Skip to content
 

چهار سروده منتشر نشده از استاد رجبی

چنانکه پیش از نوشتم، زنده‌یاد استاد رجبی در یکسال گذشته چیزی در وبلاگ خود ننوشت و فقط گاهی برخی از نوشته‌ها و سروده‌های خود را برای دوستان می‌فرستاد. چهار شعر زیر، از آخرین آثار آن زنده‌یاد بود که آنها را در اختیار دوستداران ایشان می‌گذارم:

قرنطینه!

بگذار بنویسم
از روزگاری که زود دیر شد
از روزگاری که پنجره‌ها بسته نبودند
و کبوترها بی‌واهمه‌ای از صیاد پرواز می‌کردند
همراه عطر محبوبشان
در چهار‌راه آسمان

کاش قفسی می‌ساختم از جنس قرنطینه
برای زنگار کلید قفل پنجره
و اجازه نمی‌دادم که بخل زنگار
هوای بیرون اتاقم را زندانی کند

دیریست که دلم به صدای بال کبوترها نرقصیده
و عطر پرواز کبوترها بر شانه‌هایم تکیه نزده است
تا مشامم را با زمزمه‌ای خجول
به میهمانی جاده‌ها بخواند

دیریست که در افق
با بوسۀ آسمان بر زمین سرگرمم
در حسرت معطل گرمای لبانت

کاش از سر احتیاط
قفسی ساخته بودم از جنس قرنطینه
و قفل معتاد به کلید پنجره را
در دسترس روزگار بخیل قرار نمی‌دادم!

13 فروردین 1390

فردای ناتمام!

غصه نخور!
زندگی ساده است
و به پیچیدگی قلبت نیست

ببین گنجشک محله چه می‌کند
در قبیلۀ خوش‌نشین
با برف و با گرما
و با معشوقی گمشده
در فضایی بی‌سند

غصه نخور!
بن‌بست زندگی
هیبت گم‌شدن را کمرنگ می‌کند
تو تنها نیستی
با این همه تجربه در کنار

غصه نخور!
در چشمان پرجمعیت تو
گرسنگی خاطره خسته می‌شود
و می‌خوابد در دیوار رو به رو
با رواج سکه‌ای تازه
دلت را هرگز دلسوزانه بستری نکن
پایش را در گلیم نگهدار
هیبت دلسوزی زبانه می‌کشد در دل بی‌زبان
بی عیادت کسی
تنها و گهگاهی
قلبت می‌تواند به دلت سربزند
در حضور خاطرات عتیق
سرمشقی تازه بردار
از ایوان نگاهی
یا عبور کلامی

غصه نخور!
شادی مرزبان جان است
در ازدحام بودن
تا قلمرو مرگ
تقلید از ابر چرا؟
در مسلک سکوت
ابر زندانی بی‌در و پیکر است
با حصاری محبوس در نگاه پرجمعیت

غصه نخور!
دارایی تو در ‌سویی
در زیر درختان است
و غصه‌ات هم

دارایی تو در فصل پاییز
رنگین می‌کند همراه برگ‌ها زمین را
و آوای سینۀ تک‌تک برگ‌ها
همان لالایی مادر است
گهواره‌ای نا مرئی

غصه نخور!
فردای نا تمام پیش روست
در هر حال

14 خرداد 1390

مکتب عشق!

بنازم پنجره‌ام را
با دلی به شفافیت شیشه
نیمی از صبرش را نثار من می‌کند
با همۀ داراییش در زمین و آسمان
و در جبین

پنجرۀ من شاعر است
چشم‌انداز را خلاصه می‌کند با کلامش
دست بر آسمان می‌ساید
و سر به شقیقۀ من
با پایی فرورفته در شکیبایی
و چشمی غوته‌ور در انگبین
و گوش‌هایی بدهکار روزگار

پنجره‌ام حکیمی حاذق است
رفتارم را می‌شناسد
و از قطرۀ باران چشمی می‌گیرد به عاریت
برای سنجیدنم
و برای رصدِ خمِ ابروانم
شب‌ها دست روی سینۀ تاریکی می‌گذارد
برای همدستی با چراغ
و  نور روز را به قصبۀ تنم می‌رساند
و به عمیق‌ترین دره‌های جانم
از دورترین دورها
اما پرهیز می‌کند از خبرهای آلوده به فراغ

پنجره مظهر گذر است و گذشت
و مکتب عشق

20 خرداد 1390

حیران!

در زورقی تک‌پارو نشسته‌ای تنها
دستخوش خودت و نسیم و باد
پایان راه پیداست
و زورق بر گرد خود می‌چرخد

ساحل، دور یا نزدیک فرقی نمی‌کند
تفاوت ها همراه آن‌یکی پاروی گمشده رفته‌اند
شبیه نقاشی‌های کودکیت

دلبستۀ ساحل بودی
دل به دریا زدی اما
غافل از توقف خاطره‌های همنشین بیابان‌‌ها و خیابان‌ها
و نقش حضور نگاه‌ها
و  اعتیاد چشمانت

قایقت به دور خود می‌چرخد
می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد
و مردمک چشمانت بی‌مردم است

خاطره‌هایت متوقف شده‌اند
در کنار رفت و آمد خورشید و شب و آب و نسیم
و زمزمۀ بی‌هدف آب
در غیبت صدای دف و نی‌انبان

شب که می‌اید، مخمل مشبک را بکش به رویت
به شوری هوا عادت کن
و اگر توانی یافتی، باری دیگر اجرایش  کن
در غیبت عطر ضیافت چشم‌ها و چشم‌اندازها

دیگر کسی را میل دیدار سینه‌ات نخواهد بود
مگر گاهی مرغی مهاجر
با توقفی کوتاه در لبۀ دیوار قایق

هوسِ پرواز در دلت غریبی می‌کند
مرغ مهاجر به سوی ساحل پرمی‌کشد
ساحلی با قد متوسط و رنگ باخته
و پنهان در پشت خودش

می‌خواهی ساحل و کودکیت را پس‌بگیری
افق اما هست و نیست را می‌بلعد
و خیال باد شرطه را

پشت افق خالی‌ست
رونق درگاه‌ها و پنجره‌ها فرسوده است
و جاده‌های همیشه در سفر
راهشان را گم کرده‌اند در ناکجایی

می‌دانم
چشم‌انداز بی‌حوصله است و خسته
به خستگی قایق تک‌پارویت
می‌دانم
می‌دانم
سوگند که می‌دانم
چارۀ حیرانیت باور به حیرانی‌ست

7 مهر 1390



web analytics