Skip to content
 

سرگذشت همیشه نیمه‌تمام

طرح داستانی

شامگاه شبی خنک و پاییزی بود. تو و مادربزرگ از مکتب‌خانه آمیرزا به روستای خود باز می‌گشتید. دشت فراهان و چراغ‌های تازه روشن‌شده روستاها، پیش روی شما بود. مادربزرگ ساکت بود و تو چراغ‌ها را می‌نگریستی. مادربزرگ سوار الاغی بود که تشکچه‌ای بر رویش انداخته بودند و خورجینی که در آن ترخنه، فطیر و سنجد ریخته بودند. تو در کنار الاغ پیاده می‌آمدی و گاه دستانت را به خورجین فرو می‌بردی و فطیری را به نیش می‌کشیدی. به مادربزرگ گفتی که چرا امشب حرف نمی‌زند؟ و او گفته بود که آمیرزا از تو راضی نیست. به درس بی‌توجه است و با بچه‌ها دعوا می‌کند.

او راست می‌گفت. تو کشیده‌ای به پسر شیخ حسن زده بودی. او دشنام داد و تو متلکی در پاسخش گفتی. او یقه ترا گرفت. سنش بیشتر و قدش بلندتر بود و قوی‌هیکل‌تر. هرکار می‌کردی، نمی‌توانستی از دستانش، از نگاهش و از زبانش رها شوی. بغض گلویت را می‌فشرد. دستت را مشت کردی و عقب بردی و محکم و دقیق کوبیدی توی دماغش. خون سرازیر شد.

آن روز با شکایت شیخ حسن نزد آمیرزا، تنبیه شدی. آمیرزا می‌گفت ترا بخاطر کتک‌کاری تنبیه نمی‌کنم، بخاطر اینکه به حرف من بی‌توجه بودی، تنبیه می‌کنم. گفته بود که تو حق کتک‌کاری نداری.

دلیل دیگر ناراضی بودن آمیرزا درست بود. تو آنروز به درس بی‌توجه بودی. هر چه او سخن می‌گفت، تو از پنجره به برگ‌های زرد و سرخ خیره شده بودی و به غوغای باد در میان شاخه‌ها. به پرندگانی که سرگردان به دنبال دانه‌ای بودند، به «بی‌بی» که برایشان خرده‌نان می‌ریخت و به ابرهایی که تند و تند می‌آمدند و می‌رفتند.

دوست داشتی بجای شنیدن حرف‌های آمیرزا به باغ‌های پر از برگ‌های زرد و سرخ می‌رفتی، روی برگ‌ها غلت می‌زدی، جیغ می‌کشیدی و از شاخه‌ها آویزان می‌شدی. دوست داشتی باقیمانده انارها و انجیرها را بر روی شاخه‌ها پیدا کنی. آن انارهای کوچکی را که هنگام میوه‌چینی از چشم‌ها پنهان می‌مانند و پس از ریزش برگ‌ها به چشم می‌آمدند. نمی‌دانستی که چرا انارهای کوچک اما آبدار را کسی نمی‌بیند. فراموش می‌شدند و می‌شوند.

آن شب هم که در کنار مادربزرگ راه می‌رفتی، یکی از همان انارها در دستانت بود. برای رفع رنجیدگی مادربزرگ، انار را به سویش دراز کردی و او گفته بود که بهتر از من کسی را پیدا نکردی؟

مادربزرگ می‌گفت اگر نام روستاهای دوردستی را بگویی که چراغ‌هایشان می‌درخشید، ترا می‌بخشد. تو همه را درست گفتی و او ترا بخشید.

آن شب مادربزرگ برایت از ستاره‌ها گفت و از خاطره‌های بیادماندنی از روستاهای دوردستی که دیده می‌شدند. از رویدادهای تلخ و شیرین گذشته، از دیروز، از پارسال، از سال‌های دور، از هزاران سال پیش.

در میانه‌های راه، مادربزرگ ایستاد. به سوی راست برگشت. به روستایی متروک در میانه کوه‌ها خیره شد و چیزهایی گفت. روستایی با چراغ‌های کم‌سو، در زیر نور ستارگان درخشان.

جلوتر که رفتید، به سوی گورستان پیچید. از الاغ پیاده شد و به سوی گوری براه افتاد. تو در عقب ایستادی. می‌خواست تنها باشد. بر گوری نشست که سنگ نداشت. گفت و نالید. ستاره‌ها می‌درخشیدند. و پاره ابرها رفته بودند. تو آن شب ندانستی که مادربزرگ بر گور چه کسی نشسته بود.

***

نزدیک سی سال از آن شب پرخاطره گذشت تا شب پرخاطره دیگری در همان راه و در همان گورستان تکرار شود. تو باز هم با فطیری در دست و انار کوچک فراموش شده‌ای، کوه‌ها را پشت سر گذاشتی. دشت فراهان و چراغ‌های تازه روشن‌شده روستاها در چشم‌انداز پهناوری پیش روی «شما» بود. پیش روی تو و یادگار مادربزرگ.

او نیازی به نام روستاها نداشت، اما تو روستاها را نام می‌بردی و درست را دوباره پس می‌دادی. در میانه‌های راه، مثل مادربزرگ ایستادی. پیاده شدی. به سمت راست نگاه کردی و روستایی را در دل کوه‌ها جستجو کردی. اما هیچ چراغی روشن نبود. دلت گرفت. حتی یک چراغ روشن نبود.

آن شب او هم از تو ناراضی بود. اما او هم مانند مادربزرگ وقتی از روستاها برایش گفتی، غصه‌اش را فراموش کرد و چهره‌اش پر از امید و نشاط شد.

آن شب شما به سوی گورستان روستا پیچیدید. قلبت می‌طپید، دستانت می‌لرزید، نفست تند شده بود.

نور چراغ‌های ماشین، گورستان را روشن کرده بود. جز پرچم‌های در اهتزاز هیچ چیز دیده نمی‌شد جز سیاهی شب.

تو پیاده شدی. با گام‌هایی لرزان و قلبی تپنده، به نزدیک مادربزرگ رفتی که در میانه پرچم‌ها خفته بود؛ اما وجودش در لرزش پرچم‌ها زنده بود و احساس می‌شد.

باد سردی می‌وزید. ابرها رفته بودند. ماه نبود و ستارگان درخشان‌تر…

در دورترها، آتش بزرگی برافروخته شده بود و مردانی که بر گردش حلقه زده بودند. در راه بازگشت، از کنارشان گذشتید و رفتید.

فردای آن شب خاطره‌انگیز، صدای تلفن سکوت طولانی خانه را در هم شکست. مردی از دوردست‌ها می‌گفت: «دیگر خود را در آتش ما گرم نمی‌کنید؟»

رضا

۲ دی ۱۳۸۲



web analytics