ باز!

بیندیش به دركوبه‌ها
به آنهمه دركوبه‌های نگارینِ شیراز.
دق‌الباب كن!
بكوب دركوبه‌ها را
درها باز می‌‌شوند
باید باز ‌شوند
درها باز می‌شوند و باز می‌مانند.

نگاه كن كودكان شیراز را
آنانند نغمه پرندگان خوشخوان زندگی
آنانند فروغ و گرمای فردا
آنانند امید ما
آنانند فرزندان تو
فرزندانی پر از شور و نشاط
پر از امید
پر از نیرو
پر از توانایی
پر از عشق
عشق!
عشق فرزندان تو.

تویی نشسته بر كوهساران آنان
بر كوهستان‌هایی سخت و ستبر
بر كوهستان‌هایی مقاوم با گل‌هایی پر شور
تكیه بر صخره‌ای سخت
تویی در زیر آسمان پهناور ایران.

ای مهربان!
ای شادی‌بخش
ای چشمان تابنده و پر فروغ
ای لب‌های پر امید
پر لبخند
پر حرارت
ای دست‌های گرم
ای قلب تپنده
ای دل پر احساس
ای گیسوان مواج در باد
ای گونه‌های سرخ و شاداب
فرزندانت در راهند
آغوشت را بگشا!
آنان را بر قلبت بپذیر
به آنان ارمغان ده:
اخگری از آتش
پرتوی از نور
از روشنایی.
آرامش را به آنان هدیه كن
امید و نور را به دامانشان بریز
سایه‌ات را بر قلبشان افكن.
بگذار گیسوانت بر شانه‌هایشان بپراكند
بگذار عطر تو بر وجودشان بر دمیده شود.

ای پر فروغ!
آنانند خواهنده نور و فروغی كه تو می‌افشانی
آنانند خواستار اندیشه‌های روشنی‌بخش تو
آنانند همراه روزهای آینده تو
منم همراه تو
تویی همراه من.

كودكان تو‌اَند پذیرای بذرهای مهربانی تو
منم مرمتگر دلِ شكسته تو
منم كاوشگر قلب تو
حفار گرانبهاترین دفینه عالم
دفینه قلب تو!

آری آن جوانانِ فردا مرهم دلِ شكسته تو خواهند شد
نوازشگر شانه‌های خسته تو
آغوشِ بازی برای گریه‌های تو
برای اشك‌های زندگی‌بخش تو
اشك‌هایی كه التیام هزاران چشم گریان خواهند شد
گریه‌هایی كه شادی‌بخش هزاران غمزده خواهند شد.
آری آنانند با سینه‌ای كه پذیرای اشك‌های پاك تو هستند
با زانوانی در خورِ گونه‌های نمناك تو
تو
امید من
امید میهن
آناهید ایران
عشق من.

منم آن دارنده دانه‌های مهربانی كه از دستان تو گرفته‌ام
از دستان همیشه بخشنده تو
از دستان این پشتیبان جوانان وطن
از دستان این غمخوار كودكان میهن.

نازنین من!
ای غمخوار همه
كیست غمخوار تو؟
كیست نگرنده اشك‌های پاك تو؟
كیست بیننده این چشمان نگران؟
این چشمانِ خواهنده خوشبختی فرزندان ایران
كیست بیننده این اقیانوس مواج و بیكران قلب تو؟

ای پاك
به نزد ما بیا!
به نزد قلب ما.
ارمغانمان كن عشق را
عشقی كه زاده آن «آرش» نیست
«آرش‌ها»ست.
دستانمان را رها مكن
امیدمان بده
عشق نثارمان كن.
ببار بر قلب‌های منتظرمان
ببار بر خاك وطن
ببار ای امید ما
ای ابر پر باران من!

9
ستون‌هایی چه بر افراشته
چه پر غرور!
چه سرافراز
چه سربلند.
مردانی چه با وقار
چه آزرمگین
چه نجیب
چه مهربان.
دستانی چه گرم
چه متحد
دستانی پر از گل
گل‌های كرانه‌های سیوند و كُر
گل‌های ایران
غنچه‌های میهن
غنچه‌هایی همانند جوانه‌های پدربزرگ
آماده روییدن
آماده گرده‌افشانی
غنچه‌هایی در قلب‌های همه «ما».

چهره‌هایی مصمم!
چشم‌هایی بزرگ
درخشان.
بازوانی پر توان
پر نیرو.
گام‌هایی استوار
محكم
پا بر جا.
جامه‌هایی محجوبانه.
لبخندهایی كوچك
متین
آرامش‌بخش
امید دهنده.
گیسوانی انبوه.
شیرانی پر غرور!
هراس‌انگیز
هراسی در دل بد‌خواهان
چه شیرانی
شیران ایران!

شاهین‌ و خورشید در پرواز
با بال‌های گشوده
با گوی مهر
با دستان گشوده
با شاهین ایران
با «پدربزرگ»
پدربزرگ ما

ای پدربزرگ
ای امید من!

10
در نقش‌رستم
در آن جایگاه مقدس نیاكان
من باز به اعداد و ارقام و زاویه‌ها می‌اندیشیدم
و به تقویم آفتابی نقش‌رستم
به آن دست‌ساخته پدربزرگ
آن یادمان دانش ایرانی.

اما تو همچنان به عشق می‌اندیشیدی.
به مردانی كه كوه را تراشیده بودند
به مردانی كه در دل كوه خورشید را نشانده بودند
برای امروز من و تو
برای فردای فرزندان تو.

من در دنیای نجوم بودم و ریاضیات
و تو به گل‌های كوچك زیر پایمان می‌نگریستی
تو به مردان سنگ‌تراشی می‌اندیشیدی بر بالای دخمه‌ها
مردانی كه سختی كوه برایشان چون موم بود
مردانی كه همتشان سخت‌تر از كوه بود
سخت‌تر از سنگ
سخت‌تر از خارای الوند
بلندتر از بالای البرز
پهناورتر از كوهساران پامیر، بام ایران.

تو به آنان می‌اندیشیدی
صدای تیشه‌های آنان را می‌شنیدی
پاره‌های فرو ریخته سنگ‌ها را می‌دیدی
«پاره‌های فرو ریخته سنگ‌ها را».

آه چه آرزو داشتی تا با ما به درون دخمه‌ها در آیی
در آن با شكوه‌ترین جایگاه برای آرامش ابدی
در آن سكوت و تاریكی
در آن دل زمین
در آن آغوش گرم سپندارمذ
آه كجا بهتر از آن برای آرامش ابدی؟

11
یاد باد روزهای خوشی كه در شیراز سپری شد.
یاد باد گلدان‌های پر از سرسبزی سعدی
و شمعدانی‌هایی پر از شبنم
و تندیس سنگی و پر شكوه و با وقار و تنهای او
بازمانده دستان هنرمندی بزرگ و قدر ناشناخته

یاد باد بوی بهارنارنج در باغ گلشن و نارنجستان و جهان‌نما و دلگشا
و بازیگوشی‌های كودكان شیراز
جوانان پر امید فردا.
یاد باد بازار هزار رنگ وكیل و بازار مسگرها
گبه‌ها و خورجین‌ها و خاتم‌ها و منبت‌ها و نگین‌ها و دَلوْ‌ها و كاك‌ها.
یاد باد بوی خوش عرق كاسنی و بیدمشك وآویشن و بومادران
بوی خوش رازیانه و بابونه و نعنا و خارشتر و شاه‌تره.
یاد باد خواجو
آن شیدای خفته بر دروازه شیراز
خفته بر دامنه كوهی بلند و استوار.
یاد باد چشم‌انداز شبانه شهر رؤیایی ما
از فراز گهواره دید.
یاد باد ترانه‌های شیراز
كوچه‌ها و مردمانش
و شراب سرخِ خُمخانه شیراز.
یاد باد آن گلستان بزرگ باغ ارم
آن زیباترین و بلندترین سروِناز جهان
سروناز ایران!
یاد باد آن نیایش بامدادی در تل‌باكون
نیایشی به آرمان نیاكان.
یاد باد آن بوته‌های بزرگ اسپند
كه به یاد چهره دوست‌داشتنی مادربزرگ
با آتشی مقدس نثار كلبه‌های كهن نیاكان كردیم
و بوی خوشش سراسر تل‌باكون را درنوردید.
و یاد باد همه روزهای خوشی كه با تو در شیراز سپری شد
با تو و با عشق به پدربزرگ و مادربزرگ.

اكنون تو می‌پرسی چرا از حافظ هیچ نگفتی؟
و من می‌گویم:
ای نازنین!
مگر جز از حافظ، هیچ گفتم؟
مگر جز از عشق، هیچ گفتم؟
هر چه گفتم از حافظ بود
و از عشق!



web analytics