تو دیر آمدی. وقتی آمدی که آن ساقه زرین را در گلدانی بر روی میز گذاشته بودم و نخ سرخی به آن بسته بودم. تو آمدی و آرام در گوشهای دور از چشمها نشستی. نه به من گوش میکردی و نه به کسی توجه داشتی. همه هوش و حواست پیش آن ساقه زرین بود. وقتی از نام گیاه پرسیدم، هیچکس ندانست. تو میخواستی بگویی. نُک زبانت بود. سرت را بالا آورده بودی و چشمانت میدرخشیدند. لبهایت نیمهباز بود. اما جرأت نکردی بگویی. با خود میگفتی که بعید است به این زودی به آرزویم رسیده باشی.
وقتی نامش را بر زبان آوردم، تمام چهرهات گلگون شد. چشمانت از اشکهایی که به زور جلویشان را گرفته بودی، برق میزد. طاقت نیاوردی. از همان گوشهٔ پنهان بلند شدی و آمدی جلو. آمدی از نزدیک ببینی. باز هم جرأت نکردی به آن دست بزنی.
فردایش تو مهمانی داده بودی. من برایت هدیهای آوردم. تو گفته بودی که این بهترین هدیهٔ همه عمرت بوده است: یک شاخه زرین «هوم» در گلدانی سفالی و لاجوردین. تو مرا ندیدی. فقط دستان مرا دیدی. دستانی که گلدانی کوچک در میانهاش بود و ساقه زرینی که اندام نحیفش را به آسمان بر کشیده بود.
هر چهار پاره گلدان از چهارسوی ایران زمین آمده بود. گلدان از «لالجین» آمده بود. از روستای پرخاطره و در تاریخ تنیدهای که ذوق و سلیقه ابتدایی و تربیتنشدهٔ شهرنشیان، هنر دیرین آنان را بر باد داده است.
نخ رنگینش از «قاسم آباد» آمده بود. از آن روستای خفته در میانهٔ جنگلها. دسترنج «خاله گلاب».
خاکماسهایها از جنوب بود. از حاشیه دریایی که خاکش را میبرند تا در آن سو، جبران کمبود خاک را بکند. چقدر نیاز داریم به کشیدهای که پدربزرگ توی گوشمان بخواباند.
و ساقه هوم، از «بایسون» آمده بود. از ازبکستان امروزی. «بیبی رعنا» برایش شعر خوانده بود، نوازشش کرده بود و سپس آنرا با دست خودش چیده بود. بیبی هیچوقت هومها را پیش از اینکه برایشان سوگ و سرودی بخواند، نمیچید. او در کنار هوم مینشست. انگشتان لاغر و چروکیدهاش که رنج روزگاران را با خود داشت، به آرامی و از پایین به بالا بر ساقههای هوم میلغزاند. بعد شروع میکرد به خواندن شعرهای سوزناک به زبان ترکی. زبانی با توانایی حیرتانگیز در بیان احساسات قلبی و سوگمایهها.
چقدر انگشتان بیبی لطیف و آرام و دوستداشتنی بود آنگاه که ساقهها را نوازش میکرد. حسودیات نشود. انگشتان هیچکدام دختران امروزی در لطافت و ظرافت به پای انگشتان بیبی رعنا نمیرسد.
برخیز! پاییز آمده است. فصل میوه دادن هوم است. زمستان را چگونه پشت سر بگذاریم اگر آن گویچههای کوچک و سرخ و آبدار را نچیده باشیم و برایشان سرود نخوانده باشیم؟ زمستان در راه است.
رضا
