Skip to content
 

یادی از ایران‌شناس بزرگِ ایران امروز

هنگامی که در روزهای پر تب ‌و تاب انقلاب 57 در میان شور و غوغای انبوه کتابفروشان و کتاب‌دوستان روبروی دانشگاه تهران، کتاب «از ترود تا جندق» با آن عکس رؤیایی و خاطره‌برانگیز روی جلد آن به دستم افتاد و بارها و بارها آنرا خواندم (و هنوز هم می‌خوانم)، هرگز به تصورم هم نمی‌‌رسید که نویسنده آن به روزگاری دیگر، برایم چراغی فروزان و تابناک در کوره‌راه‌های تاریک و مبهم مطالعات ایرانی باشد. پس از آن و پس از سال‌های دراز دورافتادگی و تنهایی‌ام، و در سال‌های آغازین دهه 1370 از نزدیک با استاد دکتر پرویز رجبی آشنا شدم. در همان جمعی با ایشان دیدار کردم که شخصی کوشش می‌کرد به ایشان بقبولاند تا همواره برای یک «پس‌گردنی آبدار» به شرق‌شناسان فرنگی آماده باشد. همان رویدادی که استاد در زیرنویس صفحه 106 جلد نخست هزاره‌های گمشده از آن یاد کرده است.

پس از آن بارها با ایشان در دفتر «دانشنامه بزرگ ایران» دیدار کردم و برای نخستین همکاری قرار شد مقاله‌ای در باره محوطه باستانی «اَنَـو» (anau/ anaw) در ترکمنستان جنوبی و دامنه شمالی کوپت، تألیف کنم. ساختمان کوچک دانشنامه همچو خود ایشان، مستقل و تنها، در گوشه‌ای دور از هیاهو و سرسبز از محوطه دایره‌المعارف قرار داشت.

اما آنچه این نگارنده را بر آن داشت تا یادی از دکتر پرویز رجبی کند، چند رویداد شب گذشته بود که از سر اتفاق با هم همزمان شده بودند. دوستی به لطف ابزار ارتباطی امروزی یعنی «گوگل‌تاک» به مهمانی‌ام آمد و میل داشت نظر مرا در باره برخی گفتارهای آقای رجبی بداند. پس از آن و به روال هر شب به سراغ وبلاگ خواندنی استاد جلیل دوستخواه به نام کانون پژوهشهای ایران‌شناختی رفتم. از اتفاق، آخرین گفتار ایشان نیز در باره استاد رجبی و «سفرنامه اون ور آب» از ایشان بود. آقای دوستخواه در یادداشت آغازین خود، ضمن قدردانی و بزرگداشت ایشان، ایران‌دوستانی را نیز نکوهیده بودند که از سر سودازدگی از واقعیت‌ها غافل شده و تاب تحمل انتقادهای بایسته را ندارند.

از دیگر سو، پیشگفتار دوم آقای رجبی بر سفرنامه «اون ور آب» نیز در بردارنده چند توضیح برای کسانی بود که تاب هیچ انتقادی را ندارند و گاه به استاد خرده می‌گیرند. روزگار عجیبی است! مردی باید در برابر شعارپرستان و شعارزدگان و مدعیان ایران‌دوستی و میهن‌پرستی، از خود دفاع کند که بی‌تردید بزرگترین تاریخ‌شناس روزگار ماست و سراسر عمر خود را به پای تاریخ و فرهنگ ایران گذاشته است. مردی که هزاران صفحه در باره ایران نوشته، اکنون باید به قول استاد مرتضی ثاقب‌فر، در برابر فرصت‌طلبانی از خود دفاع کند که نه تنها کمتر اطلاعی از تاریخ و فرهنگ ایران دارند، بلکه آنرا پدیده بی سر و صاحبی می‌دانند که می‌توانند به خود حق بدهند تا همه واقعیت‌های آنرا، از درفش و تاریخ و تقویم گرفته تا کتیبه‌ها و جشن‌ها و آیین‌ها را به نفع خود تحریف و مصادره کنند. عجیب روزگاریست! چقدر ما مردمان قدرشناس و شگفتی شده‌ایم.

اما از سوی دیگر، در همین شبی که تا دیرگاه با آن دوست گفتگو می‌کردم و گفتار استاد دوستخواه را می‌خواندم و در این اندیشه‌های عجیب و مبهم سیر می‌کردم؛ سومین اتفاق پیش آمد. نامه‌ای مهرآمیز از استاد رجبی رسید که در بالای پیوست آن نوشته بودند: «این شعر را همین الآن برای دلم گفتم» و من این سروده را پس از اجازه ایشان در اینجا منتشر می‌کنم.

این شعر مردیست که ده‌ها سال است در کوره‌‌راه‌های پیچاپیچ فرهنگ ایران می‌جوید و می‌یابد. مردی مستقل و تکرو که با روش علمیِ ناب خود، دانسته‌هایش را به ما عرضه می‌دارد و با احساسات عمیق و ژرفش ما را به گردش در میان همان کوچه‌های دوست داشتنی آکنده از ساقه یاس‌ها و به میان مادر و مادرانی با چادر چهار فصل میهن می‌برد.

استاد! دست تو و دل تو زنده است. بادا که همواره دست و قلمت توانا و دلت شاد باشد.

خیالبافی

اگر دستم هنوز زنده می‌بود
از خوشبوترین یاس جهان
تندیسی می‌ساختم،
از مادری به بزرگی یک شیشۀ عطر
با چادری چهار فصل.
اگر دستم هنوز زنده می‌بود
از سبک‌ترین ابر آسمان
خدایی می‌تراشیدم،
به کوچکی نوک یک قلم.
و از او می‌خواستم، تا به حرمت مادرم
خدایی مهربان‌تر باشد،
و جهنم را از بهشت تبعید کند.

پرویز رجبی/ 18 تیر 1385



web analytics