Skip to content
بایگانی کلیدواژه سفرنامه

لانه‌موری و قلعه آتشگاه کاشمر

اگر کسی مدعی شود که کاشمر دوست‌داشتنی‌ترین شهر تمام ایران است، شاید سخن او غلوآمیز و اغراق‌گونه قلمداد شود و ناشی از تعلق شخص بدان شهر و یا نشناختن شهرهای دیگر. اما اگر کسی که هیچ پیوند نَسَبی یا سببی یا منافع مشترک با کاشمر ندارد، چنین بگوید؛ اگر کسی که اولین بار 19 سال پیش مسافر کاشمر بوده و پس از آن به بیش از هزار شهر و روستای ایران سفر کرده و دستکم زیر آسمان یک چهارم آنها خوابیده است، چنین ادعایی بکند، نمی‌توان آنرا جدی نگرفت: «کاشمر دوست‌داشتنی‌ترین شهر تمام ایران است». اینرا مسافری که به کاشمر می‌رسد، در نخستین مشاهدات و برخوردها و مراودات خود با مردم محلی پی می‌برد. او باغ‌ها و مزارع و خانه‌باغی‌هایی را می‌بیند که به حال خود رها نشده‌اند و به دقت به آنها توجه و رسیدگی می‌شود. کشتزارهای گسترده‌ای را می‌بیند که تپه‌های باستانی فراوانی را چون نگین گوهری در دل خود دارند. مردمی را می‌بیند که ریشه در خاک خود دارند و بدون شعار و تظاهر، داشته‌های فرهنگی و نیاکانی خود را پاس می‌دارند. مسافری که تازه به کاشمر وارد می‌شود، بلافاصله احساس می‌کند که همه مردم شهر با او آشنایی و محبت دارند. آنان او را به خود می‌پذیرند و چون آشنایی دیرین از او استقبال می‌کنند. او می‌بیند که در کاشمر هیچکس با دیگری غریبه نیست؛ می‌بیند که هیچکس برای مسافران و مراجعان کیسه‌ای ندوخته است؛ می‌بیند که گذرهای شهرها و روستاها پاکیزه‌تر از همه شهرهایی است که تاکنون دیده است؛ می‌بیند علاوه بر اینکه همگان پشت ‌و پناه یکدیگر هستند، اما هر کس به کار خود مشغول است و فضولی‌های متداول جامعه ایرانی در آنجا جایی ندارد. او در عمق چشم کاشمریان هرگز نشانه‌ای از سوءظن نمی‌بیند، بلکه اعتماد و محبت عمیقی را می‌بیند که به جانش می‌نشیند. مسافری که به کاشمر می‌رسد، مردمی منضبط و رانندگانی مقید و پیشه‌ورانی درستکار را می‌بیند. او خیلی زود متوجه می‌شود که در اینجا همه در این فکر هستند که چگونه می‌توانند دستگیر و کمک او و دیگران باشند و چگونه می‌توانند خاطره‌ای نیک از انسانیت خود بر جای گذارند. اینچنین است که کاشمر دوست‌داشتنی و زیباست! […]

با زنان کلپورکان: سفری مهیج به هشت هزار سال پیش

هنگامی که تو در نزد «مروارید دهواری» زن سفالگر کلپورکانی می‌نشینی، می‌توانی اطمینان داشته باشی که به هشت هزار سال پیش سفر کرده‌ای. سفر مهیج و بی‌تخیل به اعماق هزاره‌ها و بازگشتی واقعی به گذشته‌های دور. هیچ اثری از یک عنصر جدید و نوین در این زن و حرفه‌اش نمی‌بینی. سفال‌های او کمترین تفاوتی با آنچه که از هزاران سال پیش و در طی کاوش‌های باستان‌شناختی به دست می‌آید، ندارد. او برخلاف بعضی سفالگران دیگر اصرار دارد که از کوره و هیچ ابزار جدیدتر دیگر استفاده نکند. چون «حرفه‌اش قدیمی است و می‌خواهد قدیمی بماند». زن تو را سوار بر یک ماشین زمان واقعی می‌کند و می‌بردت به هشت هزار سال پیش. زیرانداز حصیری که از ساقه‌های بوته همیشه سبز «داز» بافته شده را پهن می‌کند و صفحه‌ای بشقاب‌مانند و سفالین به نام «بُنو» در برابر خود می‌نهد. پاره‌ای گِل را که بدان «هاجِک» می‌گویند بر روی بُنو می‌گذارد و شروع می‌کند با دستان ماهرش به شکل دادن هاجک. آرام آرام گِل را می‌بینی که تجسم می‌یابد و تبدیل به کاسه یا کوزه یا ساغری می‌شود. دسته‌ای بر گردنش می‌نهد و با سنگی صیقل‌یافته که «سائِنوک» می‌خوانندش، بدنه ظرف را جلا می‌دهد. زن بجز ظرف‌های گوناگون، عروسک‌ها و مجسمه‌های کوچک سفالین هم می‌سازد. عروسک‌ها و مجسمه‌هایی از بز، شتر، سگ و بخصوص بخوردان‌ها و اسپندسوزهایی به شکل انار و به اسم «سوچَکی». درست مثل عروسک‌ها و پیکره‌هایی که از طلاتپه و برخی تپه‌های باستانی یافت شده‌اند. […]

آنروزها که سوسنگرد فقط یک نفر جمعیت داشت

سوسنگرد (با نام اصلی: «خفاجیه») زیر آتش توپخانه‌ای که سه بار آنجا را اشغال کرد، تبدیل به ویرانه‌سرایی مغموم و متروک شده بود. خانه‌ها و مغازه‌هایی که تخلیه نشده بودند، نشان از حمله‌ای غافلگیرکننده می‌داد. حمله‌ای که موجب شده بود تا مردم رنج‌کشیده با بیم و هراس کودکان گریان و نالان و زخمی خود در آغوش بگیرند و با هر وسیله ممکن از زیر آتش‌ها و از خانه و کاشانه خود دور شوند. خانه‌ای در شهر نبود که خمپاره‌ای بر بام آن فرود نیامده باشد و خیابانی نبود که داغ خمپاره‌ای در دلش دیده نشود. رختخواب‌ها همچنان گشوده بود و رخت‌ها بر بندها پهن بودند. دیگ‌ها بر روی اجاق مانده بودند و قوری‌ها بر سماورها. آوار بام بر روی سفره‌ها فرو آمده بود. دفتر مشق‌هایی که هنوز مداد و پاک‌کن بر روی آنها بود، در کنار اتاق‌ها افتاده بودند. جامه رنگارنگ دخترکان از میان گنجه متلاشی‌شده به بیرون ریخته بود. بوی مرگ و نیستی در شهر پیچیده بود. نخلستان‌ها سوخته بودند و پل کرخه از وسط به دو نیم شده بود. […]

ترکان سلطانیه: آمیزه‌ای از سنت‌های کهن و صمیمیت بی‌پایان

روستای ویر (وی‌یَر) در حدود ده کیلومتری جنوب شرقی سلطانیه است. در چند کیلومتری شرق این روستا، سازه‌ای بزرگ قرار دارد که به تمامی در دل سنگ‌های سخت کوهستان کنده و تراشیده شده است. بر دیوارهای سنگی این بنا سنگ‌نگاره‌ای از یک اژدهای غول‌آسا و پر پیچ‌وتاب دیده می‌شود. کاربری قطعی این بنا که نمونه […]

گزارش‌هایی از دیدار یلدای خورشید در بناهای تقویمی ایران

صفحه اصلی و راهنمای مطالب موجود در باره چارتاقی‌ها پیرو فراخوان پیشین، برنامه سالانه دیدار طلوع خورشیدِ انقلاب زمستانی با شرکت گروه‌های فراوانی از دوستداران اخترباستان‌شناسی ایرانی و نیز کسانی که مایل بودند نظریهٔ نگارنده پیرامون کاربری تقویمی چارتاقی‌های ایران را از نزدیک بررسی نمایند، در بامداد روز یکم دی‌ماه در محل چارتاقی‌ها برگزار شد. […]

سفری کوتاه به مشهد مادرسلیمان

در چند روز گذشته، فرصتی دست داد تا برای چند بررسی کوچک میدانی، به مشهد مادرسلیمان (پاسارگاد احتمالی) و تنگه بلاغی بروم و موادی را برای برخی نوشته‌های نیمه‌تمام خود فراهم آورم: – دامنه‌ کوهستان‌های چم‌بیان، تنگه بلاغی، کوه موسی‌خان و دیگر کوهپایه‌های پیرامون دشت مرغاب، یکی از بهترین رویش‌گاه‌های درخت بَـنِـه یا پسته کوهی […]

یادداشت‌هایی از دیدارهای طلوع خورشید در نیاسر و دیگر چارتاقی‌های ایران

صفحه اصلی و راهنمای مطالب موجود در باره چارتاقی‌ها یک‌شنبه، ۳ دی‌ماه ۱۳۸۵ دیدار انقلاب زمستانی ۱۳۸۵ برنامه دیدار طلوع خورشید انقلاب زمستانی و شب یلدا (میلاد خورشید) در چهارتاقی نیاسر و بررسی میدانی نظریه این نگارنده در زمینه تقویم‌های آفتابی و به ویژه چارتاقی‌های ایران، علیرغم احتمال ابری بودن آسمان، با موفقیت برگزار شد. […]



web analytics