Skip to content
 

حمله اوباش کمیته نجات پاسارگاد به زنده‌یاد رجبی

صبح امروز آقای دکتر جلیل دوستخواه ایمیلی را همراه با پیغامی دردمندانه و غمبار برایم فرستادند که حاکی از مطالب زننده و سخیفی بود که اراذل و اوباش و چماقداران کمیته نجات پاسارگاد در باره استاد زنده‌یاد پرویز رجبی منتشر کرده بودند: «دکتر رجبی که صاحب تالیفات و ترجمه‌های با اهمیتی چون هزاره‌های گمشده و از زبان داریوش بود، و می‌توانست در قلمرو تاریخ و فرهنگ ایران چهره‌ای ماندگار از خود به یادگار بگذارد، متأسفانه در سال‌های پایانی عمر خود، و احتمالاً به دلیل بیماری‌های سخت، رسماً با حکومت اسلامی همراه شد و به تاریخ‌زدایی و ستیز علیه فرهنگ سرزمین‌مان پرداخت. مطالب او در ارتباط با تنگه بلاغی، پاسارگاد، تخت‌جمشید و سعی در سرپوش گذاشتن بر اعمال و رفتار ویرانگرانه دولت و همچنین گفته‌های او در روزنامه اعتماد، انتقاد شدید تاریخ‌شناسان و علاقمندان به فرهنگ ایران را برانگیخت. او در این گفته‌ها سعی داشت که تاریخ قبل از اسلام ایران را وارونه نشان دهد و حمله اعراب به ایران را موجه و مفید جلوه دهد. دکتر رجبی همچنین سال های آخر عمر خویش را در برنامه صدا و سیمای حکومتی به عنوان کارشناس تاریخی فعال بود». در بخش دیگری از همین گفتار، تهمت دیگری به نقل از آقای علی حیدری (با نام مخفی دکتر شاهین سپنتا) نقل شده که استاد رجبی را همکار آقای پورپیرار معرفی کرده‌اند.

صفت «اراذل و اوباش» که برای این عده بکار برده‌ام، نه از باب توهین و تحقیر که اتفاقاً از روی احترام است و نخواستم صفت زشت‌تری را که لایقش هستند، بکار ببرم. چون حتی اوباش و چاقوکش‌ها و چماقداران و غداره‌بندان نیز این اندازه جوانمردی را دارند که رو در روی کسی بایستند و چاقویش بزنند. تا این اندازه بی‌مقدار و فرومایه نیستند که صبر کنند تا پس از مرگ کسی و در حالی که هنوز کفنش خشک نشده و قدرت دفاع ندارد، چاقویش بزنند. آنان اگر ذره‌ای شرف اوباش را داشتند، در زمان حیات آن بزرگوار چنین عبارت‌هایی را بکار می‌بردند و نه درست در روز تشییع جنازه‌اش. آنان اگر ذره‌ای شرف اوباش را داشتند، لااقل امضای خودشان را زیر نوشته می‌گذاشتند و نه امضای کمیته را، که مسئولیت آن به گردن همه کسانی که روزی به امیدی به آن کمیته وابستگی نشان دادند، انداخته نشود و از اسم همگان سوءاستفاده نگردد. هر چند که بعید می‌دانم بجز آن دو نفر کذا (یعنی خانم شکوه میرزادگی و آقای اسماعیل نوری علاء) کس دیگری در آن کمیته خیلی بین‌المللی باقی مانده باشد. امید است اگر کسانی باقیمانده‌اند، از آنان بخواهند که اطلاعیه‌های با امضای کمیته را بدون اطلاع دیگران ننویسند و منتشر نکنند تا موجب بدنامی برای اشخاص ثالث نشود.

پیش از این در نوشته دیگرم به نام «ایران رجبی را از دست داد» توضیح دادم که دکاندارانی که تاریخ را ابزار عوام‌فریبی خود می‌دانند و پژوهش‌های واقعگرایانه استاد رجبی را مطابق با منافع خود نمی‌دیدند، چگونه با روش و روندی یکسان او را آزار دادند و تهمت زدند و محاکمه و یا تهدید به محاکمه کردند. از حسن اتفاق یکی از کسانی که استاد رجبی را بارها به دادگاه کشید، همان آقای ناصر پورپیرار بود که این اوباش کمیته پاسارگاد ناجوانمردانه او را همکار استاد رجبی معرفی کرده‌اند.

اینان این اندازه شهامت و شرافت را نداشتند که بگویند خشم ما از استاد رجبی به این دلیل است که در فریبگری‌هایی که بر سر سد سیوند به راه انداختیم، آلت دست ما نشد و بارها گفت و نوشت که «آرامگاه کورش غرق نمی‌شود». حال پس از پنج سال که از آبگیری سد سیوند می‌گذرد و همه عالم و آدم دیدند و فهمیدند که آرامگاه کورش غرق نشد، و نیز دیدند و فهمیدند که کمیته نجات آلت دست پیمانکاران سازنده سد برای توجیه خسارت‌های تعویق عملیات ساخت و ساز بوده است، و نیز دیدند و فهمیدند که چه کسی راست و چه کسی دروغ می‌گفت، بسی وقاحت و بی‌شرمی می‌خواهد که استاد را با چنان صفاتی خطاب کنند که براستی شایسته خودشان است. بسی وقاحت می‌خواهد کسانی که با انحراف کوشش‌های واقع‌گرایانه در زمینه سد سیوند و کاوش‌های تنگه بلاغی، روند اعتراض‌ها را به غرق شدن آرامگاه و گمراهی‌های دیگر کشیدند و آرمان اصلی کوشندگان را تباه کردند، حال کاسه داغ‌تر از آش شوند (بنگرید به «سد سیوند، نگاهی گذار به کوشش‌ها و حساسیت‌های میهن‌گرایانه» و «پاسداشت یادمان‌های باستانی»).

این روش دکانداران تاریخ‌فروش است که تاب تحمل یک مورخ مستقل و واقع‌گرا و غیروابسته را ندارند. بخصوص دکاندارانی که مطاعشان فروش تاریخ و فرهنگ یک کشور است، بدون آنکه حتی ذره‌ای آنرا بشناسند. دلیل نشناختن همین بس که در کنار همین مطلب، مطلب دیگری با عنوان «کاخ کورش در حال ویرانی است» منتشر کرده‌اند و با استناد به عکسی مدعی شده‌اند که آبگرفتگی کاخ کورش در پاسارگاد موجب تخریب ستون‌های آن شده است. این در حالی است که آن عکسی که بدان استناد شده، کاخ خزانه تخت‌جمشید است و نه کاخ کورش در پاسارگاد.

کسانی که حتی از تشخیص تفاوت تخت‌جمشید و پاسارگاد عاجز هستند، کسانی که خواننده را تا این اندازه ابله فرض می‌کنند، کسانی که آگاهی‌های تاریخی و باستان‌شناسی‌اشان کمتر از یک کودک دبستانی است، کسانی که در سایتشان تا این اندازه مطالب سخیف و مسخره و آکنده از اطلاعات غلط منتشر می‌کنند، کسانی که «مشاور تاریخی و باستان‌شناسی‌اشان» از تشخیص اصالت داشتن یا نداشتن آن مومیایی کذایی کردستان عاجز است و خبرش را با بوق و کرنا منتشر می‌کنند، چگونه می‌توانند تا این اندازه وقاحت داشته باشند که در باره یک استاد برجسته ایران‌شناسی قضاوت و ارزش‌گذاری کنند؟ آنهم به گونه‌ای که انگاری نظر عمومی غالب جامعه و «تاریخ‌شناسان» است. انگاری که همه جامعه چشم به زبان این کاسه‌به‌دستان اعانه جمع کن دارند و اینان سخنگوی همگان هستند.

استاد رجبی صاحب ده‌ها عنوان کتاب در زمینه‌های متنوع ایران‌شناسی و تاریخ ایران، و نیز مترجم چندین اثر برجسته ایران‌شناسی بود. کسی که آثارش معیار تاریخ‌نویسی امروز ایران است. کسی که مجموع کتاب‌های منتشرشده‌اش سر به ده‌ها هزار جلد می‌زند و کمتر خانه‌ای در ایران است که نسخه‌ای از آثار او در آن نباشد. نمی‌دانم آیا آن حضرات و سرکار علیه که عادت دارند به راحتی به هر کسی که آلت دستشان نشود، هر انگی که دوست دارند را بچسبانند، آیا تاکنون چهره خودشان را در آینه اتاقشان تماشا کرده‌اند که ببینند اصلاً در حد و اندازه این حرف‌ها هستند یا نه؟ بنگرید در آینه چهره خودتان را.

امروزه در عصر اینترنت و با دسترسی وسیع همگان به اطلاعات، نمی‌توان چنین ادعای مسخره‌ای را به کسی نسبت داد و به مخاطبان بباوراند که رجبی سعی می‌کرد «حمله اعراب به ایران را موجه و مفید جلوه دهد». چرا که هیچکس در هیچ کتاب و مقاله رجبی چنین چیزی را ندیده و نخوانده است. جوان امروز را نمی‌توان به این سادگی و با خدعه‌های کهنه فریب داد و فقط این خودتان هستید که مضحکه مردم می‌شوید و خواهند دانست که با چه موجودات نیرنگ‌بازی طرف هستند. یا بیاورید سند این حرف رجبی را از دل کتاب‌ها و مقالات و وبلاگش، و یا خجالت بکشید از مرده بی‌دفاعی که در روز تشییع جنازه‌اش چنین تهمتی نثارش کردید.

نکند دچار این توهم شده‌اید که رجبی مرده و قدرت دفاع از خود را ندارد و اکنون وقت تاخت‌وتاز و لگدپرانی شماست؟ چه توهم ابلهانه‌ای! امان از این مدعیان کاسبکار سکولاریسم که بسا خطرناک‌تر و دروغ‌پردازتر و سرکوبگرتر از هر مکتبیِ ایدئولوژی زده‌ای هستند. آنان که ایران را دکان امروز و سکولاریسم را دکان ذخیره فردا کرده‌اند.

و اما این فقط استاد رجبی نبود که آلت دست شمایان نشد. این را همه می‌دانند که هیچ مورخ و باستان‌شناس صاحب‌نام و حتی گمنامی آلت دست شما نشد. حتی من نیز وقتی که با قضیه روز قلابی جهانی کورش که اولین بار آقای کیهانی‌زاده در آبان سال ۱۳۸۳ در روزنامه شرق مطرح کرد و بعدها دکان شمایان شد، همراهی نکردم، ابتدا ایمیل‌های قلابی مبنی بر حمایت من از چنین روزی برای دیگران فرستادید و سپس که به چنین زشت‌کاری‌ای اعتراض کردم، همین گونه تهمت‌ها را که براستی لیاقت خودتان بود، نثار من کردید. نمی‌دانم شمایی که به دیگران به این راحتی چنین و چنان انگ‌هایی می‌زنید، از چه روی وقتی آقای ابراهیم نبوی با اسناد متقن و مکتوبی که در دسترس همگان است، در باره همین همکاری‌های شما با برخی حاکمان مطالبی نوشت، چنان برآشفتید؟ آیا اتهام زدن آن هم بدون سند و مدرک کاری پسندیده است و اتهام زدن با سند و مدرک ناپسند؟

همه این رفتارها نشان‌دهنده شکست شماست. نشان‌دهنده اینکه دکان تاریخ‌فروشی و میهن‌فروشی کمیته نجات پاسارگاد و بنیاد میراث پاسارگاد رو به تعطیلی و تخته شدن است و یارانی که امیدی بدان بسته بودند، به مرور با واقعیت‌ها آشنا شده‌اند و آنها را ترک کرده‌اند. از کاسه‌های دوره‌گردی و جمع‌آوری اعانه نیز ظاهراً مانند گذشته استقبالی نمی‌شود.

همین را می‌گویم و ادامه نمی‌دهم تا فرصتی دیگر: شایسته بود و شرف انسانی حکم می‌کرد تا این اتهام‌های زشت و ناجوانمردانه را در زمان حیات استاد و به وقتی که قدرت دفاع از خود را داشت، می‌نوشتید تا او با آن قلم متواضعانه و محبت‌آمیز و دوستانه‌اش که مطلقاً شبیه نثر و لحن من نبود، جوابتان را می‌داد (برای نمونه: «نامه به خانم شکوه میرزادگی»، «باز هم در باره سد سیوند»، «پیام کورش بزرگ هخامنشی به من!». حال که چنین نکردید و همین اندازه انسانیت نداشتید، کاش لااقل به اندازه همان اراذل و اوباش شهامت و شرف داشتید و با مخفی کردن خود پشت اسم کمیته نجات پاسارگاد به مرده‌ای که کفنش خشک نشده و روز تدفینش بود، چاقو نمی‌زدید. خجالت بکشید از تاریخ و فرهنگ کشوری که هیچ در باره آن نمی‌دانید و نمی‌فهمید که چنین اعمالی تا چه اندازه در فرهنگ ایران و آموزه‌های نیاکانی اهریمنی و پلید است. دور باد فرهنگ ستم‌دیده ایران از گزند شما ناجوانمردان کمین کرده در کمیته نجات پاسارگاد و بنیاد میراث پاسارگاد.

استاد رجبی زنده می‌ماند و قدر می‌بیند، چون زندگی‌اش را «خرج» ایران کرد و به پای ایران ریخت. و شمایان از بین می‌روید و بی‌قدر می‌شوید، چون ایران را «خرج» دکان خود کردید و به پای خود ریختید. این را دیر یا زود همه خواهند دانست، چنانکه تاکنون نیز بسیاری دانسته‌اند.

پیوست ۱:

پس از انتشار متن بالا و پس از اینکه این متن به لطف عده‌ای از دوستان و بزرگواران و از جمله استاد دوستخواه به اطلاع دیگر دوستان رسانده شد و با اعتراض‌های مکمل دیگری نیز همراه شد، اوباش پناه گرفته زیر نام کمیته نجات پاسارگاد، باز هم با امضای کمیته (که مسئولیت آنرا به عهده همه اعضا می‌اندازد) حمله دیگری را ترتیب دادند و در مطلبی با عنوان «چرا دکتر رجبی قدر خویش ندانست» همان هتاکی‌ها را برای بنده نیز بکار بستند و حتی مرا جزو «قشون سایبری حکومت» دانستند. بدیهی است چنین واکنشی به این دلیل بوده که عاجز شده‌اند از آوردن سندی از کتاب‌ها یا مقالات یا وبلاگ استاد رجبی که نشان دهد آن بزرگوار «حمله اعراب به ایران را موجه و مفید دانسته است». خوشحالم که اینان نیز همچون همه اوباشان و سرکوبگران و شعبان بی‌مخ‌های تاریخ فقط چماقداری و سرکوب را بلدند و جز نیروی مشت و بازو، نیرویی در مغز و اندیشه و خرد ندارند. جالب است که روش آنان هیچ تفاوتی با روش همان «قشون» ندارد و فقط نام‌ها و ظاهرسازی‌ها و نقاب‌های متفاوتی دارند. هر دوی آنان در مواجهه با هر مخالف و دگراندیشی، از چماق شکسته و پوسیده و نخ‌نمای انگ‌زنی بهره می‌جویند و هر مخالف و معترض و منتقدی را به دشمنی می‌چسبانند که خودشان از هر کس دیگر بدو نزدیک‌ترند. چه شباهت‌هایی و چه دُم‌خروس‌هایی!

بخاطر همین ناتوانی است که آن اوباش، با لینک دادن و سوءاستفاده از نقدهای پژوهشگران، خواسته‌اند تا آن نقدها را جوازی برای کارهای شرم‌آور خود کنند و ناجوانمردی خود را پشت نام آنان مخفی کنند و در سپر آنان سنگر بگیرند. اگر یکبار اعضای کمیته را خرج مقاصد خود کردند، این بار خواسته‌اند تا پای پژوهشگران را به میان حلقه تنهایی خود بکشند و سعی کنند تا آنانرا قربانی زشت‌کاری‌های خود کنند. خواسته‌اند تا با تمسک به آنان، عمل خود را توجیه سازند و ابروی عروس را درست کنند، غافل از آنکه آنرا بدتر کرده و چشمش را هم کور کرده‌اند.

براستی که این «قشون چماقدارِ سنگر گرفته پشت نام ایران و کورش» قادر به درک این نیستند که حریم نقد و پژوهش از هتاکی و پرونده‌سازی به دور است. هیچیک از آن پژوهشگرانی که نقدی بر آثار استاد رجبی نوشته بودند، هرگز دست و قلمشان را به چنان زشت‌کاری‌ها نیالوده‌اند و جز به طریق انصاف و بیان نظرات، به راه دیگری نرفته‌اند. چنانکه این نگارنده نیز بارها و از جمله در گفتار «قتل‌عام مردم اکد، به فرمان کورش یا نبونید؟» دیدگاه استاد رجبی را نقد و رد کرده بود و این گفتار و گفتارهای منتقدانه دیگران (چه درست باشند و چه نادرست، چه به نرمی باشند و چه به تندی) به هیچ عنوان جوازی برای حمله شخصی و تخریب شخصیت و کارهای فرومایه نیست. از نقدهای پژوهشگران، هرگز نمی‌توان جواز و سپر و پنجه‌بکسی ساخت برای مطامع دکانداران و ایران‌فروشان و تخریبگران فرهنگ ایران که زیر نام کمیته نجات پاسارگاد و بنیاد میراث پاسارگاد، پناه گرفته‌اند و معدود اعضای باقیمانده کمیته را سپر بلای خود می‌سازند.

دور باد فرهنگ ستم‌دیده ایران از یورش گرگ‌هایی که به پوست میش خزیده‌اند و پرچم سکولاریسم و حقوق بشر به دست گرفته‌اند. آیا این است آن حقوق بشری که شما خود را مدعی و مدافع آن می‌دانید؟ اگر قرار به تداوم چنین روش‌هایی باشد، پس حقوق بشر «شما» چه تفاوتی با حقوق بشر «اینها» دارد؟

پیوست ۲

(پاسخ استاد جلیل دوستخواه به نارواگویی‌های کمیته نجات پاسارگاد و شعری در گرامیداشت آن زنده‌یاد):

دکتر پرویز رجبی، تاریخ‌نگار آگاه و روشنگری بود که ارزش‌های والای فرهنگ ایرانی را نیک می‌شناخت و در شناساندن آنها به هم‌میهنانش و به جهانیان، سنگ تمام گذاشت و در سخت‌ترین و رنج‌بارترین سال‌های زندگانی‌ی خود نیز دست از تلاش سازنده‌اش برنداشت.

ایرانیان قدردان و حق‌شناس نیز ارج او و والایی‌ی کارش را به خوبی شناختند و او را بر سکوی افتخار ماندگاران تاریخ و فرهنگ ایران، جای دادند!

همو بود کو گشت ایران‌شناس / بر او باد از ایرانیان صد سپاس!
اگر چه نبودش جهان خودْ به کام / نه از راه ماند و نه شد سُست‌گام
در این راه دشوار پوینده شد / ز نَستوهی‌اش چرخْ شرمنده شد!
به کفْ شمع دانش، به دلْ شور کار / نه آرام بودش به جان، نه قرار
«پژوهنده‌ی روزگار نُخُست / گذشتهْ سَخُن‌ها همی بازْجُست»
پژوهید و کوشید و کاوید بس / که یابَد به گنج نیا دسترس
ز دیرینِگان بازْجوید نشان / هم از تلخْ‌کامان، هم از سرْخوشان
«که گیتی به آغاز چون داشتند / که ایدون به ما خوار بگذاشتند»
پس از پویش اندر نِشیب و فَراز/ پس از کوشش و کار و رنج دراز
بیاراست گنجی نو از باستان / که گوید به ما از نیا داستان
پژوهیم و یابیم ازیشان خبر / ز روز بزرگی، ز شام خطر
به ما گفت: ایران نه امروزی است / سزاوار ما دانشْ‌اندوزی است
بکوشیم و ایران‌شناسی کنیم / نه چون خیرگان ناسپاسی کنیم
یکایک به گنج نیا رو کنیم / نه افسون کنیم و نه جادو کنیم
کلید رهایی‌ی ما دانش است / جُزْ آن، هرچه باشد، همه کاهش است
«توانا بُوَد هرکه دانا بُوَد / ز دانش دل پیر، بُرنا بُودَ»
«به دانش، ز دانندگان راهْ جوی / به گیتی بپوی و به هرکس بگوی»
«ز هر دانشی چون سَخُن بشنوی / ز آموختن یک زمان نَغْنَوی»
«چو دیدار یابی به شاخ سَخُن / بدانی که دانش نیاید به بُن»
نگهداری‌ی میهنْ آیین ماست / پرستیدن آن، نه ما را سزاست
نه ما برتریم از کسان دگر / نه دیگرْ کسان، هم ز ما خوارتر

آنچه در پی می‌آید (منظور مطلب ناروای کمیته نجات پاسارگاد در باره استاد رجبی)، خُرده فرمایشی دیرهنگام است و در زمانی نشر می‌یابد که دکتر رجبی دیگر نمی‌تواند نارواگویی‌ها را پاسخ گوید و نقش مار را از واژه‌ی “مار”، بازشناساند و نگارنده ی آن، به خیال خام خود، انگاشته است که اکنون دیگر، میدان از رجبی خالی است و می‌تواند به هرگونه‌ای که خواست، بر او بتازد و گرد و خاک بر پا کند و سپید را سیاه و حق را ناحق وانماید و خاک در چشم یک ملّت حق‌شناس، بپاشد! “زهی تصوّر باطل! زهی خیال ِ مُحال!”

در فرهنگ دیرینه بنیاد ایرانی، سنّتی سزاوار و ستودنی هست که در این سخن گوهرین و کوتاه، بیان شده است: “از درگذشتگان خود، به نیکی یادکنید!” عربی گردانیده‌ی همین گفته را در هزاره‌ی اخیر، به گونه‌ی: “اُذکُروا مَوتیکم بالخیر!” نیز به ثبت رسیده و هنوز هم بر زبان کسانی، جاری است.

جان کلام در این اندرز والا، این است که تا هنگام زنده بودن هرکس، با پاسداشت ارج وی، با او سخن بگویید و کارنامه‌اش را در حضور خود وی و در فضای اشرافش، به بررسی و نقد بگذارید تا او زمان و توان پاسخ‌گویی و بازشناساندن گفته‌ها و کرده‌هایش را داشته باشد و سرانجام حق به حق‌دار برسد. امّا پس از خاموشی‌اش، از وی به نیکی یاد کنید و سویه‌های سودبخش و ستودنی‌ی کارش را بررسید و بازگویید و بازشناخت سره از ناسره را با ایراد نیشغولی و لجن‌پراکنی، یک‌سان مینگارید و داوری‌ی واپسین را به خِرد گروهی‌ی انبوه مردمان (پذیرندگان و نگاهبانان راستین فرهنگ)، واگذارید.

از سوی دیگر- با دریغ- در همین جامعه، از دیرباز، یک فرارَوَند دُژگفتاری و دُژکرداری‌ی تباهکارانه بوده است و هنوز هم هست که نامش “ولنگاری” است و بیشترین آسیب و زیان را به فرهنگ و فرهیختگی‌ی راستین ما، رسانده است.

نوشته‌ی مورد اشاره، در مقوله‌ی اخیر، جای می‌گیرد و هیچ نسبتی با نقد فرهیخته و آگاهاننده و سازنده ندارد و زمان نشر آن (هنگامی که تاریخ‌نگار آگاه و سرآمد روزگارمان، پس از برتافتن عمری رنج و شکنج، سر بر خاک میهنی که خدمتگزار شایسته‌اش بود، نهاده است) نیز گویای همین امرست و جز دل آزرده کردن ملّتی حق‌شناس، هیچ ثمری نخواهد داشت و راهی به دهی نیست!

وارد آوردن اتّهام بی‌پشتوانه‌ی وابستگی‌ی شخص به این یا آن فرد یا نهاد، که نمونه‌اش را درین تهمت‌نامه می‌بینیم، سکّه‌ی رایج بازار این‌گونه نقدنماهاست که در چشم صرّافان راستین، به پشیزی نمی‌ارزد! تأکید ورزیدن بر “میهن‌پرستی”ی هیجان‌زده و فریبنده و نشاندن آن بر جای “میهن‌دوستی”‌ی راستین و هوشیارانه، نیز از شگردهای شناخته شده و نخ‌نمای این‌گونه به اصطلاح بررسی‌هاست که جز عوام‌بازی و شبهه‌انگیزی، نامی نمی‌توان بدان داد!

در برابر این شتابزدگی در حذف صورت مسأله‌ای به نام دکتر پرویز رجبی و مرده‌ریگ والا و ماندگارش، چه می‌توان گفت جز سخن یادمانی‌ی نیما یوشیج: “آن که غربال به دست دارد، از عقب کاروان می‌آید!”

دکتر رجبی، “مورّخ‌المُلک” یا “مورّخ‌السّلطنه” نبود تا در “مهمل‌التّواریخ” یا ناقص‌التّواریخ” خود، برای ارضای عقده‌ی خودبرتربینی و جنون عظمت‌طلبی‌ی “خاقان مغفور” یا “سلطان صاحبقران”، آسمان و ریسمان را به هم ببافد و از کاهی، کوهی بسازد! او تاریخ‌نگار و پژوهشگر تراز نوینی با سنجه‌های دانشگاهی‌ی امروزین بود که جز به دانش و پژوهش، به چیزی باور و وابستگی نداشت. او به تمام معنی، نماد و نمونه‌ی ایرانی ماندن و جهانی شدن بود. جای خالی‌ی او، به این زودی‌ها پُرشدنی نیست. یادش گرامی و راهش پُررهرو باد!



web analytics