Skip to content
 

تازه‌ها ۱۲

1- آقای ابراهیم اصغرپور علمداری نقشه‌ای از زبان‌های رایج در ایران را به پیوست نامه‌ای برایم فرستاده و در باره سندیت و اعتبار آن پرسیده‌اند. تا آنجایی که من خبر دارم، این نقشه یکی از بهترین و دقیق‌ترین نقشه‌هایی است که گستره شمول زبان‌ها و گویش‌های گوناگون در مرزهای امروزی ایران را نشان می‌دهد. این نقشه را دو تن از زبان‌شناسان مشهور شوروی به نام‌های بروک و آپنچنکو با همکاری اُرانسکی- از بزرگترین متخصصان زبان های ایرانی- تهیه کرده بودند و پیش از این در اطلس‌ها و کتاب‌های گوناگونی منتشر شده است. بنده نیز تاکنون نسخه‌ای تک‌رنگ و نسبتاً ناخوانا از این نقشه را در اختیار داشتم که چاپ سال 1975 در مسکو است. با اینکه از عمر مطالعات منتهی به تهیه و انتشار این نقشه بیش از پنجاه سال می‌گذرد، اما گمان نکنم در این مدت، نقشه‌ای بازنگری شده و یا دقیق‌تر از آن در کشور خودمان منتشر شده باشد. بگذریم از این درد که حتی نسخه اصلی آن نیز در ایران منتشر نشده است. بی‌گمان پس از گذشت نیم قرن از مطالعاتِ پشتیبانِ نقشه زبان‌های ایران، نیاز جدی به بررسی مجددِ حوزه پراکندگی زبان‌های ایرانی وجود دارد. کمبود مهمی که این نقشه دارد، اکتفا به مرزهای سیاسی فعلی ایران است که می‌توان این کمبود را با توجه به نقشه‌های دیگری از منطقه (که آنها نیز در همان مجموعه منتشر شده‌اند) برطرف کرد و نقشه‌ای تلفیقی تهیه نمود. 

نقشه پراکندگی زبان های ایرانینقشه پراکندگی زبان‌های ایرانی (روی تصویر کلیک کنید)

2- مدتی است که از راه نامه‌نگاری با آقای مسعود میرشجاعیان آشنا هستم. اما تا پیش از اینکه او بخاطر شرکت در کلاس‌هایم از مشهد به تهران بیاید، او را از نزدیک ندیده بودم و پی به استعداد، آگاهی و دانایی فراوان او نبرده بودم. او هنوز در آغاز راه دانشگاه و از علاقمندان جدی و پیگیر نجوم و اخترباستان‌شناسی است. مطالعاتی عمیق و فراوان دارد و کتاب‌هایی را خوانده و تحلیل می‌کند که بسیاری از ما حتی نام آنها را نشنیده‌ایم. از مسعود خواهش کردم که نماهنگ زیبایی که ساخته بود را برای حاضران در دوره آموزشی اخترباستان شناسی پخش کند و سخنی بگوید. سخنانش که با مناظره‌ای همراه شد، شگفتی همگان را به همراه داشت و میزان دانش و آگاهی و تسلط او را ستودند. مسعود در آینده یکی از بزرگترین دانشمندان ایران‌زمین خواهد بود.

3- پس از چند تغییر و تحول، بالاخره وبلاگ استاد ابوالفضل خطیبی راه‌اندازی شد و اکنون دوستداران آثار و نوشته‌های آقای خطیبی می‌توانند تازه‌ترین گفتارهای ایشان را در وبلاگ سخن پیگیری نمایند. آقای خطیبی همچنین خبر داده‌اند که وبلاگ استاد علی اشرف صادقی نیز در دست راه‌اندازی است. حال که سخن از معرفی وبلاگ‌ شد، چند نوشته و وبلاگ دیگر را هم نام می‌برم: وبلاگ استاد نازنین دکتر منصور رستگار فسایی؛ تعدادی دیگر از واژگان فارسی در متون عربی در وبلاگ آقای دکتر فاتحی نژاد و اصطلاحات رایج در موسیقی ایرانی در وبلاگ خانم شیوا مقدم.

4- سه خبر اصفاهونی: به تازگی سمت و سوی معترضان به تخریب آثار باستانی در گَل و گوش اصفهان متمرکز شده است. امیدوارم که چنین اعتراض‌ها و حساسیت‌هایی که می‌تواند ارزنده و قابل ستایش باشد با ادعاهای واهی به سرنوشت‌ ناگوار نمونه‌های پیشین دچار نشود و انبوه گزافه‌گویی‌ها موجب دلسردی بیشتر افکار عمومی نشود. در خبر اول از احتمال مفقودشدن «سرستون»های ساسانی کاخ چهل ستون اصفهان سخن گفته شد و تحلیل و بررسی‌هایی پیرامون آن سرستون‌ها و نگاره‌های بر روی آن. اما آنچه که در باره آن سخن می‌رفت و عکس‌های فراوانی نیز پیوست آن بود، «پاستون»های ساسانی بود و نه سرستون. من نمی‌دانم چگونه ممکن است کسانی که فرق سرستون و پاستون را نمی‌دانند، در باره آن شرح و تحلیل بنویسند. مانند این است که کسی فیزیولوژی بدن انسان را توصیف کند اما فرق سر از پا را تشخیص ندهد. خدا را هزار مرتبه شکر که اگر در تولید همه چیز عقب افتاده‌ایم، لااقل (به کوری چشم دشمنان دین و ملت) میلیون‌ها نفر مورخ و باستان‌شناس تولید فرموده‌ایم.

در خبر دوم گفته شد که سردر دروازه هزارجریب اصفهان تخریب شده است. لطفاً اگر کسی عکسی از این دروازه (پیش از اینکه تخریب شود و یا پس از آن) در اختیار دارد، به این بنده عاجز هم نشان بدهد تا برای اولین بار در عمرش چنین دروازه‌ای را دیده باشد و هنوز آن موضع فخیمه را ندیده از دنیا نرفته باشد.

خبر سوم هم اینکه گفتند بنیاد فردوسی در اصفهان را تخریب کردند. تا آنجا که این بنده سراپا تقصیر خبر دارد و یکبار هم به لطف جناب آقای کاروان‌پور از محل آن بازدید کرده است؛ چیزی که تخریب شده، نه بنیاد فردوسی (که هنوز در اصفهان چنین بنیادی وجود خارجی ندارد) بلکه چند ستون بتونیِ نیمه‌کاره در بستر شمالی زاینده‌رود بوده است که قرار بوده در آنجا بنایی ساخته شود اما سالیانی طولانی به حال خود رها شده بوده است. در آن دیدار نیز به آقای کاروان‌پور عرض کرده بودم که بعید است بشود در بستر یک رود پر آب چنین بنایی را بر پا کرد. درست است که اکنون زاینده رود خشکیده و یا کم آب شده است اما هر آن امکان دارد بخاطر تغییرات اقلیمی و پرآب شدن مجدد زاینده رود (که بی‌گمان رویداد فرخنده‌ای خواهد بود) سراسر این بنا در آب غوطه‌ور شود. اکنون هم گویا زمین دیگری برای این منظور در اختیار ایشان قرار گرفته است. در هر حال منبع اصلی برای هرگونه خبر موثق در این زمینه، آقای کاروان‌پور خواهند بود که تاکنون اظهارنظری نفرموده‌اند. البته ممکن است که چنین تغییر مکانی بخاطر پیشگیری از خطر رطوبت برای دفتر و دستک بنیاد نیز بوده باشد. وقتی رطوبت بتواند از فاصله پنج کیلومتری بنایی سنگی را پودر کند، از فاصله پنج متری با کتاب و دفتر چه می‌تواند بکند؟

5- خانم ساناز افتخارزاده سردبیر فصلنامه معماری و ساختمان، برگه‌ای برای نظرسنجی از خوانندگان در زمینه وضعیت معماری در ایران در وب‌سایت این مجله منتشر کرده‌ و از علاقمندان درخواست کرده‌اند تا در این نظرسنجی شرکت نمایند. ایشان همچنین دو مقاله دیگر مرا نیز در آخرین شماره این مجله (شماره هفدهم) منتشر کرده‌اند.

6- باز هم به مناسبت روز ملی خلیج فارس، غوغای سند پیدا کردن برای نام خلیج فارس بالا گرفت. عملی که تنها نشان‌دهندهٔ ضعف ماست. کسی کمبود یا صحت و درستی اسناد را انکار نکرده تا نیاز به یافتن سند باشد. اگر هم کرده بودند ما موظف نبودیم تا برای ادعای هر بی‌سروپایی سند پیدا کنیم و او را متقاعد کنیم. برای مقابله با دزدی که از دیوار بالا می‌آید، نه تنها ارائهٔ سند لازم نیست، که حتی چنین کاری نشانه ضعف و ریگی به کفش داشتن است. برای مقابله با دزد و متجاوز، ابزار دفاعی لازم است. قدرت سیاسی، علمی، اقتصادی و نفوذ بین‌المللی. یعنی چیزهایی که الحمداله ما در همه آنها نمره صفر داریم. یکی از بزرگان سیاسی هم که همه جا دانشجویان از شاخه‌های درختان و تیغه دیوارها و تیرهای چراغ برق آویزان می‌شدند و برایش جیغ‌های گوش‌خراش و جان‌تراش می‌کشیدند، در یک مجلس سخنرانی فرمودند که «گمان نکنم» هیچ ایرانی حاضر باشد نام خلیج فارس تغییر کند. هزار آفرین به این همه هوش و ذکاوت.

8- بیست و دومین بازار مکاره کتاب تهران نیز که نام «نمایشگاه» را بر خود دارد، آغاز به کار کرد. پیش از این شوق و شور عجیبی برای رفتن به آنجا داشتم و تقریباً هر روز می‌رفتم. اما از وقتی این بازار به محل مصلای تهران منتقل شد و تغییرات بسیاری در محتوا و مدیریت آن پیش آمد، احساس غریبی و غربت می‌‌کنم و فقط یکبار برای رفع گله دوستانِ ناشر به آنجا می‌روم. پیشنهاد می‌کنم اگر شما هم خواستید بروید، یک روزنامه غیر زنجیره‌ای برای پهن کردن زیر خود، یک کتاب برای مطالعه و یک پارچ آب با خود ببرید. مبادا از تشنگی هلاک شوید.



web analytics