Skip to content
 

درگذشت استاد رجبی و نامه‌ای از دوستی عزیز

در چند روز گذشته نامه‌ها و پیام‌های زیادی از سوی دوستان دیده و نادیده به دستم رسید. دوستانی که افتخار داده بودند و مرا در غم خود، در غم از دست دادن استاد پرویز رجبی شریک دانسته بودند. ضمن ابراز همدردی با همه آن دوستان بزرگوار، متن نامه‌ها را در اختیار بازماندگان آن زنده‌یاد قرار می‌دهم تا از آنها در یادنامه‌هایی که تعدادی از نشریات در دست تهیه و انتشار دارند، استفاده شود. در زیر یکی از آن نامه‌های پرشور وحسرت‌برانگیز را بیاد آن مرد بزرگ، آن «مردی که قلمش را به دروغ نفروخت» در اختیار دیگر دوستان می‌گذارم. سپاسگزارم از آقای جواد کی‌پور عزیز:

جواد کی‌پور

صبح روز ۲۳ بهمن. پشت میز کارم نشستم و مثل عادت هر روزه سایت خبری که هر روز به آن سر می زدم را بالا آوردم. دو روز بی خبری، وقتی در خانه دسترسی و وقت سر زدن به اینترنت رو نداری و تلویزیون هم…

خشکم زد، میخکوب شدم و نگاهم یخ کرد. مثل جرز خیس خورده‌ای روی صندلی وارفتم…

صفحه اول، خبر اول، عکس کسی که در دنیای تاریخ همه چیز بود و کنارش خبری که فکرش هم همیشه برایم وحشتناک بود. چقدر خودخواهانه همیشه از خدا می‌خواستم کاش این خبر پس از «پیدا شدن سده‌هایی باشد که گمش کرده بودم» و حالا یکی انگار واقعاً چراغ بدست داشت پیدایش می‌کرد، بخصوص برای من و برای هم نسلانم. طعم نوشته‌هایش هنوز زیر زبانم بود انگار و طعم خستگی‌هایی که پشت شوق پنهانش می‌کرد، پیش چشمم. طعمی که وقتی در آخرین خط سده‌هایی که برای ما گمشده بود و پیدایش می کرد نوشته بود: «پایان مجلد سوم، دوشنبه شانزدهم آذرماه هشتاد و سه، چهار صبح. خداوندا مددی برای مجلدهای بعدی!» و من از خود می‌پرسیدم: مگر می‌شود با چنین عشقی در سحرگاهان نوشته‌ای را پایان برد و آن را مدد خدا نخواند…؟!

جملاتش، کتاب‌هایش، وبلاگی که حتی آن را هم تحمل نکردند و مدتی بستندش، شعرهایش و سرانجام چهره‌اش، همه و همه از جلوی چشمان بهت‌زده‌ام رد شد و رفت و انگار خودش را هم با خودش برد… کسی که هر چه درتاریخ یاد گرفتم با او آغاز می‌شد و چه حیف که پایان نیافت. و چه حیف که خودخواهانه او را برای پایان یافتن این راه‌ها می‌خواستم…

انگار هنوز باورم نمی‌شد. هنوز دعا می‌کردم کاش دروغ باشد. بلافاصله آمدم به پژوهش‌های ایرانی. اما تمام امیدم فرو ریخت وقتی فقط یک جمله توی چشم می‌زد:

“استاد رجبی امید ما بود”

و «بود» یعنی «دیگر او نیست»… دیگر هوای چشمانم بارانی‌تر از ابری شد که در آن امیدی جای داشته باشد…

و سکوت کردم و در فکر رفتم… از این که امید دیگری از میان ما رفت و من و امثال من از رجبی‌های مانده غافل. که نمی‌دانم، آیا رجبی‌های دیگری پیدا می‌شوند؟ سکوتی تلخ جوابم را می‌دهد انگار.

انگار این چند روز قطع بودن ایمیل‌ها حتی فرصت شکستن سکوتم را نداد و تأییدی شد بر این تلخی.

و چه تلخ این جمله تمام شد که:

“استاد رجبی امید ما بود”

و انگار هیچ وقت کلمه «بود» آنقدر نفرت‌انگیز نشده «بود»…

هر چه گشتم کسی را نیافتم که برایش این دردنامه را بفرستم تا شاید از بار این تلخی کم شود، جز شما. این را نمی‌دانم باید به پای تنهایی من گذاشت، یا دکتر رجبی، یا تاریخ، یا هر کس دیگر. نمی‌دانم باید به تاریخ تسلیت بگویم که انگار یکی از فرزندانش را از دست داد یا به خودم و امثال خودم که یکی دیگر رفت و او را نشناختیم آنطور که باید می‌شناختیم… نتیجه فرقی نمی‌کند. با خود می‌گویم چه اهمیتی دارد که حالا کسی در نبودش “اراذل و اوباش” شود یا نشود. او خود را به دروغ نفروخت و کسی که خود را به دروغ نفروشد، هیچ وقت نمی‌میرد، یا بهتر بگویم کشته نمی‌شود…

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
از پیش و پس غافله عمر میندیش
گه پیش روی پیش شد و گه باز پسی
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریاد رسی رفت
این عمر سبک سایه ما بسته به آهی است
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت…

یادش گرامی

همچنین بنگرید به:

او دیگر در این خانه نیست، شاهرخ تویسرکانی
در فقدان استاد دکتر پرویز رجبی، حسن گل‌محمدی
به یاد دکتر پرویز رجبی، حسن زرهی
پرویز رجبی جاودانه شد، امید ایرانمهر
ایران رجبی را از دست داد، رضا مرادی غیاث آبادی
پرویز رجبی ایران‌شناس بزرگ درگذشت، عباس محمدی
دکتر پرویز رجبی یادگاری از عباس جعفری، کوشا کاشانی یکتا



web analytics