Skip to content
 

سرگذشت همیشه نیمه‌تمام

شامگاه شبی خنک و پاییزی بود. من و مادربزرگ از مکتب‌خانه آمیرزا به روستای خود باز می‌گشتیم. دشت فراهان و چراغ‌های تازه روشن‌شده روستاها، پیش روی ما بود. مادربزرگ ساکت بود و من چراغ‌ها را می‌نگریستم. مادربزرگ سوار الاغی بود که تشکچه‌ای بر رویش انداخته بودند و خورجینی که در آن ترخنه، فطیر و سنجد ریخته بودند. من در کنار الاغ پیاده می‌آمدم و گاه دستانم را به خورجین فرو می‌بردم و فطیری را به نیش می‌کشیدم. به مادربزرگ گفتم که چرا امشب حرف نمی‌زند؟ و او گفته بود که آمیرزا از تو راضی نیست. به درس بی‌توجه است و با بچه‌ها دعوا می‌کند.

او راست می‌گفت. من کشیده‌ای به پسر شیخ حسن زده بودم. او دشنام داد و من متلکی در پاسخش گفتم. او یقه مرا گرفت. سنش بیشتر و قدش از من بلندتر بود و قوی‌هیکل‌تر. هرکار می‌کردم، نمی‌توانستم از دستانش، از نگاهش و از زبانش رها شوم. بغض گلویم را می‌فشرد. دستم را مشت کردم و عقب بردم و محکم و دقیق کوبیدم توی دماغش. خون سرازیر شد.

آن روز با شکایت شیخ حسن نزد آمیرزا، تنبیه شدم. آمیرزا می‌گفت ترا بخاطر کتک‌کاری تنبیه نمی‌کنم، بخاطر اینکه به حرف من بی‌توجه بودی، تنبیه می‌کنم. گفته بود که تو حق کتک‌کاری نداری.

دلیل دیگر ناراضی بودن آمیرزا درست بود. من آنروز به درس بی‌توجه بودم. هر چه او سخن می‌گفت، من از پنجره به برگ‌های زرد و سرخ خیره شده بودم و به غوغای باد در میان شاخه‌ها. به پرندگانی که سرگردان به دنبال دانه‌ای بودند، به «بی‌بی» که برایشان خرده‌نان می‌ریخت و به ابرهایی که تند و تند می‌آمدند و می‌رفتند.

دوست داشتم بجای شنیدن حرف‌های آمیرزا به باغ‌های پر از برگ‌های زرد و سرخ می‌رفتم، روی برگ‌ها غلت می‌زدم، جیغ می‌کشیدم و از شاخه‌ها آویزان می‌شدم. دوست داشتم باقیمانده انارها و انجیرها را بر روی شاخه‌ها پیدا کنم. آن انارهای کوچکی را که هنگام میوه‌چینی از چشم‌ها پنهان می‌مانند و پس از ریزش برگ‌ها به چشم می‌آمدند. نمی‌دانستم که چرا انارهای کوچک اما آبدار را کسی نمی‌بیند. فراموش می‌شدند و می‌شوند.

آن شب هم که در کنار مادربزرگ راه می‌رفتم، یکی از همان انارها در دستانم بود. برای رفع رنجیدگی مادربزرگ، انار را به سویش دراز کردم و او گفته بود که بهتر از من کسی را پیدا نکردی؟

مادربزرگ می‌گفت اگر نام روستاهای دوردست را که چراغ‌هایشان می‌درخشید را درست بگویم، مرا می‌بخشد. من همه را درست گفتم و او مرا بخشید.

آن شب مادربزرگ برایم از ستاره‌ها گفت و از خاطره‌هایی بیادماندنی از روستاهای دوردستی که دیده می شدند. از رویدادهای تلخ و شیرین گذشته، از دیروز، از پارسال، از سال‌های دور، از هزاران سال پیش.

در میانه‌های راه، مادربزرگ ایستاد. به سوی راست برگشت  به روستایی متروک در میانه کوه‌ها خیره شد و چیزهایی گفت. روستایی با چراغ‌های کم‌سو، در زیر نور ستارگان درخشان.

جلوتر که آمدیم به سوی گورستان پیچید. از الاغ پیاده شد و به سوی گوری براه افتاد. من در عقب ایستادم. می‌خواست تنها باشد. بر گوری نشست که سنگ نداشت. گفت و نالید. ستاره‌ها می‌درخشیدند. و پاره ابرها رفته بودند. من آن شب ندانستم که مادربزرگ بر گور چه کسی نشسته بود.

***

نزدیک سی سال از آن شب پرخاطره گذشت تا شب پرخاطره دیگری در همان راه و در همان گورستان تکرار شود. من باز هم با فطیری در دست و انار کوچک فراموش شده‌ای، کوه‌ها را پشت سر گذاشتم. دشت فراهان و چراغ‌های تازه روشن‌شده روستاها در چشم‌انداز پهناوری پیش روی «ما» بود. پیش روی من و یادگار مادربزرگ.

او نیازی به نام روستاها نداشت، اما من روستاها را نام می‌بردم و درسم را دوباره پس می‌دادم. در میانه‌های راه، مثل مادربزرگ ایستادم. پیاده شدم. به سمت راست نگاه کردم و روستایی را در دل کوه‌ها جستجو کردم. اما هیچ چراغی روشن نبود. دلم گرفت. حتی یک چراغ روشن نبود.

آن شب او هم از من ناراضی بود. اما او هم مانند مادربزرگ وقتی از روستاها برایش گفتم، غصه‌اش را فراموش کرد و چهره‌اش پر از امید و نشاط شد.

آن شب ما به سوی گورستان روستا پیچیدیم. قلبم می‌طپید، دستانم می‌لرزید، نفسم تند شده بود.

نور چراغ‌های ماشین، گورستان را روشن کرده بود. جز پرچم‌های در اهتزاز هیچ چیز دیده نمی‌شد جز سیاهی شب.

من پیاده شدم. با گام‌هایی لرزان و قلبی طپنده، به نزدیک مادربزرگ رفتم که در میانه پرچم‌ها خفته بود؛ اما وجودش در لرزش پرچم‌ها زنده بود و احساس می‌شد.

باد سردی می‌وزید. ابرها رفته بودند. ماه نبود و ستارگان درخشان‌تر. در دورترها، آتش بزرگی برافروخته شده بود و مردانی که بر گردش حلقه زده بودند. در راه بازگشت، از کنارشان گذشتیم و رفتیم.

فردای آن شب خاطره‌انگیز، صدای تلفن سکوت طولانی خانه را در هم شکست. مردی از دوردست‌ها می‌گفت: «دیگر خود را در آتش ما گرم نمی‌کنید؟»

رضا

2 دی 1382



web analytics