Skip to content
 

مهاجرت‌های آریاییان و چگونگی آب‌وهوا و دریاهای باستانی ایران

English

ابراز تردید در فرضیه اثبات نشده مهاجرت آریاییان از سرزمین‌های شمالی

ویرایش جدید کتابی به همین نام از این نگارنده، چاپ سوم، تهران، 1384.

مهاجرت آریاییان فرضیه‌ای مبهم است که از سده نوزدهم میلادی مطرح گردیده و تاکنون به‌رغم تکرار فراوان به اثبات نرسیده است. به موجب این فرضیه، مردمان امروزی ايران بازماندگان آريايياني هستند كه از سرزمين‌هاي دوردستِ شمالي به سوي جنوب و سرزمين فعلي ايران كوچ كرده‌اند و مردمان بومي و تمدن‌هاي اين سرزمين را از بين برده و خود جايگزين آنان شده‌اند.

به نظر می‌رسد که طرح این فرضیه بیش از آنکه متکی بر شواهد تاریخی باشد، متکی بر اهداف سیاسی و نژادپرستانه بوده است.

نگارنده با دلایلی که در ادامه می‌آورد، در وجود چنین مهاجرتی ابراز تردید کرده و بر این باور است که جدا كردن مردمان ساكن اين سرزمين به دو تبار يا نژاد گوناگون و مستقل «آريايي» و «پيش‌آريايي/ بومي» پنداري است که شواهد و دلايل علمي از آن پشتيباني نمي‌كند و صرفاً تصوري مي‌باشد که بسيار فراگير شده است.

با این حال منظور از تردید یا رد فرضيه مهاجرت آرياييان، رد امكان وقوع كوچ‌ها و مهاجرت‌هاي كوچك و مقطعي در ايران نيست. جوامع بشري و گروه‌هاي انساني به دلايل متعدد (و از جمله ناامني‌ها و تجاوزهاي زياده‌خواهان و سلطه‌جويان) همواره به نواحي ديگر نقل مكان كرده‌اند و خواهند كرد. منظور ما در اينجا ابراز ترديد در فرضيه معروف مهاجرت بزرگ آریاییان به ايران بوده و منظور از ايران، نه تنها مرزهاي فعلي آن، بلكه فلات ايران است. همچنين دامنه بررسي ما در اينجا پراكندگي و گسترش گونه‌هاي نخستين تبار بشري در دوران‌هاي بسيار ديرين و از خاستگاه‌هاي آغازين خود نمي‌باشد.

1- طرح مسئله

بيشتر منابع تاريخي، مردمان امروزه ايران را بازماندگان آريايياني مي‌دانند كه از سرزمين‌هاي دوردستِ شمالي به سوي جنوب و سرزمين فعلي و فلات ايران كوچ كرده‌اند و مردمان بومي و تمدن‌هاي اين سرزمين را از بين برده و خود جايگزين آنان شده‌اند.

تاريخ اين مهاجرت‌ها با اختلاف‌هاي زياد در دامنه وسيعي از حدود 3000 سال تا 5000 سال پيش؛ و خاستگاه اوليه اين مهاجرت‌ها نيز با اختلاف‌هايي زيادتر، در گستره وسيعي از غرب و شمال و مركز اروپا تا شرق آسيا، حوزه درياي بالتيك، شبه‌جزيره اسكانديناوي، دشت‌هاي شمال آسياي ميانه و قفقاز، سيبري و حتي قطب شمال ذكر شده است. دامنه وسيع اين اختلاف‌ها، خود نشان‌دهنده سستي نظريه‌ها و كمبود دلايل و برهان‌هاي اقامه شده براي آن است.

اغلب متون تاريخيِ معاصر، اين خاستگاه‌ها و اين مهاجرت بزرگ را تنها با چند جمله و عبارت كوتاه و مبهم و غير دقيق به پايان رسانده‌ و اين مبادي مهاجرت را دقيقاً معرفي نكرده و آنرا بطور كامل و كافي مورد بحث و تحليل قرار نداده‌اند. در اين متون اغلب به رسم نقشه‌اي با چند فلش بزرگ اكتفا شده است كه از اقصي نقاط سيبري و از چپ و راست دریای کاسپین/ مازندران به ميانه ايران زمين كشيده شده است.

با اينكه برخي از دانشمندان از جمله لايبنيتس (Leibnitz)، توماس يانگ (Young)، ارنست رنان (Renan)، و داربو دوژو بنـويل (De jubainville)، بر مسيرهاي مهاجرتي بر خلاف جهت اين فلش‌ها اعتقاد داشتند (مالوری، ص 15 تا 31)، اما اين نكته مهم مورد توجه دانشمندان قرار نگرفت و حتي محققان ايراني نيز به آن بي‌اعتنايي نشان دادند و از جمله همچنان صحبت از خاستگاهي بنام فرهنگ «اَندرونووو» (Andronovo) و «اَفَنَسيفو» (Afanasievo) در جنوب سيبري نمودند (مالوری، ص 80).

از سوي ديگر مي‌دانيم كه مهاجرت‌هاي انساني و جابجايي تمدن‌ها در طول تاريخ همواره به دليل دستيابي به «شرايط بهتر براي زندگي» بوده است. در دوران باستان اين «شرايط بهتر» بويژه عبارت از آب فراوان‌تر و خاك حاصلخيزتر بوده است. اين فراواني آب و مرغوبيت و حاصلخيزي خاك، موجب افزايش كمي و كيفي محصولات كشاورزي، فرآورده‌هاي دامداري، و منابع گياهي و جانوري مي‌شده است.

اگر چنانچه بتوانيم دلايلي براي اين گمان فراهم سازيم كه در روزگار باستان ويژگي‌هاي آب‌وهوايي و چشم‌انداز طبيعي در نجد ايران مناسب‌تر از روزگار فعلي بوده است؛ و از سوي ديگر مشخص شود كه خصوصيات آب‌وهوايي در سرزمين‌هاي شمالي ايران نامناسبتر از امروز و حتي روزگار باستان بوده است؛ مي‌توانيم چنین مهاجرت بزرگی به ايران امروزي را با ترديد مواجه كنيم و حتي احتمال مهاجرت‌هايي از ايران به نقاط ديگر جهان را مطرح سازيم.

از آنجا كه رشد و ازدياد جمعيت همواره در زيست‌بوم‌هاي مناسب و سازگار با انسان رخ داده است، بعيد به نظر مي‌رسد كه جوامع كهن، سرزمينِ با اقليم مناسب و معتدل ايران را ناديده گرفته و در سرزمين‌هاي هميشه سرد و يخبندان سيبري، روزگار بسر برده و پس از آن متوجه ايران شده باشند. از سوي ديگر با اينكه وام‌واژه‌هاي بسياري بر اثر مهاجرت‌هايی از ايران به سرزمين‌هاي ديگر، در مجموعه واژگان زبان‌هاي ديگر راه يافته است؛ اما تاكنون هيچگونه نشانه‌اي از وام‌واژه‌هاي ساكنان فرضيِ موسوم به «پيش‌آريايي» در فلات ايران شناخته نشده است.

ما در اين گفتار به اين فرضيه خواهيم پرداخت كه ايرانيان يا آرياييان «به ايران» كوچ نكردند، بلكه آنان از جمله همان مردمان بوميِ ساكن در ايران هستند كه «در ايران» و «از ايران» كوچ كردند و پراكنش يافتند.

2- شواهد باستان‌زمین‌شناسی

الف- وضعیت آب و دریاهای باستانی:

آب‌وهواي كره زمين بخاطر نوسان‌هايي در حركات و مدار چرخش آن با تغييرات و دگرگوني‌هايي مواجه مي‌شود كه نوسان در ميزان تشعشع‌هاي خورشيدي نيز در آن بي‌تاثير نيست. از جمله عوامل ديگرِ تاثير‌گذار در تغييرات آب‌وهوايي، مي‌توان از تبادلات انرژي حرارتي بين درون كره زمين و پوسته آن، و همچنين عبور زمين از ميان ابرهاي‌ كيهاني نام برد (استروو، ص 281؛ تئوبالد، ص 116 تا 118؛ احمدی، ص 269). اما به نظر مي‌رسد كه فعاليت‌ آتشفشان‌ها و پخش غبار و خاكستر آتشفشاني در جو زمين، تأثيري بيشتر از عوامل ديگر داشته است (Robock, p. 128). گرد و غبار آتشفشاني، امواج كوتاه خورشيدي را منعكس مي‌سازند و تشعشع امواج بلند زمين بدون هيچ اتلافي از آنها عبور مي‌كند. مقادير زياد گردوغبار آتشفشاني مي‌تواند درجه حرارت سطح زمين را تا حدود زيادي كاهش داده و منجر به ايجاد دوره‌هاي يخچالي شود (عساکره، عصر یخبندان کوچک، ص 44 تا 46).

اين نوسان‌ها يكي از مهم‌ترين دلايل ايجاد دوره‌هاي متناوب سرد و گرم، يا يخبندان و بين يخبندان در كره زمين به حساب مي‌آيد. چهار دوران متأخر يخبندان يا يخچالي در كره زمين بنام‌هاي «گونز»، «ميندل»، «ريس» و «وورم» شناخته شده‌اند كه آخرين آنها يا وورم، خود به چهار دوره «وورم 1» تا «وورم 4» نامگذاري شده است (بربریان، ص 58).

آخرين دوره يخبندان وورم يا وورم 4،  در حدود 14.000 سال پيش آغاز شده و در حدود 10.000 سال پيش پايان يافته است. در حاليكه از 18.000 تا 14.000 سال پيش يك مرحله بين يخچالي را سپري كرده است و يخبندان ماقبل آخر، قبل از 18.000 سال پيش بوده است (معتمد، ص 54 و 114). وجود گرده‌هاي گياهي سردزي بنام آرتميسيا از لايه‌هاي ماقبل 12.000 سال پيش، از جمله دلايل آب‌وهواي سرد وورم 4 است (مجیدزاده، آغاز شهرنشینی در ایران، ص 81 و 83). بجز اين يك دوره يخبندان ميانيِ ديگر در فاصله 8500 تا 7500 سال پيش به وقوع پيوسته است (بربریان، ص 59).

به دليل اينكه محدوده بررسي ما را زمان‌هاي پس از شكل‌گيري تمدن بشري تشكيل مي‌دهد، از ذكر دوره‌ها و زمان‌هاي يخبندان‌هاي كهن‌تر چشم‌پوشي مي‌كنيم. همچنين تاريخ دقيق دوره‌هاي يخبندان و از جمله دوره آخر آن، در آثار مختلف با تغييراتي درج شده است كه محدوده اندك اين تغييرات تأثيري در بررسي ما نخواهد داشت.

دوره‌هاي يخبندان موجب ايجاد يخچال‌هاي بزرگ و وسيع در قطب‌ها و كوهستان‌هاي مرتفع ‌شده و در سرزمين‌هاي عرض‌هاي مياني و از جمله ايران به شكل دوره‌هاي باراني و بين‌باراني نمودار مي‌شود. دوره‌هاي باراني همزمان با دوره‌هاي بين‌يخچالي و دوره‌هاي بين‌باراني همزمان با دوره‌هاي يخچالي ديده شده‌اند.

رسوب‌هاي چاله‌هاي داخلي نشان مي‌دهد كه ايران در دوره‌هاي گرم بين ‌يخچالي شاهد بارندگي‌هاي شديدي بوده كه موجب برقراري شرايط آب‌وهواي مرطوب و گسترش جنگل‌ها در نجد ايران شده (احمدی، ص 267 و 286 و 288) و در دوره‌هاي سرد يخچالي به استقبال شرايط آب‌وهوايي سرد وخشك مي‌رفته است.

پس در 10.000 سال پيش، با پايان يافتن آخرين دوره يخبندان، شرايط آب‌وهوايي گرم و مرطوب در ايران آغاز مي‌شود كه در 8500 سال پيش به يك دوره سرد و خشكِ ديگر دچار آمده و در حدود 7500 سال پيش پايان مي‌پذيرد. از اين زمان تا به امروز روند گرم شدن دائمي زمين (بجز برخي يخبندان‌هاي كوچك و كوتاه مدت) ادامه پيدا مي‌كند.

شواهد باستان‌زمين‌شناسي نشان مي‌دهد كه از 7500 سال پيش با آغاز دوره گرم و مرطوب و عقب‌نشيني يخچال‌ها به سوي شمال، به مرور بر ميزان بارندگي‌ها افزوده مي‌شود. بطوريكه در حدود 6000 سال تا 5500 سال پيش به حداكثر خود كه 4 تا 5 برابر ميزان متوسط امروزي بوده است، مي‌رسد (ماسون، ص 20 تا 44؛ بربریان، ص 60؛ معتمد، ص 71 تا 85 و 210 و 231 و 235؛ احمدی، ص 289 و 406؛ الدر، ص 25). متعاقب آن آب درياچه‌هاي داخلي بالا مي‌آيد و به بالاترين سطح خود مي‌رسد و تمامي چاله‌ها، كويرها، دره‌ها و آبراهه‌ها پر از آب مي‌شوند. اين دوره‌اي است كه در اساطير ملل مختلف با نام‌هاي گوناگون و از جمله توفان عصر جمشيد و توفان نوح ياد شده است.

افزايش بارندگي و طغيان رودخانه‌ها يكبار ديگر در حدود 4500 سال پيش شدت مي‌گيرد (بربریان، ص 60؛ احمدی، ص 224). اما بزودي بارندگي‌ها پايان يافته و در حدود 4000 سال پيش خشكسالي و دوره گرم و خشك آغاز مي‌شود كه در 3800 سال پيش به اوج خود مي‌رسد (معتمد، ص 210) و همانطور كه پس از اين خواهيم ديد، اين زمان مصادف با جابجايي بزرگ تمدن‌ها در فلات ايران و افول و خاموشي بسياري از سكونتگاه‌ها و شهرها و روستاهاي باستاني ایران است.

شرايط مرطوب آب‌وهوايي كه در فاصله 7500 تا 4000 سال پيش در ايران حكمفرما بوده است را دلايل ديگري نيز پشتيباني مي‌كند:

– وجود دره‌هاي آبرفتي وسيع كه نشان از وجود آب و نم بيشتر درگذشته است.
– وجود رسوب‌هاي كم شورتر و سفره‌هاي آب قديمي‌ترِ شيرين كه شرايط بهتري را عنوان مي‌كند.
– وجود آثار گياهان نواحي معتدل نظير بتولا و اپيسه‌آ.
– وجود تپه‌هاي عظيم ماسه‌اي و پُرشدگي‌هاي دره‌ها به وسيله رسوب‌هاي بادي كه افزايش خشكي در زمان‌هاي معاصر را نشان مي‌دهد.

دوره‌هاي يخبندان موجب افزايش يخچال‌ها در قطب‌ها و در نتيجه پايين رفتن آب درياهاي آزاد مي‌شود. اما سرماي هوا و نبود تبخير آب، موجب بالا آمدن آب در درياچه‌هاي داخلي مي‌شده است. پس در دوره‌هاي يخچالي سطح آب در درياهاي آزاد پايين و در درياچه‌هاي بسته داخلي بالا مي‌رفته است. اين تغيير سطح باعث مي‌شده تا در دوره‌هاي سرد يخبندان، سطح خليج فارس تا 90 متر پايين‌تر برود و بخش‌هاي وسيعي از آن خشك شود و در دوره‌هاي گرم بين ‌يخبندان، سطح آن به اندازه‌اي بالا بيايد كه همچون 6000 سال پيش و همزمان با دوره گرم و پر باراني كه از آن نام برديم، تا 150 كيلومتر در داخل بين‌النهرين و خوزستان پيشروي كند و رودهاي كارون، کرخه، دجله و فرات بطور جداگانه به آن بريزند (معتمد، ص 54 و 211).

بنابر اين در دوره‌هاي سرد يخبندان، نبود تبخير آب و راه نيافتن به درياهاي آزاد، باعث بالا آمدن سطح آب درياچه‌هاي داخلي مي‌شده و در دوره‌هاي گرم بين ‌يخبندان نيز بارش‌هاي وسيع و باران‌هاي مداوم باز هم موجب بالا رفتن بيشتر سطح آب درياچه‌هاي داخلي مي‌شده است و تنها در دوره گرم و خشكي كه از 4000 سال پيش آغاز شد، سطح آب درياچه‌ها فروكش كرد.

به اين ترتيب سطح آب درياچه‌هاي داخلي و از جمله دریای کاسپین/ مازندران و درياچه هامون در دوران باستان بالاتر از امروز بوده است و علاوه بر آن وسيع‌تر نيز بوده‌اند (سودف، ص 134؛ معتمد، ص 12 و 209؛ مفخم پایان، ص 159 و 168 و 170 و 447؛ عساکره، عصر یخبندان کوچک، ص 44 تا 46؛ عساکره، شواهد زیست‌شناختی تحولات اقلیمی، ص 41 تا 48).

برخي از محققان ميزان افزايش سطح درياي مازندران را مورد بررسي قرار داده‌اند: سياهپوش، سطح درياي مازندران در آخرين دوره يخبندان را 90 متر بالاتر از سطح امروزي مي‌داند (سیاهپوش، ص 12 و 146). مفخم پايان سطح اين دريا در سده‌هاي نخستين ميلادي يا دو هزار سال پيش را 27 متر بالاتر از سطح امروزي آن مي‌داند (مفخم پایان، ص 55 و 62) و از آنجا كه امروزه سطح درياي مازندران 27 متر پايين‌تر از سطح آب‌هاي آزاد است، در آن زمان اين دريا هم‌سطح درياهاي آزاد بوده است. احمدي و فيض‌نيا و نيز معتمد اعتقاد دارند كه چاله‌هايي از جمله دشت ارژن در فارس، كويرهاي ايران و از جمله كوير دامغان، درياچه دائمي بوده‌اند (احمدی، ص 288 و 409؛ معتمد، ص 183). همچنين معتمد به درستي در دوران پر باران ياد شده، شاليزارها و زمين‌هاي هموار مازندران و گيلان را در زير آب دریای کاسپین/ مازندران مي‌داند (معتمد، ص 183).

از سوي ديگر برخي محققان، آبِ درياي مازندران و درياچه آرال (خوارزم) در دوران باستان و حتي آب درياچه كوير چاجام دامغان را آبي شيرين توصيف كرده‌اند (ماسون، ص 22؛ مفخم پایان، ص 188؛ معتمد، ص 190؛ انسیکلوپدیای شوروی تاجیک، جلد یکم، ص 219)؛ و بالا رفتن درجه شوري آب درياچه بختگان در فارس را عامل انقراض گونه‌اي نرم‌تنِ بومي اين درياچه مي‌دانند. بقاياي صدف‌هاي تو خاليِ اين نرم‌تنان در بسترهاي نمكيِ ناشي از عقب‌نشيني آب‌ها پيدا شده‌اند (تجلی‌پور، ص 14 و 104).

ب. وضعيت سطح زمين و ناهمواري‌ها

تا اينجا به بررسي دلايلي پرداختيم كه سطح آب‌ها در دوران باستان بالاتر از حد امروزي خود بوده است؛ اما از سوي ديگر دلايلي وجود دارد كه نشان مي‌دهد سطح زمين در دوران باستان پايين‌تر از حد امروزي آن بوده است و اين ويژگي نيز موجب افزايش و روان شدن آب‌ها در آبراهه‌ها و گسترش پهنه درياها و آبگيرها مي‌شده است.

سطح زمين در آسياي‌ ميانه پس از آخرين دوره يخبندان بطور متوسط سالانه سه سانتيمتر طي عمليات كوهزايي بالا آمده است. اين فعاليت‌هاي كوهزايي كه هنوز هم ادامه دارد و زلزله‌ها نشان‌دهنده آنست؛ موجب شده است كه از 7500 سال پيش تا به امروز، سطح زمين آسياي‌ ميانه يا بخش‌هاي شمالي فلات ایران، بيش از 200 متر بالا بيايد (سیاهپوش، ص 14 و 149؛ احمدی، ص 286). اما اين موضوع شامل حال كف درياچه‌ها و از جمله دریای کاسپین/ مازندران نمي‌شده است و كف درياچه‌ها عليرغم بالا آمدن زمين‌هاي مجاور، پايين‌تر رفته و فرو نشسته‌اند (سودف، ص 137؛ مفخم پایان، ص 457).

بجز اين عامل مهم ديگري نيز موجب بالا آمدن كف زمين و بخصوص بستر رودخانه‌ها مي‌شده است. اين عامل مهم حجم بسيار زياد مواد معلق در آبِ رودخانه‌ها و رسوب ناشي از آن است كه اين ميزان براي رودخانه سپيدرود، 60 ميليون تن در سال (احمدی، ص 291) و براي رودخانه آمودريا (جيحون)، 120 ميليون تن در سال برآورد شده است (مفخم پایان، ص 121).

اين رسوب حجيم كه بي‌ترديد در چند هزار سال پيش ميزان ساليانه‌اش بسيار بيشتر از امروز بوده است، در طول هزاران سال موجب ايجاد شن‌هاي وسيع صحراي قره‌قوم در سوي شرق درياي مازندران شده است (ماسون، ص 91). پهناي رود آمودريا امروزه حدود سه كيلومتر و در دوران باستان حدود 12 كيلومتر بوده است. رسوبات رودخانه‌اي همچنين موجب انباشته شدن حجم وسيعي از آوار كوهستاني در درياچه بزرگ كوير مركزي و بالا آمدن سطح آن شده است (هدین، ص 608، به نقل از یوهانس).

در آن زمان به دليل اينكه سطح صحراي قره‌قوم پايين‌تر از سطح امروزي و سطح آب‌هاي دریای کاسپین/ مازندران بالاتر از سطح امروزي آن بوده است، كرانه شرقي اين دريا تا حدود مصب مرو‌رود و رود تجن مي‌رسيده و رودهاي آمودريا (جيحون)، مرورود (مرغاب) و تجن (ادامه هري‌رود)، مستقيماً به آن مي‌ريخته‌اند (مفخم پایان، ص 64 و 120) و احتمالاً آب درياي مازندران با درياچه آرال (خوارزم) كه امروزه 80 متر از سطح درياي مازندران بالاتر است، پيوسته بوده است.

گذرگاه پيشين و باستاني آمودريا به سوي درياي مازندران امروزه به شكل گودال و شوره‌زاري بنام «اونگوز» و نيز گذرگاه‌ جديدتر آن به نام «اوزباي»، همچنان در محل ديده مي‌شود و در برخي از نقشه‌ها و اطلس‌هاي جغرافيايي و عكس‌هاي ماهواره‌اي نشان داده شده است (Филиппов, pp. 138, 139; Butler, pp. 25, 31, 71).

بجز اين حتي احتمال پيوسته بودن آب درياي مازندران با درياي سياه از طريق خليج آزوف و همچنين پيوسته بودن آن با اقيانوس منجمد شمالي كه وجود شيرهاي دريايي (فُك‌) نوع منجمد شمالي در درياي مازندران نشانه آنست، مطرح شده است (مفخم پایان، ص 51 و 55؛ Fagan, p. 125). اين نظر از سوي نرم‌تن‌شناسان و با توجه به همگونگيِ نرم‌تنان دریای مازندران و درياچه بختگان با آب‌هاي ‌آزاد درياييِ شمالگان نيز مطرح است (تجلی‌پور، ص 94 و 117 و 118، به نقل از کالتِن‌باخ.

قبلاً زمان پيوستگي دریای مازندران با آب‌هاي درياهاي آزاد را به دوراني كهن‌تر و از جمله به دوران سوم زمين‌شناسي منسوب مي‌دانستند؛ اما تحقيقات امروزي زمان اين پيوستگي را به دوره‌هاي جديدتر و حدود 15.000 سال پيش و حتي نزديك‌تر از آن و دوره‌هاي متأخر باراني متعلق مي‌دانند (آقامحمدی، ص 42).

گمان مي‌رود كه توسعه اقيانوس منجمد شمالي به سوي جنوب و همچنين به سوي درياي مازندران، وابسته به فرورفتگي پوسته زمين در اثر بارگذاري از طرف پوشش يخچالي و باربرداري در عهدهاي بين يخبندان بوده باشد. توده‌هاي بزرگ و سنگين پوشش يخچالي باعث فرو رفتن كرانه‌هاي شمالي اوراسيا گرديده، اما پس از آب شدن طبقات يخچالي در عهدهاي بين‌ يخبندان، بخش‌هاي فرورفته قبليِ پوسته زمين به يكباره تا سطح دريا صعود ننمود. در نتيجه آب‌هاي درياهاي شمال به اين مناطق قاره‌اي آزاد شده از يخ، سرازير گشتند. آب شدن توده‌هاي بزرگ يخچالي در آغاز عهدهاي بين يخبندان، علت عمده ازدياد ريزش آب رودها به ويژه به حوضه درياي مازندران و پيشروي‌هاي متناوب آن گرديد (سودف، ص 134 و 135).

ارتباط درياي مازندران با اقيانوس منجمد شمالي مورد توجه برخي مورخان و جغرافیدانان قديم نيز قرار گرفته است: استرابون، پومپونيوس، کورتیوس/ كنت‌كورس، پليني و پلوتارك اين ارتباط را در نوشته‌هاي خود تأكيد كرده‌اند.

در برخي از نقشه‌هاي جغرافيايي نيز ارتباط درياي مازندران با اقيانوس منجمد شمالي تأييد شده است. در قديمي‌ترين نقشه‌اي كه درياي کاسپین/ مازندران در آن نشان داده شده و متعلق به اطلسي در موزه بريتانياست و در سده یازدهم ميلادي/ پنجم هجري تهيه شده، درياي مازندران به صورت خليجي است كه آب‌هاي خود را از اقيانوسي كه سطح كره زمين را پوشانده است، مي‌گيرد. و نيز در نقشه جغرافيايي موجود در كليساي درفورد متعلق به سده سیزدهم ميلادي/ هفتم هجري، درياي مازندران به شكل خليجي از اقيانوس منجمد شمالي رسم شده است. اين ارتباط با اقيانوس تا نقشه‌هاي سده چهاردهم ميلادي ادامه پيدا مي‌كند (مفخم پایان، ص 59 و 62، به نقل از Hommaire).

نقشه‌هاي ديگري نيز كه دریای کاسپین/ مازندران را خليجي از آب‌هاي پيرامون زمين نشان مي‌دهد و يا دستكم آنرا با «درياي محيط» مرتبط مي‌دانند، بدست آمده است. براي نمونه مي‌توان از نقشه‌‌هاي ابن‌حوقل (سده چهارم هجری) در كتاب صوره‌الارض، نقشه‌هاي جيهاني (سده چهارم هجری) در اشكال‌العالم و نقشه‌هاي كتاب صوره‌الارض (میرزامحمد، ص 191) از مؤلفي ناشناس (و احتمالاً ابوزيد بلخي) نام برد.

نمونه‌هاي ديگر نقشه‌هاي كهن كه درياي مازندران را با آب‌هاي آزاد در پيوند مي‌داند، عبارتند از نقشه جهان از هكاتايوس ميلِتوسي و متعلق به سال 517 قبل از ميلاد؛ ديگري نقشه جهان از اِراتُستِنِس متعلق به سده سوم قبل از ميلاد؛ و نيز نقشه‌اي كه استرابون در سده يكم قبل از ميلاد ترسيم كرده است (اسمیت، ص 89 و 120).

ج. وضعيت پوشش گياهي

آب‌وهواي گرم و مرطوب سال‌هاي ميان 7500 تا 4000 سال پيش، پوشش گياهيِ غني و جنگل‌هاي متراكم و انبوهي را در سرزمين ايران و حتي در صحاري امروزيِ خشك و بي‌آب و علف ترتيب داده بوده است. در آن دوران گسترش جنگل‌ها و عقب‌نشيني صحراهاي گرم، سرزمين سبز و خرمي را شكل داده بود (احمدی، ص 267 و 406 و 409؛ معتمد، ص 69) و دشت‌هاي شمال افغانستان امروزي از ساواناهاي وسيع (جنگل‌هاي تُنك) و علفزارهاي مرطوب پوشيده بوده است (ماسون، ص 21).

فراوانيِ دار و درخت در شمال افغانستان و بخصوص بخش غربي آن كه بادغيس (در اوستا «وائیتی گَئِسَه») خوانده مي‌شود، در متن پهلوي بندهش گزارش شده است: «واتگيسان جايي است پر از دار و پر از درخت» (بهار، بندهش، ص 72؛ پورداود، ص یشت‌ها، جلد دوم، ص 225). اين وضعيت اقليميِ شمال افغانستان در متون تاريخي عصرهاي ميانه نيز آمده است؛ مسعودي از بلخ زيبا با آب و درخت و چمنزارهاي فراوان ياد مي‌كند (مسعودی، مروج‌الذهب، ص 213)؛ واعظ بلخي از صد هزار درخت بلخ نام مي‌برد (واعظ بلخی، ص 48)؛ نظاميِ عروضي از قول شهريار ساماني آنجا را به جهت خرمي و سرسبزي از بهشت برتر مي‌داند (نظامی عروضی، ص 31)؛ و فريه سياح، مراتع بادغيس را بهترين مراتع تمام آسيا مي‌داند (بارتولد، ص 86). امروزه بخش‌هاي وسيعي از بادغيس و بلخ از صحاري خشك و شن‌هاي روان تشكيل شده است. اين شن‌هاي روان و بيابان‌هاي سوزان بويژه در پيرامون كرمان و سيستان با گستردگي هر چه بيشتر ديده مي‌شوند؛ در حاليكه در متون تاريخي دو هزار سال پيش به جنگل‌ها و چمنزارهايي در اين نواحي اشاره شده است (تکمیل همایون، ص 61).

در اين زمان سرزمين ايران داراي مراتع بسيار غني و زيستگاه‌هاي انبوه حيات وحش بوده است. در اين منطقه بركه‌ها، آبگيرها و تالاب‌هاي طبيعي با آب شيرين كه محل زيست انواع آبزيان و پرندگان بوده و همچنين جنگل‌هاي وسيع و نيزارهاي متراكم وجود داشته است (ساریانیدی، ص 127 و 128).

محققان ديگري نيز با بررسي گرده‌هاي استپي 5500 ساله در ناحيه زاگرس و از جمله در درياچه زِرِه‌وار (زريوار) در نزديكي شهر مريوان در كردستان و درياچه سراب‌نيلوفر در كرمانشاه، به جنگل‌هاي وسيع بلوط و پسته در غرب ايران كه نشانه حاكميت اقليم مرطوب‌تر بوده است، پي برده‌اند (عساکره، شواهد زیست‌شناختی تحولات اقلیمی، ص 41، به نقل از ژان تریکار؛ Smith, p. 87).

به اين ترتيب و بنابر داده‌هاي باستان‌زمين‌شناسي كه در بخش‌هاي پيشين گفته آمد؛ در فاصله 7500 تا 4000 سال پيش، آب‌وهواي گرم و باراني در سراسر فلات ايران حكمفرما بوده است كه علاوه بر آن سطح زمين و رودها و همچنين مصب رودها پايين‌تر از امروز و سطح درياچه‌ها و آبگيرها بالاتر از سطح امروزي آنها بوده و در نتيجه همه چاله‌هاي داخلي، سرزمين‌هاي پست كنار درياچه‌ها، دره‌ها، كويرها و رودهاي خشك امروزي از آب فراوان و شيرين برخوردار بوده‌اند و در سراسر ايران اقليمي سرسبز با مراتع پهناور و فرآورده‌هاي گياهي و جانوري غني وجود داشته و شرايط مناسبي براي زندگاني انساني مهيا بوده است.

3- شواهد باستان‌شناسي

شرايط آب‌وهوايي گرم و مرطوب در مابين 7500 تا 4000 سال پيش را يافته‌ها و نشانه‌هاي باستان‌شناختي نيز تأييد مي‌كند. از سويي بخش بزرگي از تپه‌هاي باستاني و سكونتگاه‌هاي كهن ايران از نظر زماني به همين دوره 3500 ساله گرم و پر باران تعلق دارند و همه آن‌ها در كنار كويرهاي شوره‌زار، رودهاي خشك و مناطق بي‌آب و علف پراكنده‌اند كه اين نشان از شرايط بهتر آب‌وهوايي در زمان شكل‌گيري و دوام آن تمدن‌ها دارد.

استقرار اين تمدن‌ها در كنار چاله‌ها و كويرهاي خشك و نمكزار، نشانه وجود آب فراوان و شيرين در آنها بوده است و خشك‌رودهاي امروزيِ مجاور تپه‌ها، آب كافي و زلال اهالي شهر يا روستا را تأمين مي‌كرده است. در اين باره مي‌توان از جمله از سكونتگاه‌هاي زير نام برد: تپه شهرسوخته در صحرايي كاملاً خشك در سيستان، گورستان شهداد كرمان در كنار كوير لوت (خشك‌ترين و سوزان‌ترين نقطه ايران)، تپه سيلك (سي‌اَلك) كاشان در كنار دشت كوير، تپه ‌حصار در نزديكي كوير چاجام دامغان، تپه‌هاي آنو (اَنَو) و جيتون و آلتين‌تپه در كنار صحراي ريگزار قره‌قوم، تپه محمدآباد در كنار كوير قم، تپه زاغه در كنار صحراي بويين/ بویین‌زهرا، تپه قاسم‌آباد و دامين در كنار كوير جازموريان، تپه كُنارصندل و ديگر تپه‌هاي حوزه هليل‌رود، و تپه‌هاي يازتپه و خاپوزتپه در مصب رودهاي مرورود و تجن.
از سويي ديگر در كنار درياهاي امروزي نشانه‌اي از تپه‌هاي باستاني به چشم نمي‌خورد. تپه‌هاي باستاني در جنوب با ساحل خليج‌ فارس فاصله‌اي چند صد كيلومتري دارند كه نشان مي‌دهد در دوران يخبندان كه سطح درياهاي جنوب پايين‌تر از سطح فعلي بوده، پس از بالا آمدن آب دريا، سكونتگاه‌هاي انساني به زير آب رفته است (سیدسجادی، نگاهی به آثار باستانی بلوچستان، ص 45، به نقل از اسمیت) و در دوران بين‌يخبندان كه سطح درياهاي جنوب بالاتر و همچنين سطح زمين پايين‌تر بوده و رسوب‌هاي ناشي از سه رود بزرگِ كارون، دجله و فرات كمتر جايگير شده بودند، آب خليج‌فارس تا نزديكي‌هاي تمدن‌هاي آنروز در شوش و سومر مي‌رسيده است.

كتيبه‌هاي سومري به روايت اين نفوذ آب‌ها به درون بين‌النهرين پرداخته و از شهر باستاني «اريدو» به عنوان «شهري در كنار دريا» نام برده‌اند.

سكونتگاه‌هاي باستاني در شمال و در كرانه درياي مازندران نيز با ساحل فاصله‌اي ده‌ها كيلومتري دارند، كه نشان مي‌دهد در زمان رونق آن‌ باششگاه‌ها، سطح درياي کاسپین/ مازندران بالاتر از امروز بوده است. از جمله در غارهاي هوتو و كمربند در نزديكي بهشهر، بقاياي استخوان‌هاي شير دريايي (فُك) به دست آمده است. توجه به وزن چند صد كيلوگرمي شير‌هاي دريايي و فاصله 30 كيلومتري كرانه امروزي دريا تا دهانه غارها و نيز ارتفاع ده‌ها متري غار نسبت به سطح زمين نشان مي‌دهد كه كرانه دريا و سطح آن در نزديكي غارها واقع بوده و سطح سرزمين‌‌هاي هموار گيلان و مازندران در زير آب بوده است.

آزمايش‌هاي بوم‌شناسي باستاني كه در دشت گرگان و در تورنگ‌تپه بر مبناي زغال‌ چوب‌هاي كهن انجام شده (رواسانی، ص 66)، ترتيب دوره‌هاي مرطوب و خشك در منطقه را تأييد كرده و از جمله از دوره پر باران 5500 تا 3800 سال پيش و از دوره خشك 3800 تا حدود 2600 سال پيش نام برده است.

باقيمانده سدهاي باستاني و از جمله سد و بندهاي ساخته شده بر روي دره‌ها و آبراهه‌هاي كوه خواجه در سيستان نيز نشانه بارندگي‌هاي بيشتر در زمان خود است (تیت، ص 161). اين بندها آب مصرفي لازم براي نيايشگاه‌ها و ديگر ساختمان‌هاي بالاي كوه خواجه را تأمين مي‌كرده‌اند. امروزه نه تنها آن آبراهه‌ها، بلكه حتي درياچه هامون نيز تا حد زیادی خشك شده است. وضعيت خشكسالي‌هاي كوتاه مدت اخير در ايران نشان داد كه حتي چند سال كمبود بارندگي مي‌تواند به سرعت درياچه‌ها و آبگيرها و رودهاي بزرگ را خشك، و چرخه حيات و محيط زيست را در آنها نابود كند. خشك شدن درياچه ارژن در فارس و زاينده‌رود در اصفهان نمونه‌اي از اين پديده نگران كننده بود.

نشانه‌هاي باستان‌شناختي، همچنين آثار رسوب‌هاي ناشي از سيل‌هاي فراوان در حدود 5500 سال پيش را تأييد مي‌‌كند. به عنوان نمونه مي‌توان از حفاري قره‌تپه در نزديكي قم‌رود كه با هدف ثبت دامنه دگرگوني‌ها و تغييرات ناشي از طغيان آب‌ها انجام شد، نام برد. بر اين اساس در حدود 5500 سال پيش وقوع سيل‌هاي مهيبي منجر به متروك و خالي از سكنه شدن كل منطقه قم‌رود و مهاجرت مردم به ناحيه‌هاي مرتفع‌تر مجاور شده است (کابلی، قمرود در بستر تاریخ، ص 298).

علاوه بر اينها، وجود نگاره‌هاي روي سفال از غزال، فيل، گوزن، پرندگان وابسته به آب و آبزيان، و حتي لاك‌پشت، ماهي و خرچنگ، نشانه شرايط مطلوب آب‌وهوايي در زمان گسترش آن تمدن‌ها بوده است. بجز نگاره‌هاي لاك‌پشت، حتي بقاياي لاك‌پشت‌هايي كه به مصرف غذايي رسيده بوده‌اند نيز در تپه‌هاي باستاني بدست آمده است. در اين مورد توجه به نام «كَشَف‌رود» به معناي «رود لاك‌پشت» نيز خالي از فايده نيست. اين نام بي‌گمان بجا مانده از روزگاري است كه اين رودِ نسبتاً خشك امروزيِ خراسان، آب فراوان و شيرين و لاك‌پشت‌هاي بسيار داشته است.

در كاوش‌هاي باستان‌شناسي همچنين به دفعات آثار و بقاياي ماهي‌هاي بزرگ و نيز صدف يا نرم‌تنان دو‌كفه‌اي، بخصوص نوعي از آن كه امروزه تنها در دریای کاسپین/ مازندران ديده مي‌شود، به دست آمده است (مشکور، ص 126). بقاياي آبزيان شناسايي شده در تپه‌هاي باستاني از نوع سازگار با آب شيرين هستند و اصولاً با اينكه اين تپه‌هاي باستاني در كنار شوره‌زارها و نمك‌زارهاي وسيع قرار دارند، اما به دليل اينكه نمك طعام در مقابل باران نمي‌تواند دوام بياورد (قریب، عبدالکریم، ص 234)، تاكنون اثري از نمك و شوره در لايه‌هاي كهن آنها به دست نيامده و استفاده از نمك نزد آنان شناخته نبوده است. حتي نام «نمك» در اوستاي ايرانيان و وداي هندوان نيامده و اين نامی جديد است (معین، مقدمه لغت‌نامه دهخدا، ص 203).

آزمايش‌هاي ديرين‌گرده‌شناسي و ديرين‌جانور‌شناسي نيز چهره بوم‌شناسي منطقه را بسيار سرسبز و غني توصيف كرده‌اند و چنين به نظر مي‌رسد كه تجارتگران اُبسيديَن (سنگ شيشه‌ايِ آتشفشاني كه در ساخت ابزار سنگي استفاده مي‌شد) در سرتاسر راه‌هاي طولانيِ تجاري زمان خود از خوراكي‌هاي فراوان طبيعي بهره مي‌برده‌اند (رفیع‌فر، ص 21، به نقل از Wright).

از اين دوره در سرزمين‌هاي آسياي ميانه بقاياي ببر و كرگدن پشم‌دار، حيوان بومي جنگل نيز بدست آمده است. استخوان‌هاي گوزن قرمز، كرگدن، فيل، غزال و لاك‌پشت، در غارهاي ديگر آسياي ميانه و افغانستان پيدا شده است. از جمله اين غارها مي‌توان از چهار غار: «آب‌رحمت» در شمال رود سيردريا/ سیحون، «آق‌كوپروك» در جنوب شهر بلخ و دامنه‌هاي كوه بابا در افغانستان، «آغزي كيچيك» در جنوب تاجيكستان و «شوغناو» در نزديكي بخش عليايي رود يخ‌سو در شمال آمودريا، نام برد.

4- شواهد اسطوره‌شناسي و متون كهن

از نگاه اسطوره‌شناسي و متون كهن (كه پيشتر به برخي از آنها اشاره شد) افسانه توفان يادگاري از دوران پر باران و مرطوب گذشته است. در متون پهلوي و از جمله بُندهش آمده است كه «تيشتَر» باراني بساخت كه درياها از او پديد آمدند و همه جاي زمين را آب فرا گرفت و خشكي‌هاي روي زمين بر اثر بالا آمدن آب به هفت پاره يا هفت كشور تقسيم شدند.

در ونديداد از ديوي بنام «مَهرَك اوشا» كه در برخي نامه‌هاي پهلوي به «ملكوش» و در مينوي‌خرد بنام «ملكوس» آمده (تفضلی، مینوی خرد، ص 77)، نام برده شده كه ديوي است مهيب كه به مدت چند سال زمين را دچار باران و تگرگ و برف و باد و باران مي‌كند.

به روايت ونديداد، اهورامزدا جمشيد را از اين آسيب آگاه مي‌سازد و دستور ساخت جايگاهي بنام «وَر» را به جمشيد مي‌دهد تا هر يك از آفريدگان پاك آفريدگار، از مردم و مرغان و پرندگان و چارپايان و گياهان و تخم گياهان و آتش و هر آنچه زندگي مردمان را بكار آيد را در آن جايگاه نگاه دارد و پس از سپري شدن هجوم اين ديو و فرو نشستن توفان، از آن پناهگاه بدر آيند و جهان را دوباره آبادان سازند و از نيستي برهانند (دوستخواه، اوستا، جلد دوم، بخش وندیداد؛ بهار، بندهش، ص 70).

اين سرگذشت ايراني به شكل‌هاي گوناگوني روايت شده است. از جمله هندوان بر اين اعتقادند كه توفان بزرگ موجب گرفتاري «مانو» شد, اما «ويشنو» كه خود را به شكل يك ماهي با شاخي بزرگ ساخته بود، كشتي او را راهنمايي كرد تا بتواند در «كوهستان‌هاي شمالي» فرود آيد. ويشنو خود قبلاً مانو را از توفان بزرگ آگاه كرده و به او فرمان مقابله داده بود. مانو به هفت دانشمند و يك جفت نر و ماده كه از همه جانداران گيتي در كشتي داشت، فرمان داد تا از كشتي پياده شوند و همراه با خشكيدن آب‌ها در سرزمين‌ها گسترده شوند. مانو تخم همه گياهان را نيز با خود برداشته بود (یاحقی، ص 300؛ جلالی نائینی، ص 87 و 88).

عبارت «كوهستان‌هاي شمالي» در داستان‌هاي هندياني كه در سرزمين‌هاي پيرامون رود سند (هند) و پنجاب زندگي مي‌كردند، اشاره آشكاري است به كوچ آنان از كوهستان‌هاي پامير و بدخشانِ در شمال آن سرزمین.

روايت ديگري از توفان بزرگ، داستان توفان نوح است كه قديمي‌ترين روايت شناخته شده آن به سومريان تعلق دارد (کریمر، ص 175 تا 182)، و بعدها مورد اقتباس بابليان و آشوريان قرار مي‌گيرد (شی‌یرا، ص 191) و در كتاب عهد عتيق (تورات) هم تكرار مي‌شود.

اينكه در سرگذشت توفان نوح، علت سيل‌ها تنها باران ذكر شده و نه طغيان رودخانه‌، آنهم در سرزمين‌هايي كه خود در كنار رودخانه‌ها بوده‌اند، نشان مي‌دهد كه آن سيلاب منبعث از يك دگرگوني آب‌وهوايي نامعمول بوده است (یسار، ص 12).

همانطور كه پيش از اين نيز گفته شد، به موجب كتيبه‌هاي سومري، شهر باستاني اريدو در كنار دريا جاي داشته است در حاليكه امروزه در صحرايي خشك واقع شده و تا كرانه دريا يا خليج فارس قريب 250  كيلومتر فاصله دارد.

سرگذشت توفان بزرگ و سيلاب‌ها، همچنين در تاريخ‌هاي سنتي چينيان نيز آمده است. به موجب «كتاب‌هاي خيزران» در زمان «يو» (Yu)، مؤسس سلسله «شيا» يا نخستين سلسله، سيلاب‌هاي عظيمي سراسر امپراطوري را تا بلندترين تپه‌ها در بر گرفت. «يو» با كمال شايستگي موفق به فرو نشاندن سيلاب‌ها در مدت سيزده سال مي‌شود (فیتز، ص 19).

شواهدي از وضعيت درياهاي باستاني در آثار ابوريحان بيروني (همچون «تحديد نهايات‌الاماكن») نيز به چشم مي‌خورد. بيروني هنگام شرح ساخته شدن آبراه سوئز، از دريايي به جاي سرزمين‌هاي سفلاي مصر ياد مي‌كند؛ دريايي كه وجود آن در آثار هرودت نيز نقل شده است. او اعتقاد دارد كه در دوران پادشاهي ميانه مصر، اين دريا بحدي گسترش داشته است كه كشتي‌ها نه تنها در شاخابه‌هاي نيل، بلكه بر روي دشت‌هاي خشك امروزي نيز ره مي‌سپرده‌اند و هنگام عزيمت به ممفيس از كنار اهرام مي‌گذشته‌اند (فره‌وشی، ص 540 تا 542).

افسانه‌ها و روايت‌هاي شفاهيِ نقل شده از زبان مردمان مناطق كويريِ مركزي ايران، وجود دريايي بزرگ در جاي كوير خشك امروزي را تأييد مي‌كند. نگارنده داستان‌هاي متعددي در شهرهاي دامغان، ساوه، كاشان، زواره، ميبد، نائين، يزد و بردسكن شنيده است كه در اغلب آنها به درياي بزرگ، جزيره‌هاي متعدد، بندرگاه‌ و لنگرگاه و حتي به فانوس دريايي اشاره شده است. در خاتمه اين بخش، به دو نكته ديگر اشاره مي‌شود:

1- نخست، روايت فرگرد دوم ونديداد و پهناور شدن زمين و گسترش مردمان بخاطر افزوني جمعيت در زمان جمشيد و به سوي نيمروز و به راه خورشيد، كه به گمان نگارنده سوي نيمروز يا جنوب در اينجا اشاره به سوي تابش خورشيد گرم نيمروزي و گرم شدن هوا است و نه اشاره به سمت گسترش جوامع انساني، كه در اينباره تعبير «به راه خورشيد»، سمت و سوي پراكنش كه از «شرق به غرب» است را بهتر روشن مي‌سازد. اين تعبير «كوچ از شرق» در كتاب عهد عتيق نيز روايت شده است. البته برخي از كوچ‌ها نيز براستي از شمال به جنوب بوده است؛ مانند كوچ‌هايي از كوهستان‌هاي هندوكش و كوه بابا به سيستان، از البرز امروزي به نواحی جنوبی آن، و از زاگرس به خوزستان و ديگر نواحی جنوبي.

2- و ديگر سرگذشت فريدون در شاهنامه فردوسي و تقسيم پادشاهي جهان بين سه پسرش ايرج و سلم و تور كه اشاره‌اي به مهاجرت ايرانيان از دل ايران به سوي سرزمين‌هاي شرقي و غربي است. سلم و توري كه بعدها و به موجب گزارش‌هاي ايراني به برادر كوچك خود تاختند. در شاهنامه و ديگر تواريخ سنتي ايران نيز هيچ اشاره‌اي به مهاجرت ايرانيان از نواحي ديگر نشده است.

5- نتيجه‌گيري

در نتيجه گفتارهاي بالا مشخص مي‌شود كه در فاصله 18.000 تا 14.000 سال پيش، در كره زمين و از جمله در سرزمين ايران يك دوره بين‌يخبندان حاكم بوده كه بي‌ترديد منجر به تشكيل برخي از جوامع انساني شده است. جوامعي كه از نگاه علم امروزي ناشناخته و مجهول مانده است.

در فاصله 14.000 تا 10.000 سال پيش، آخرين دوره يخبندان روي داده كه منجر به پناه گرفتن مردمان در غارها و روي آوردن به شكار براي امرار معاش شده است.

در فاصله 10.000 تا 8500 سال پيش و با پايان يافتن آخرين دوره يخبندان، شكل‌گيري نوين جوامع انساني، بنياد كشت و زرع و ساخت روستاها آغاز مي‌شود.  نمونه‌هاي اين جوامع از جمله در تپه علي‌كُش دهلران، تپه گنج‌دره هرسين، تپه آسياب كرمانشاه، تپه جارمو در كردستان عراق و تپه مونديگك در ساحلِ رود ارغنداب در جنوب افغانستان به دست آمده است.

از 8500 تا 7500 سال پيش، مجدداً يك دوره مياني يخبندان رخ مي‌دهد و از 7500 تا نزديكي‌هاي 4000 سال پيش، آب‌وهواي گرم و مرطوب در فلات ايران حكمفرما مي‌شود. در طي اين دوره اخير جوامع انساني وتمدن بشري گسترشي وسيع مي‌يابند.

در اين دوره درياها و درياچه‌هاي داخلي و بخش‌هايي از حوضه‌هاي آبريز پر از آب مي‌شوند. سطح درياچه‌ها بالا مي‌آيد و در همه رودها و دره‌ها و چاله‌هاي داخلي و كويرها، آب فراواني جاري مي‌شود. سطح دریای کاسپین/ مازندران به اندازه‌اي بالا مي‌آيد كه بخش‌هاي وسيعي از زمين هموار گيلان و مازندران و نيز صحراي قره‌قوم در شرق دريا به زير آب مي‌رود و رودهاي آمودريا، مرورود، تجن و بسياري رودهاي بزرگ و كوچك ديگر مستقيماً به آن مي‌ريزند. در كنار مصب اين رودها، روستاهاي متعددي بنیان می‌یابند كه امروزه نشانه‌هاي آن در كنار اين رودهاي خشك شده و در كنار صحاري بي آب و علف باقي مانده است.

همزمان با همين دوره، در فلات ايران جنگل‌هاي وسيع و مراتع پهناور و حيات وحش متنوع و غني و آب‌و‌هواي معتدل و مناسب رخ مي‌نمايد و شرايط مناسبي براي زندگي انسان آماده مي‌شود.

در اين زمان، نه تنها در كناره درياي کاسپین/ مازندران و ديگر درياچه‌هاي داخلي، بلكه در كنار بسياري از كويرها و رودهاي خشك امروزي كه در آن زمان پر از آب بوده‌اند، روستاها و جوامع انساني بنياد مي‌پذيرند.

اما اين تمدن‌ها در ميانه اين دوران و در حدود 6000 تا 5500 سال پيش به توفان و بارندگي بسيار بزرگ و گسترده‌اي دچار مي‌شوند كه ياد آن در داستان‌ها و اساطير ملل مختلف باقي مانده است. اين بارندگي شديد موجب كوچ مردمان به كوهستان‌ها و نقاط مرتفع و نيز باعث ترك روستاها و اراضي كشاورزي شده است. آثار سيلاب‌هاي ناشي از اين رويداد در لايه‌هاي همزمان تپه‌هاي باستاني در سراسر فلات ايران ديده مي‌شود.

پس از توفان و تا 4000 سال پيش نيز شهرها و روستاهاي فلات ايران مرحله‌هاي مختلف پيشرفت‌هاي مادي و فرهنگی را طي كرده و موفق به دستاوردهايي درخشان در گستره فرهنگ، صنعت و هنر زمان خود مي‌شوند؛ و بر اثر مساعد بودن محيط زيست و گسترش كشاورزي و توليد غذا، روزبروز بر جمعيت آنان افزوده شده و همراه با خشك شدن بركه‌ها و باتلاق‌هاي باقيمانده از توفان و وسعت يافتن و فراوان شدن زمين‌هاي مساعد براي كشت و ذرع، به مرور در ناحيه‌هاي حاصلخيز اطراف اقامتگاه‌هاي پيشين، پراكنش مي‌يابند و سرزمين خود را گسترش و فراخي مي‌بخشند. اين رويدادي است كه خاطره تاريخي آن در فرگرد دوم ونديداد بر جاي مانده است.

اين پراكنش‌ها و مهاجرت‌هاي در درون ايران، موجب مي‌شود تا تمدن‌هاي بزرگي در پهنه فلات ایران و نيز در سرزمين‌هاي مجاور شكل بگيرد كه براي نمونه مي‌توان از سكونتگاه‌هاي زير نام برد: شهرسوخته در سيستان؛ شهداد، يحيي و ابليس در كرمان؛ زاغه در دشت قزوين؛ شوش، چغاميش و چغاسبز در خوزستان؛ سيلك (سي‌اَلك) در كاشان؛ حصار در دامغان؛ مونديگك و نادعلي در جنوب افغانستان؛ آنو (اَنَو)، جيتون و آلتين‌تپه در جنوب تركمنستان؛ موهنجودارو و هاراپا در ناحيه رود سند و پنجاب؛ گيان در نهاوند؛ تل‌باكون در جنوب تخت‌جمشيد، مارليك در رودبار و قورغان‌تپه در نزديكي رود وخش (وخشاب) در تاجيكستان.

باستان‌شناس شوروي خانم مدوِدسكايا با بررسي‌هاي اندام‌شناسي و ابزارشناسي در منطقه‌هاي متعددي در سراسر ايران بزرگ، به درستي تغييرات فرهنگي و تمدني عصر آهن را نتيجه منطقيِ فرايند تكامل عصر مفرغ مي‌داند و نه تحولاتي ناشي از ورود اقوام ديگر به منطقه (Medvedskaya, p. 148). برخي محققان ديگر نه تنها اضمحلال تمدن هاراپا و موهنجودارو را نتيجه ورود قومی موسوم به آرياييان نمي‌دانند، بلكه حتي آرياييان را همان مردمان بومی و بوجود آورنده آن تمدن‌ها قلمداد مي‌كنند (غفوروف، ص 94 و دیگر صفحات).

اما پس از اين دوران طلايي و در حدود 4000 تا 3800 سال پيش خشكسالي و قحطي بزرگي به وقوع مي‌پيوندد و دوره گرم و مرطوب جاي خود را به دوره گرم و خشك مي‌سپارد.

در اين زمان سطح آب‌ها به سرعت پايين مي‌رود و درياچه‌ها و رودهاي كوچك‌تر خشك مي‌شوند و سكونتگاه‌هاي انساني را با بحراني بزرگ مواجه مي‌سازد. بحراني كه با كمبود آب آغاز شده و به سرعت تبديل به كمبود مواد غذايي، ركود و نابودي كشاورزي، گسترش بيابان‌ها، نابودي مراتع، از بين رفتن زيست‌بوم طبيعي و عواقب بغرنج آن مي‌شود.

اين خشكسالي موجب مي‌شود تا مردمان ساكن در فلات ايران، مردماني كه پس از توفان بزرگ از كوهستان‌ها فرود آمده و سرزمين‌هاي پيشين خود را دگر باره آباد ساخته بودند، باز هم دگرباره به دنبال يافتن سرزمين‌هاي مناسب‌تر به جستجو و كوچ‌هاي دور و نزديك بپردازند و بي‌گمان چنين رويدادهاي نامطلوب طبيعي و كمبودهاي نيازمندي‌هاي انساني، موجب اختلاف‌ها، درگيري‌ها، جنگ‌ها و ويراني‌ها مي‌شده است. درگيري‌هايي كه وقوع آن مابين ساكنان واحه‌اي كوچك و هنوز كم و بيش حاصلخيز، با تازه از راه رسيدگانِ جستجوگرِ آب و زمين، اجتناب ناپذير است.

اين پيامدها را كاوش‌هاي باستان‌شناسي تقريباً در همه تپه‌هاي باستاني فلات ايران تاييد كرده است: پايان دوره زندگي انسان در حدود 4000 سال پيش و همراه با لايه‌اي از سوختگي و ويراني. نابودي و سوختگي‌اي كه نه فرآيند مهاجرت آرياييان، بلكه نتيجه درگيري‌هايي بر سر منابع محدود نيازهاي بشري بوده است و تا حدود 3500 سال پيش به طول مي‌انجامد. صدها سالي كه به جز معدودي تمدن‌هاي جنوب‌غربي ايران و شهرهاي بین‌النهرین، به ندرت در تپه‌هاي باستاني آثار زندگي در اين دوره را بدست مي‌آوريم.  اين سال‌هاي سكوت نسبي در سرگذشت ايران، شباهت زيادي به شرايط پادشاهي ضحاك و روي آوردن ايرانيان به او در شاهنامه فردوسي دارد. همچنين سرگذشت «كاوه آهنگر» و فريدون، شباهت فراواني با كوچ «كاسيان عصر آهن» به بین‌النهرین و حکومت پانصد ساله آنان در آن ناحيه دارد. به ويژه كه دانسته شده است، اسب را كاسيان براي نخستين بار به بین‌النهرین بردند؛ و در شاهنامه نيز نخستين كاركرد اسب، هنگامي است فريدون سوار بر آن به بارگاه ضحاك وارد مي‌شود.

در پايان اين دوره و همزمان با آغاز عصر آهن يعني در حدود 3500 سال پيش، بهبود نسبي وضعيت آب‌و‌هوايي و سازش انسان با طبيعت، به تدريج آغاز مي‌شود و زمينه را براي گسترش وشكوفايي تمدن‌هاي نوين فراهم مي‌سازد كه در حدود 2800 سال پيش تا حدودي به شرايط مطلوب اقليميِ پيشين خود دست مي‌يابد (رواسانی، ص 66؛ احمدی، ص 388 و 512؛ معتمد، ص 211 و 212).

با توجه به نكات بالا مسئله كوچ آرياييان از شمال به سوي سرزمين فعلي ايران و آسياي ميانه ممكن به نظر نمي‌رسد. آنچه بيشتر به ذهن نزديك مي‌آيد، اينست كه آرياييان همان ساکنان سرزمین ایران و مردمان بومي‌اي هستند كه از روزگاران دیرین در اين سرزميني كه از هر حيث براي زندگاني مناسب بوده است، زيسته‌اند و آثار تمدن آنان به فراواني در اين سرزمين ديده شده و قبلاً در جاي ديگري اثر حضور فرهنگی و زبانی آنان به دست نيامده است. اين ساكنان بومي ايران، هنگام افزايش شديد بارندگي دست به مهاجرت به سوي زمين‌هاي مرتفع مي‌زدند؛ و هنگام كاهش شديد بارندگي به زمين‌هاي پست و هموار پيشين باز مي‌گشتند. اينان پس از توفان بزرگ دستكم دو بار از دل ايران به سوي نقاط ديگر مهاجرت كرده‌اند:

1- يكبار پس از عقب‌نشيني درياها و درياچه‌هاي داخلي و خشك شدن باتلاق‌هاي باقيمانده از توفان بزرگ، كه از كوهستان‌هاي مجاور به سوي جلگه‌ها و دشت‌هاي رسوبيِ هموار و حاصلخيز، كوچ كرده و فرود آمدند؛ كه در نتيجه، اين مهاجرت‌ها كوچي «عمودي»، از ارتفاعات به سوي دشت‌ها و وادي‌ها بوده است. زمان آغاز اين جابجايي‌ها در ميانه دوره گرم و مرطوب، و پس از پايان بارندگي‌هاي شديدِ موسوم به توفان عصر جمشيد يا توفان نوح، و حدود 5500 سال پيش بوده است.

به عنوان نمونه‌اي از اينگونه مهاجرت‌ها مي‌توان از دو كوچ بزرگ نام برد: كوچ هنديان از پيرامون كوهستان‌هاي هندوكش و از طريق گذرگاه خيبر در شرق، و گنداره (قندهار) در جنوب افغانستان به سرزمين‌هاي تازه از آب برآمده پنجاب و پيرامون رود سند و ناري (سرزمين هند باستان و پاكستان امروزي) كه يادمان تاريخي آن در متون كهن «ريگ‌و‌دا»ي هندوان باقي مانده است (بنگرید به بخش پيشين)؛ و كوچ عيلاميان و سومريان، كه از كوهستان‌هاي غربي و شمالی فلات ايران به سرزمين‌هاي باتلاقيِ تازه خشك شده خوزستان و بین‌النهرین انجام شده است.

در بخش‌هاي كهن كتاب عهد عتيق يا تورات (سِفر پيدايش، باب يكم)، رويداد كوچ مردمان آشكارا مهاجرتي «از مشرق» به سوي زمينِ شِنعار، مورد توجه و اشاره قرار گرفته است (دانیل، ص 101).
در اين باره حتي فرضيه‌هايي دائر بر مهاجرت فنيقيان از سواحل خليج فارس به كرانه درياي مديترانه مطرح است (موسکاتی، ص 20). از سوي ديگر، سومريان شباهت‌های فرهنگی فراوانی با ساكنان جنوب شرقی ایران، بلوچستان، افغانستان و دره سند داشته‌اند. آثار هنري و معماري آنان گواهي مي‌دهد كه تمدن سومر و تمدن شرق ایران و غرب هندوستان با يكديگر همانندی‌هایی داشته است (الدر، ص 85).

2- و بار ديگر مهاجرت‌هايي به هنگام خشكساليِ مابين 4000 تا 3500 سال پيش كه به دنبال ناحيه‌هاي مناسب‌تر، محل زندگاني خود را تغيير داده و از پي زيستگاه‌هاي بهتر، از فلات ايران يا به تعبير سومريان، از سرزمين مادري خود (کریمر، ص 166 و 174) به سوي سرزمين‌هاي ديگر متوجه شدند و سكونتگاه‌هايي را كه در 5500 سال پيش فراهم ساخته و مدت 1500 سال در آنها زندگي كرده بودند را بر اثر رويدادهاي ناگوار اقليمي ترك كردند. بي‌ترديد اينگونه جابجايي‌ها منجر به برخي درگيري‌ها بين ساكنان واحه‌ها با كوچندگان تازه از راه رسيده مي‌شده است.

به عنوان نمونه‌اي از اين مهاجرت‌هاي متأخر مي‌توان از كوچ ساكنان تمدن‌هاي جنوب صحراي قره‌قوم در تركمنستان امروزي به نواحي مرغيانه و بلخ در شمال افغانستان، كوچ ساكنان تمدن‌هاي دره سند به گجرات و بخش‌هاي شرقي پنجاب، و كوچ كاسيان به بین‌النهرین نام برد.

در اين زمان زندگي در بيشتر سكونتگاه‌هايي كه پيش از اين بطور نمونه از آنها نام برديم، متوقف مي‌شود و ديگر اثري از ادامه حيات در آنها به چشم نمي‌خورد.

در سرزمين پهناور فلات ایران، مردمان گوناگوني زندگي مي‌كرده‌اند كه به تأسی از نام سرزمین مسکونی خود «آریایی» نامیده می‌شدند و ممكن است پيش از آن با نام «كاسي/ كاشي/ كاسپي» شناخته مي‌شده‌اند. «همه مردمان ايرانِ امروزی»، فرزندان «همه آن مردمان كهن» هستند. اينان در طول زمان و همراه با تغييرات اقليمي و آب‌و‌هوايي دست به كوچ‌هاي متعدد و پرشمارِ كوچك و بزرگي زده‌اند كه عمدتاً از بلندي‌هاي كوهستان به همواري‌هاي دشت و بالعكس بوده است. خاستگاه تاريخ ايرانيان را نمي‌توان تنها به انگاره مهاجرتي كه زمان نامشخص، مبدأ نامعلوم، مقصدي ناپيدا و مسيري ناشناخته دارد، منسوب دانست و تنها آنان را نياكان ايرانيان امروزي شناخت.

در باورها و متون ايراني «شمال» يا «اپاختر» پايگاه اهريمن است؛ جايگاه ديوان و نابكاران و درِ ورود به دوزخ است. ايرانياني كه همواره به سرزمين مادري و خاستگاه خود و وطن خود عشق ورزيده‌اند و خاطره تاریخی آنرا حفظ کرده‌اند، اگر سرزمين‌هاي شمالي خاستگاه آنان بود، در باره آن اينچنين سخن نمي‌راندند.

با توجه به همه شواهدي كه تا اينجا بطور خلاصه گفته شد، به نظر مي‌رسد كه ايرانيان يا آرياييان «به ايران» كوچ نكردند؛ بلكه «در ايران» و «از ايران» كوچ كرده‌ و به نقاط ديگر پراكنده شده‌اند.

همچنین بنگرید به:

افزوده‌های چاپ سوم همین کتاب
نژاد آریایی: بررسی چگونگی پیدایش و گسترش یک نظریه نژادپرستانه



web analytics