Skip to content

اجحاف‌ها و حق‌خوری‌های خانوادگی

متظاهرین به اخلاق و مذهب چگونه بستگان خود را غارت می‌کنند.
رنج خیانت به اعتماد فراتر از همه رنج‌هاست.

رضا مرادی غیاث آبادی
اردیبهشت ۱۴۰۱

خلاصه:

پدر یک خانه در شهریار و یک خانه در تهران داشت. خانه شهریار را فروخت تا در ساخت خانه بزرگ بلوار طالقانی اندیشه که من زمین و امتیاز آنرا از وزارت مسکن گرفته و سرمایه ساخت نداشتم، شریک شود. سپس خانه تهران را فروخت و با بخشی از وجه آن، سهم من از این خانه‌ شراکتی را خرید و با بخش دیگر آن بطور مخفیانه خانه‌ای در میدان گودی اندیشه برای دخترش خرید. من پس از فروش سهم خود به پدرم، خانه‌ای در خیابان سوم اندیشه خریدم. سپس دختر و دامادش روی سند خانه من وام قابل توجهی گرفتند که آنرا با من تقسیم نکردند و سهم من از آن وام را ندادند.

برای پدر یک خانه باقی ماند که همان خانه بزرگ بلوار طالقانی اندیشه باشد. مدتی بعد ایشان با اصرارهای دخترش و به‌رغم مخالفت من، تصمیم گرفت که ارثیه خود را در زمان حیات تقسیم کند. در حالیکه دخترش قبلاً و دور از چشم همه حق خود را گرفته بود. پدر به منظور اجرای خواست او، این خانه مرغوب را فروخت و با وجه آن یک خانه به نام برادرم و یک خانه در خیابان سیزدهم اندیشه برای سکونت خودش ولی به نام دخترش خرید تا بعد از خودش تماماً به او برسد. بقیه وجه فروش این خانه را نیز که حداقل معادل ارزش دو خانه دیگر می‌شد، باز هم مخفیانه به دخترش داد.

یعنی در مجموع، پدر ارثیه خود را در زمان حیات به این شکل تقسیم کرد که یک خانه به برادرم و دو خانه (به همراه مبلغی معادل دو خانه دیگر) به دخترش داد و هیچ سهم و حقی برای من قائل نشد. آنگاه برای توجیه قسمت‌های برملاشده از این اجحاف‌های فاحش که به نفع دخترش در حق من کرده بود، به نحوی باورنکردنی مدعی شد که خانه خیابان سوم سهم‌الارثی بوده که قبلاً به من داده بوده است. در حالیکه آن خانه از ابتداء متعلق به خودم بوده و من آنرا از محل فروش سهم خودم از شراکت با ایشان خریده بودم. آن کسی که قبلاً سهم‌الارث خود را گرفته بود، دخترش بود و نه من. به عبارت دیگر، پدرم خانه خیابان سیزدهم و مابقی آنرا که حق من و فرزندانم بود، با اصرارها و القائات دخترش به او داد. چنین اعمالی را حتی حرام‌خواری و غصب نیز نمی‌گویند، بلکه آنرا «غارت کردن» می‌نامند.

در این میان آنچه که برایم رنج‌آورتر است، نه پایمال کردن حق مادی من، که پایمال کردن حق معنوی و آبروی من بود. رنج دروغ‌هایی که خواهر و پدر (به تحریک او) علیه من بیان کردند تا اعمال خود را توجیه و مخفی کنند، از رنج حق تصاحب شده دردآورتر بود.

من برای احقاق حق و اثبات حقانیت خود و مشخص شدن واقعیت‌ها و اینکه مشخص شود دروغگو چه کسی است، درخواست جلسه مباحثه علنی و حکمیت کرده‌ام. اما آنان تاکنون از این درخواست حکمیت و داوری فرار کرده‌اند. چرا که از طرفی، اسناد و مدارک را بازگوکننده واقعیات و علیه خود می‌دانند و از طرف دیگر نیز شهامت نشان دادن آن سه قولنامه مخفی شده‌ای را ندارند که افشاء کننده واقعیت‌ها و رسواکننده دروغ‌هاست.

اگر کسی حق دیگری را نخورده باشد و چیزی برای پنهان کردن نداشته باشد و یا از آگاهی دیگران و فاش شدن حقایق واهمه‌ و نگرانی نداشته باشد، می‌بایست راه‌حل جلسات گفتگو و مباحثه علنی و درخواست حکمیت را بپذیرد. نپذیرفتن درخواست حکمیت و مخفی کردن اسناد، معنای بسیار روشنی دارد. فقط کسانی از حکمیت و داوری می‌گریزند که می‌دانند حق با آنان نیست و نگران برملا شدن واقعیت‌ها هستند.

سرسخن:

آرتور شوپنهاور در کتاب «در باب حکمت زندگی» می‌نویسد: «اشخاصی که شخصیت شریف و توانایی ذهنی دارند، معمولاً در ایام جوانی فاقد زیرکی اجتماعی هستند و قادر به شناخت ذات انسان‌ها نیستند. آنان دیگران را با اصول اخلاقی خود ارزیابی می‌کنند و در نتیجه فریب می‌خورند و به نحوی گمراه می‌شوند. در حالیکه دیگران از طریق فریبگری به سرعت و راحتی به خواست خود می‌رسند».

اشخاص شریف چون قلیل هستند، تنها و منزوی می‌مانند. اما دیگران چون کثیر هستند و زبان ریاکارانه همدیگر را می‌فهمند، معاشرت‌ها و بده‌بستان‌های بسیار دارند. این عده، از اشخاص شریف و درستکار می‌هراسند و از آنان نفرت دارند و در برابر آنان احساس حسادت و حقارت می‌کنند. زیرا اشخاص شریف نقطه ضعفی ندارند که ناچار شوند در برابر ظلم دیگران سکوت اختیار کنند تا دیگران نیز متقابلاً در قبال ظلم آنان سکوت بورزند.

آن متظاهرین به مذهب که بدون ادای حق‌الناس و حلالیت طلبیدن، به حج و زیارت و مناسک مذهبی می‌روند، لابد اینها را نیز شنیده‌اند که: «حق‌الناس، هم دست‌درازی به اموال دیگران است و هم دست‌درازی به حرمت و آبروی دیگران». «نماز باطل است در خانه‌ای که حتی یک آجر غصبی داشته باشد». «حق‌الناس با گذشت زمان و با مرگ صاحب حق از بین نمی‌رود و به ورثه منتقل می‌شود». «کسی که گرفتن حق خود را به تأخیر بیندازد، سرزنش نمی‌شود، سرزنش متوجه کسی است که به مال غیر تعدی کرده باشد و ادای آنرا به تأخیر انداخته باشد». «کسى که حقی از کسی تصرف کرده، باید آن حق را ادا کند و صاحب حق را از خود راضى کند و هیچ کسی (حتی اولیای خدا) و هیچ عملی (حتی شهادت در راه خدا) باطل کننده آن حق نیست». «حق‌الله با توبه بخشیده می‌شود ولی حق‌الناس را حتی خدا نیز نمی‌بخشد و فقط در دو صورت بخشیده می‌شود: یا حق را به صاحب آن ادا کنند و یا صاحب حق آنرا ببخشد». «خداوند کسی را رو سفید و عاقبت بخیر نمی‌کند که حق‌الناسی بر گردن دارد».

مشروح:

در آن سال‌هایی که با رنج فراوان و دست تنها و جیب خالی و بدون هیچگونه حامی، سراسر ایران را برای مطالعات میدانی و نیز برای کتاب فرهنگنامه عکس ایران گام می‌نهادم، و در آن سال‌هایی که شب‌های سرد زمستان و نیمروزهای گرم تابستان را در چارتاقی‌های دورافتاده به رصد و اندازه‌گیری سپری می‌کردم تا به هنگام‌های طلوع خورشید و اوج خورشید به ملاحظات خورشیدی نهفته در آنها پی ببرم، و در آن ایامی که دنبال علم و آگاهی بودم و برای کتاب‌ها و مطبوعات، کلمه بر کلمه می‌گذاشتم تا نوری هرچند اندک بر تاریکی‌های تاریخ و فرهنگ ایران بتابانم و پرده از ظلم‌های تاریخی علیه انسان بردارم، نمی‌دانستم که نزدیک‌ترین نزدیکانم در این فکر هستند که چگونه می‌توانند به من و خانواده‌ام اجحاف کنند.

رنج‌های انسان نباید با خودش به گور بروند، بلکه باید ثبت شوند و تجربه نسل‌های بعدی گردند. چرا باید مثل همیشه سکوت کرد و رنج‌های خود و اطرافیان خود را فرو خورد؟ چرا باید ساکت ماند تا ظلم‌ها به نفع ظالمان به فراموشی سپرده شوند؟ چرا باید اجازه داد تا دیگران از سکوت‌ها و گوشه‌گیری‌ها به نفع دروغ‌پردازی‌های خود سوءاستفاده کنند؟ چرا باید فرصت داد تا پدری را ناجوانمردانه نزد فرزندانش تحقیر و تخریب کنند؟

کسانی که حق نزدیکترین بستگان خود را به ناحق تصاحب می‌کنند، و سپس برای توجیه و مخفی کردن آن حق‌خوری‌ها به انواع دروغ‌ها و سفسطه‌ها متوسل می‌شوند، و به آن افراد مظلوم خیانت می‌ورزند و آنان را قربانی طمع‌کاری خود می‌سازند و حال و آینده آنان را تباه می‌کنند، نمی‌توانند ادعا کنند که آنانرا دوست می‌دارند. آنان بدخواهانی هستند که تاکنون از هیچکس به اندازه آنان آسیب ندیده‌ایم. بدخواهانی که اگر منافعشان اقتضاء کند و فرصتش را داشته باشند و ما سکوت کرده و روشنگری نکرده باشیم، باز هم به حق ما و دیگران تجاوز می‌کنند. کسانی که به نزدیک‌ترین بستگان خود رحم نکنند، به هیچ احد دیگری نیز رحم نمی‌کنند.

در این گفتار به موضوع حق پایمال شده‌‌ام در خانه بلوار طالقانی اندیشه (خیابان شاهد) و سه اجحاف دیگر می‌پردازم که قبلاً آنها را شفاهاً و کتباً با پدر در میان گذاشته بودم. نامه‌ها و دادخواهی‌هایی که همگی آنها تاکنون بدون پاسخ و اقدام و ترتیب اثر مانده‌اند. در نتیجه به دلیل این بی‌تفاوتی و بی‌اعتنایی، شرح مفصلی از آنها را به منظور اطلاع و اقدام نسل امروز و فردا در اینجا ثبت می‌کنم.

در ابتدا باید دانست که پدر در برابر تمامی خواسته‌های حق و ناحق دخترش همیشه تسلیم بود و نمی‌خواست یا نمی‌توانست با او مخالفت کند یا در برابر اجحافاتش مقاومت نماید. در نتیجه، وقتی پای خواسته‌های دخترش در میان بود، هر تصمیمی را حتی اگر به زیان دیگران بود و به سرنوشت دیگران مربوط می‌شد، با خط‌دهی او و بدون هیچ بحث و گفتگویی اتخاذ می‌کرد و از هر توضیحی طفره می‌رفت. بعدها دانستم که ایشان بخاطر رضایت دخترش از پنهان کردن واقعیت‌ها و بیان سخنان خلاف واقع نیز احتراز نمی‌کرده است.

در دهه ۱۳۶۰ اینگونه بود که وزارت مسکن به اشخاص واجد شرایط خانه‌‌ای به قیمت بسیار ارزان در یکی از شهرک‌های اقماری شهرها می‌داد. زمین این خانه‌ها به عرف آن زمان، رایگان بود (چرا که زمین را متعلق به خدا می‌دانستند) و فقط مبلغ ناچیزی به عنوان قیمت منطقه‌ای زمین و هزینه‌های اداری دریافت می‌کردند. وزارت مسکن روی این زمین‌ها، بطور انبوه خانه‌های یک طبقه نیمه‌تمام و سفت‌کاری شده می‌ساخت و با قیمت ارزانی به متقاضیان واجد شرایط می‌داد تا آنها آنرا با سرمایه خود و مشارکت بانکی تکمیل کنند. آن خانه‌ها در ابتدا فاقد سند بودند.

من در سال ۱۳۶۶ که واجد شرایط «خانه اولی» بودم، از مجری تکمیل شهرک نیمه تمام اندیشه وابسته به وزارت مسکن، درخواست واگذاری مسکن کردم. با پیگیری‌های فراوان و اخذ اقرار محضری به تاریخ ۲ خرداد ۱۳۶۶ به درخواست من پاسخ مثبت داده شد و قرار شد یکی از قطعات به من واگذار شود. به عنوان اولین اقدام، گفته شد که مبلغ ۴۵۳۰۰۰ تومان طی سه نوبت به حساب وزارت مسکن واریز شود.

من به دلیل ناتوانی مالی و برای تأمین آن مبلغ، از پدرم درخواست کردم که با من در این خانه شریک شود. امتیاز زمین و خانه و مدیریت ساخت و کارهای کارگری تا جایی که بلد بودم، با من باشد و تأمین سرمایه با ایشان. پدرم به این منظور خانه‌ای که در علیشاه‌عوض شهریار داشت را به مبلغ حدود ۷۵۰۰۰۰ تومان فروخت. با ۱۰۰۰۰۰ تومان آن بدهی قبلی برادرش را داد و ۶۲۳۰۰۰ تومان آنرا خرج شراکت با من برای خانه واگذاری شده از وزارت مسکن نمود. (ماجرای فروش آن خانه و چک برگشتی خریدار، داستانی جداگانه دارد).

در تاریخ ۳ آذر ۱۳۶۶ اولین پیش‌پرداخت را به حساب وزارت مسکن واریز کردم و در تاریخ ۷ آذر ۱۳۶۶ به موجب قرارداد شماره ۳۵۷۷/۴ش یکی از قطعات تعیین شده در شهرک اندیشه با شرایط مندرج در قرارداد به من واگذار شد.

برای انتخاب و واگذاری این قطعه، مهندس نوربخش (مسئول وظیفه‌شناس و شریف و درستکار در دفتر اندیشه)، چند قطعه را که هنوز تحویل متقاضیان نشده بودند، از روی نقشه و نیز از نزدیک در محل نشانم داد و انتخاب یکی از آنها را به عهده خودم گذاشت.

آن موقع، کل شهرک اندیشه بصورت چهار دیواری بود و در انتهای همه خیابان‌های شرقی و غربی دیوار کشیده بودند و پشت دیوارها بطور کلی بیابان بود و خارج از محدوده به حساب می‌رفت. ورود به شهرک فقط از طریق ابتدا و انتهای بلوار اصلی که امروز بلوار دنیامالی نامیده می‌شود، امکان‌پذیر بود. همه خانه‌ها یک طبقه بودند و اجازه ساخت طبقه دوم و حتی راه‌پله به هیچکس داده نمی‌شد. چیزی به اسم بلوار طالقانی وجود نداشت. خانه‌های انتهای خیابان‌ها که مشرف به آن بیابان بودند، بخاطر ناامنی کمتر مورد توجه قرار می‌گرفتند.

اما من فکر می‌کردم که این دیوارها در آینده برچیده می‌شوند. در نتیجه قطعه‌ای را انتخاب کردم که ۳۴۰ متر مساحت و ۱۷۰ متر زیربنا داشت و ۲۴ متر آن مشرف به آن بیابان بود. این ۲۴ متر بعداً تبدیل به ۲۴ متر بر باارزش در بلوار طالقانی شد.

من آن هنگام با اشتیاق و علاقه زیاد برای این خانه نیمه‌کاره نقشه سیم‌کشی و لوله‌کشی و امثال اینها را می‌کشیدم. پدر همیشه از این خانه با عنوان «خانه رضا» نام می‌برد و من همیشه می‌گفتم که این فقط خانه من نیست.

در آن موقع تا فاصله صد متری این خانه، هیچ خانه‌ای تکمیل نشده بود و بجز یک خانه، در هیچ خانه‌ای کسی ساکن نبود. در محله ما نه آب وجود داشت نه برق و نه گاز و نه تلفن. در کوچه حتی تیر و سیم اصلی برق و لوله اصلی آب وجود نداشت و می‌بایست آب مورد نیاز را از شیر آبی در فاصله ۴۰۰ متری تأمین می‌کردم.

عموی مرحوم (که از سال ۱۳۶۱ در اندیشه ساکن بود) مرتب به پدرم می‌گفت من می‌دونم با چنین پول کمی به این خانه سند نمی‌دهند و پولتان هدر رفته است.

کارهای اولیه تکمیل خانه، بلافاصه بعد از تحویل این زمین و ساختمان نیمه‌کاره‌اش شروع شد. من به تنهایی (و گاهی همراه با بهروز) مرتباً و در نوبت‌های چند روزه در آنجا اتراق می‌کردم و کارهای ابتدایی بنایی را انجام می‌دادم: بالا کشیدن خاک به پشت‌بام برای زیرسازی آسفالت، پر کردن کف خانه که حدود یک متر با کف کوچه تفاوت ارتفاع داشت، نصب ناودان، گودبرداری از حیاط، سیم‌کشی ساختمان که خودم انجام دادم، نصب نورگیر سقف، نصب سنگ‌های قرنیزهای پنجره و انواع کارهای دیگر. (این کارها را در دوران نوجوانی و جوانی طی کمک‌های یدی و کارگری در ساخت خانه پدری در شهریار و ساخت خانه‌های سه عمو مقداری یاد گرفته بودم).

اغلب روزهای سال ۱۳۶۷ به تنهایی از خیابان سبلان تهران به اندیشه می‌رفتم و کارهای خانه را پیگیری می‌کردم یا خودم انجام می‌دادم. آن موقع ماشین نداشتم و رفت و آمد به اندیشه بخاطر سکنه کم و مسیر فرعی و خلوت، بسیار سخت بود. شب‌ها را در تاریکی و سکوت و بی‌آبی و بی‌برقی سپری می‌کردم و در آن خاک و خُل و بادهای تند اندیشه، درز آجرهای جایی را که قرار بود حمام شود، با خرده‌ریز پر می‌کردم و می‌خوابیدم. در اندیشه بطور کلی فقط چند مغازه وجود داشت: یک نانوایی، یک قهوه‌خانه، دو بقالی، و یکی دو مغازه دیگر. عمو گفته بود در حین ساخت خانه نباید به خانه من بیایی یا چیزی از من بخواهی.

اکنون پدر فقط ۱۷۰۰۰۰ تومان از پول فروش خانه شهریار برایش مانده بود و سعی می‌کردم تا جای ممکن هر جور کار کارگری و عملگی را خودم بکنم. اما این پول بزودی تمام شد و کارها متوقف ماند. همه امیدمان به این بود که پول بانک برسد. عمو می‌گفت من می‌دونم که به شما وام نمی‌دهند.

در تاریخ ۲ آبان ۱۳۶۷ وزارت مسکن طی نامه‌ای به دفترخانه اسناد رسمی شماره ۱۰ فردیس اجازه داد که سند خانه که سند دست اول آن بود و سند مادر آن به نام وزارت مسکن بود، به نام من تنظیم و صادر شود. اکنون سند رسمی خانه به نام من صادر شده بود.

در همان ایام از بانک صادرات شهریار درخواست وام کرده بودم. آن موقع چون سود بانکی را حرام می‌دانستند، بانک‌ها نوعی کلاه شرعی به اسم مشارکت مدنی درست کرده بودند. می‌گفتند بانک با شما قرارداد مشارکت مدنی می‌بندد. به مرور که خانه تکمیل می‌شود، نماینده بانک از مراحل آن بازدید می‌کند و سپس بخش دیگری از پول پرداخت می‌شود. یکسال بعد از آنکه خانه تکمیل شد، بانک ارزش خانه را حساب می‌کند و سهم خود را بطور اقساط ۱۵ ساله به شما می‌فروشد.

بعد از پیگیری‌های زیاد، بالاخره اولین بخش وام از مجموع آن که کلاً حدود ۴۰۰۰۰۰ تومان بود، پرداخت شد و کارهای تکمیل خانه مجدداً آغاز شد. به مرور که خانه تکمیل می‌شد، بانک بخش دیگری از وام را پرداخت می‌کرد. راه من دور بود و بنا و گچکار و مقنی و شیشه‌بر و آسفالت‌کار و نصاب در و پنجره‌ها و دیگران، بی‌نظم و بدقول. سرکشی به آنها و پیگیری کارها و خرید مصالح ساختمانی و کارگری در کنار آنها، کارهایی بود که می‌بایست چند روز در هفته صرف آنها می‌کردم.

تکمیل خانه تا سال ۱۳۶۸ طول کشید و در مجموع با کلیه مخارج حدود یک میلیون تومان از محل فروش خانه شهریار و وام بانکی، صرف آن شد. پدرم همیشه به همه می‌گفت که کلاً یک میلیون تومان سرراست خرج خانه شد. البته خانه هیچگاه به معنی امروزی تکمیل نشد. حیاط محوطه‌سازی و موزائیک نشد و دست نخورده ماند، در و دیوارها رنگ نشدند، نمای ساختمان روکش ساده‌ای از سیمان بود، بعضی از درهای فلزی دست دوم خریداری شدند.

آب و برق و تلفن هم به مرور آمد. خانه را که دیگر می‌شد به‌رغم کمبودهایش در آن زندگی کرد، اجاره دادم و اجاره‌اش را صرف بخشی از وجه اجاره خانه و دفتر کار مشترک در تهران کردم و طبقه دوم خانه پدری در خیابان سبلان را ترک کردم. البته نصف این اجاره‌بها متعلق به پدر بود که از روی لطف از من نمی‌گرفت.

برای خودم از قبل‌ترها برنامه‌ای ریخته بودم. دلم می‌خواست ایده تألیف و انتشار کتاب‌های مصور ایران‌شناسی را عملی کنم. برای اینکار احتیاج به سرمایه و کتابخانه و تجهیزات عکاسی داشتم که پیش از آن به همین منظور ماشینم را فروخته بودم و پول آنرا صرف خرید مقداری وسایل کار کرده بودم تا بتوانم ضمن انجام کارهای عکاسی و فیلمبرداری متفرقه و تأمین مخارج زندگی، سرمایه تألیف و انتشار کتاب‌ها را نیز تأمین کنم. اما کار بخوبی و با موفقیت پیش نمی‌رفت.

در اواخر سال ۱۳۶۸ که در حال نقل و انتقال مستأجر بودم، پدر تصمیم گرفت تا خانه خیابان سبلان را ترک کند و به اندیشه برود و در خانه‌ای که تاکنون آنرا «خانه رضا» می‌نامید، ساکن شود. بدون آنکه رضایت داشتن یا نداشتن من اهمیتی داشته باشد. از آن هنگام، عبارت ضاله «خانه رضا» برای همیشه تحریم و فراموش شد و شاید فقط در خاطره بعضی از اقوام باقی مانده باشد.

استقرار پدر در اندیشه موجب شد که دیگر نتوانم آن خانه را اجاره دهم و اجاره پرداختی متقابل خودم را تأمین کنم. ولی پدر بخشی از اجاره‌بهای خانه خیابان سبلان را به جبران آنکه نیمی از خانه اندیشه متعلق به من بود، به من می‌داد. این پرداختی به مدت دو سال، یعنی تا اوایل سال ۱۳۷۱ که خودم هم به اندیشه رفتم، ادامه یافت و سپس قطع شد.

اوایل سال ۱۳۷۰ بطور توافقی و با بخشیدن مهریه از سوی همسر اولم که همراه با برادرانش زندگی‌ام را به تمام معنا سیاه کرده بود، جدا شدم. آن جدایی با اینکه رنج زندگی مشترک را خاتمه داد، ولی سرآغاز یک سری رنج‌های دیگر شد. به اجرا گذاشتن مهریه یکی از آنها بود و بعد دانستم که زن می‌تواند به نحو مسخره‌ای مهریه را ببخشد و طلاق بگیرد ولی تا سه ماه بعد، مجدداً آنرا مطالبه کند و به اجرا بگذارد. (ماجرای تحریکات و آتش‌افروز‌ی‌های بعضی دشمنان دوست‌نما که از شکست و طرد و تحقیر ما لذت می‌بردند و آسیب‌هایی که آنها در این مورد و موارد بسیار دیگر به زندگی من زدند و نزاع‌ها و فتنه‌هایی که از روی سادگی من و اعتمادی که به آنها داشتم، به راه می‌انداختند و خود را موذیانه کنار می‌کشیدند، داستان عبرت‌آموز و جداگانه‌ای دارد).

مأموران اجرا با چشمان وق‌زده و حریصشان مثل ملخ‌هایی که کشتزاری را در چند دقیقه تبدیل به بیابان می‌کنند، ناغافل به خانه و دفتر من ریختند و جلوی چشم من و دخترم بسیاری از وسایل کار و خانه را تاراج کردند و با خود بردند (بجز بعضی اقلام ضروری زندگی و نیز یک دوربین به عنوان وسیله معاش).

اقساط ۱۵ ساله وام بانکی از حدود اواخر سال ۱۳۷۰ معین شد. چون قسط‌بندی مشارکت مدنی بانک مدتی عقب افتاده بود، بانک تقاضای ۱۰۰۰۰۰ تومان خسارت کرد و من که بخاطر مشکلات شغلی و خانوادگی مسئول آن تأخیر بودم، با رهن دادن یک اطاق از خانه و دفتر کار مشترکم، تأمین و پرداخت کردم. سپس پدرم پرداخت اقساط وام را که بنا به قرار قبلی که امتیاز خانه و مدیریت ساخت و کارهای کارگری آن با من و خرج آن به عهده ایشان بود، عهده‌دار شد.

در حدود همان ایام تصمیم احمقانه‌ای گرفتم: نزول گرفتن مبلغ ۱۰۰۰۰۰ تومان از شوهر خواهرم با این قرار که ماهانه ۳۰۰۰ تومان سود به او بدهم. پرداخت سود بسیار با سختی انجام می‌شد و اغلب ماه‌ها بعد از پرداخت اجاره و پول نزول، چیزی برایم باقی نمی‌ماند. باید دانست که حقوق پایه در آن زمان حدود ۶۰۰۰ تومان بود.

اما تلاش‌ها و مقاومت‌های بعدی‌ام هم با شکست مواجه شد و ذره ذره آب می‌شدم و نتوانستم خود را از امواج بلایا نجات دهم. در اوایل سال ۱۳۷۱ بطور کامل ورشکسته شدم. بدون اینکه حتی یکی از آن کتاب‌ها را آماده کرده باشم. آنگاه خانه و دفتر کار مشترک اجاره‌ای‌ام در تهرانپارس را ترک کردم و از روی ناچاری به همان خانه‌ای رفتم که قبلاً «خانه رضا» نامیده می‌شد و حالا اشغال شده بود و من در حکم مهمانی ناخوانده و خجالت زده بودم.

در همان اوایل سال ۱۳۷۱ و هنگام ورشکستگی و فلاکت من، خواهرم به پدرم گفت که اگر رضا فوراً اصل پول نزولی حسن را پس ندهد، او مرا طلاق می‌دهد. پدرم هم که همیشه دخترش برایش در اولویت اول و آخر قرار داشت، به من گفت که هرطور شده باید این پول را جور کنی وگرنه زندگی خواهرت در خطر است. تقاضای من از آنها برای کمی مهلت بخاطر تنگدستی به جایی نرسید. تنها چیز باارزشی که برایم مانده بود، دوربینی بود که مأموران اجرا آنرا به عنوان «وسیله معاش» از توقیف استثناء کرده بودند، اما نزدیکان حاضر نشدند آن اسباب معاش را استثناء کنند. آنرا فروختم و وجهش را تمام و کمال به آنها دادم. بعد از آن لحظه، وقتی قدم در خیابان گذاشتم، در عین احساس بدبختی، چقدر احساس سبکبالی و آزادی می‌کردم.

در آن ایامِ بینواییِ ناشی از مصادره اموال و فروش ناچاریِ ابزار کار و معاش، چند ماهی را در درمانگاهی که برادرم تأسیس کرده بود، کار می‌کردم. چون دوره کمک‌های اولیه و تزریقات و پانسمان را در سال ۱۳۶۱ در هلال احمر گذرانده و به جبهه‌های جنگ اعزام شده بودم و نیز در سال ۱۳۶۳ در ایام سربازی در جبهه تجربه کرده بودم. اما بزودی آنجا را به دلایلی ترک کردم.

از همان زمان، با تصمیمی مجدد و با اراده‌ای نیرومند و با اینکه از لحاظ مالی روزهای بسیار سختی را می‌گذراندم، ایده کتاب‌ها را شروع کردم. در چند مؤسسه تبلیغاتی و انتشاراتی بطور کارمزدی مشغول کار عکاسی و ویراستاری شدم و مطالعات و تحقیقات مرتبط با کتاب‌ها را با جدیت بیشتری ادامه دادم.

در تابستان سال ۱۳۷۲ اولین جلد از مجموعه کتاب‌هایی که مدت‌ها آرزوی انتشارشان را داشتم، درست همزمان با تولد پسرم و با عنوان «دائره‌المعارف عکس ایران» منتشر شد.

در پاییز سال ۱۳۷۲ و بخاطر انبوه مصائبی که در «خانه رضا» می‌کشیدیم و «اضافه» به حساب می‌آمدیم و می‌توان گفت که از «خانه رضا» بیرونمان کردند، چند ماهی را به امید گشایش در کار و زندگی به مشهد رفتیم. در مشهد بود که جلد دوم و سوم کتاب که محتوای آنها قبلاً تا حد زیادی آماده شده بودند، به شکل معجزه‌آسایی منتشر شدند. اینکار با کمک فنی انجمن عکاسان جوان مشهد و کمک مالی یک کتابفروش مشهدی و همکاری‌های دلسوزانه چاپخانه روزنامه قدس مشهد که همیشه مدیون محبت و لطف بی‌دریغ همه این «غریبه‌ها» هستم، انجام گرفت.

از آنروز تاکنون روند تألیف و نشر کتاب‌هایم به‌رغم مشکلات متعدد، هیچگاه متوقف نشده است. کتاب‌ها و دستاوردهای علمی و انسانی که همگی مشهور و شناخته شده هستند و مورد اقبال وسیع در کشور قرار گرفتند. اکنون علاوه بر کتاب‌ها، دارای خانواده و همسر و اولاد و عروس و داماد و نوه‌هایی هستم که همگی آنها اشخاصی درستکار و زحمتکش و شریف و حلال‌خور هستند و به همه‌اشان افتخار می‌کنم و بهترین محیط خانوادگی را داریم. (ماجرای تألیف و چاپ این کتاب‌ها و نیز ماجراهای نوروز ۱۳۷۳ و بازنشستگی پدر و انحلال درمانگاه برادر و بیماری چند ماهه مادر، و یکی از همان دشمنان دوست‌نما که در آن شرایط ناگوار ما، مهمان دیگری را همراه خود کرده بود و سرزده و ناغافل در ساعت هشت صبح زنگ خانه ما را زده بود، داستانی عبرت‌آموز دارند).

در تابستان ۱۳۷۳ به پدر پیشنهاد دادم که سهم من از خانه بلوار طالقانی را که متعلق به هر دوی ما بود، خریداری کند. قیمت روز خانه شش میلیون تومان بود و نصف آنرا که سه میلیون تومان باشد، پدر از محل فروش خانه خیابان سبلان به من پرداخت کرد و سهم من از این شراکت را خریداری نمود. من نیز با وجه حاصل از فروش سهم خود به پدر، خانه خیابان سوم اندیشه را در شهریور ۱۳۷۳ خریدم و در آن ساکن شدم.

پدر می‌گفت که خانه خیابان سبلان را متری ۲۵۰۰۰ تومان و در مجموع سه میلیون تومان فروخته است. اما شواهد و قرائنی که به تازگی هویدا شده، حاکی از آنست که آن خانه حداقل به مبلغ چهار و نیم میلیون تومان فروخته شده و پدر مابقی آنرا بطور پنهانی به دخترش داده که آنها با آن مبلغ، خانه میدان گودی اندیشه را خریدند. قولنامه خانه خیابان سبلان نیز تاکنون مخفی نگهداری شده و جز خودشان کسی آنرا ندیده است. این مبلغ چنانکه در ادامه شرح خواهم داد، دقیقاً برابر با حق ایشان از ارثیه پدری می‌شده است.

البته تعیین قیمت روز املاک از طریق داده‌های وزارت مسکن و مرکز آمار و نیز کارشناسی قیمت املاک مشابه در همان تاریخ قابل تعیین است و لزوماً نیازی به مراجعه به قولنامه‌ای نیست که آنرا پنهان کرده‌اند. کاری که من انجام داده و متوجه شده‌ام قیمت زمین و خانه کلنگی در سال ۱۳۷۳ در کوچه‌های مشرف به خیابان سبلان حدود ۴۰۰۰۰ تا ۴۵۰۰۰ تومان بوده است و نه ۲۵۰۰۰ تومان ادعایی ایشان.

اشکالی ندارد که کسی دارایی خود را به هر کس که دلش می‌خواهد، ببخشد. اما بسیار تأسف‌بار است که پدری بخشی از بهای خانه‌اش را پنهانی به دخترش بدهد و سپس بطور علنی اعلام کند که کل آنرا به پسرم دادم.

این تقسیم شراکت بین من و پدر فقط بر اساس زمین و امتیاز خانه که متعلق به من بود و پول‌هایی که پدر خرج کرده بود (شامل وجه فروش خانه شهریار و پرداخت اقساط وام)، انجام گرفت و آینده‌نگری در انتخاب زمین و نیز کارها و زحمات یدی چند ساله من به هیچ کجا حساب نشد. چنانچه آینده‌نگری من در انتخاب زمین نبود، ارزش این خانه در زمان فروش بسیار کمتر می‌بود و چنانچه مدیریت امور و کارگری‌های من که هیچ وجهی بابت آنها پرداخت نشد، نمی‌بود، هزینه ساخت این خانه حدود بیست درصد بیشتر از آن مبلغ یک میلیون تومان می‌شد. و اگر وضعیت مالی پدر بعد از فروش این خانه در سال ۱۳۸۶ بسیار بهتر از قبل شد، بخاطر همین آینده‌نگری و تلاش‌های من در انتخاب این زمین و خانه بوده است.

پس از آنکه با فروش سهم خود از خانه بلوار طالقانی به پدر، خانه خیابان سوم را خریدم، چون سند خانه بلوار طالقانی به نام من بود، قرار شد که خانه خیابان سوم به نام پدر باشد. یعنی حالا خانه بلوار طالقانی متعلق به پدرم و به نام من و خانه خیابان سوم متعلق به من و به نام پدرم بود.

اما من خیلی زود و در تاریخ ۷ آذر ۱۳۷۳ من خانه بلوار طالقانی را بدون هیچ عذر و بهانه‌ای در دفترخانه به نام پدرم کردم. اما خانه خیابان سوم کماکان به اسم پدر باقی ماند و به نام من کردن آن به انواع بهانه‌ها به تعویق افتاد. عمو به پدر گفته بود گمون نمی‌کنم رضا بیاد و این خانه باارزش بلوار طالقانی را به نام شما کند. در حالیکه کاملاً برعکس آن اتفاق افتاد.

در سال ۱۳۷۹ خواهرم و شوهرش خواستند تا خانه من در خیابان سوم بطور صوری به نام آنها شود تا بتوانند روی آن وام کم‌بهره و قابل توجهی بگیرند. چون خانه کماکان به نام پدرم بود، ایشان در تاریخ ۸ آذر ۱۳۷۹ خانه را به نام آنها کرد و در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۷۹ بخاطر اصرارهای من، از آنها وکالت گرفت و آن وکالت را با تأخیر زیاد و در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۷۹ به نام من بازگرداند.

آنها این وام را روی خانه من گرفتند و برخلاف قرار و برخلاف عرف رایج جامعه، آنرا با من تقسیم نکردند و آنرا یکجا تصرف کردند. اینچنین بود که فرصت دریافت وام برای من (که مدت‌ها بود پیگیر آن بودم) سوخت و آنها آن وجه را بدون هیچ تعارف و خجالتی صرف خرید مغازه کردند و به روی خودشان نیز نیاوردند.

من در آن هنگام که در سال‌های جوانی و انگیزه‌های فراوان و توانایی‌های روحی و جسمی بودم و به دلیل نداشتن سرمایه، فرصت انجام بسیاری از ایده‌هایم را نداشتم، نیاز مبرمی به مقدار کمی وام داشتم تا بتوانم فعالیت‌های فرهنگی و شغلی خود را گسترش دهم و ایده‌هایم را عملی سازم و برنامه‌هایم را پیش ببرم. فرصتی که به دلیل اجحافی که به حق و فرصت‌های من شد، برای همیشه از دست رفت.

در سال ۱۳۸۱ من خانه خیابان سوم را فروختم و با وجه آن دو آپارتمان فعلی را خریدم.

ضربه نهایی:

در سال ۱۳۸۶ بر اثر جوسازی‌ها و دروغ‌پردازی‌های روزافزون، چیزی از «خانه رضا» باقی نمانده بود. بعدها دانستم که چنین ادعا و اعلان می‌شده که هم خانه بلوار طالقانی و هم خانه خیابان سوم، هر دو از اول مال پدرم بوده، چون پولش را ایشان داده، و خانه خیابان سوم را هم پدر به عنوان سهم‌الارث زودهنگام برای رضا خریده بوده است. در نتیجه، اصل شراکت من و پدرم بطور کلی انکار و نادیده گرفته می‌شده است.

این امری طبیعی و متداول است که بعضی جوانان «خانه اولی» هستند که سرمایه کافی برای تهیه خانه‌ای که وزارت مسکن به قیمت ارزان در اختیارشان می‌گذارد را ندارند. در این موارد معمولاً پدرانشان این سرمایه را یا بصورت بخشش یا بصورت شراکت تأمین می‌کنند. اما هیچ پدری خود را صاحب کل آن خانه قلمداد نمی‌کند.

اما جالب و دردناک است و در ادامه شرح خواهم داد که چگونه پدرم سرمایه‌ای که برای ساخت آن زمین باارزش صرف کرده بود را نه به حساب بخشش گذاشت و نه به حساب شراکت، بلکه خود را صاحب کل و اختیاردار آن دانست.

اگر حق «خانه اولی» من و واگذاری خانه دولتی به قیمت بسیار ارزان به من در میان نبود (و بخصوص قطعه‌ای که من با آینده‌نگری انتخاب کرده بودم) پدرم نه با یک میلیون، که با چند برابر این مبلغ نیز نمی‌توانست چنین خانه‌ای را به نرخ آزاد خریداری کند. قیمت این خانه در همان سال ساخت، حدود سه میلیون تومان بود. هزینه‌ای که پدر کرده بود، آنقدر کم بود که عمو همواره می‌گفت با چنین پولی به شما زمین و خانه معتبر و سنددار نمی‌دهند.

به هر حال موعد ضربه نهایی که سال‌ها دور از چشم من برایش زمینه‌چینی شده بود، فرا رسید. در سال ۱۳۸۶ که نقطه اوج فعالیت‌های تحقیقی و تألیف کتاب‌ها و مقالات و سفرهای پژوهشی برای چارتاقی‌ها و سازه‌های خورشیدی و کلاس‌های آموزشی و سخنرانی‌ها و سمینارها و همایش‌ها و دیگر فعالیت‌های علمی و فرهنگی من بود، نقطه اوج توطئه‌های آنان نیز بود.

دارایی پدر در سال ۱۳۷۳ عبارت بود از خانه خیابان سبلان تهران به ارزش چهار و نیم میلیون تومان و نیمی از خانه بلوار طالقانی اندیشه به ارزش سه میلیون تومان و جمعاً به ارزش هفت و نیم میلیون تومان. سهم یک پنجم دخترش از این دارایی دقیقاً برابر با یک و نیم میلیون تومان می‌شده که تماماً در همان سال دریافت کرده بوده است.

اما با این حال در سال ۱۳۸۶، پدر با اصرارهای دخترش و به‌رغم مخالفت من، تصمیم گرفت که ارثیه خود را در زمان حیات تقسیم کند. در حالیکه دخترش قبلاً و دور از چشم همه حق خود را گرفته بود. پدر به منظور اجرای خواست او، این خانه مرغوب را فروخت و با وجه آن یک خانه به نام برادرم و یک خانه در خیابان سیزدهم اندیشه برای سکونت خودش ولی به نام دخترش خرید تا بعد از خودش تماماً به او برسد. بقیه وجه فروش این خانه را نیز که حداقل معادل ارزش دو خانه دیگر می‌شد، باز هم مخفیانه به دخترش داد. قیمت دقیق فروش این خانه نیز نامعلوم است و قولنامه آن همچون قولنامه خانه سبلان تاکنون مخفی نگهداری شده و جز خودشان کسی آنرا ندیده است.

یعنی در مجموع، پدر ارثیه خود را در زمان حیات به این شکل تقسیم کرد که یک خانه به برادرم و دو خانه (به همراه مبلغی معادل دو خانه دیگر) به دخترش داد و هیچ سهم و حقی برای من قائل نشد. آنگاه برای توجیه قسمت‌های برملاشده از این اجحاف‌های فاحش که به نفع دخترش در حق من کرده بود، به نحوی باورنکردنی مدعی شد که خانه خیابان سوم سهم‌الارثی بوده که قبلاً به من داده بوده است. در حالیکه آن خانه از ابتداء متعلق به خودم بوده و من آنرا از محل فروش سهم خودم از شراکت با ایشان خریده بودم. آن کسی که قبلاً سهم‌الارث خود را گرفته بود، دخترش بود و نه من. به عبارت دیگر، پدرم خانه خیابان سیزدهم و مابقی آنرا که حق من و فرزندانم بود، با اصرارها و القائات دخترش به او داد. چنین اعمالی را حتی حرام‌خواری و غصب نیز نمی‌گویند، بلکه آنرا «غارت کردن» می‌نامند.

آنگاه پس از این تقسیم ارثیه خیلی عادلانه! نزد قوم و خویش‌ها و دوستان و آشنایان چنین شایع و تبلیغ شد که اسماعیل‌آقا برای هر سه اولادش «به عدالت و تساوی» خانه خرید!

آدمی وقتی از نزدیک‌ترین عزیزانش سیلی و ضربه بخورد، ابتدا به آن می‌خندد و آنرا شوخی می‌پندارد. سپس آنرا باور نمی‌کند و گمان می‌کند سوءتفاهمی رخ داده است. من نیز به دلیل پنهان شدن واقعیت‌ها و سادگی و خوش‌بینی و اعتماد کاملی که به آنان داشتم تا مدت‌ها قادر به درک و هضم آنچه اتفاق افتاده بود، نمی‌شدم و تا مدت‌ها دچار حالت بهت‌زدگی، ناباوری و حس وجود سوءتفاهمی شده بودم که بزودی برطرف می‌شود. بعد از آن نیز بخاطر روحیه کمرویی و مراعات‌های بیجا و سنگینی بار خاطره‌ها و احساس حجب و حیا و خجالت از پدر، و وجود حس دروغینِ اتحاد و یگانگی و یکرنگی که از کودکی به ما تلقین شده بود، و نیز نگرانی‌های بی‌مورد بابت حرف مردم و قضاوت دیگران، روی آنرا نداشتم که جز به اشاره‌ای مختصر و گاه‌به‌گاهی، اعتراضی بکنم و انتظار بکشم. صحبت‌ها و اعتراض‌های بی‌نهایت ملایم و خصوصی که هیچگاه پاسخی جز ترش‌رویی و وادار کردن به صبر و سکوت و اطاعت در پی نداشت. پدر چنین می‌گفت که قرار است دخترش متقابلاً به او وکالت دهد. عملی که بعدها مشخص شد هرگز انجام نشده و مستمسکی برای کشاندن من به سکوت و صبر و انتظار بوده است.

چنانکه قبلاً گفته شد، این تبعیض‌ها را پدر به این دلیل مرتکب می‌شد که هیچگاه نمی‌توانست یا نمی‌خواست در هیچ امری با دخترش و خواسته‌های بجا یا نابجای او مخالفت کند و اکنون هم در جواب اعتراض‌های من می‌گوید که نمی‌تواند در این زمینه حرفی به او بگوید و چیزی از او بخواهد. ناتوانی پدر از مخالفت با آنان و همراهی کامل و دائمی با آنان بجایی رسید که گستاخی را به حد اعلاء رساندند و بسیاری چیزهای دیگری را تصاحب کردند که اکنون فرصت بیان همه آنها نیست.

در مملکتی که رئیس بانک ملی‌اش هزاران میلیارد دلار اختلاس می‌کند و کانادا مثل موارد بیشمار دیگر، به او پناهندگی و محل اختفاء می‌دهد، عجیب نیست که خدمتکار همان بانک نیز با همدستی همسرش، زورشان به نزدیکان و بستگان ضعیفشان برسد و مکرراً و بدون ذره‌ای عذاب وجدان و با سوءاستفاده از اعتماد آنان، حقشان را تصاحب کنند.

چنین بود که حق من و فرزندانم به خواهرم و خانواده‌اش داده شد. چنین بود که اعتراض اندک و انتظار فراوان من بی‌حاصل بود و نه پدرم و نه هیچکس دیگر هرگز با من وارد گفتگو و حساب و کتاب و کسب رضایت و حلالیت و سازش و توافق طرفین نشدند و هر کار که دلشان می‌خواست انجام دادند. بریدند و دوختند و پوشیدند. به همین راحتی بود که حق من به کام اژدها رفت و من همیشه افسوس می‌خورم که چرا برای ساخت خانه‌ام با یک فرد غریبه شریک نشدم. آن فرد غریبه شاید مقداری به من اجحاف می‌کرد، اما کل حق مرا تصاحب نمی‌کرد.

پس از چنین اعمالی، طبیعتاً لازم بود تا این اجحاف‌ها و حق‌خوری‌ها نزد دیگران توجیه شود و مشروع جلوه کند. گوشه‌گیری و ارتباط اندک من با آشنایان و احتراز من از هرگونه خودنمایی و ریا و ظاهرسازی، به نفع آنان تمام شد که به انواع و اقسام جلوه‌های اخلاقی و مذهبی «آراسته» بودند و توانستند در غیاب من هر سخن نادرستی را که دوست داشتند (حتی اگر متضاد هم بودند) به دیگران بگویند تا بتوانند وجهه حق به جانب برای خود دست و پا کنند. یعنی در واقع آنان از دو جهت به حق‌الناس دست‌درازی کردند: هم به مال و هم به حیثیت.

به مرور دانستم که آنان گاهی منکر حق من شده و گفته‌اند رضا هیچ حقی در خانه بلوار طالقانی نداشت. گاهی در تضاد با این ادعا جار زدند که خانه شهریار ۱۲۰۰۰۰۰ تومان فروخته شد و کل مخارج ساخت خانه بلوار طالقانی از محل آن تأمین شد و رضا پول وام خانه را که معادل سهم مشارکتش بود، خرج خودش کرد (آنهم وامی که فقط معادل ۱۵ درصد ارزش خانه در همان زمان بود). گاهی گفتند که در همان زمان ساخت خانه ۳۰۰۰۰۰ تومان به رضا داده‌ایم. گاهی هم گفتند که رضا دو سال اقساط وام بانک را خرج خودش می‌کرده است. یا گاهی در ادعایی متضاد با همه ادعای قبلی، منکر حق من نشده و به دروغ شایع کردند که پدر در همان سال ۱۳۸۶ سهم شراکت خانه بلوار طالقانی را به رضا داده و رضا با آن خانه خریده است.

در واقع پدرم تحت القائات دخترش، قیمت فروش خانه شهریار را بیش از آنچه بوده اعلام کرده که بتواند مدعی شود وجه اضافه‌ای بمن داده و از طرف دیگر قیمت فروش خانه خیابان سبلان و خانه بلوار طالقانی را کمتر از آنچه بوده اعلام کرده تا وجهی که به دخترش داده را مخفی نگه دارد. قولنامه هر سه خانه را نیز مخفی کرده‌اند تا جلوی افشای واقعیت‌ها را بگیرند.

خدا می‌داند که پشت سر من و بطور پنهانی، چقدر دروغ‌های دیگری را برای مخفی کردن و توجیه حق‌خوری و ظلم‌هایی که به من و فرزندانم کرده‌اند، ساخته و پرداخته‌اند. اما همه این ادعاهای کذب با وجود اسناد و مدارک موجود یا قابل تهیه، و با حضور حکم‌هایی که طرفین تعیین کنند، قابل بررسی و راستی‌آزمایی است.

اگر این ادعاهای دروغین به همراه قرائن تازه هویدا شده نبود، شاید من باز هم چندان پافشاری بر حق خود نمی‌کردم و ساده‌دلانه منتظر می‌ماندم تا شاید روزی خودشان از کرده پشیمان شوند. جالب است که گذشت زمان نه تنها موجب پشیمانی‌اشان نشد که موجب گستاخ‌تر شدن آنان نیز شده است. در حالیکه گذشت زمان حق‌الناس را ضایع نمی‌کند و گناه مدیون را سنگین‌تر می‌کند.

آری در این میان آنچه که برایم رنج‌آورتر بوده، نه پایمال کردن حق مادی من، که پایمال کردن حق معنوی و آبروی من بوده است. رنج دروغ‌هایی که خواهر و پدر (به تحریک او) علیه من بیان کردند تا اعمال خود را توجیه و مخفی کنند، از رنج حق تصاحب شده دردآورتر بود. اینکه هم حق کسی را تصرف کنند و هم حیثیت او را لکه‌دار سازند، به جسارتی در حد اعلاء نیاز دارد. رنج خیانت به اعتماد من و سوءاستفاده از نهایت خوش‌بینی و اطمینانی که به آنان داشتم، فراتر از همه دردها و رنج‌هاست.

وقتی حق کسی را تصاحب کنند و او را غارت کنند و برای توجیه آن به انواع دروغ و تهمت متوسل شوند، به اینکار چه نامی می‌توان داد؟

سخن پایانی و درخواست مباحثه علنی و حکمیت:

چنانکه به تفصیل گفته شد، دستکم چهار بار به حق مادی و معنوی من اجحاف و تجاوز شده است. من به این ظلم‌ها و حق‌خوری‌ها اعتراض دارم و حق خود را مطالبه می‌کنم. حق من که حق بچه‌ها هم بوده، به ناحق به تصرف دیگران در آمده است. اجحاف‌های بسیار دیگری نیز رخ داده که اکنون فرصت بیان همه آنها نیست.

همچنین برای من مهم است که در قبال بهتان‌ها نیز اعاده حیثیت کنم و مشخص شود دروغگو چه کسی است.

در نتیجه، من برای احقاق حق خود و بخصوص مشخص شدن واقعیت‌ها، درخواست جلسه مباحثه علنی و حکمیت کرده‌ام و خواهان رسیدگی به این چهار موضوع و خواسته (سهم من از شراکت ساخت خانه، وامی که روی خانه من گرفته شد، چگونگی تقسیم اموال، و دروغ‌های منتسب شده) در جلسه علنی و با حضور و نظر آشنایان و داوران تعیین شده توسط طرفین هستم. روشی که سنت تاریخی حل اختلافات و ادعاهای فی‌مابین در جامعه بوده است.

اما آنان تاکنون از این درخواست حکمیت و داوری فرار کرده‌اند. چرا که از طرفی، اسناد و مدارک را بازگوکننده واقعیات و علیه خود می‌دانند و خود را از پیش شکست خورده می‌بینند، و از طرف دیگر نیز شهامت نشان دادن آن سه قولنامه مخفی شده‌ای را ندارند که افشاء کننده واقعیت‌ها و رسواکننده دروغ‌هاست.

اگر کسی حق دیگری را نخورده باشد و چیزی برای پنهان کردن نداشته باشد و یا از آگاهی دیگران و فاش شدن حقایق واهمه‌ و نگرانی نداشته باشد، می‌بایست راه‌حل جلسات گفتگو و مباحثه علنی و درخواست حکمیت را بپذیرد و از ارائه اسناد و مدارک باکی نداشته باشد. نپذیرفتن درخواست حکمیت و مخفی کردن اسناد، معنای بسیار روشنی دارد. فقط کسانی از حکمیت و داوری می‌گریزند که می‌دانند حق با آنان نیست و نگران برملا شدن واقعیت‌ها هستند.

این گریختن از حکمیت و سکوت و بی‌اعتنایی به تظلم و دادخواهی من در حالی است که آنان به انواعی از غیبت‌ها و بدگویی‌ها و تخریب‌‌ها و شگردهایی برای مباحث انحرافی روی آورده‌اند. همه اینکارها معادل است با نداشتن جواب، فرار از داوری علنی، ترس از افشای واقعیت‌ها و ظلمی مضاعف بر ظلم‌های دیگر. کسی که خود را محق می‌داند و می‌گوید که دیگران به او تهمت می‌زنند، در سوراخ مخفی نمی‌شود و بجای سخن‌چینی‌های پنهانی، با اعتماد به نفس کامل به مواجهه و گفتگوی علنی و مستند روی می‌آورد.

و اگر تصور می‌شود که روش من که پس از سال‌ها انتظار بیهوده، چیزی جز درخواست حکمیت و رسیدگی علنی نیست، اشتباه است، آیا روش درست چگونه باید باشد؟

پدر حتی کتباً و رسماً می‌تواند اعلام کند که در زمان حیات و با رضایت خودش، «دلش می‌خواسته» یک خانه برای برادرم و دو خانه برای خواهرم بخرد و مبلغی معادل ارزش دو خانه دیگر به او بدهد و «دلش نمی‌خواسته» حتی حق پسر دیگرش را بدهد یا سهمی برای او قائل شود. هر چند که چنین اعلام و اعترافی، عملاً به معنای رعایت نکردن عدالت و انصاف بین فرزندان و نوه‌ها و به منزله پذیرفتن اجحاف و فرق گذاشتن بین آنهاست، اما در اینصورت من از خواسته خود دست می‌کشم و این اجحاف را می‌پذیرم. ولی اخلاقاً و عرفاً و قانوناً و شرعاً صحیح نیست که بگوید سه خانه به تساوی به عنوان سهم‌الارث برای سه فرزندش خریده است. این هم دروغ و جرم و گناه است و هم تحریف واقعیت‌ها و توجیه تجاوز به حق دیگران و فریب دادن نسل‌های امروز و فردا.

چنانچه به حق‌خواهی و دادخواهی من توجه نشود و رضایت داشتن یا نداشتن من برایشان اهمیتی نداشته باشد، این دین و دادخواهی و تظلم تا زمانی که من زنده‌ام و بعد از من برای همیشه بر گردن آنان و ورثه آنان باقی خواهد ماند و عواقب در بر خواهد داشت. من لعن و نفرین نمی‌کنم، اما هیچ ظلم و حق‌خوری و حق‌الناسی نیست که در نظام آفرینش بدون مکافات بماند.

حق نیست که این بچه‌ها محروم و بی‌خانمان باشند و دیگران از محل تصاحب حق قانونی و شرعی و عرفی آنان صاحب چندین خانه شوند. اطمینان دارم که خوردن حق دیگران عاقبت خوشی ندارد. آنهم خوردن حق کسی که همه عمرش را نه صرف سودجویی و ثروت‌اندوزی و اختلاس و خوش‌خدمتی به اقویا و از کارافتادگی ساختگی و کلاهبرداری از این اداره و آن بیت‌المال و زیارت‌ها و روضه‌ها و روزه‌ها و نذرهای ظاهرسازانه، که صرف تألیف و کتاب و امور علمی و فرهنگی و روشنگری‌های تاریخی و انسان‌دوستانه کرده است. کسی که هرگز حقوق‌بگیر و تحت حمایت هیچ جایی نبوده، هرگز از انواع صله‌ها و رانت‌ها و سهمیه‌های تحصیلی و شغلی استفاده نکرده، خودش را به اینجا و آنجا نبسته، و فقط روی پای خود ایستاده و به توانایی‌های خود تکیه کرده و با حق‌التألیف‌های ناچیز خود گذران کرده است.

تجربه روزگار نشان داده که خوردن حق دیگران عاقبت خوشی ندارد. آنهم خوردن حق جوانان شریف و رو به رشد و تحصیلکرده و زحمتکش که حال و آینده آنان قربانی اجحاف و ظلم اطرافیان شده است.

سکوت در برابر ظلم همدستی با ظالم و جفا در حق مظلوم است.

web analytics